بیوگرافی
 
سعی کردم تو این وبلاگ بیوگرافی مشاهیر ایران و جهان رو واسه دوستای عزیزم بذارم ..

 

قاسم غنی

وزیر بهداری
پادشاه محمدرضا شاه پهلوی
وزیر فرهنگ
نخست وزیر محمد ساعد
اطلاعات شخصی
تولد ۱۲۷۷ خورشیدی
سبزوار، ایران
مرگ ۱۳۳۱ خورشیدی
سان‌فرانسیسکو، ایالات متحده
ملیت  ایران
فرزندان سیروس غنی
پیشه پزشک، سیاست‌مدار، نویسنده
دین اسلام

 

قاسم غنی (۱۳۳۱–۱۲۷۷) پزشک و ادیب و نویسندهٔ ایرانی بود.
او در سبزوار به دنیا آمد و در بیروت و فرانسه تحصیل کرد. چند بار نمایندهٔ مجلس شورای ملی شد و دو بار وزیر شد (بهداری و فرهنگ) در ۱۳۱۴ استاد دانشکده پزشکی دانشگاه تهران شد. زبان‌های فرانسه، انگلیسی و عربی را می‌دانست.
با محمد قزوینی در تصحیح دیوان حافظ و با محمدعلی فروغی در تصحیح رباعیات خیام همکاری کرد.
قاسم غنی با بسیاری از مشاهیر ایرانی و بین‌المللی (از جمله آلبرت اینشتین) دوست یا آشنا بود. در ۱۳۲۷ از سوی دربار برای ترتیبات طلاق محمدرضا پهلوی و فوزیه به مصر سفر کرد. او در سال ۱۹۴۵ میلادی از اعضای هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس سان‌فرانسیسکو بود که سازمان ملل متحد را پایه گذاشت.
دکتر غنی هم‌چنین در اوایل سلطنت محمد رضا شاه‌ پهلوی مدتی وزیر بهداری (به اقتضای رشته‌ی تحصیل و حرفه‌اش‌ که پزشکی بود) و سپس وزیر فرهنگ (به اقتضای تحقیقات ادبی و تاریخی و حافظشناختی‌اش) و بعد سفیر ایران در مصر (برای گرفتن طلاق فوزیه از محمد رضا شاه) و سپس سفیر ایران در ترکیه و سازمان ملل متحد (در مقام عضویت در هیأت نمایندگی ایران برای‌ تشکیل سازمان ملل متحد و کمیسیون حقوق بشر) شد؛یک بار هم، به قول خودش،پیشنهاد نخست‌وزیری را رد کرد.
دکتر قاسم غنی دکتر محمد مصدق را در جهت ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست انگلیسی‌ها از ایران تأیید می‌کرد، و در برخورد مصدق با دربار هم،پشتیبان دکتر مصدق و ملّیون بود
مجموعه یادداشت‌های او در سیزده جلد به کوشش پسرش سیروس غنی منتشر شده‌است.
در ۱۳۳۱ در سان فرانسیسکو درگذشت و در نزدیکی همان شهر مدفون است.

آثار

رسالهٔ ابن سینا بحث در آثار و افکار

حافظ معرفةالنفس

تاریخ تصوف در ایران

تاریخ عصر حافظ بحثی در تصوف

بریان‌پزی ملکه سبا (ترجمه از اثر آناتول فرانس)

عصیان فرشتگان (ترجمه از اثر آناتول فرانس)

تائیس (ترجمه از اثر آناتول فرانس)

یادداشت‌ها (۱۳ جلد)

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ایشان را چنین معرفی کرده اند :


قاسم غنی پزشک، ادیب و نویسنده ایرانی در 1272 هجری خورشیدی در سبزوار دیده به جهان گشود، او فرزند میرزا سید عبدالغنی‏خان بود و تحصیلات ابتدایی خویش را در مکتب‏خانه آموخت. سپس به منظور ادامه تحصیلات در مدرسه دارالفنون راهی تهران شد. وی در این دوران یادگیری زبان فرانسه را نیز در کنار تحصیلات خود دنبال کرد.

این ادیب فرزانه پس از اخذ دیپلم برای ادامه تحصیل به لبنان رفت و در مدرسه سن‏ژوزف این شهر به فراگیری فن طب مشغول شد. وی همچنین زبان انگلیسی و عربی را فراگرفت و پس از پایان دوره پزشکی در 27 سالگی به ایران بازگشت و در سبزوار به درمان مردم مشغول شد، همچنین بیمارستانی تحت عنوان حشمتیه با سرمایه سالار حشمت در این شهر بر پا کرد، سپس به مشهد رفت و در آنجا به طبابت پرداخت، او در این شهر با بزرگان و مقامات عالی‏رتبه آشنا شد و دوستی دیرینه ای با آنها پیدا کرد.

استاد غنی در دوره‏ دهم به نمایندگی مردم مشهد در مجلس شورای ملی انتخاب و همزمان به عنوان استاد در دانشکده‏ پزشکی مشغول به تدریس شد. او پس از آن سه دوره دیگرهم به عنوان نماینده در مجلس شورای ملی انتخاب شد.

قاسم غنی دارای مقام علمی و ادبی والایی بود و آثار با ارزش و پرباری همچون ترجمه کتاب عصیان فرشتگان نوشته تائیس و کتاب بریان‏پزی ملک‏سیا اثر آناتول فرانس را در کارنامه فعالیت های ادبی خویش به ثبت رساند، او همچنین با بسیاری از مشاهیر ایرانی و بین‌المللی از جمله آلبرت اینشتین دوست و آشنا بود. غنی تنقیح، تصحیح و چاپ دیوان حافظ را با همکاری علامه محمد قزوینی به سرانجام رساند، این دیوان از منابع معتبر و مستند اشعار این غزل سرای نامدار به شمار می‏رود.

یادداشتهای وی یکی از کارهای برجسته و ماندگار قاسم غنی است که نکته های جالب و باارزشی دارد، آخرین اثر وی کتاب بحثی در تصوف است که در واقع ادامه حافظنامه اوست.
قاسم غنی در جهت ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست انگلیسی‌ها از ایران تلاش و کوشش های محمد مصدق را تایید می‌کرد و هماره پشتیبان وی بود. وی درسال 1326 هجری خورشیدی به عنوان سفیرکبیر ایران در مصر منصوب شد و در این دوران فعالیت های چشمگیری انجام داد و سرانجام در بهمن‏ 1327 هجری خورشیدی با سمت سفیرکبیری به ترکیه رفت، در این دوران این پزشک حاذق و ادب دوست ایرانی دچار بیماری سرطان شد و به منظور درمان این بیماری به امریکا رفت و سرانجام در سن 59 سالگی مصادف با چنین روزی درسال 1331 در سان فرانسیسکو امریکا بدرود حیات گفت.

دیدار با انیشتین: 

قــاسم  و  آلبــرت
دانشگاه پرينستون، دسامبر 1945
در دهۀ 1940 آلبرت اينشتين که در دانشگاه پرينستون، در ايالت نيوجرسي آمريكا، به تدريس و تحقيق اشتغال داشت سخت دلمشغول يافتن پاسخی براي نظريۀ عدم قطعيت ِ هاينزبرگ بود.  به اعتقاد اينشتين، تنها رياضيات مي تواند مبنايي قابل اتكا براي نظريه به دست دهد و واقعيت تجربي و قابل مشاهده ضعيف تر از آن است كه بتواند به اين مهم كمك برساند. ابتدا، بسياري از همكارانش از ديدگاه او حمايت مي كردند، اما به سبب دلمشغولي وسواس آميزش رفته‌رفته منزوي شد و به دانشمندان جوانتر توصيه مي كردند كه بهتر است با او كار نكنند. رابرت اوپنهايمر، پدر بمب اتمي آمريكا، در نامه‌ای به خويشانش نوشت «اينشتين پاك قاطي كرده است.»

اما ستايشگران اينشتين در بيرون از آزمايشگاهها و كتابخانه‌هاي دانشگاه پرينستون به اين جدلهاي فوق‌تخصصي كاری نداشتند.  يكي از ستايشگران او كه در همان سالهاي «قاطی‌كردن» از ديدارش با دانشمند آلماني به­عنوان يكي از رويدادهاي «مبارك» زندگي خويش ياد كرده، قاسم غني، سفير وقت ايران در ايالات متحدۀ آمريكاست.  غني كه دستي هم به قلم و قريحه‌اي در ادبيات داشت، شرح آن ديدار را در يادداشت‌هاي روزانه‌اش به تفصيل آورده است.
 
جهان‌بينی‌هاي غنی و اينشتين در دو جهت متفاوت، و حتي مخالف، سير مي‌كنند: اينشتين در پي راه‌حلي براي درك معماهای جهان است؛ غني ترديدي ندارد كه به اين قبيل سؤالها در ديوانهاي سخن‌سرايان پارسي زبان پاسخ داده شده.  در تلقّي غني می‌توان لايه‌های ضخيم رسوبات فرهنگ و شيوۀ آموزش جامعه‌اش ديد: معرفت مجموعۀ جملات قصاري است كه شخص از حفظ دارد؛ علم يعنی رسيدن به اين حقيقت كه اينشتين درست حرف مرحوم علامۀ قزويني را مي‌زد و علامۀ فقيد هم دقيقاً سخن مولانا را بازگو مي‌كرد؛ و مدرسه يعني جایی كه بچه‌ها را مجبور كنند كلمات قصار اين بزرگان را به حافظه بسپارند و مثل طوطی پس بدهند.  آنچه مي خوانيد بخشی از نوشته‌هاي غني است.
  
دوشنبه 31 دسامبر 1945 مطابق دهم دی 1324 شمسي مطابق 25 محرم 1365 هجری قمری
امروز صبح ساعت شش حركت كرده كه ساعت هشت به طرف پرينستون بروم زيرا ساعت 5/3 بعد از ظهر وعدۀ ملاقات با دكتر آلبرت اينشتين معروف، واضع نسبيت و تئوري هاي اتوميك كه منجر به كشف بمب اتوميك شد.  موقعي كه يهودي ها را از آلمان خارج كردند او هجرت كرد و به آمريكا دعوت شد و تابعيت آمريكا را قبول كرد و در اونيورسيتۀپرينستون به صفت استاد مطالعات عالي در علوم رياضي مشغول شد و امسال چون 66 ساله است متقاعد شده.
 
چند روز قبل كه پروفسور ارنست هرتسفلد به واشنگتن آمده و در سفارت او را به ناهار دعوت كرده بودند من هم دعوت داشتم. . . .  در آنجا معارفه به عمل آمد. . . .  آن روز موقع خداحافظي كه هرتسفلد به پرينستون برمي گشت گفتم ميل دارم دكتر آلبرت اينشتين معروف را ملاقات كنم.  گفت من ترتيب ملاقات را مي دهم.  به­طور مزاح گفتم به اينشتين بگو يك ايراني خاطرخواه داري كه نه با تئوري «نسبي» تو كاري دارد نه با تئوري هاي آتوم و كشف بمب اتوميك نه به بُعد رابع كار دارد و نه به وزن نور، فقط به عنوان اينكه نيوتن قرن حاضر هستي و از اساتيد علم، ميل دارد تو را زيارت كند.  گفت همين طور پيغام را خواهم رساند.  خلاصه در تاريخ 16 دسامبر پروفسور ارنست هرتسفلد كاغذی به فرانسه نوشته بود به اين مضمون:
 
با اينشتين مذاكره كردم مي‌گويد كمال خوشوقتي را به ديدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را كاملاً به شما وامي گذارد تا آخر دسامبر جز 27 دسامبر و يا هفتۀ اول ژانويه – خبر بدهيد و بعد نقشۀ حركت را شرح داده.  در خاتمه مي گويد كه ملاقات شما در واشنگتن تأثير زيادي در من داشته و هميشه مايل به ديدن شما هستم.
 من روز آخر سال فرنگي را انتخاب كردم و نوشتم كه اگر مانعي نيست بنويسيد. 

 مردي متوسط القامه چهارشانه با سبيل كلفت سفيد، ريش تراشيده و موهاي سفيد به شكل آرتيست‌ها قدری بلند و ژوليده، جليقۀ پشمی كبودي در بر داشت.  با تبسم پدرانه بسيار مليحي استقبال كرد و به گرمي دست داد و نشاند. اطاق محقّر كوچكي بود با قريب دويست جلد كتاب در دو قفسه و مقداري اوراق و نُت و يادداشت در دو قفسۀ ديگر. ميز تحرير محقّري با مقداري كاغذ روي آن و در وسط هم ميز كهنۀ ديگري با يك قدح بلوري توتون و چپق.  نشست و نشستيم و خيلي اظهار محبت و خوشوقتي كرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسيد ]ه بود[م با اينشتين چه زباني حرف بزنم، فرانسه يا انگليسي؛ گفت من نمي دانم فرانسه مي داند يا نه، انگليسي حرف مي زند و البته زبان او آلماني است. به اين مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دكتر غني مي پرسد كه با شما انگليسي حرف بزند يا فرانسه. گفت انگليسي بهتر است. بعد گفت من هيچ­يك را خوب نمي­دانم، فقط اجبار مرا وادار كرد كه انگليسي حرف بزنم.  گفتم شما كارهاي لازم تر داشته‌ايد؛ برای شما تحصيل زبان اتلاف وقت گرانبها است.  گفت برای همه چنين است، اتلاف وقت است زيرا دماغ و فكر انسان محدود و وقتش هم محدود است ديگر فرصت اتلاف وقت براي زبان ندارد.  مسائل علمي ترجمه‌اش به يك زبان كه انسان بداند آسان است البته شعر و ادب موضوع ديگري است آنها قابل ترجمه نيستند و به ترجمه درنمي آيند و در ترجمه لطف خود را گم مي كنند، ولي علم را آسان مي­توان ترجمه كرد.  گفتم بلي من خيال مي كردم فرانسه حرف می‌زنيد زيرا در ترجمه حيات آناتول فرانس می‌‌خواندم كه در برلن در 1921 از شما ملاقات كرد و مقداري با هم صحبت كرديد.  گفت بلي فرانسه آن وقت روان تر حرف مي‌زدم و مترجمي در بين نبود. آناتول فرانس هم زبان ديگر نمی‌‌دانست.  بعد گفت براي نويسنده زبان خارجي مضر است زيرا لطف زبان مادري او را مشوب مي سازد؛ مخصوصاً نويسنده نبايد زبان خارجي بداند.  گفتم شنيدم فرانس به شما گفته بود كه امروز درست كه حساب مي‌كنم گوته را بزرگ‌ترين متفكرين مي شمارم.  گفت بلي خوب يادم هست اين را گفت و خيلي گوته را دوست داشت. بعد شرحي از فرانس صحبت كرد.  گفت وقتي من او را ديدم خيلي پير بود.  بعد گفت همه چيز را خوب مي دانست، مرد بزرگي بود بسيار مرد بزرگي بود.

بعد از من پرسيد چه چيزهايي مورد علاقۀ زياد شما است. گفتم من اساساً طبيبم و چيزي كه زياد جالب توجه من است تاريخ تمدن و علم است.  گفت چه موضوع خوبي است. بعد گفت ايران و اسلام تمدن بزرگي در تاريخ علم داشته]اند[.  گفتم چنين است.  پرسيد چه عهدی بزرگ‌ترين عهد علمي است.  گفتم قرن چهارم هجری، يعني 11 ميلادی.  گفت چطور؟  گفتم مسلمين از قرن دوم به تدريج با علوم آشنا شدند، ولي مدتي وقت به ترجمه آثار يوناني‌ها و رومي‌ها و ايراني‌ها و سرياني‌ها و غيره گذشته كه غالباً همه از مآخذ يوناني است.  بعد از شيوع اين ترجمه‌ها دورۀ ظهور بزرگاني می‌‌رسد كه خود ابتكار و استادی داشته‌اند و در فلسفه اشخاصی چون ابن سينا، در طب چون رازي، در رياضی چون ابوريحان ظاهر شده كه كلام قدما را مورد نقد قرار داده، خوب تجارب داشته و اظهارنظر مستقل داشته و مفاهيم خود را به اضافۀ نظرهاي خاص خود بر آن افزوده‌اند.  ]اينشتين[ از كار سرياني‌ها تحقيق كرد، از كار مدرسۀ اسكندريه.   خيلی‌خيلی از اين تحقيقات لذت می‌برد.  بعد از مكتب اسپاني پرسيد.  شرحي گفته شد و تأثير آنها در اروپايي‌ها.
از مسألۀ دَوَران خون و عقايد قدما پرسيد.  من عقايد بقراط و محدوديت اطلاعات تشريحي او را ]و[ وسعت اطلاعات جالينوس را كه در مكتب اسكندريه تحصيل تشريح كرده بود و در اسكندريه تشريح شايع و رايج بوده صحبت كردم.  

 بعد از «پراگماتيسم» ويليام جمس و فلسفۀ علمي آمريكا حرف زده شد. خيلي خنديد و گفت اگر از آمريكائي بپرسي «چنگال چيست؟»، جواب مي دهد «چيزي است كه خوردن را تسهيل مي كند»، درحالي كه چنگال غير از اين است و طور ديگر بايد تعريف شود. مواظب بودم، در مسائل به حدي كلي قضيه و نقطۀ حساس را اشاره مي كرد و مستقيم و درست انگشت را روي قضيه مي­گذاشت كه علامت عالم پخته است. گفت بايد عقل و منطق و ساير ضعب معارف بشر را هم درنظر گرفت. 
وقتی وقتي در مجله‌ئي خواندم تفصيل ملاقات شما و تاگور هندي را.  گفت بلي. گفتم خواندم كه در مبحث «وحدت وجود» و «وجود كلي» با شما صحبت كرد. گفت بلي. گفتم تاگور را چگونه ديديد؟ گفت مرد خوش مشرب فهميده اي بود با دماغ باز و قلب صاف، ولي بعضي ها با او بودند كه او را وسيله تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود با آن گيسوان و هيكل جذاب و لباس و زينتهاي هندي و غيره. بعد با تبسم گفت همين در مجلات نوشتن و نشر دادن كار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار تاگور شد. گفتم من غالب آثار او را خوانده ام و از كتاب دنيا و خانه كه او خوانده بود صحبت كردم. عقيدۀ مرا پرسيد، گفت تاگور در آن كتاب به عقيده سياسي و اجتماعي ناسيوناليستهاي هندي مخصوصاً گاندي حمله ميكند و مقصود از «سانديپ» هنگامهجو او است. تاگور معتقد است كه تقليد ناسيوناليسم به عرف اروپائي براي هندي غلط است. هندي در صحنۀ تئاتر حيات بشري رل ديگري دارد. تاگور قبل از همه چيز و مافوق همه چيز شاعر پرتصور پرخواب و خيالي است و مرد دنياي عرفان است و حسن ترجمه او، يعني چون خود آثار خود را به انگليسي ترجمه كرد و انگليسيدان ماهري است، كتب او را شناساند. گفتم من ملاقات شما و او را اجتماع دو دنياي متفاوت عجيب مي شمردم شما يك نفر اروپائي عالم به علوم تجربي و دقيق و رياضي، او شاعر پرخواب و خيال.

گفتم شما آراي فلسفۀ خاصي كه مؤسس بر فيزيك و مباحث خودتان باشد نوشته ايد؟ گفت نه. به اين مناسبت گفتم هانري پوانكاره عالم فرانسوي كتبي نوشت براي اينكه نظرهاي خود را در دسترس عامه بگذارد و همه از نظرهاي او استفاده ببرند. من كتب او را خوانده ام. اسم پوانكاره را كه بردم شكفته شد. گفت مرد بسيار بزرگي بود، نظير نداشت. و چون گفتم كه كتابهاي علم و فرض و ارزش علم را براي عوام نوشت، گفت شما آن دو كتاب را براي عوام مي دانيد، كتاب خواص است مخصوصاً كتاب خيلي خوب او علم و فرض است.

بعد پرسيدم مسافرت به مشرق كردهايد؟ گفت: خيلي كم، سفري به شرق اقصي (ژاپن) رفتم و از هند گذشتم اما خيلي مختصر. صحبت از ايران و آب و هواي آن شد گفت: تهران هواي آن خشك است؟ گفتم بلي ارتفاع تهران اين است و خشك است. گفت چه قدر اين هوا براي من خوب است، دلم ميخواهد در ايران باشم. گفتم همۀ ايرانيان مقدم شما را گرامي خواهند شمرد. شرقي و مخصوصاً ايراني شما را با تجليل دوست خواهند داشت و سعادتي خواهد بود. ضمناً آسمان صاف قشنگ خوبي هم داريم كه متناسب به تفكرات علمي شما است. خيلي خنديد و خوشش ميآمد.

دو ساعت و نيم تمام در محضر اين مرد بزرگ بودم. انگليسي را با لهجۀ آلماني ولي روان و خوب و عالمانه حرف ميزند منتهي آهسته. بسيار ساده و بي‌پيرايه و خاضع اما با ابهت يك نفر پيشوا و استاد كه طبيعي او است.  سر و صورت او بسيار بسيار قشنگ است.  پيشاني باز، چشمان فريبنده و قيافه جذاب و بزرگمنش، در يكي از قفسه‌هاي همان اوراق، ويولوني بود كه بعد هرتسفلد گفت ساز ميزند و خوب موسيقي مي فهمد و دوست دارد.  بعد گفتم من نفيس‌ترين وقتها را گرفته ام.  براي من مايۀ كمال لذت و خوشي است كه شما را زيارت كردم و اميدوارم در آينده هم موفق شوم. و چون گفتم كه وقت عزيز شما را گرفتم، گفت ابداً چنين نگوئيد، خيلي خيلي من لذت بردم باز هم بيائيد و من از ملاقات شما مسرور ميشوم. درضمن چاي هم همان خانم منشي او آورد.  خود اينشتين (پيپ) چپق مي كشيد من هم سيگار مي كشيدم.  موقع حركت دست داد و در را باز كرد و دنبال ما روان شد. هرچه اصرار كردم كه بين هواي داخل اطاق و راهرو اختلاف است، خوب است تشريف نياوريد، گفت نه، بايد راه نشان بدهم.  گفتم راه واضح است.  گفت نه بايد با شما بيايم.  آمد و در راهرو باز صحبت ايران و هوا كرد و خيلي از ملاقات اظهار مسرت كرد.  دوباره با كمال محبت دست داد و در حياط را باز كرد و تا ما دور شديم در باز بود و تواضع ميكرد.   

 ساعت شش با اتومبيل هرتسفلد به استاسيون آمده حركت كردم و ساعت 11:30 به واشنگتن رسيدم.  روز بسيار بسيار خوش و مبارك و فراموش‌نشدني بود.
 
پنجشنبه 3 ژانويه 1946 مطابق 13 دي ماه 1324
امروز كاغذي به اينشتين نوشتم براي اظهار تشكر و ابزار سپاسگزاری از ملاقات او ...


   
برچسب‌ها: سیروس غنی, دکتر قاسم غنی, دانشگاه تهران, محمدرضا پهلوی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ توسط آ . پاسارگاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک