اپريم اسحاق در 15 آبان 1297/ 6نوامبر 1918 در اروميه در خانوادهاي آسوري به دنيا آمد. پدرش اسحاق کشيش بود و به دليل شورشها و ناامنيهاي داخلي پس از تولد اپريم (ابراهيم) با خانوادهاش به روسيه مهاجرت کرد. اما در 1305 به ايران بازگشت. اپريم تحصيلات ابتدايي را در روسيه آغاز نمود و در اروميه به پايان رسانيد. دوره متوسطه را در دبيرستان ثروت تهران گذراند و در اين دبيرستان شاگرد تقي اراني شد. انور خامهاي از طرف اراني مأمور شد اپريم را به محفل سياسي اراني و مجله دنيا جلب کند. انور خامهاي در اين رابطه ميگويد: «اواخر سال 1314 بود. يک روز اراني مرا خواست و گفت: يک دانشآموز است در کلاس ششم دبيرستان ثروت به نام اپريم، بسيار باهوش و بهترين شاگرد کلاس است. مجله دنيا را خوانده و با مکتب هم آشنا شده است که بايد به حزب وارد شود. ولي من نبايد با او رابطه خوبي داشته باشم تو بايد رابط او باشي».
اپريم در 1315 در آزمون ورودي بانک ملي براي تحصيل در رشته حسابداري شرکت کرد و با بورس تحصيلي بانک ملي روانه لندن شد. حضور او در خارج از کشور باعث شد با گروهي که بعدها 53 نفر ناميده شدند دستگير و زنداني نشود. آغاز جنگ جهاني دوم در سال 1318 راه بازگشت به ايران را براي اپريم مسدود کرد و وي به ادامه تحصيل در لندن پرداخت و از استاداني چون آلفرد مارشال و کينزو جون رابينسون بهره گرفت. ملاقات ابوالحسن ابتهاج رئيس بانک ملي با کينز در کنفرانس برتون در تابستان 1324 زمينه ساز آشنايي ابتهاج با اپريم شد.
اپريم در تير ماه 1324 قبل از آنکه رساله دکتراي خود را در رابطه با علوم اقتصادي عرضه کند به ايران بازگشت و به عضويت حزب توده درآمد و در کلوپ حزب توده به سراغ انور خامهاي رفت. اپريم در مدت کوتاهي اتحاديه کارمندان بانک ملي را سازماندهي کرد و فعاليت سياسي صنفي گستردهاي را آغاز نمود و اعتصابي در بانک ملي به راه انداخت در نتيجه ابتهاج براي او شروطي را تعيين کرد. اپريم از شروط وي سر باز زد و در نتيجه چندي بعد از بانک اخراج شد. پس از مدتي که از حضور اپريم در حزب توده گذشت وي نسبت به برخي مواضع حزب و رفتار رهبران آن در مقام انتقاد برآمد و در اين زمينه دو رساله نوشت. اين دو رساله يکي «چه بايد کرد» که در آبان 1324 منتشر شد و رساله دوم «حزب توده ايران بر سر دو راهي» در فروردين 1326 با کمک جلال آل احمد منتشر شد. اپريم در اين مقاله براي گريز از انتقادها و مخلالفتهاي رهبر حزب توده آن را با امضاء مستعار «آلاتور» که تلفيقي از نام خود و آل احمد بود به چاپ رسانيد. انور خامهاي ميگويد:
پس از 15 بهمن 1327 و ترور ناموفق شاه توسط ناصر فخرآرايي موج اختناق شديدي سراسر کشور را فرا گرفت و خطر دستگيري و بازداشت همه ما را تهديد ميکرد. ناگهان عصر روز 20 بهمن هنگامي که روزنامه اطلاعات را خريدم در صفحه اول چشمم به مطالب زير افتاد که با خط درشت چاپ شده بود «ما امضاء کنندگان زير از سوء قصد خائنانهايي که به زندگاني اعليحضرت به عمل آمده بينهايت متأسف بوده و از اينکه شاهنشاه جان سالم به در بردهاند مسروريم؛ خليل ملکي، دکتر عابدي، جلال آل احمد، دکتر اپريم، انور خامهاي، حسين ملک و ... بعداً معلوم شد که هيچ يک از انشعابيون در اين کار دست نداشتهاند و اين اقدام يا از جانب پليس و يا از طرف تودهايها بود. نامهاي به اطلاعات نوشتيم و مطالب را تکذيب کرديم.
جزوهاي را که اپريم و آل احمد منتشر نمودند تحليلي بود بر شکستهاي پياپي حزب در مجلس چهاردهم و کابينه قوام و حوادث فرقۀ دموکرات آذربايجان و حاوي مطالبي درباره دنباله روي. عضويت جلال آل احمد در حزب توده دير زماني نپاييد. وي در کتاب در خدمت و خيانت روشنفکران زمينه انشعاب از حزب توده را شرح داد. گريز از حزب توده براي آل احمد، محترم و مقدر بود زيرا پيشتر تقريرات دکتر اپريم را تحرير کرده بود. در 16 آذر 1326 حزب توده اولين بيانيۀ خود را انتشار داد و حزب سوسياليست توده ايران مرکب از انشعابيون اعلام موجوديت کرد ولي اين حزب به واسطه تبليغات سنگين راديو مسکو عليه انشعابيون بيش از دو ماه دوام نياورد و منحل شد. آل احمد معتقد بود «به همان اندازه که انشعاب بجا بود، انصراف دو ماه پس از آن نابجا و غلط». سران حزب توده ايران براي حفظ مقام و موقعيت حزبي خود و سازش با قوام السلطنه و تطهير او به اپريم ميگفتند عامل انتليجنت سرويس، اپريم به انگليس برگشت و از کمونيست بودن گذشت.
در سال 1328 براي نوشتن رساله دکتراي خود در زمينه مسائل پولي و نظريههاي مربوط به پول به کمبريج رفت و دکترايش را از آن دانشگاه گرفت و حاصل کارش، کتاب ازمارشال تا کينز به چاپ رسيد. در 1332 در دبيرخانه سازمان ملل متحد در نيويورک مشغول به کار شد. در 1339 از طرف داگ هامر شولد دبير کل سازمان ملل به عنوان کارمند ارشد امور اقتصادي به کنگور رفت تا از اوضاع آن مستعمرۀ تازه آزاد شده گزارشي تهيه کند. سپس در اثر اختلافي که با وي پيدا شد از سازمان ملل خارج شد و به عنوان عضو مادام العمر دانشگاه آکسفورد به تدريس پرداخت. اپريم نتيجه تحقيقاتش را در مورد کشورهاي در حال توسعه در 1362 با عنوان سياستهاي مالي و پولي در کشورهاي در حال توسعه و سياستهاي مالي و پولي در کشورهاي رو به توسعه در انکلستان منتشر ساخت. وي از مخالفان سياست اقتصاد کلان بود. علاوه بر فارسي به زبانهاي فرانسه، ترکي، ارمني، روسي، انگليسي و اسپانيايي تسلط کامل داشت.
مدتي در دانشگاه چين تدريس داشت و در کشورهايي چون هند، پاکستان، سريلانکا، تايلند و فيليپين تحقيقاتي کرد و مشاور چندين بانک از جمله بانک توسعه صنعتي ايران بود. اپريم در آکسفورد زندگي ميکرد و در همانجا با همکار اقتصاد دان خود ازدواج نمود. از وي چندين مقاله نيز در نشريات تايمز و گاردين به چاپ رسيد. اپريم در 3 آذر 1377/ 24 نوامبر 1998 در آکسفورد به مرض سرطان درگذشت .
کتابها
- دو جزوه «چه باید کرد؟» و «حزب توده بر سر دو راه»
- از مارشال تا کینز
- سیاستهای مالی و پولی در کشورهای رو به توسعه
ثمینا رستگاری درباره او چنین نگاشته :
ایپریم مردی که توان نه گفتن داشت
اگر خواننده این صفحات با دیدن نام اپریم اسحاق گمان می برد ما چهره بی نام و نشانی را نبش قبر کرده ایم تا بر او مدال شهرت بیاویزیم، سخت در اشتباه است.
اپریم فردی بی نام و نشان نیست ، هرچند خواسته اند باشد. اگر میزان اهمیت یک فرد آثار و اثرگذاری نقش سیاسی و اجتماعی اوست؛ اپریم به مراتب از جلال آل احمدی که ما بسیار می شناسیمش بااهمیت تر بوده است، اما آل احمد برایمان نام آشناست و اپریم غریبه. اگر نام او را به فارسی جست وجو کنید مطالب زیادی نخواهید یافت، اما کافی است نام لاتین او را در صفحه جست وجوگر بنویسید تا صدها پنجره به رویتان گشوده شود؛ پنجره هایی که زیرش نام گاردین، دانشگاه آکسفورد، تایمز و... نوشته شده است.
شاید او مثال خوبی باشد تا باور کنیم شهرت با موفقیت نسبت چندانی ندارد. شاید اپریم نمونه بارزی باشد برای آنکه بفهمیم به موقع دامن برچیدن از جدال های فرومایگان، انسانیت آدمی را محفوظ می دارد هر چند برایش شهرتی نمی آورد.
اپریم مانند بسیاری از مردان زمانه اش توده یی شد اما توده یی نماند.
او برای مبارزه کردن در راه آرمانی انسانی پا به این حزب گذاشت اما تحمل نشد. برای او آسان ترین راه درگیر شدن در جدال های روزمره سران حزب بود اما بعد از نوشتن رساله «چه باید کرد» و «حزب توده بر سر دوراهی» به سراغ زندگی خود رفت و آن جدال ها را به اهلش سپرد.
و آن وقت هم که رفقای حزبی اش سرخورده در خانه های خود بست نشستند و هوا برایشان ناجوانمردانه سرد شد او در زمره بزرگ ترین اقتصاددانان جهان به کینز انتقادهایی وارد ساخت که از پاسخ به آنها درمانده شد.
شاید دانشجویان بسیاری نام اپریم را یک بار در کتابی دیده باشند اما همه آنها اقبال این را نداشته اند که به دنبال افرادی بگردند که اپریم را دیده اند یا از او بسیار شنیده اند.
شاید زندگینامه نوشتن کار مطلوب یک قلم مبتلا به سیاست عملی نباشد اما اپریم دیگر گونه مردی است که آشنایی با او از ما چیزی نخواهد کاست.
اپریم اسحاق در روزهای پایانی جنگ جهانی اول در یک خانواده آسوری در ارومیه به دنیا آمد. پدر او کشیش بود و زمان کوتاهی پس از تولد اپریم به آن سوی رودخانه ارس نقل مکان کرد ولی در سال ۱۳۰۵ به خاک ایران بازگشت. اپریم تحصیلات ابتدایی اش را در ارومیه به پایان رساند و برای تحصیل در دبیرستان به پایتخت نقل مکان کرد. در سال ۱۳۱۵ با بورس تحصیلی بانک ملی ایران برای تحصیل رشته حسابداری به انگلستان رفت. او در آنجا رشته حسابداری را تمام کرد و هنگامی که عزم بازگشت به وطن کرد جنگ جهانی دوم آغاز شده بود و راه های ایران مسدود. به همین دلیل او بدون اتلاف وقت در رشته اقتصاد و در مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه لندن معروف به «ال ا س ای» نام نویسی کرد و در آن روزهایی که دنیا از شهوت جنگ طلبی اروپاییان غرق در ناآرامی بود، اپریم در کلاس درس آلفرد مارشال و جان مینارد کینز نشست. در آن زمانی که کلاس های دانشگاه از هراس بمباران آلمانی ها به کمبریج منتقل شد برای اپریم فرصتی فراهم آمد تا از درس ها و سمینارهای اقتصاددانان برجسته مکاتب چپ و میانه آن زمان مانند جون رابینسون نیز بهره بگیرد. و این در حالی بود که در زادگاه اپریم هنوز نهال نحیف تجددگرایی و مدرنیزاسیون ریشه ندوانیده بود.…
اپریم در سال ۱۳۲۴ به ایران بازگشت و در بانک ملی مشغول به کار شد و با خیال اینکه در ایران سندیکا و اتحادیه تنها نام هایی روی کاغذ نیستند برای تشکیل سندیکای کارکنان بانک اقدام کرد که با برخورد تند رئیس بانک مواجه و منجر به اخراج او شد.
او که پیش از رفتن از ایران با مجله دنیا و ارانی و انورخامه یی آشنا شده بود در بازگشت به حزب توده پیوست. حزبی که اجازه تاسیس اش از سفارت شوروی صادر شده بود و در آن سیاست بازانی قهار، نمایندگی آرمان های ترقی خواهان ایران را به دست گرفته بودند و به همین دلیل بود که او با تمام کمالات و تحصیلاتی که داشت در این حزب مورد استقبال سران آن قرار نگرفت. کیانوری در خاطراتش درباره او می نویسد؛ «دکتر اپریم، پیش از سفر به انگلستان با گروه روشنفکران ارانی ارتباط داشت، در انگلستان با حزب کمونیست انگلیس رابطه داشت و بعد به ایران آمد. از همان ابتدا که نزد ما آمد درست مثل جاه طلب های معروف، شلوغ کردن را شروع کرد و یک «چه باید کرد؟» نوشت و مدعی شد باید حزب را عوض کنیم و یک گروه آوانگارد تاسیس کنیم که یک توده وسیع دموکرات را رهبری کند... اپریم به گروه ملکی نزدیک شد.»
همان طور که کیانوری می نویسد او بعد از پیوستن به حزب توده، و با دیدن کاستی های آن، کتاب «چه باید کرد؟» را نوشت چرا که فکر می کرد «می توان» کاری کرد. غافل از اینکه در حزب توده انتقادی کوچک می توانست در طرفه العینی فرد را از «سرباز دلیر وطن» به عنصری خودفروخته و «دشمن خلق های تحت ستم» تبدیل کند. اما سرسپردگی برای اپریم تحصیلکرده چگونه ممکن بود ؟در حالی که همیشه لازمه شیفتگی و سرسپردگی، جهل و بی خردی است و چنین انتظاری از کسی که سال ها پیشتر از زمانه خود قرار گرفته بود تنها از نوچه پروران حزب توده برمی آمد.
کتاب دیگر اپریم حزب توده بر سر دوراهی بود که با ویراستاری جلال آل احمد و با نام مستعار آلاتور به چاپ رسید و در مدت کوتاهی اهمیت خود را در جامعه فکری آن دوره پیدا کرد.
اپریم اولین کسی است که کلمه آوانگارد را به دایره لغات ایرانی ها اضافه کرد و در رساله های خود خواستار تغییر مشی و استراتژی حزب توده شد.
در همین دوران اصلاح طلبی در درون حزب توده و به رهبری خلیل ملکی جان گرفته بود و احتمال می رفت در کنگره دوم حزب توده، رهبری را به دست بگیرد. به همین دلیل رهبری حزب به دستور سفارت شوروی از برگزاری کنگره امتناع کرد.
کامبخش و نورالدین کیانوری که موقعیت دوستان خود را در خطر می دیدند موضوع را با علی اف عضو سیاسی سفارت و دبیرکل بعدی حزب کمونیست آذربایجان در میان گذاشتند و مانع تشکیل کنگره شدند.
و بعد از این بود که جناح اصلاح طلب به رهبری خلیل ملکی تصمیم به انشعاب از حزب توده گرفتند.
اما ما نام اپریم را در میان انشعاب کنندگان نمی بینیم. چرا؟
او خود به کاتوزیان می گوید؛ «در همان زمان من به ملکی گفتم حزب توده نه به وسیله ادامه بحث و انتقاد در داخل آن اصلاح خواهد شد، نه با انشعاب دسته جمعی از آن. چنین انشعابی چماقی به دست سران حزب خواهد داد که با آن مغز ما را پریشان کنند. در نتیجه من اعلامیه حزب را امضا نکردم و پس از یکی دو ماه با یک استعفای ساده خودم را از حزب کنار کشیدم.»
او که نسخه دست اول آنچه را در ایران وجود داشت، در اروپا دیده بود، به ملکی هشدار داد؛ «بنابر آنچه که از احزاب کمونیست در اروپا دیده ام، اگر غافرادی راف اخراج کنند، از اخراج شدگان شیاطینی می سازند که وصف آن مشکل خواهد بود. در صورت انشعاب هر چقدر هم که انشعاب کنندگان خوب بوده و به سوسیالیسم مومن باشند، شوروی آن را با تمام قوا خواهد کوبید.»
اما ملکی مانند اپریم نمی توانست بی صدا از حزب توده خارج شود و از آن انشعاب داد و پس از آن از حزب زحمتکشان ملت ایران هم منشعب شد تا بداند در ایران کار حزبی آنقدر دشوار است که ممکن است خلیل هم از ملکی انشعاب دهد.
به این ترتیب اپریم دو ماه بعد از انشعاب اصلاح طلبان از حزب توده بیرون آمد و برای همیشه رهسپار انگلستان شد. آل احمدی که «حزب توده بر سر دوراهی» را ویراستاری کرده بود در ایران ماند تا ایمانش را از سوسیالیسم برگیرد . آل احمد بی آنکه به اندازه اپریم باسواد باشد، ماند و تبدیل به ستاره یی شد که هر ساله برایش یادمان بگیرند و نامش را بزرگ بدارند اما اپریم رفت تا به قول انور خامه یی دورش خطی کشیده شود که از خاطره ها هم محو شود. او به کمبریج بازگشت و کتابی با نام از مارشال تا کینز را منتشر کرد و در سال ۱۳۳۲ در دبیرخانه ملل متحد در نیویورک مشغول به کار شد. همان سالی که روشنفکر ایرانی در سودای مقابله با مدرنیته، بازگشت به خویش را تئوریزه می کرد. در سال ۱۳۳۹، در هیاتی به منظور تهیه گزارش درباره وضع اقتصادی کنگو به آنجا رفت و گزارش محکوم کننده اش درباره سیاست های استعماری حاکم بر این کشور در شرف استقلال، بار دیگر او را رودرروی روسایش قرار داد و بعد از آن به انگلستان بازگشت و استاد کالج وادهام آکسفورد شد.
دومین کتاب او سیاست های مالی و پولی در کشورهای رو به توسعه است که سه سال بعد از انقلاب ایران در انگلستان منتشر شد و هیچ گاه به زبان فارسی ترجمه نشد.
او تا پایان عمر به سوسیالیسم مومن ماند .اما سوسیالیسم برای او مبارزه یی بود علیه سنت های خودبینانه راست امروزی و در عین حال روش ها و تمایل های غیردموکراتیک رایج در میان برخی از عناصر چپ. اپریم که در تمام دوران تدریس مجرد باقی مانده بود و در همان کالج وادهام زندگی می کرد، پس از بازنشستگی به خانه اش در شمال آکسفورد که آن را«ارومیه» می نامید، نقل مکان کرد و پس از سال ها تنها زیستن، با دوست و همکار اقتصاددان قدیمی اش لیندا لوئیس ازدواج کرد. اپریم در زندگی حرفه یی و شخصی یک خردگرای محض بود و همیشه با غرورش فرومایگانی را که کوچکی برایشان فروتنی آورده بود، آزار داد. حال چه اهمیت دارد تاریخ جولانگاه همان ها شده و اپریم در غربتی تلخ به خاک سپرده شده است؟
ثمینا رستگاری http://www.aftabir.com
انورخامه يي

متن زير حاصل گفت وگوي دوساعته ما با دکتر انور خامه يي است. او اکنون پيرمردي است که قدرت حافظه اش را همچنان حفظ کرده است و بسياري از وقايع تاريخي را با ذکر جزييات به ياد مي آورد.انور خامه يي آخرين بازمانده 53 نفر است که جست وجوي اطلاعاتي درباره اپريم ما را به در خانه او در کرج کشاند.
---
اسحاق اپريم از آسوريان اروميه بود. تحصيلات ابتدايي اش را در همين شهر تمام کرد و تحصيلات متوسطه اش را در تهران در مدرسه ثروت به اتمام رساند. و بعد از اخذ ديپلم متوسطه به دليل تسلط بر زبان انگليسي، در کنکور بانک ملي شرکت کرد و موفق شد به همراه چند نفر ديگر که همگي از اقتصاددانان بنام ايران شدند براي آموختن حسابداري به انگلستان برود. اين دوره را در مدت سه سال تمام کرد و در سال 1315 به ايران بازگشت و در بانک ملي مشغول به کار شد. حسن قائميان هم در همان زمان براي آموختن حسابداري به فرانسه رفت.
اپريم از يک استعداد خارق العاده يي بهره مند بود و در زمينه هاي مختلف از جمله زبان (مسلط بر انگليسي و فرانسه) و درس هاي ديگر هميشه سرآمد بقيه شاگردان بود و در تمام طول سال هاي تحصيل هميشه شاگرد اول مدرسه بود. و علاوه بر رشته هاي حسابداري همزمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان دوره اقتصاد را هم شروع کرده بود و ليسانس و دکترايش را هم گذرانده بود.
در جريان نوشتن تز دکترايش به ايران فرا خوانده شد. و دکترايش ناتمام ماند و به ايران آمد. در اينجا هم به علت اينکه روحيه کارهاي سياسي و اجتماعي داشت و علت آشنايي من با او و معروفيتش هم همين خصيصه بود. او به دليل داشتن اين روحيه در بانک ملي شروع به جمع کردن کارمندان و تشکيل دادن يک اتحاديه کرد با اين توجيه که شما بايد بتوانيد از حقوق خودتان دفاع کنيد و همه کارمندان بانک هم از اين کار وي استقبال کردند و اتحاديه را تشکيل دادند.
اين مساله وقتي به گوش ابوالحسن ابتهاج رسيد، سخت برآشفته شد و گفته بود اين پدرسوخته را بيرون مي کنم. و آنها را از طرف رئيس بانک ملي دعوت مي کند که در جايي جمع شوند و صحبت کنند. در اين جلسه ابتهاج شروع به صحبت مي کند و مي گويد حرف حساب شما چيست؟ اينجا ما همه وسايل راحتي شما را فراهم کرديم. اين اعتراضات شما معني ندارد. آنها هم گفته بودند که ما طبق قانون اساسي حق داريم براي منابع صنعتي خودمان سازماني داشته باشيم.
ابتهاج با توپ و نشر برخورد کرده بود. اپريم هم بلند شده بود و روي سني رفته بود که ابتهاج ايستاده بود. و درمقابل او قرار گرفت و خيلي محکم جواب او را داده بود و او را به ديکتاتوري منتسب کرده بود.
اينجوري که من شنيدم ابتهاج هم قبلاً دربان هاي بانک ملي را مجهز کرده بود و تنها در اطراف سالن ايستاده بودند. ابتهاج در کتابش البته اين گفته من را رد کرده بود و گفته بود گفته انور خامه يي درست نيست و زماني که اپريم جواب سوالات مرا با بي ادبي داد، من گفتم «اين پدر سوخته را بيرون کنيد» و دربان ها هم اپريم را پايين کشيدند و بعد هم جلسه به هم خورد.
وقتي من به اپريم گفتم که ابتهاج چنين ادعايي کرده اپريم گفت که او چنين حرفي به من نزده و اگر چنين مي گفت من او را از آنجا پرتاب مي کردم.
موقعي که ما در اطراف«مجله دنيا» جمع شده بوديم و من با دکتر اراني رفت و آمد داشتم غدر آن زمان دکتر انورخامه يي 18 ساله بودف يک روز دکتر اراني به من گفت که تو بايد يک کاري انجام بدهي. يک دانشجوي با استعداد هست که مجله دنيا را هم خوانده و به آن علاقه هم پيدا کرده. تو بايد بروي با او ارتباط برقرار کني چرا که من نمي خواهم خودم با او ارتباط برقرار کنم. به او گفتم چطوري؟ اراني گفت مدرسه ثروت انجمني دارد که در آن مباحثه و گفت وگو مي کنند و حول يک موضوع با هم بحث و جدل مي کنند و جمع هم در نهايت نظرشان را نسبت به آن نظرات مي دهند. اپريم در آنجا عرف جبر را گرفته و طرف مقابلش محمدرضا خليلي طرف اختيار را. بيشتر اشخاص نظر اپريم را تاييد کرده اند. تو هم يک روز دم مدرسه آنها برو و بعد از تعطيلي مدرسه نزد او برو و بگو در آن جلسات بر حسب اتفاق حضور داشتم و حرف هاي تو را شنيده ام و به نظرات شما علاقه مند شدم. و دلم مي خواهد با همديگر بيشتر صحبت کنيم و به اين ترتيب با او آشنا شد. من هم همين کار را انجام دادم و او هم خيلي از آشنايي با من استقبال کرد و به من گفت براي اينکه اين مسائل را متوجه شوي و بعد بتوانيم بيشتر با هم بحث کنيم، يک مجله يي به تو مي دهم.
و مجله دنيايي را که من خودم داشتم و کهنه کرده بودم و به ديگران داده بودم (به طبري و...) به من داد. و قرار شد هر دو هفته يک بار همديگر را ببينيم. من خيلي با او صحبت مي کردم و نتيجه صحبت هايمان را به دکتر اراني اطلاع مي دادم و ايشان تقريباً پنج شش ماه بعد از آشنايي در آن کنکور قبول شد و به انگلستان رفت. و رابطه ما قطع شد. زماني هم که به ايران برگشت من از ايران رفتم.
در ايران با آن سوابق و آشنايي با اتفاقاتي که در آن مدت براي ما رخ داده بود خيلي طبيعي بود که جذب حزب توده شود. در همان زمان مساله آذربايجان و کابينه ائتلافي قوام و حزب توده و اعتراض حزب توده و حزب دموکرات، آذربايجان و... در جريان بود. دکتر اپريم در چنين شرايطي وارد حزب توده شد. دوستان ديگرش را که با آنها در انگلستان حسابداري خوانده بودند و در بانک ملي شاغل بودند، به حزب راهنمايي کرد.
اپريم مثل يک فرد عادي به حزب آمد و فرم پر کرد در حالي که سران حزب او را به خوبي مي شناختند. اما چون يک نابغه بود و استعداد بسيار زيادي که در فهم مسائل علمي و ادبي داشت پس از گذراندن دوران آموزشي وارد يک حوزه خاص شد و هر کس که در حوزه او بود بعد از شنيدن مختصري از حرف هاي او متوجه مي شد که استعداد او بيشتر از يک عضو عادي است. بنابراين او هر روز پله هاي ترقي را پيمود. آن موقع در حزب توده کلاس ژ کادر وجود داشت براي فلسفه، اقتصاد و...
و همه حتي رهبران حزب مثل عبدالحسين نوشين به اين کلاس ها مي آمدند مي نشستند. طبري هم در قسمت ادبيات و اجتماعيات تدريس مي کرد. به اپريم پيشنهاد مي شود در يکي از اين کلاس ها بنشيند. سر کلاس که مي نشيند همانجا همه شاگردهاي کلاس را جذب خودش کرده بود. يکي از اين شاگردها جلال آل احمد بود. از طرف ديگر پيش از آمدن اپريم جريان اصلاح طلبي در حزب توده آغاز شده بود و کساني مثل من و خليل ملکي فهميديم که اين حزب آن چيزي که ما فکر مي کرديم و مي خواهيم، نيست. اين سوال ما بود که چرا شما بايد براي تاسيس حزب از سفارت شوروي اجازه بگيريد؟ آنها هم به شما بگويند اصلاً صحبتي از سوسياليسم نکنيد و رسماً بگوييد طرفدار مشروطه سلطنتي هستيد. چه دليلي داشت که آنها قبول کردند عضويت زنان را در حزب توده نپذيرند تا اقشار سنتي با آنها مخالفت نکنند؟
در اين شرايط اپريم که سخنوري توانا و زبردست بود و بسياري اصلاح طلبان سران حزب توده به طرف او جذب شدند و اپريم هم خيلي زود فهميد حزب توده، حزبي که او تصور مي کرده نيست و بنابراين تصميم مي گيرد اين حزب را اصلاح بکند. اپريم فرد بسيار مغروري بود زماني هم که من با او آشنا شدم، محصل هاي ديگر را اصلاً قابل صحبت کردن نمي دانست. وقتي از انگلستان برگشت هم شروع کرد به انتقاد از اطرافيانش و رهبران حزب کم و بيش براي او حساب باز کردند. اپريم به اين رسيد که بايد راساً حزب را اصلاح کند. بعد از آن به اين نتيجه رسيد که حزب مي تواند به همين شکل باقي بماند اما يک هسته مرکزي از اشخاص داراي جهت صحيح و فکر سوسياليستي و معتقد به منطق ديالکتيکي لازم است وقتي درون حزب اين هسته تشکيل شود به مرور حوزه خودشان را گسترش دهند و بقيه افراد حزب را به معايب حزب و اصلاحي که بايد صورت گيرد آگاه کنند. و آن وقت کنگره حزب را تشکيل دهند. اپريم اسم آن هسته مرکزي را گروه آوانگارد گذاشته بود. او ايده اين کار را از لنين گرفته بود. لنين هم در کتاب «چه بايد کرد» شرح داده که نمي توان سطح آگاهي توده مردم را بالا برد بلکه بايد افراد معدودي را تربيت کرد تا ظرفيت و توانايي اداره جامعه را پيدا کنند. البته اين نظريه کاملاً با مارکسيسم متفاوت است. اپريم ملکي را شاگرد کوچک خودش هم نمي دانست و همين باعث شد اين دو نفر با هم سخت مخالف باشند. او کتابي به نام چه بايد کرد با پول خودش منتشر کرد و در همه جا پخش شد و هيات حاکمه حزب توده را به وحشت انداخت، و چنان موضوع را به شوروي گزارش دادند که با اپريم به شدت مخالف شدند.
بعد از «چه بايد کرد» حزب توده کتاب بر سر دو راهي را با آل احمد و با اسم مستعار «آلاتور» منتشر کرد.
او با اينکه ارمني بود تسلط عجيبي به زبان فارسي داشت.
پيشنهادي که او کرد قبلاً ما داده بوديم و به بن بست خورد.
اپريم و آل احمد از اين کار ما اطلاع نداشتند. در عين حال خيلي از جوان هاي حزب جذب حلقه اپريم شدند.
وقتي چه بايد کرد منتشر شد با واکنش هاي زيادي روبه رو شد؛ اولاً پخش اين کتاب باعث شد در حوزه ها انتقاد نسبت به حزب شروع شود و شروع اين انتقادها تقريباً مصادف شد با جريان آذربايجان و همه ايده آل ها و آمال افرادي که منتظر بودند تا آشوب آذربايجان به تهران بکشد و حکومت را تقديم حزب توده بکند، به باد مي رود.
اين تکان بزرگي به بدنه حزب وارد کرد. در اين شرايط کتاب اپريم تبديل به کتاب مقدس افراد منتقد شد. از طرف ديگر از کادر رهبري حزب افراد زيادي باقي نمانده بود. کام بخش، طبري و... رفته بودند. خليل ملکي، کشاورز و رادمنش باقي مانده بودند و اينها بايد اين مساله را حل مي کردند و هم جواب ايرادهاي فعالان حزب را مي دادند و هم جواب دکتر اپريم. نتيجه اين شد که جلسات بحث و انتقاد تشکيل شد و همه فعالان (150 نفر) آمدند. اپريم يک نفر مي نشست و سخنگويان مخالف او (ملکي و رادمنش و کشاورز) در سمت مقابل مي نشستند و جواب او را مي دادند و باز دکتر اپريم نظر آنها را رد مي کرد و همه حضار براي او کف مي زدند.
اما جريان اصلاح طلبي به ما گفتند دور اپريم را خط بکشيم چرا که هر چه ما مي گفتيم، او اين توانايي را داشت که ما را نقد بکند. بعد هم که او به خارج از کشور رفت و با حزب توده خداحافظي کرد.


برچسبها: اپريم اسحاق, تقي اراني, جلال آل احمد, خليل ملكي
