X
تبلیغات
بیوگرافی

بیوگرافی
 
سعی کردم تو این وبلاگ بیوگرافی مشاهیر ایران و جهان رو واسه دوستای عزیزم بذارم ..

فال حافظ

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر




Up Page

حاج قربان سلیمانی (۱۲۹۹ - ۳۰ دی ۱۳۸۶)، بخشی و نوازنده دوتار و خواننده موسیقی محلی شمال خراسان بود.

وي از استادان مسلم موسيقي مقامي يا نوايي ايران و از معدود بازماندگان "بخشي" در خطه خراسان بود.

"موسيقي مقامي و يا نواحي" به نوع خاصي از موسيقي سنتي گفته مي‌شود كه بر اساس فرهنگ، سنن بومي و محلي يك منطقه جغرافيايي بوجود آمده، سينه به سينه و نسل اندر نسل به آيندگان منتقل مي‌شود.

در گذشته موسيقي مقامي را در زمان جشن، عزا، كاشت، داشت و برداشت محصول و نيز مراسمي مشابه مي‌خواندند كه گاه اين موسيقي با حركات موزون و خاصي تركيب شده و رقص محلي را خلق مي‌كرد.

در فرهنگ خراسان "بخشي" به كسي گفته مي‌شود كه تمامي مراحل ارتقا علمي در زمينه موسيقي مقامي يعني "ساخت ساز(دو تار)، نقالي، سرايندگي و خوانندگي اشعار و نيز تاريخ نتها را" بلد باشد.

حاج قربان در علی‌آباد قوچان به دنیا آمد. او زیر نظر پدرش کربلایی رمضان، که خود از دوتارنوازان مشهور شمال خراسان بود، نواختن دوتار را آموخت و بعد از مرگ پدرش از بخشی‌های شمال خراسان همچون خان‌محمد، عِوَض (عیوض) و غلامحسین تعلیم گرفت.

حاج‌قربان به سه زبان ترکی، کردی و فارسی آواز می‌خواند.

وی در سال ۱۳۴۵ به دلیل توصیهٔ یکی از متشرعین، دست از موسیقی کشید؛ ولی در سال ۱۳۶۲، دوباره نواختن را آغاز کرد.

حاج قربان در کنسرت‌هایی در ایران و خارج از ایران شرکت کرد و یک آلبوم از آثار او منتشر شد. وی همچنین به کشورهای بسیاری مانند پرو، هلند، تونس، ترکیه، بلژیک، انگلستان، سوئیس، کلمبیا، اکوادور، پاناما، فرانسه و چند شهر آمریکا نیز سفر کرد.

از جمله افتخارات وی می‌توان به کسب مقام اول جشنوارهٔ موسیقی لیون فرانسه و همچنین احراز مقام ستارهٔ جشنواره اوینیون فرانسه اشاره کرد. وی ده‌ها اجرای دوتارنوازی در کنسرت‌های موسیقی کشورهای اروپایی، آسیایی و امریکا داشت

حاج قربان در داخل کشور هم مقام‌های برتر جشنوارهٔ موسیقی فجر ایران بین سال‌های ۶۹ تا ۷۱ را به دست آورد و دوازده دورهٔ متوالی داور ثابت جشنواره‌های موسیقی مقامی کشور بود همچنین وی نشان درجهٔ دو فرهنگ و هنر را نیز از محمد خاتمی رییس جمهور وقت، دریافت کرد.

او در آلبوم شب، سکوت، کویر، با شجریان همکاری کرد.

حاج قربان در سال ۱۳۸۵ در نخستين همايش آواها و نواهاي خراسان كه در كاشمر برگزار شد، طي مراسمي با اهداي دو تارش به پسرش عليرضا سليماني كه او نيز از استادان بزرگ موسيقي مقامي است با موسيقي وداع کرد.

درگذشت

قربان سليماني استاد پيشكسوت موسيقي مقامي خراساني يكشنبه ۳۰ دي ۱۳۸۶ در سن ۸۷ سالگي در قوچان دارفاني را وداع گفت.

صفار هرندی، محمدرضا شجریان، محمد حسین احمدی (مدیرکل دفتر موسیقی وزارت ارشاد وقت)، عثمان محمدپرست در پیام‌های جداگانه به خانواده وی و جامعه موسیقی پیام تسلیت فرستادند. محمد حق‌گو (نوازندهٔ دوتار و مدرس دانشگاه) با ابراز تاسف از درگذشت استاد دوتار خراسان، حاج‌قربان سلیمانی با بیان این مطلب افزود: مرگ امثال حاج‌قربان واقعا اسباب تاسف است.


برچسب‌ها: حاج قربان سلیمانی, موسيقي مقامي و يا نواحي
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

سينماپرس-گروه هفت هنر/محمد بيگلري‌پور شب گذشته در سن ۶۷سالگي براثر بيماري سرطان درگذشت.

 

به گزارش سينماپرس، محمد بيگلري پور، پيشکسوت موسيقي و رهبر ارکستر سمفونيک سازمان صداوسيما، شامگاه گذشته ۲۷دي ماه ۱۳۹۱ در پي ابتلا به سرطان در بيمارستان درگذشت.

وي از آهنگسازان کشور بود که ساخت بيش از يک هزار و ۲۴۰ قطعه موسيقي را در پرونده خود داشت.

محمد بيگلري پور که ۶۷ سال سن داشت، مدرس و تحصيل کرده دانشگاه تهران و رهبر ارکستر سمفونيک صداوسيما بود.

اين هنرمند از پرتلاش ترين آهنگ سازان کشور بود که بعد از انقلاب، قطعات موسيقي بسياري ساخت. او سازنده اولين سرود جمهوري اسلامي ايران بود.

سمفوني هاي «انقلاب»، «ايران»، «حضرت محمد (ص) و اجراي سمفوني «در ازل» از جمله آثار بيگلري پور است.

مراسم تشييع پيکر مرحوم بيگلري پور روز شنبه ۳۰ دي ماه ۱۳۹۱ از مقابل مسجد بلال صدا و سيما برگزار مي شود. پيکر اين هنرمند پس از تشييع در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده خواهد شد.


برچسب‌ها: محمد بيگلري‌پور, دانشگاه تهران, رهبر ارکستر سمفونيک سازمان صداوسيما, سازنده اولين سرود جمهوري اسلامي ايران
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

همایون خرم

همایون خرم (زادهٔ ۱۳۰۹ در بوشهر - درگذشتهٔ شامگاه ۲۸ دی ۱۳۹۱ در تهران )، نوازندهٔ نامدار ویولن، موسیقی‌دان و آهنگ‌ساز موسیقی ایرانی بود. او یکی از اعضای شورای عالی خانه موسیقی ایران بود.

زندگینامه

از آنجا که مادرش از شیفتگان موسیقی اصیل ایرانی بود و از بین مقام‌های موسیقی ایرانی، به دستگاه همایون علاقه‌ای وافر داشت، نام «همایون» را برای فرزند خود انتخاب کرد.

خرم در سن ۱۰-۱۱ سالگی به مکتب استاد صبا راه یافت و چند سال بعد به عنوان نوازندهٔ ۱۴ ساله، در رادیو به تنهایی به اجرا پرداخت. بعدها در بسیاری از برنامه‌های موسیقی رادیو، خصوصاً در برنامه گلها، به عنوان آهنگ‌ساز، سولیست ویولن و رهبر ارکستر آثاری ارزشمند ارائه داد.

همايون به موازات فعاليت عاشقانه و در عين حال محققانه در موسيقي ايراني، از كسب علم نيز غافل نبود و در اكثر مراحل تحصيل از شاگردان ممتاز بود و تحصيلات عاليه خود را تا اخذ دانشنامه در رشته مهندسي برق ادامه داد. سمت هاي ايشان در زمينه هنر و موسيقي؛ عضويت در شوراي عالي موسيقي راديو، رهبري اركستر سازهاي ملي، استاد دانشكده موسيقي ملي و هنرستان شبانه، آهنگساز در برنامه هاي موسيقي ايراني و خصوصاً برنامه گلها، رهبري اركستر گلها و سوليست ويلن بوده است. در جلد سوم کتاب «موسیقی‌دان ایرانی» نوشته پژمان اکبرزاده آمده است: «پس از وقوع انقلاب اسلامی در ایران، فعالیت‌های اجرایی همایون خرم دچار وقفه‌ای چندین ساله شد. اوقات او از آن پس، بیشتر صرف تدریس خصوصی ویلن و فعالیت‌های پژوهشی درباره موسیقی ایرانی شد.»

خرم دارای درجه ۱ هنری (معادل مدرک دکترا) از شورای ارزشیابی هنرمندان ایران بود. او که در اواخر عمر به بیماری سرطان روده مبتلا شده بود و تحت شیمی درمانی قرار داشت، در شامگاه بیست و هشتم دیماه سال ۱۳۹۱ در بیمارستان دی تهران درگذشت.( کمتر از ۴۸ ساعت قبل )

سمت‌ها

  • عضویت در شورای عالی موسیقی رادیو
  • رهبری ارکستر سازهای ملی
  • استاد دانشکده موسیقی ملی (هنرستان شبانه)
  • آهنگ‌ساز در برنامه‌های موسیقی ایرانی و برنامه گلها

آثار

  • مشهورترین آثار همایون خرم عبارت‌اند از:
  • تو ای پری کجایی (سرگشته) با صدای حسین قوامی
  • امشب در سر شوری دارم (غوغای ستارگان) (اوج آسمان) - خواننده: پروین
  • ساغرم شکست ای ساقی (طاقتم ده) - خواننده: مرضیه
  • رسوای زمانه منم - خواننده: الهه
  • افسانه شیرین - خواننده: هایده
  • آیا همه شما بی‌گناهید (از من بگذرید)
  • اشک من هویدا شد
  • پیک سحری
  • یارم گره بر مو زده
  • بعد از تو هم در بستر غم می‌توان خفت
  • ساقی ببین
  • دل پریشانم زغم گرفته
  • آوای خسته دلان
  • باز آمدی ((عهدیه))

و در سال‌های اخیر: آهنگسازی آلبوم «تنها ماندم» با صدای «محمد اصفهانی» باقطعات اوج آسمان، روزی تو خواهی آمد، فریاد، تنها ماندم، مهر و ماه، پریشان و تو ای پری کجایی (۱۳۷۹)

ترانه «بوی باران» با صدای محمد اصفهانی

آهنگسازی آلبوم «رسوای زمانه» (۱۳۸۸) با صدای «علی رضا قربانی»

وی همچنین با هنرمندانی چون جواد معروفی، جلیل شهناز، فرهنگ شریف، مجید نجاحی، منصور صارمی، جهانگیر ملک و امیر ناصر افتتاح همنوازی کرده‌بود.

کتاب‌ها

۱- غوغای ستارگان (خاطرات هنری مهندس همایون خرم) انتشارات بدرقه جاویدان ۱۳۸۹

این کتاب توسط علی وکیلی که از شاگردان خرم بوده، ابتدا به صورت شفاهی روی نوار تهیه و سپس نوشته و ویرایش شده است.

۲- ردیف اول چپ کوک (نوای مهر)؛ شامل آوازها، چهارمضراب‌ها، قطعات و تعدادی از آهنگ‌ها

این ردیف توسط بابک شهرکی از شاگردان خرم نوشته شده است.

۳- ردیف دوم راست کوک؛ شامل تعدادی از پیش درآمدها، چهارمضراب‌ها و رِنگ‌ها که هم‌اکنون در حال آماده‌سازی و چاپ است.

به‌ مناسبت‌ قريب‌ به‌ نيم‌ قرن‌ خاموشي‌ مراد و استادش‌ «صبا» با وي‌ به‌ گفت‌ وگو نشستيم‌.

مرحوم‌ صبا در دوراني‌ ظهور كردند كه‌ ساز «ويلون‌» سازي‌ مهجور بود و اين‌ ساز «تار» بود كه‌ حاكميت‌ تام‌ داشت‌ به‌ عبارتي‌ «تار نوازي‌» جرياني‌ غالب‌ بود. شاگردان‌ آقا حسينقلي‌ و ميرزا عبدالله‌ و خصوصاص درويش‌خان‌ كه‌ مرحوم‌ صبا از محضر هر سه‌ بزرگوار بهره‌ گرفتند چنان‌ خوش‌ درخشيده‌ بودند كه‌ مجال‌ جريان‌ آفريني‌ و جريان‌سازي‌ آن‌ هم‌ در سازي‌ مانند ويلون‌ ( كه‌ سازي‌ غيربومي‌ بود ) طبعاْ پديد نيامد، اما پس‌ از پديد آمدن‌ مكتب‌ صبا «ويلون‌» تا حدي‌ سازي‌ رسمي‌ قلمداد مي‌شود و حداقل‌ يك‌ نسل‌ ويلونيست‌ تربيت‌ مي‌شود. اين‌ تحول‌ را در موسيقي‌ ايراني‌ چگونه‌ ارزيابي‌ مي‌كنيد؟

پيش‌ از هرچيز بهتر است‌، براي‌ ارزيابي‌ اين‌ پديده‌ از عنوان‌ ساز رسمي‌ براي‌ ساز ويلون‌ استفاده‌ نشود. بطور كلي‌ بهتر است‌ بگوييم‌ كه‌ «ويلون‌ يك‌ ساز غربي‌ بوده‌ است‌ كه‌ مرحوم‌ صبا اين‌ ساز را چنان‌ با موسيقي‌ ايراني‌ مانوس‌ كرد كه‌ آن‌ را مي‌توان‌ يك‌ ساز ايراني‌ شده‌ قلمداد كرد كه‌ قابل‌ استفاده‌ براي‌ اجراي‌ تمامي‌ مقام‌ها و دستگاه‌هاي‌ ايراني‌ به‌ بهترين‌ وجه‌ است‌.»

بنابراين‌سازي‌ بوده‌ كه‌ مي‌شده‌ از آن‌ براي‌ قابليت‌هاي‌ موسيقي‌ ايراني‌ بهره‌ گرفت‌أ بطور كلي‌ اگر هر سازي‌ موقعيتي‌ پيدا كند كه‌ همه‌ بخش‌هاي‌ موسيقي‌ ايراني‌ را به‌ بهترين‌ وضع‌ بازتاب‌ و پوشش‌ دهد، حتماص بايد ما براي‌ نشان‌ دادن‌ موسيقي‌ ايراني‌، استفاده‌ كنيم‌. اين‌ مساله‌يي‌ بود كه‌ در نظر مرحوم‌ صبا و استاد ايشان‌ «استاد كلنل‌ وزيري‌»مد نظر قرار گرفت‌ و آن‌ را درك‌ كردند و اين‌ ساز را ارايه‌ دادند. به‌ اضافه‌ اينكه‌ فهميدند وجود اين‌ ساز براي‌ «بداهه‌ نوازي‌»، مانند ديگر سازهاي‌ اصلي‌ و اصيل‌ ايراني‌ مناسب‌ است‌أ همچنين‌ اين‌ ساز در اركستر هم‌ مي‌تواند در به‌ دست‌ آمدن‌ صداي‌ زيبا از اركستر، نقش‌ سازنده‌ مناسبي‌ را ايفا كند. اين‌ بود دليل‌ استفاده‌ از اين‌ ساز در آن‌ سال‌ها.

بنابراين‌ بايد اين‌ را گفت‌ كه‌ 1 ويلون‌ به‌ توسط‌ «صبا» و نيز از طريق‌ «وزيري‌»، يك‌ ساز غربي‌ ايراني‌ شده‌، شد و چون‌ توانست‌ تمام‌ مقام‌ها را به‌ نحو احسن‌ به‌ گوش‌ شنونده‌ ايراني‌ برساند و آنان‌ نيز لذت‌ ببرند از نواي‌ سه‌ گاه‌ و چهارگاه‌ ( ويلون‌) همان‌گونه‌ لذت‌ ببرند كه‌ از ديگر سازهاي‌ ايراني‌ مي‌برند. نتيجه‌ اينكه‌ اين‌ ساز به‌ جد مطرح‌ شد و توانست‌ جاي‌ خوبي‌ را در بين‌ سازهاي‌ ايراني‌، كسب‌ كند.

استاد! به‌ نظر جنابعالي‌ اساساص ساز «ويلون‌» چه‌ ويژگي‌هايي‌ داشت‌ كه‌ قابليت‌ صدادهي‌ موسيقي‌ ايراني‌ را توانست‌ در درون‌ خويش‌ نشان‌ دهد؟

سوال‌ بجايي‌ است‌. ساز ويلون‌ به‌ واسطه‌ اينكه‌ سازي‌ «آرشه‌يي‌» نه‌ ضربي‌ و نه‌ زخمه‌يي‌ است‌، سازي‌ مضرابي‌ نيست‌ كه‌ نت‌ها مقطع‌ باشند، بلكه‌ مي‌توانيد يك‌ نت‌ را بطور ممتد بكشيد. اين‌ خاصيتي‌ است‌ كه‌ در سازهاي‌ ديگر مانند «تار» و «سنتور» با گرفتن‌ «ريز» امكان‌پذير است‌أ در اين‌ سازهاي‌ مضرابي‌ اگر بخواهيد از يك‌ نت‌ به‌ نت‌ ديگر برويد نمي‌توانيد مانند ويلون‌ ( اصطلاحاْ ) به‌ صورت‌ «مالشي‌» برويد و نيز آن‌ تاؤير مالش‌ و ناله‌يي‌ كه‌ در ويلون‌ وجود دارد بخاطر فقدان‌ كمان‌ { كه‌ ويژگي‌ ويلون‌ است‌} در آن‌ سازهاي‌ مضرابي‌ وجود ندارد.

در اينجا بجاست‌ كه‌ يك‌ بحث‌ تاريخي‌ را مطرح‌ كنيم‌. ويلون‌نوازي‌ در موسيقي‌ ايراني‌ پيش‌ از مرحوم‌ صبا وجود داشت‌أ بطور مثال‌ «ركن‌الدين‌ مختاري‌» و «حسين‌ ياحقي‌» و... از نمونه‌هاي‌ بارز آن‌ بودند، اما نيك‌ پيداست‌ كه‌ ويلون‌ نوازي‌ ما از همان‌ سبك‌ قدمايي‌ كمانچه‌نوازي‌ پيروي‌ مي‌كرد، يعني‌ ويلون‌نوازان‌ سعي‌ بر آن‌ داشتند كه‌ همان‌ شيوه‌ و سبك‌هاي‌ كمانچه‌نوازي‌ را در نوازندگي‌ ويلون‌ پياده‌ كنند، تا جايي‌ كه‌ در اين‌ سبك‌ ويلون‌نوازي‌ متاؤر از كمانچه‌نوازي‌، در پرده‌گيري‌ از بالا دست‌ به‌ پايين‌ دست‌ عدول‌ نمي‌كردند. مرحوم‌ صبا چه‌ تحولي‌ در اين‌ عرصه‌ به‌ وجود آوردند كه‌ هم‌ قابليت‌هاي‌ صدادهي‌ خودساز ويلون‌ لطمه‌ نبيند و هم‌ قابليت‌هاي‌ بومي‌ نواي‌ ايراني‌ در درون‌ اين‌ ساز وجود داشته‌ باشد!؟

سوال‌ خوبي‌ است‌. ديگران‌ كه‌ ساز ويلون‌ را استفاده‌ كردند، بخاطر اينكه‌ قبلا نوازنده‌ كمانچه‌ بودند، در حقيقت‌ ويلون‌ را كمانچه‌وار مي‌نواختند! حال‌ اينكه‌ صبا البته‌ با ارايه‌ طريق‌ آقاي‌ كلنل‌ وزيري‌ و نيز با آن‌ كنكاش‌ و خلاقيتي‌ كه‌ خودش‌ داشت‌، چنان‌ كه‌ با تمامي‌ نوازندگان‌ ويلون‌ غربي‌ ]كه‌ در آن‌ موقع‌ ايران‌ بودند[ و نوازندگان‌ ويلون‌ غربي‌ نواز ارتباط‌ داشت‌، يك‌ تكنيك‌ معقولي‌ را پياده‌ كرد. متوجه‌ باشيد! معقول‌ كه‌ مي‌گويم‌ يعني‌ نه‌ فقط‌ مساله‌ اين‌ باشد كه‌ تكنيك‌ غربي‌ را عينا منتقل‌ كند، بلكه‌ تكنيكي‌ را با توجه‌ به‌ مشخصات‌ ايراني‌ ارايه‌ داد كه‌ مناسب‌، متناسب‌، معتدل‌ و معقول‌ باشد.

بنابراين‌ با اين‌ كار «صبا» ساز كمانچه‌ را با ويلون‌ از نظر صدادهي‌ جدا كرد و در عين‌ حال‌ يك‌ ساز جديد ايراني‌ شده‌ در موسيقي‌ ايراني‌ پديد آمدأ بدون‌ اينكه‌ لطمه‌يي‌ به‌ سازهاي‌ ديگر زده‌ بشود، ويلون‌ خودش‌ به‌ عنوان‌ يك‌ ساز جديد شروع‌ به‌ فعاليت‌ كرد.

استاد صبا شايد از معدود موسيقيداناني‌ است‌ كه‌ عمده‌ سبك‌ها و روش‌هاي‌ مكتب‌ قدما را نه‌ تنها در يك‌ ساز بلكه‌ در تمامي‌ سازها، آن‌ هم‌ در محضر بزرگترين‌ اساتيد زمانه‌ آموخت‌. كمتر موسيقيداني‌ است‌ كه‌ از اين‌ حسن‌ اتفاق‌ بهره‌مند شده‌ است‌. حتي‌ به‌ جرات‌ مي‌توان‌ گفت‌: استاد وي‌ «كلنل‌ وزيري‌» مانند ايشان‌، اين‌ همه‌ احاطه‌ به‌ نحله‌هاي‌ گوناگون‌ موسيقي‌ ايراني‌، نداشت‌. اما با وجود اين‌ احاطه‌ و تجربه‌اندوزي‌ بي‌نظير، صبا يك‌ فاصله‌ بنياديني‌ با آن‌ سنت‌ مي‌گيرد. چه‌ خلايي‌ استاد صبا در موسيقي‌ اصيل‌ ايراني‌ ديد كه‌ به‌ فكر چنين‌ تحول‌ و رنسانس‌ موسيقيايي‌ شدند?

در حقيقت‌ مي‌شود گفت‌ كه‌ آن‌ خلا همان‌ تكرار مكررات‌ بود. معمول‌ بود كه‌ موسيقيداناني‌ هم‌ سعي‌ مي‌كردند آنچه‌ را كه‌ از قدما گرفتند، به‌ نحوي‌ پس‌ بدهند، مي‌توانيم‌ بگوييم‌ كه‌ كساني‌ كه‌ چيزي‌ را بگيرند و همان‌ را پس‌ بدهند، اينها در حقيقت‌ همان‌ ياد گرفته‌ها را مي‌گيرند و پس‌ مي‌ دهند.

دوري‌ است‌ كه‌ تكرار مي‌شود!

بله‌! اين‌ همان‌ ضبط‌ صوت‌ است‌! بنابراين‌ تكرار اين‌ مكررات‌ خسته‌آور است‌. صبا و استادش‌ كلنل‌ وزيري‌ دريافتند كه‌ با توجه‌ به‌ زمان‌ بايد جلو رفت‌أ چنين‌ توجهي‌ به‌ زمان‌ بود كه‌ آنقدر ايشان‌ را برجسته‌ مي‌كند كه‌ شاگردان‌ فراواني‌ را مجذوب‌ خود مي‌كند و با اين‌ ساز ايراني‌ شده‌ ( ويلون‌ ) توانستند اين‌ حقيقت‌ را نشان‌ دهند «كه‌ بايد متناسب‌ با زمان‌ بود» و نهايتا تحولي‌ را در عرصه‌ موسيقي‌ به‌ وجود آورند.

البته‌ استاد ايشان‌ «درويش‌ خان‌» هم‌ بسيار نوآور بودند. سوالي‌ كه‌ مطرح‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ به‌ هر حال‌ مرحوم‌ صبا سبك‌ و مكتبش‌ در راستاي‌ مرحوم‌ درويش‌خان‌ است‌ يا سبك‌ و مكتبي‌ نوين‌ نوآوري‌ كردند!

چون‌ ساز مرحوم‌ صبا متفاوت‌ بود و تحول‌ وي‌ هم‌ معطوف‌ به‌ «ويلون‌» بود، طبعا نحوه‌ تكنيكي‌ كه‌ هم‌ به‌ لحاظ‌ اجرايي‌ براي‌ اين‌ ساز در نظر گرفته‌ بودند، بسيار متفاوت‌ با ساز تار و سه‌تار است‌. با وجود اينكه‌ ايشان‌ ساز تار و سه‌تار را بسيار خوش‌ مي‌نواختند و با وجود حفظ‌ شيوه‌ قدما، ايشان‌ نوآوري‌ و خلاقيت‌هاي‌ خويش‌ را هم‌ به‌ منصه‌ ظهور تبديل‌ كردند.

حال‌ به‌ خود اين‌ دو پديده‌ «تحول‌» و «نوآوري‌» مي‌پردازيم‌. بطور كلي‌ مرحوم‌ صبا چه‌ نوآوري‌ در عرصه‌ موسيقي‌ بنيان‌ گذاشتند؟

مرحوم‌ صبا بخاطر اينكه‌ خود از شاگردان‌ آقا ميرزا عبدالله‌ در ساز سه‌تار و شاگرد خوب‌ آقا حسينقلي‌ در تار بود و همچنين‌ شاگرد خوب‌ تار و سه‌تار در مكتب‌ درويش‌ خان‌ بود.
در كمانچه‌ شاگرد «حسين‌ اسماعيل‌زاده‌»، در ضرب‌ شاگرد «حاجي‌ خان‌ ضرب‌ گير»، در ني‌ شاگرد «نايب‌ اسدالله‌»، در سنتور شاگرد «علي‌ اكبر شاهي‌» و تا حدي‌ «سماع‌ حضور» بودند! كه‌ اين‌ اساتيد در ساز خويش‌ سرآمد بودند، صبا نيز شاگرد درجه‌ يك‌ آنها بود!

بله‌! در حقيقت‌ در عرصه‌ سنتور با استاد حبيب‌ سماعي‌ پسر «سماع‌ حضور» معاشرت‌ تنگاتنگ‌ داشت‌ تا بتواند محضر پدر حبيب‌ يعني‌ «سماع‌ حضور» را درك‌ كند. همواره‌ سعي‌ مي‌كرد از امثال‌ «حبيب‌ سماعي‌» نهايت‌ استفاده‌ را ببرد تا بتواند تجربه‌ در اين‌ سازها بيابد.

حتي‌ مي‌توان‌ وي‌ را احيا كننده‌ سنتور در آن‌ دوران‌ ناميد.

بايد بپذيريم‌ كه‌ «حبيب‌ سماعي‌» چندان‌ براي‌ احياي‌ اين‌ ساز كوشا نبود، بلكه‌ همكاري‌ وي‌ با صبا باعث‌ شد كه‌ اين‌ ساز متروك‌ ايراني‌، بار ديگر به‌ كار گرفته‌ شود، حتي‌ صبا براي‌ «حبيب‌» كلاس‌ درس‌ مي‌گذارد تا وي‌ به‌ تدريس‌ بپردازد ( بگذريم‌ از اينكه‌ «حبيب‌» چندان‌ دل‌ و دماغ‌ تدريس‌ را نداشت‌ ) حتي‌ «حبيب‌» مي‌گفت‌ كسي‌ مي‌خواهد با اصول‌ سنتورنوازي‌ آشنا شود. اول‌ بايد پيش‌ «صبا» برود بعد...، بگذريم‌.

به‌ هرحال‌ «صبا» با اين‌ نوع‌ درس‌آموزي‌ مي‌خواست‌ بيشتر معرفت‌ بياموزاند. همان‌ معرفتي‌ كه‌ ايشان‌ بارها به‌ من‌ آموختند و ايشان‌ همواره‌ تاكيد مي‌كردند كه‌ يادگيري‌ يك‌ مساله‌ است‌ و معرفت‌آموزي‌ مساله‌ ديگري‌ است‌ كه‌ بايد آن‌ را كسب‌ كرد. بنده‌ پيش‌ از اينكه‌ ايشان‌ مرحوم‌ شوند، دو سال‌ به‌ محضر و خدمت‌ ايشان‌ مي‌رفتم‌، همواره‌ بر معرفت‌ موسيقايي‌ تاكيد مي‌كردند.

ايشان‌ بعد از ياددادن‌ تمام‌ رديف‌ها و بعد از به‌ سرانجام‌ رسانيدن‌ اين‌ رديف‌ها، نت‌ها را خود مي‌نوشتند و به‌ شاگرد مي‌دادند، پس‌ از آن‌ ايشان‌ معرفت‌ موسيقي‌ به‌ محصلان‌ خود مي‌آموخت‌.

بنابراين‌ ايشان‌ اين‌ معرفت‌ موسيقايي‌ را پيدا كرده‌ بودند و با توجه‌ به‌ اين‌ شناخت‌ عميق‌ و دقيق‌ از موسيقي‌ ايراني‌ توانست‌ چيزي‌ به‌ نام‌ موسيقي‌ رديفي‌ ايراني‌ ارايه‌ دهد كه‌ اين‌ رديف‌ها ( البته‌ ) عصاره‌ آن‌ چيزهايي‌ بود كه‌ تا آن‌ زمان‌ به‌ ايشان‌ رسيده‌ بود و با توجه‌ به‌ زمان‌ و با تشخيا اينكه‌ الان‌ اين‌ گوشه‌ها مي‌تواند روحي‌ تازه‌ به‌ پيكره‌ موسيقي‌ ايراني‌ بدهد، توانست‌ تحولي‌ در موسيقي‌ ايراني‌ ايجاد كند، اين‌ خدمت‌ بسيار بزرگي‌ بود. تا جايي‌ كه‌ تعدادي‌ از شاگردان‌ صبا بعدها از تاثيرگذاران‌ موسيقي‌ ايراني‌ شدند، آن‌ شاگردان‌ بودند كه‌ اركستري‌ مانند اركستر گلها را تشكيل‌ دادند. همچنين‌ عمده‌ آهنگسازان‌ سرشناس‌ از شاگردان‌ وي‌ بودند. نتيجه‌ اينكه‌ اين‌ شاگردان‌ صبا بودند كه‌ سلسله‌ موسيقي‌ ايراني‌ را به‌ دست‌ بگيرند.

آيا اين‌ نوآوري‌ها و تحول‌ مرحوم‌ صبا، سنت‌گرايان‌ موسيقي‌ ايراني‌ كه‌ در راستاي‌ سنت‌ قدما قدم‌ برمي‌داشتند را برانگيخت‌? آيا حالا اين‌ مخالفت‌ها بطور جدي‌ ادامه‌ دارد?
طبيعي‌ است‌ هر چيزي‌ كه‌ متولد شود، در اوايل‌ توسط‌ كساني‌ كه‌ نوآور نيستند، مورد انتقاد و مخالفت‌ قرار مي‌گيرد، چون‌ چنين‌ نوآوري‌هايي‌ را لطمه‌ و مانعي‌ براي‌ كار و بار خود و صد البته‌ مانعي‌ براي‌ خود موسيقي‌ مي‌دانستند. اما هنر موسيقي‌، هنري‌ است‌ كه‌ بايد كادرها شكسته‌ شود و نيز از كادرها بيرون‌ بياييم‌، منتها با حفظ‌ اصالت‌ها.
بله‌، مخالفت‌هايي‌ هم‌ در آن‌ زمان‌ بود و تا به‌ حال‌ هم‌ اين‌ مخالفت‌ها ادامه‌ دارد. ولي‌ حالا قريب‌ به‌ اتفاق‌ متوجه‌ شده‌اند كه‌ اگر آن‌ راهي‌ كه‌ آقاميرزا عبدالله‌ در يك‌ قرن‌ پيش‌ طي‌ كرده‌، همچنان‌ ادامه‌ پيدا مي‌كرد، ما مجبور بوديم‌ كه‌ همان‌ راه‌ را دايما ادامه‌ دهيم‌ و به‌ تكرار مكررات‌ مي‌پرداختيم‌ و نهايت‌ همه‌ را از موسيقي‌ ايراني‌ دلزده‌ مي‌كرديم‌.
شيوه‌ تعليمي‌ مرحوم‌ صبا در زمينه‌ آموزش‌ ويولون‌ چگونه‌ بود؟

در كلاس‌ ايشان‌ اول‌ به‌ تدريس‌ اصول‌ ويولون‌ مي‌پرداختند، با توجه‌ به‌ يك‌ تكنيك‌ معقولي‌ كه‌ در موسيقي‌ ايراني‌ بايد ارايه‌ داده‌ شود و بعد ايشان‌ به‌ اجراي‌ رديف‌هاي‌ خودشان‌ مي‌پرداختند. در آموزش‌ اين‌ نوع‌ رديف‌، اگر كسي‌ مي‌توانست‌ آن‌ را بخوبي‌ ياد بگيرد و بنوازد به‌ عبارتي‌ از خود پشتكار نشان‌ دهد طبعا پيشرفت‌ مي‌كرد. اما اگر كسي‌ به‌ مشكلي‌ برمي‌خورد، آن‌ را رها مي‌كرد، چرا كه‌ مشكلات‌ اجرايي‌ و تكنيكي‌ اين‌ ساز عمدتا افراد را پراكنده‌ مي‌كرد، گفتم‌ مگر كساني‌ كه‌ پشتكار از خود نشان‌ مي‌دادند و علاقه‌ نشان‌ مي‌دادند.
رديف‌ و كتاب‌ دوم‌ كه‌ تمام‌ مي‌شد، تازه‌ كتاب‌ سوم‌ شروع‌ مي‌شد. كتاب‌ سوم‌ در بردارنده‌ قطعاتي‌ بود كه‌ باز هم‌ معطوف‌ به‌ زحمت‌ فراوان‌ خود هنرجو بود كه‌ تكنيك‌ آن‌ به‌ حدي‌ رسيده‌ باشد كه‌ بتواند آن‌ قطعات‌ را اجرا كند.

همانطور كه‌ اشاره‌ كرديد مرحوم‌ «صبا» همواره‌ متناسب‌ با مقتضيات‌ زماني‌ جلو مي‌رفتند، با توجه‌ به‌ اينكه‌ مرحوم‌ صبا تنها معطوف‌ به‌ يك‌ دوره‌ زماني‌ نبودند، اگر وضعيت‌ حال‌ حاضر موسيقي‌ را مي‌ديدند چه‌ اقداماتي‌ در اين‌ عرصه‌ انجام‌ مي‌دادند?

سوال‌ خوبي‌ است‌. ايشان‌ در همان‌ اواخر عمر شروع‌ به‌ نگارش‌ آوازهايي‌ كردند كه‌ هم‌ در نوآوري‌ و هم‌ در حفظ‌ اصالت‌ مي‌خواهد كوشا باشد و اين‌ راه‌ را مي‌خواهد باز بگذارد و ديگراني‌ بيايند و راه‌ را ادامه‌ بدهند. من‌ يادم‌ هست‌ كه‌ در مجله‌ «موزيك‌» ايشان‌ شروع‌ به‌ نت‌نگاري‌ كرده‌ و از قضا از «همايون‌» آغاز كرده‌ بودند و مي‌خواستند همينطور بر روي‌ مقامات‌ نوآوري‌ كنند و آن‌ را تدوين‌ كنند كه‌ متاسفانه‌ اجل‌ به‌ ايشان‌ مهلت‌ نداد.

البته‌ بنده‌ با همان‌ متد مجموعه‌يي‌ با عنوان‌ سيري‌ در دوازده‌ مقام‌ تدوين‌ و در قالب‌ جزوه‌ و ئ‌ئ نوار منتشر كردم‌. ايشان‌ هم‌ در رديف‌ راست‌ كوك‌ و هم‌ چپ‌ كوك‌، نت‌ نگاشتند و بنده‌ نيز براساس‌ آموزه‌هاي‌ ايشان‌ رديفي‌ را تدوين‌ كردم‌.ضمن‌ اينكه‌ كتاب‌ سوم‌ را مشغول‌ تمرين‌ و تدوين‌ هستم‌.

در پايان‌ اگر سخني‌ ناگفته‌ مانده‌ بفرماييد!

يادم‌ هست‌ كه‌ كتاب‌ سوم‌ را مرحوم‌ صبا به‌ من‌ درس‌ مي‌دادند كه‌ به‌ چهار مضراب‌ اصفهان‌ رسيديم‌ ( آنهايي‌ كه‌ اهل‌ موسيقي‌ هستند مي‌دادند كه‌ نواختن‌ اين‌ قطعه‌ در عين‌ زيبايي‌، كاري‌ مشكل‌ و پيچيده‌ است‌)
همين‌ كه‌ ايشان‌ مشغول‌ تمرين‌ و تدريس‌ بودند، در حين‌ نواختن‌، آرشه‌ را كنار كشيدند و كمي‌ فكر كردند و به‌ من‌ گفتند كه‌ ديگر بس‌ است‌! تمرين‌ تمام‌ شد و مي‌توانيد برويد! )نشان‌ مي‌داد كه‌ استاد خود در اين‌ وادي‌ به‌ مشكلي‌ برخوردند( بنده‌ هم‌ كلاس‌ را ترك‌ كردم‌، اما دفعه‌ بعد كه‌ خدمت‌ ايشان‌ رفتم‌، چنان‌ چهارمضرابي‌ نواختند كه‌ من‌ مسحور و مدهوش‌ شدم‌!

اين‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ حتي‌ «صبا» هم‌ خود را يك‌ هنرجو مي‌دانست‌ كه‌ بايد روز به‌ روز به‌ كمال‌ برسد و نبايد در اين‌ راه‌ مغرور بود.اين‌ درسي‌ بود كه‌ من‌ از «صبا» گرفتم‌ كه‌ همواره‌ بايد در اين‌ راه‌ مغرور نبود و متواضع‌ بود و همواره‌ بايد هنرجو بود.


برچسب‌ها: همایون خرم, استاد ابوالحسن صبا, ویولن, محمد اصفهانی, جواد معروفي
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

بانو نیره سعیدی ( میرفخرایی ) نخستین زن ایرانی است که جایزه فرهنگی یونسکو را دریافت کرده است.

بانو نیره سعیدی در سال ۱۲۹۹ در خانواده معیرالملک و نظم الملوک خواجه نوری چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را درتهران  در مدرسه ژاندارک گذراند و وارد دانشسرای عالی شد. پس از فارغ التحصیلی به فرانسه رفت و چند سال در شهر پاریس به مطالعه ادبیات و زبان فرانسه پرداخت و در رشته ادبیات فارسی و فرانسه تخصص گرفت.

او از کودکی به سرودن شعر علاقه مند بود. در بازگشت از فرانسه بکار ترجمه و روزنامه نگاری پرداخت و مدتی نیز برنامه در رادیو ایران زیر نظر او اجرا می شد.

در سال 1323 انتشار مجله بانو را پیش گرفت اما پس از سه سال امتیاز آن را واگذار کرد و از کار نشر کناره گرفت .و به تربیت دو فرزند خود پرداخت. اما با ترجمه آثار برگزیده جهان به فعالیت فرهنگی پرداخت.

او توانست طی این دوره با ترجمه قصه های لافونتن به فارسی جایزه یونسکو را دریافت کند. از او چندین ترجمه به جا مانده از جمله « شطرنج باز» اثر استفان تسواک و « کازانوا » همچنین مقالات و اشعار زیادی در مجلات مختلف با نام او به چاپ رسیده است.

بانو نیره سعیدی در دوره بیست و دوم مجلس شورای ملی راه یافت.

 


برچسب‌ها: نيره سعيدي, جايزه يونسكو
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

بانو فاطمه بزرگ نیا در سال ۱۳۱۷ در تهران به دنیا آمد. چهار ساله بود که در نیشابور دچار بیماری شد. پزشکان به تصور اینکه سرماخوردگی است ، معالجه را شروع کردند اما ناموفق ماندند. در تهران هم بهترین پزشکان نتوانستند درست تشخیص بدهند و ناموفق در تشخیص بیماری اصلی او یعنی فلج اطفال (پولیو) ماندند و به این ترتیب سرنوشت متفاوت و سختی برای بانو فاطمه بزرگ نیا رقم خورد.

سالهای کودکی و نوجوانی  را با معلولیت و مشکلات خاصش پشت سر گذاشت  و به دلیل مشکلات در منزل درس خواند و دوره دبیرستان را با موفقیت طی کرد و سرانجام در سال ۱۳۵۵ لیسانس ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران دریافت کرد. وی همزمان با تحصیل در رادیو نیز مشغول به کار بود. از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۷ کنترل برنامه ها را به هنگام پخش در رادیو بر عهده داشت. بعد از انقلاب در سازمان بهزیستی به عنوان کارشناس ، مسئول معلولین شد. بانو فاطمه بزرگ نیا اولین زن مدیر مسئول معلولین ایران است که خود معلول بود. متاسفانه معلولیت او بسیار زیاد بود و تقریبا سر و یک دستش حرکت می کرد اما با پشتکار توانسته بود علاوه بر کار اجرایی به عنوان مترجم موفق در جامعه فرهنگی ایران نیز خوش بدرخشد.

وی در بخشی از خاطراتش چنین گفته است : « زندگی سختی را گذراندم  و به تدریج معلولیتم اضافه شد به دلیل مشکلات دسترسی به مدرسه نرفتم و در منزل درس خواندم. و فقط برای امتحانات در جلسات متفرقه حاضر می شدم. صحبت مربوط به سال ۱۳۲۵ است که معلولیت من بسیار شدید بود و امکان جذب من در جامعه دشوار بود. به هر ترتیبی بود به این امید که دانشگاه مدینه فاضله است وارد دانشگاه شدم. اما مشکلات در دوران دانشگاه هم همواره همراهم بود. کلاسها در طبقه چهارم برگزار میشد باید همه کلاس را راضی می کردم که کلاس ها را پایین تشکیل دهند. همه تلاشم در زندگی این بود که برای بچه های مانند خودم کاری بکنم.»

بانو فاطمه بزرگ نیا با همه خاطرات خوب و بد بسیاری که در زندگی پر فراز و نشیبش داشت در خاطراتش به دو نمونه اشاره کرده است .« بهترین خاطره ام زمانی بود که درآمدی پیدا کردم و به استقلال مالی رسیدم. و این استقلال مالی احساس خوبی برایم داشت.

اما خاطره شاید بد. مربوط به روزهای نخست انقلاب بود که بعد از انقلاب مهندس بازرگان اعلام کرده بود یک روز در میان از ماشین شخصی استفاده کنیم.من هم تصمیم گرفتم با صندلی چرخدار بروم. درست به یاد دارم که در چهارراه ولیعصر – حافظ فردی به من نزدیک شد و یک 5 ریالی کف دستم گذاشت. مانده بودم که چه کنم. پول را انداختم و به راهم ادامه دادم.این صحنه را هرگز فراموش نمیکنم که لحظاتی که به ۵ ریالی خیره شده بودم که آدمها چطور با دیدن هر معلولی تصور می کنند نیاز مالی دارد و گداست.»

بانو فاطمه بزرگ نیا پس از ۲۲ سال کار اجرایی در سال ۱۳۷۵تقاضای بازنشستگی کرد و تمام وقتش را صرف ترجمه کرد. و به قول خودش در این سالها سعی کرد تا با خواندن و ترجمه کردن اثر مثبتی از خود به یادگار بگذارد.

از جمله کتابهای ترجمه شده ایشان می توان به کتب زیر اشاره کرد:

«صبح آوریل » اثر هوارد فاوست

« ماه و آتش » اثر چزاره پاویزه

« ضایعه نخاعی » نوشته دو پرستار مارسیا هاناک و آن اسکات

« پرواز بدون بال» اثر دکتر آرنولد بیسر

« زندگی با معلولیت جسمی همراه با تصویر » اثر جیل کرمتس

سرانجام این بانوی سخت کوش ایرانی در پاییز ۱۳۸۱ چشم از جهان فروبست.


برچسب‌ها: فاطمه بزرگ نیا, مهندس مهدي بازرگان, دانشگاه تهران, سازمان بهزيستي
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

بانو نصرت الملوک کاشانچی  در سال ۱۲۹۳ شمسی به دنیا آمد. پدرش علینقی کاشانچی تاجر معروف و از ثروتمندان طراز اول زمان خود بود. وی علیرغم عشق به تحصیل طبق رسم معمول آن زمان در سن ۱۴ سالگی در پایان دوره دبستان به عقد و ازدواج پسر عمویش  در آمد. اما اختلاف فکر و علایق در عموزاده ها که یکی عاشق علم و آموختن و زنی آزاده بود و دیگری تاجر پیشه ، کار را به جدایی زود هنگام کشاند. بانو نصرت الملوک پس از یک سال با پسر نوزاد خود خانه شوهر را ترک گفت و طلاق گرفت و به  تربیت تنها فرزندش  و تحصیل پرداخت و تا پایان عمر دیگر همسری اختیار نکرد.

او با ادامه تحصیلات ، در سن ۱۸ سالگی جزو اولین زنانی بود که وارد دانشکده پزشکی تهران شد و سپس عازم اروپا شد. تا جنگ جهانی دوم در برلین به تحصیل  و تحقیق ادامه داد. سپس به پاریس رفت و تحصیلات تخصصی را در رشته مامایی تکمیل کرد و به ایران بازگشت و ضمن کار در رشته پزشکی زنان دکترا گرفت.

بانو کاشانچی در جنوب شهر تهران در یکی از ساختمانهای پدرش پلی کلینیکی تخصصی زنان و مامایی تأسیس کرد  که بطور رایگان در خدمت زنان محروم بود و به ارشاد زنان ستم کشیده نیز می پرداخت. وی بدبختی زنان آن دوران به خصوص در طبقات آسیب پذیر را ناشی از بیسوادی آنان می دانست و عقیده داشت حداقل زنان باید تحصیلات  دوره ابتدایی  داشته باشند. بنابراین در جوار درمانگاه یک کلاس اکابر برای زنان بیسواد دایر کرده بود و انجمنی  از بانوان تحصیل کرده و رو شنفکر تشکیل داده بود و از آنان برای آموزگاری اکابر استفاده می کرد.

او هرچه بیشتر به زنان محلات جنوبی تهران کمک می کرد آنان را نیازمند تر می دید و به تأسیس یک زایشگاهی برای آنان مصمم شد بنابراین دست به ابتکاری جالب زد. روزی که عده ای از تجار سرشناس و طراز اول ایران میهمان پدرش بودند او ناگهان وارد مجلس آنان شد  و تا پدر و برادرانش متوجه شوند و او را بیرون کنند در بیچارگی زنان محروم نطق گیرایی ایراد کرد و خاطر نشان کرد به علت عدم وجود دارو پزشک در جنوب شهر زنان بسیاری در هنگام زایمان می میرند. یک زایشگاه خیریه کوپک برای آنان کافی است. در این هنگام برادران بانو کاشانی موفق شدند  او را که جرأت کرده بود حریم و جو آن روزگار را بشکند و وارد مجلس مردان شود از مجلس بیرون کنند. اما وی در هنگام خروج با صدای بلند به تجار گفت من حجت بر شما تمام کردم حال شما می دانید و وجدانتان. او بعدها در هنگام شرح ماجرا برای یکی از دوستانش گفته بود آن روز انتظار توسری خوردن و شماتت را داشته است ولی پس از نیم ساعت برادرش به سراغش رفت و گفت آقایان با تو کار دارند تو پشت در بمان و به پرسشهای آنان پاسخ بده. به هر حال کار آن روز وی باعث شد که تجار خرج تأسیس یک درمانگاه مجهز را تقبل کنند. از این پس با کمک دوستان دوران تحصیل در آلمان که اغلب مهندس بودند کار ساخت درمانگاه را شروع کرد و تجار خیر آنقدر پول جمع کردند که او توانست یک بیمارستان مناسب تآسیس کند و نام آن را بیمارستان « بازرگانان » گذارد که در خیابان  ری واقع بود و علاوه بر بخش زنان و مامایی بازبخش جراحی و داخلی نیز داشت.

بانو دکتر کاشانچی در ادمه فعالیت به وزارت دادگستری منتقل شد اما نظارت بر بیمارستان بازرگانان را ترک نکرد. پس از زمان کوتاهی که از خدمت او در دادگستری گذشت از او خواستند کار نظارت بر ساخت بیمارستانی را برای کارکنان دادگستری برعهده بگیرد. این بیمارستان اولین بیمارستان دادگستری بود که در طبقات زیرین قسمت غربی کاخ دادگستری در مجاورت خیابان خیام ساخته شد. و ریاست آن را برعهده بانو دکتر کاشانچی نهادند. این بیمارستان بعدها به محل فعلی آن یعنی ساختمان وقفی مرحوم فاضل عراقی منتقل گردید.

بانو نصرت الملوک کاشانچی اولین زن پزشکی است که به استخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد. در پزشکی قانونی نیز وی بنیانگذار بخش زنان بود. او زیر بار سفارش و خواهش این و آن نمی رفت. وی  با طبعی بلند تمام حقوق خود را صرف دستگیری از بینوایان و تأمین پول داروی کامندان ضعیف می کرد.

یکی از شاگردانش می گوید از کارهای خیر بانو دکتر کاشانچی تأمین مخارج تحصیل پسران و دختران با استعداد بود که برای آنان خانه  تهیه می کرد و انان را در رفاه نگه می داشت . چند تن از زنان و مردان تحصیل کرده در رشته های مهندسی و پزشکی با حمایت او در تحصیل موفق شدند.

تنها فرزند خانم دکتر کاشانچی مهندس شرکت نفت بود که ده ماه قبل از فوت مادر درگذشت. دو نوه دکتر کاشانچی از افراد تحصیل کرده و فرهیخته اند که بسیار مورد علاقه و احترام بانو کاشانچی بوند.

دکتر گودرزی در تمجید از استاد خود می گوید : « مهمترین خصیصه اخلاقی خانم دکتر کاشانچی  آن بود که علیرغم آن که در زمره اعیان ترین و تحصیل کردگان اروپا بود  به جای حضور در مجالس آنچنانی افراد متمول وقت خود را صرف خدمت به زنان بینوای تهرانی  می کرد.در خانه آشپزی داشت که از کودکی او را تربیت کرده بود برایش همسری اختیار کرد و با کودکان او به گونه ایی رفتار می کرد  که اگر کسی نمی دانست متوجه نمی شد که آنها نوه های دکتر نیستند.

پس از انقلاب موقعیت خانم دکتر چند برابر شد زیرا فرزندان بسیاری از بانوانی که مورد حمایت خانم دکتر کاشانچی بودند جوانان برومند شده بودند و گاهی در گردهمایی آن  بانوان خانم دکتر مهربان قدیمی خود را دعوت می کردند.

پس از جنگ روزی برای تجلیل از ایشان دعوت به عمل آوردند. خانم دکتر تلفنی از من خواست فورا به دیدنشان بروم. رفتم و او در حال گریه یافتم . علت را جویا شدم گفتند : ببین چقدر این مردم شریف و مهربانند. مرتب حال مرا می پرسند و مرا به جمع خود دعوت می کنند. در حالیکه فامیل یادی از من نمی کنند.

آن روز به علت بیماری به من دستور دادند به آن مجلس بزرگداشت بروم و به نمایندگی از ایشان صحبت کنم. در آنجا بود که به ارزش خدمت خانم دکتر کاشانچی به این مردم شریف پی بردم.»

بانو دکتر  نصرت الملوک کاشانچی در اردیبهشت سال ۱۳۶۹درگذشت و از خود خاطرات زیبا  و خدمات نیک بسیاربر جای گذاشت. بی شک او به عنوان بانویی خیر نقش بسیار بزرگی در تربیت فرهیختگان کشور داشت.


برچسب‌ها: دکتر نصرت الملوک کاشانچی, دانشگاه تهران, وزارت دادگستري, پزشكي قانوني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

ظفردخت اردلان

بانو ظفردخت اردلان نخستین زن ایرانیست که به عنوان نماینده اصلی ایران در کمیسیون وضع زن در سازمان ملل متحد معرفی شد. وی از نخستین فارغ التحصیلان دانشکده حقوق دانشگاه تهران است. در پایان این دوره او برای ادامه تحصیل به سوییس رفت و دوره دکترای علوم اجتماعی را در این کشور طی کرد.

او با با دکتر صدارت از شعرای معاصر ایران ازدواج کرد.

بانو ظفردخت اردلان عضو کمیسیون حقوق بین الملل شورایعالی جمعیت های زنان و مدتی نیز دانشیاری دانشکده علوم انسانی دانشگاه تهران را برعهده داشت.

بانو دکتر اردلان تألیفات زیادی در رشته ادبیات دارد و سال ها با مجله اطلاعات هفتگی همکاری داشت. او صاحب امتیاز مجله آزادی زنان بود که در ۲۸اردیبهشت ۱۳۳۰شمسی منتشر کرد.

وی در سال ۱۹۵۹میلادی (۱۳۳۷ شمسی) به عنوان ناظر در کمیسیون وضع زن در ژنو حضور یافت.

از او تألیفاتی منتشر شده که در زیر به تعدادی از آنها اشاره میکنم :

حقوق زن در تاریخ

جامعه شناسی خانوادگی (به زبان فرانسه)

پیکره اجتماعی بانوان سوییس (اثر پژوهشی به فارسی و فرانسه)

رفتارهای زن در ایران در خلال آخرین نیمه قرن

تاریخ اجتماعی گروه زنان

زنان ایرانی (به زبان فرانسه)

نقش زن ایرانی در وحدت و استقلال ملی

نظام خانوادگی در ایل شاهسون

بررسی و تحلیل ماده دهم اعلام جهانی رفع تبعیض از زن و مقایسه آن با مقررات ایران.

 


برچسب‌ها: دكتر ظفردخت اردلان, دانشگاه تهران, دانشكده حقوق, حقوق زن در تاریخ, زنان ايراني
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

عادل فردوسی‌پور (۱۰ مهر ۱۳۵۳ در تهران) روزنامه‌نگار، مترجم، استاد دانشگاه، تهیه‌کننده، مجری تلویزیونی و گزارشگر فوتبال اهل ایران است.وی اصالتا اصل شهر رفسنجان در استان کرمان است.او دارای مدرک کارشناسی ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه صنعتی شریف است. او پایه‌گذار، تهیه‌کننده و مجری برنامهٔ ۹۰ که از شبکه ۳ سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود نیز هست. در سال ۲۰۰۹، هفته‌نامۀ نیوزویک او را در فهرست پرقدرت‌ترین افراد در ایران در ردۀ نوزدهم جای داد. مجله ورلد ساکر به او لقب «جان ماتسن ایران» داده‌است.

راستش از محله‌ای در غرب تهران شروع شد؛ شهرآرا. مهرماه سال ۱۳۵۳ بود که عادل به دنیا آمد؛
در خانواده‌ای که پدرش مهندس برق بود و یک خواهر و یک برادر داشت. فضای خانه مسلما فضای فوتبالی نبود و او به دلیل علاقه‌اش به فوتبال، بچه سر به راه خانه محسوب نمی‌شد. دبستان را در مدرسه ذوقی، راهنمایی را در مدرسه طالقانی و دبیرستان را… البرز. بچه درس‌خوانی بود؛ آن‌قدر درس‌خوان که با معدل بالای ۱۸ دیپلم گرفت اما فوتبال هیچ‌وقت از سرش نیفتاد. شاید به همین خاطر هم بود که پدر با او کاری نداشت. بعد هم در دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی صنایع قبول شد و تا پایان فوق لیسانس ادامه داد.

عادل فردوسی‌پور در آزمون دکتری


اغلب کارهای ترجمه‌ای را خودش انجام می‌دهد. زبانش آنقدر خوب بود که در دوره‌ای در دانشگاه تدریس می‌کرد و البته در کلاس‌های زبان. باورتان می‌شود عادل فردوسی‌پور معلم زبان‌تان باشد؟ اما اگر دوست داشته باشید بدانید کلاس‌های زبان عادل چگونه می‌گذرد، یک نفر برای‌تان زحمتش را کشیده: “تا حالا سر کلاس‌های عادل فردوسی‌پور رفتید یا نه؟ خوب اگر نرفتید، هیچ اشکالی نداره و چیز خاصی رو از دست ندادید؛ به جز یک سری اطلاعات فوتبالی.”
از اول جلسه که پسرا می‌پرسن استاد از فوتبال چه خبر و همین سوال کافیه که عادل‌خان شروع کنه به سخنرانی و یک مدت مدیدی پشت سر این بازیکن و اون تیم و اینا بگه و اطلاعات رو کنه. خلاصه بعد از همه این حوادث، جناب عادل‌خان شروع می‌کنن به انگلیسی‌صحبت‌کردن و درس‌دادن که خب صد البته طرز حرف زدنش اصلا به انگلیسی حرف زدن نمی‌خوره ولی جدا از اینها، آدم ذاتا مهربونیه؛ مثلا بعد از کلاس با دقت می‌شینه به همه سوالا جواب می‌ده…».
خودش هم در مورد کلاس‌های زبانش می‌گوید: «بالطبع حرف‌هایی پیش می‌یاد ولی اصولا از یک ساعت و نیم زمان کلاس فقط ده تا پانزده دقیقه!».

خبر ؛ نوشتاري ؛ تصويري :
سال سوم دانشگاه تصمیم گرفت به علاقه‌مندی‌اش یعنی کار خبری بیشتر بپردازد. به دفتر روزنامه ابرار ورزشی رفت: «من علاقه دارم کار کنم؛ مطلب بنویسم». اردشیر لارودی سردبیر آن‌وقت ابرار ورزشی از او در مورد حیطه کاری‌اش پرسید: «ترجمه»! یک متن داد دستش و خداحافظی کرد؛ «فردا صبح اول وقت رفتم دفتر روزنامه. کارم رو تحویل دادم و بعد از چند روز کارم رو شروع کردم».
سال ۱۳۷۲ بود. او کارش را شروع کرد. اما بی‌شک بزرگ‌ترین علاقه‌مندی‌اش حضــــــــور در صداوسیما بود. او به قول خودش «n»دفعه تست داد و در نهایت قبول شد؛ «اوایل هم مثبت بود اما می‌گفتن صدات جوونه؛ پخته نیست. آخرین باری که تست دادم، اواخر سال‌۱۳۷۳ بود». او در تست قبول شد و کار روزنامه را رها کرد و رفت. رفت که رفت…گرچه که الان هنوز هم هر از گاهی کار مطبوعاتی را انجام می دهد…همانطور که بازدیدکنندگان پارس فوتبال هر چند وقت یک بار مطالب جادویی او را روی خروجی اولین پایگاه تخصصی فوتبال ایران می خوانند.
رفت؛ هیچ‌وقت پشت سرش رو هم نگاه نکرد. یکی از دوستانش در روزنامه ابرار ورزشی، هنوز هم ناامید نشده و هرازچندگاهی با شماره همراه او تماس می‌گیرد.
اتفاق جدیدی نمی‌افتد، منتهی او دیگر تلفن‌های روزنامه ابرار را جواب نمی‌دهد. کسی نمی‌داند چه بین او و روزنامه‌ای که فعالیتش را در آن آغاز کرد گذشت اما او حالا دیگر جواب نمی‌دهد.
برنامه نود

عادل فردوسی‌پور اما هیچ‌وقت نمی‌تواند «۹۰» را دوست نداشته باشد؛ برنامه‌ای که از ذهن او متولد شد و تا آنجا پیش رفت که کمتر علاقه‌مندی در فوتبال وجود دارد که ترجیح دهد دوشنبه شب را در خواب باشد تا جلوی صفحه تلویزیون. او از برنامه‌اش لذت می‌برد؛ شاید بیش از گزارش‌کردن یک بازی؛ «آره! ترسناک‌بودنش هم جالبه. همین که یک چیزی بگیم که دعوا بشه، یک چالشی ایجاد می‌کنه که جالبه. به نظرم، این یک ترس لذتبخشه».
کمی هم کمتر، به گزارش‌کردن روی خوش نشان می‌دهد: «وقتی بازی‌ها خوب باشند، گزارش می‌چسبه. برای من باشگاه‌های انگلیس از همه لذتبخش‌تره. از این کارم لذتی می‌برم که مطمئنم تو رشته‌ای که درسش رو خوندم، نمی‌تونستم این لذت رو ببرم».

می‌گویند الکس فرگوسن سرمربی منچستریونایتد هیچگاه برای این تیم کهنه نمی‌شود چون همیشه تازه می‌ماند. انگار فردوسی‌پور هم همیشه نو است و کهنه نمی‌شود.از روزی که تلفن همراه آمده او شماره تلفنش را عوض نکرده و با وجودی که این شماره نزد خیلی‌ها لو رفته ولی هیچگاه آن را عوض نکرده است چون او با این تلفن معمولا نظرات افکار عمومی در مورد برنامه‌اش را می‌فهمد. برنامه‌اش رکورد دار SMS است.عادل، پول خوبی دوشنبه شب‌ها به جیب مخابرات می‌ریزد و از این طریق ثابت می‌کند که نزدیک ۲۵ میلیون بیننده تلویزیونی دارد!

فوتبال پدیده قرن ماست و وقتی این بازی انجام می‌شود سوالاتی در ذهن بیننده تلویزیون ایجاد می‌شود که باید به این سوالات پاسخ داد.برنامه نود وظیفه دارد که این سوالات را جواب بدهد. عادل فردوسی‌پور به عنوان یک تهیه‌کننده، یک مجری و یک برنامه‌ساز موفق توانسته در مدت کوتاهی جای این برنامه را در سیما و در قلب فوتبال‌دوستان باز کند.

خودش عاشق فوتبال است و تمام اعضای خانواده‌اش بیزار از آن.او تمام مسابقات فوتبالی را تماشا می‌کند و همیشه طرحی نو در سر دارد.سرعت انتقال دارد و بازی فوتبال او هم بسیار خوب است.کمتر دیده‌اید که مصاحبه کند و اگر گیر افتاده باشد در حد چند کلمه بیشتر نمی‌توان از او حرف کشید.

عادل سعی می‌کند برنامه نود را به هیچ‌کس و هیچ چیزی نفروشد و از بهترین دوستش هم انتقاد می‌کند، او مهارت دارد که وارد ماجراهایی شود که برای افکار عمومی جالب است و متخصص کشیدن مو از ماست است!

با آمدن هوویی به نام لیگ برتر، دیگر از کارشناس فنی استفاده نمی‌کند و فقط کارشناس داوری را به برنامه می‌آورد و در این کار هم دستش تنگ است. گاهی این کارشناسان خلاف آنچه در برنامه دیده می‌شود نظر می‌دهند و این لج فردوسی‌پور را در می‌آورد.برنامه نود به دلیل کثرت علاقه‌مندان همیشه برنامه اول ورزشی کشور است.بیشتر جنجال‌هایی که برای افکار عمومی جالب بوده در تلفن‌های این برنامه وجود دارد. آنجا که با سوالات پیچیده عادل سعی می‌کند که مخاطب را به چالش بکشاند و تمام زوایای پنهان را نیز مطرح نماید.

جالب است که بدانید تا به حال مزدک میرزایی دو بار و رضا جاودانی نیز دو بار نود را به جای عادل اجرا کرده‌اند ولی انگار نود فقط به عادل وصل است. برای او که برنامه‌اش دوشنبه آغاز و سه‌شنبه تمام می‌شود.


من قرمزم یا آبی؟

او گزارشگر بی‌طرفی است؟ بسیاری از پرسپولیسی‌ها می‌گویند او استقلالی است. استقلالی‌ها هم بر عکس. هر کدام هم برای خودشان دلیل دارند.
اگرچه به نظر می‌رسد او در دوره‌ای که در دانشگاه شریف درس می‌خوانده پرسپولیسی بوده و آنها که از نزدیک می شناسندش می دانند که زمانی پرسپولیسی تیری بوده است ولی امروز اصلا حاضر نیست به طرف خاصی متمایل شود؛ «واقعا اینجا فضا این‌قدر باز نیست که یه گزارشگر بگه من قلبا طرفدار کدوم تیم هستم. اینجا فوتبال دوقطبی است. بگی قرمزم یا آبی، نصف مملکت با تو بد می‌شن. البته الان دیگه اصلا برام فرقی نمی‌کنه. الان واقعا بی‌طرفم. گزارشگر، یه ذره به یک تیم گرایش داشته باشه، تو کارش تاثیر می‌ذاره».
اما این مورد اصلا شامل حال تیم ملی نمی‌شود. نمی‌توان گفت که او مثل یک تماشاگر می‌تواند به‌راحتی و به هر طریقی ابراز احساسات کند اما بی‌طرفی هم معنایی ندارد؛ «به هر حال در این جور موارد، حتی استرس هم ایجاد می‌شه. اگه بگم در مورد پیروزی یا باخت تیم ملی کشورم بی‌احساس و بی‌طرف هستم حتما دروغ گفته‌ام. مسلما ما باید توی کار گزارش بی‌طرف باشیم ولی آن احساسی که انسان در مورد کشور خودش داره، مانع اصلی کاره».
سوتی‌های عادل
بهتر است کمی هم در مورد اشتباهات عادل فردوسی‌پور در کار گزارش بدانیم؛ چیزی که به قول خودش «سوتی» نام دارد؛ «سوتی زیاد دارم. بهترینش هم این بود که توی برنامه، حدود ۲ساعت تموم با آقای حاج‌رضایی بودیم و من موقع خداحافظی گفتم خب من از آقای نصیرزاده که ۲ساعت با ما همراه بودن تشکر می‌کنم. اصلا اون شب، هنگ کرده بودم».
با این حال، شاید این مشکل اساسی فردوسی‌پور نباشد. بیشتر، از تندصحبت‌کردن عادل شاکی هستند تا اشتباهاتش. او هنوز هم با وجود اینکه بهتر از گذشته صحبت می‌کند اما گاهی اوقات کنترل از دستش خارج می‌شود؛ «از بچگی این‌طور بودم. خیلی هم تمرین کردم و بازم دارم تمرین می‌کنم که این‌طور نباشم ولی در کل، خیلی تند صحبت می‌کنم».
البته او هیچ‌گاه هیچ تکنیک خاصی را برای گزارش‌کردن نیاموخته است؛ «هنوز خیلی چیزهاست که باید یاد بگیرم، چون هیچ دوره خاصی ندیده‌ایم و همه هنرمون چیزهای ذاتی و بیشتر خلاقانه است. هیچ وقت به طور اصولی بهمون یاد داده نشده که باید چیکار کنیم و هیچ کلاس خاصی زیر نظر مربی‌های داخلی و خارجی برامون نذاشتن».
او حتی می‌تواند آرزو کند که در بازی‌های ملی روی سکوی تماشاگران بود؛ «… و مثل او بالا و پایین بپرم».
انتقاد

نمی‌شودهمیشه حسرت انتقاد کردن گزارشگران خارجی را می‌خورد: «این قدر که گزارشگران خارجی به‌راحتی از بازیکنان انتقاد می‌کنن که ما نمی‌تونیم بکنیم. سه سال پیش تو بازی منچستر – رئال وقتی گری نویل دوکارته شد، گزارشگر بازی گفت من مطمئنم خیلی از طرفداران منچستر خوشحال شدن که گری نویل دواخطاره شد. اگر شما چنین چیزی رو در مورد بازیکن x پرسپولیس یا استقلال بگویی، پدرت رو درمی‌یارن؛ حتی اگه بدترین بازیکن زمین باشه».
او بارها چوب همین مساله را خورده است. ۲فصل پیش علی پروین حسابی از خجالت عادل فردوسی‌پور درآمد و مسلما او تا مدتی سوژه داغ شعارهای تماشاگران در ورزشگاه کارگران بود. امیر قلعه نویی هم کم، آهن داغ انتقاد را روی تن او نگذاشته و حالا و در آخرین مورد، خداداد عزیزی – مرد همیشه شاکی فوتبال – پس از کسب نتیجه ناخوشایند ابومسلم برابر مس کرمان، چنان از این گزارشگر تلویزیونی انتقاد کرد که گویی او در تمامی بدبختی‌های ابومسلم نقش دارد.
با این حال، کمتر دیده می‌شود که او در برنامه تلویزیونی۹۰ یا حتی گزارش‌هایش مصحلت‌اندیشی پیشه کند: «خودم سعی می‌کنم هر چیزی به ذهنم می‌رسه بگم و تا جایی که نترسم می‌گم. بعضی‌ها بهشون برمی‌خوره. بعضی‌ها چیزهای دیگری می گن و البته خودسانسوری هم هست».
فقط فوتبال
بی‌طرفی باعث نمی‌شود که او به فوتبال بی‌تفاوت باشد. یکی از علاقه‌مندی‌های اصلی او در زندگی، پرداختن به فوتبال است؛ از فوتبال‌بازی‌کردن و تماشاکردن، تا مجله‌های خارجی فوتبال و اینترنت؛ «می‌شه گفت از ۲۴ساعت، ۱۲ساعت در حال دیدن فوتبال، خواندن اخبار فوتبال و کارکردن روی فیلم‌های فوتبالی هستم.
اصلا فوتبال تمام زندگی منه». همسر عادل فردوسی‌پور شرایط را پذیرفته: «او کاملا پذیرفته که قراره با کی زندگی کنه. من کار خودم رو می‌کنم و برایم خیلی جدیه. هر اتفاقی بیفته من باید فوتبالم رو ببینم. همه هم می‌دونن وقتی فوتبال می‌بینم، نباید کاری به کار من داشته باشن».
فیلم دیدن من
یکی از علاقه‌مندی‌های سابقش سینما بوده. البته الان تنها علاقه‌مندی‌اش«۹۰» و فوتبال است و بس. شاید هم دیگر حوصله‌اش را ندارد که به سینما برود؛ «نه دیگر! اصلا حوصله‌اش رو ندارم. واقعا نمی‌تونم بشینم پای تلویزیون و یه فیلم رو تا آخر ببینم».
کلاس‌های زبان عادل
زبان انگلیسی! علاقه عجیبی به زبان داشت. از کلاس اول دبیرستان در کلاس‌های زبان نام‌نویسی کرد. سال آخر دبیرستان به خاطر کنکور، زبان را رها کرد اما بعدا وقتی برگشت، تا پایان کار را ادامه داد. سال سوم دانشگاه، زبان تمام شد: «کلاس‌های استادی‌اش رو هم قبول شدم اما کارم تو تلویزیون بیشتر شده بود و تصمیم گرفتم نرم».

تدریس عادل فردوسی‌پور در دانشگاه صنعتی شریف/ تصویر

نمایش

فردوسی‌پور در سال ۱۳۸۴ با گروه اجرایی نمایش «فنز» به نویسندگی و کارگردانی محمد رحمانیان همکاری داشت. او در این نمایش صداپیشه یک گزارشگر فوتبال بود. نمایش فنز درباره یک خانواده انگلیسی بود که همگی از طرفداران متعصب تیم منچستر یونایتد بودند. پرویز پرستویی، ترانه علیدوستی، حبیب رضایی، مهتاب نصیرپور و احمد مهران‌فر نیز در این نمایش حاضر بودند.

ترجمه

فردوسی‌پور سال‌ها پس از تجربه ترجمه در روزنامه ابرار ورزشی، در سال ۱۳۸۸ قراردادی را برای ترجمه کتاب فوتبال در برابر دشمن که درونمایه‌ای فوتبالی-سیاسی دارد با نشر چشمه امضاء کرد. سایمون کوپر، نویسنده سرشناس فاینانشیال تایمز و خالق اثر فوتبال علیه دشمن چاپ این کتاب را یک سرقت ادبی خوانده‌است. وی در نوشته خود آورده‌است:«می‌خواستم بروم تهران و شخصا با این سارقین ادبی برخورد کنم...»

کتاب دوم فردوسی پور، «کتاب جامع فوتبال» نام دارد که دانشنامه‌ای ۴۰۰ صفحه‌ای و تمام رنگی در مورد فوتبال است. این کتاب ترجمه کتاب «The Football Book» است که برای اولین بار در سال ۲۰۰۸ در انگلستان منتشر شد. کتاب جامع فوتبال در اردیبهشت ۱۳۹۱ و در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب رونمایی شد. ناشر این کتاب نشر بهشت می‌باشد.

صداگذاری بازی‌های رایانه‌ای

فردوسی‌پور تعدادی از سری بازی‌های فوتبال تکاملی حرفه‌ای و فیفا را به زبان فارسی گزارش کرده‌است.

فردوسی پور و زلزله آذربایجان

در آغاز اولین برنامه نود بعد از وقوع زمین‌لرزه‌های آذربایجان شرقی (۱۳۹۱) عادل فردوسی پور نظر سنجی برنامه را باتوجه به این حادثه که منجر به کشته شدن و آسیب دیدن شماری از هموطنانمان شده بود، به ابراز هم دردی با هموطنانمان اختصاص داد."به احترام قربانیان زلزله اخیر یک پیام بدون متن بفرستید" فردوسی پور این گونه از ورزش دوستان خواست که با زلزله‌زدگان آذربایجان ابراز هم دردی کنند.

بازي فوتبال

عادل در بازيهاي دوستانه ، مناسبتي و دانشگاهي فوتبال شركت ميكند و نشان داده كه شم بازي و گلزني دارد ...

عادل فردوسی پور

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

شراره درشتی بازیگر زن ایرانی است.

ايشان قبل از فوت آقاي رضا ژيان همسر ايشان بودند .

   فیلم سینمایی شاخه گلی برای عروس

در فيلم شاخه گلي براي عروس همراه با مهران رجبي

فیلم‌شناسی

فیلم سینمایی

  • عشق آباد (۱۳۹۰)
  • جدا افتاده (داود موثقی, ۱۳۸۳)
  • شاخه گلی برای عروس (قدرت الله صلح میرزایی, ۱۳۸۳)
  • بله برون (داود موثقی, ۱۳۸۲)


مجموعه تلویزیونی

  • دفترخانه شماره ۱۳
  • آخرین روز ماه (۱۳۸۵)

 


برچسب‌ها: شراره درشتي, زويا زاكاريان, رضا ژيان, مهران رجبي
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

زویا زاکاریان (۱۳۲۹ - تهران) نمایشنامه‌نویس و ترانه‌سرای ایرانی است.

زندگی

زویا در تهران در خانواده‌ای از ارامنه‌ی آذربایجان به‌ دنیا آمد. پدر و برادرش هر دو نوازنده بودند و مادرش خواننده گروه کر بود. ترانه‌نویسی را از سن نوجوانی آغاز کرد. پس از اخذ دیپلم، به دانشگاه پهلوی شیراز رفت تا پزشکی بخواند، اما پس از یک سال برای تحصیل در رشته‌های هنری به تهران بازگشت. پس از بازگشت از شیراز در دانشگاه هنرهای دراماتیک شروع به تحصیل کرد. نخستین ترانه‌اش چلچله نام داشت که آن را بر روی آهنگی از حسن شماعی زاده نوشت.

در سال ۱۹۸۴ ایران را ترک کرد و به آلمان رفت و پس از دو سال به آمریکا مهاجرت کرد. در تمام این سال‌ها چند نمایشنامه نوشته و برای آوازخوانان بسیاری ترانه سروده است. ترانه شب زده یکی از بهترین آثار اوست. وی همسر رضا ژیان بود.

فعالیت‌های دیگر

او در دوران ترانه‌سرایی با خوانندگانی مثل عارف، داریوش، ابی، مهرداد آسمانی، لیلا فروهر، سیاوش قمیشی، مارتیک، حسن شماعی‌زاده، معین، نوش‌آفرین، گوگوش، شهرزاد سپانلو، شهرام صولتی، گروه سیلوئت (شهرزاد، مهرانا، شراره)، گروه «شی باهی»، سپیده و هنرمندان بیشمار دیگری همکاری داشته‌است.
زویا زاکاریان زمانی که در ایران زندگی میکرد، نویسنده‌ی مجموعه‌ی تلویزیونی «مثل‌آباد» بود که از موفق‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی آن زمان به شمار می‌آمد و در سال‌های بعد برای بار دوم و سوم بازپخش شد. این مجموعه بسیاری از ضرب‌المثل‌های مشهور و نیمه‌مشهور ایرانی را به شکل داستانی بازتاب می‌داد.زاکاریان به جز ترانه‌سرایی، در زمینه نمایشنامه‌نویسی نیز دارای آثاری است. خود او درباره نمایشنامه‌هایش می‌گوید: «در آمریکا ۶ نمایشنامه نوشته‌ام که یکی از آن‌ها به نام قصه‌های آقا جمال، محبوبیت بسیاری پیدا کرد و ۹ ماه روی صحنه بود.» درسال ۱۳۸۱، دکتر ماندانا زندیان، که خود اکنون در آمریکا اقامت دارد، به جمع‌آوری و تنظیم ترانه‌های زویا زاکاریان پرداخت و گزینه‌ای از آن آثار را با نظارت شاعر در مجموعه‌ای به نام طلوع از مغرب در ایران منتشر کرد.

کارهای اخیر

  • حسرت پرواز با صدای ابی
  • یک بوسه با صدای لیلا فروهر
  • آهنگ آذرآبادگان با صدای داریوش
  • یک بوسه ( از آلبوم یک بوسه از لیلا فروهر )
  • دو عاشق ( از آلبوم یک بوسه از لیلا فروهر )
  • گریه کنم یا نکنم با صدای گوگوش
  • قدیما ( از آلبوم قصه ی تو قصه ی من از لیلا فروهر )
  • خالی با صدای ابی
  • نزدیکتر از عشق ( از آلبوم یک بوسه از لیلا فروهر )
  • فصل تازه با صدای گوگوش
  • شطرنج ( از آلبوم جادوی عشق از مهرداد)
  • نامه ( از آلبوم هوای خانه از سیاوش قمیشی )
  • شب ( از آلبوم گلایه از ستار)
  • نگاه تو ( از آلبوم نگاه تو از هلن)
  • آذرآبادگان ( از آلبوم دوباره می سازمت وطن از داریوش )
  • بزی جون ( از آلبوم آفرینش از شی با هی )
  • اسمت چیه ( از آلبوم آفرینش از شی با هی )
  • کیو کیو بنگ بنگ ( از آلبوم کیو کیو بنگ بنگ از گوگوش )
  • اعتراض ( از آلبوم قصه ما از شهرزاد سپانلو )
  • قصه ما ( از آلبوم قصه ما از شهرزاد سپانلو )
  • بی تو ( از آلبوم قصه ما از شهرزاد سپانلو )
  • شب زده ( از آلبوم شب زده از ابی)
  • خالی ( از آلبوم شب زده از ابی)
  • بی بی جون ( از آلبوم هیچستان از شهرام صولتی )
  • گریه ( از آلبوم با شما از مارتيک)
  • با شما ( از آلبوم با شما از مارتيک)
  • منو ببخش ( از آلبوم با شما از مارتيک)
  • نوش ( از آلبوم با شما از مارتيک)
  • دستای من ( از آلبوم با شما از مارتيک)
  • امروز ( از آلبوم آب آتش و خاک از سيلوئت )
  • پنجم تیر ( از آلبوم آب آتش و خاک از سيلوئت )
  • گهواره ( از آلبوم پل از گوگوش)
  • با هم ( از آلبوم آخرین خبر از گوگوش )
  • گهواره ( از آلبوم ماه پیشونی از گوگوش )
  • سفره سین ( از آلبوم سفره سین از داریوش )
  • دوست و دشمن ( از آلبوم عطر لحظه ها از مارتيک )
  • طلوع از مغرب ( از آلبوم حریر از مارتيک )
  • حرف عاشقانه ( از آلبوم حریر از مارتيک )
  • چشمای تو ( از آلبوم حریر از مارتيک )
  • آینه ( از آلبوم حریر از مارتيک )
  • تو ( از آلبوم حریر از مارتيک )
  • کشتی زر ورقی ( از آلبوم حریر از مارتيک )
  • نوار پاره ( از آلبوم تب کویر از احمد رضا نبی زاده )
  • حریق سبز ( از آلبوم حسرت پرواز از ابی )
  • حنا خانوم ( از آلبوم حسرت پرواز از ابی )
  • بانوی خاوری ( از آلبوم حسرت پرواز از ابی )
  • من اگر خدا بودم ( از آلبوم حسرت پرواز از ابی )
  • به تو گفتم نگفتم ( از آلبوم طلوع از معین)
  • خالی (از آلبوم یادگاری (ابی و کامران و هومن) )
  • موندگار (از آلبوم هفت دریا از نوش آفرین )

برچسب‌ها: زويا زاكاريان, رضا ژيان, گوگوش, داریوش اقبالی, ليلا فروهر
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

رضا ژیان (تولد ۲۰ شهريور ۱۳۲۸، تهران محله امير آباد - ۲۷ بهمن، ۱۳۸۱، بیمارستان شهریار تهران) بازیگر، کارگردان، فیلمنامه نویس سینما، تلویزیون و تئاتر ایرانی بود.

خلاصه زندگی هنری

  • شروع فعالیت در تاتر از سالهای تحصیل در دبیرستان.
  • فعالیت در « کارگاه نمایش » وابسته به تلویزیون ملی ایران از سال ۱۳۴۸ تا سال ۱۳۵۷.
  • عزیمت به آمریکا و تشکیل « کارگاه تاتر تهران ».
  • بازگشت به ایران و ادامه فعالیت به عنوان بازیگر.
  • شروع فعالیت سینمایی با بازی در فیلم « پسر ایران از مادرش بی خبر است » (فریدون رهنما) در سال ۱۳۵۵.


زندگینامه

رضا ژیان که عمده فعالیتش برصحنه تئاتر متمرکز بود از بازیگران بنام سینما و تلویزیون نیز به شمار می‌رفت و علاوه بر بازیگری آثاری را نیز کارگردانی کرد.

وی فعالیت هنری را از دوران تحصیل و در خانه پیشاهنگی و کاخ جوانان آغاز کرد و پس از فارغ التحصیلی از دبیرستان و در سن بیست سالگی با پیوستن به "کارگاه نمایش"، وابسته به تلویزیون ایران، به صورت حرفه‌ای به بازیگری روی آورد.

 در سال ۱۳۴۴ با اسماعيل خلج کارگردان تئاتر آشنا شد و در سال ۱۳۴۵ اولين کار بازيگري خود را در نمايش شيطان سفيد آغاز کرد. در سال ۱۳۴۸ با تاسيس گروه کارگاه نمايش وارد اين گروه شد و در همان سال به همراهي اسماعيل خلج گروه کوچه را تشکيل دادند.
رضا ژيان از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۶۰ در نزديک به ۲۰ نمايش بازي کرد.

مجموعه‌های تلویزیونی "حسن خیاط باشی" و "سرزمین افتخار" از جمله مهمترین کارهای این دوره از فعالیت هنری او به شمار می‌رود.

رضا ژیان پس از انقلاب بیشتر بر صفحه تلویزیون ظاهر شد که کارگردانی مجموعه تلویزیونی مثل آباد و بازیگری در آن و بازی در مجموعه‌های محله برو بیا و محله بهداشت نام او را بپش از پیش مطرح کرد.

رضا ژیان چند سالی را نیز در خارج از ایران در كشور آمريكا سپری کرد. پس از مهاجرت به آمريکا و در سال ۱۳۶۴ چند نمايش از جمله «آقاي هالو در لس آنجلس»، «آن سفر کرده» و «خانه ما آنسوي مرز»در آنجا بازي و کارگرداني کرد. او در لس آنجلس کارگاه تهران را تاسيس کرد و اجراي نمايش«شبي با رضا ژيان» از آخرين کارهاي او در آمريکا بود.

رضا ژيان در سال ۱۳۷۶ به ايران بازگشت از جمله مشهورترین آثاری که او در سالهای اخیر در آنها نقش آفریده عبارتند از: مجموعه‌های تلویزیونی "طنزآوران جهان"، "خودرو تهران - ۱۱" و "آژانس دوستی"، فیلمهای سینمایی "مرد عوضی"، " مومیایی ۳"، "مسافر ری" و "عشق فیلم" و نمایشهای "دوستان بامحبت" و "عشق روی خرپشته".

وی همسر زویا زاکاریان  بود. بعد از جدايي از ايشان با خانم شراره درشتي ازدواج نمودند . رضا ژیان هنرپیشه ایرانی بامداد ۱۶ فوریه در سن ۵۳ سالگی در بیمارستان شهریار تهران درگذشت.

فیلم‌شناسي

نمایش

  • (نمایش حالت چطوره مش رحیم)
  • (نمایش گلدونه خانوم)
  • (نمایش پاتوق)
  • (نمایش احمد آقا بر سکو)
  • (نمایش صغری دلاک)
  • (نمایش صورت برداری)
  • (نمایش شبات)
  • (نمایش زیبا اهل حر آباد)
  • (نمایش قمر در عقرب)
  • (نمایش جان نثار)
  • (نمایش خاطرات و کابوسهای یک جامه دار از زندگی و مرگ میرزاتقی خان امیرکبیر)
  • (نمایش کافه اکبر آقا نوستالژی)
  • (نمایش آن سفر کرده) سیاسی
  • (نمایش خانه ما آنسوی مرز ) سیاسی
  • (نمایش کاشفان باقلوا) کمدی
  • (نمایش قصه آقا جمال) کمدی
  • (نمایش دوستان با محبت)

مجموعه تلویزیونی

  • مثل آباد
  • محله برو بیا
  • زیر آسمان شهر (سری سوم) ، (۱۳۸۱)
  • زیر بازارچه

فیلم سینمایی

  • عشق فیلم (ابراهیم وحیدزاده - (۱۳۸۰)
  • مسافر ری (داود میرباقری - ۱۳۷۹ )
  • دارا و ندار (۱۳۷۸)
  • مومیایی ۳(محمدرضا هنرمند - (۱۳۷۸)
  • عشق بدون مرز (پوران درخشنده - (۱۳۷۷)
  • مرد عوضی (محمدرضا هنرمند - (۱۳۷۷)
  • آتش در زمستان (۱۳۶۴)
  • سیاه راه (۱۳۶۳)
  • چوپانان کویر (۱۳۵۹)
  • رسول پسر ابوالقاسم (داریوش فرهنگ - (۱۳۵۹)
  • پسر ایران از مادرش بی خبر است (۱۳۵۵)

نقشها

  • مش رحیم (نمایش حالت چطوره مش رحیم)
  • (نمایش گلدونه خانوم)
  • (نمایش پاتوق)
  • (نمایش احمد آقا بر سکو)
  • (نمایش صغری دلاک)
  • (نمایش صورت برداری)
  • (نمایش شبات)
  • (نمایش زیبا اهل حر آباد)
  • (نمایش قمر در عقرب)
  • (نمایش جان نثار)
  • جامه دار (نمایش خاطرات و کابوسهای یک جامه دار از زندگی و مرگ میرزاتقی خان امیرکبیر) -
  • استاد خیاط| (مجموعه مثل آباد) داستانی -اجرا در ایران
  • آقای تابلوکار کیمیاگر دکتر آرتیموس (مجموعه محله برو بیا ) آموزشی کودکان -اجرا در ایران - (۱۳۶۲)
  • (نمایش کافه اکبر آقا نوستالژی) - اجرا در لس آنجلس آمریکا
  • (نمایش آن سفر کرده) سیاسی - اجرا در لس آنجلس آمریکا
  • دایی مسروپ (نمایش خانه ما آنسوی مرز ) سیاسی - اجرا در لس آنجلس آمریکا
  • (نمایش کاشفان باقلوا)کمدی - اجرا در لس آنجلس آمریکا
  • (نمایش قصه آقا جمال)کمدی - اجرا در لس آنجلس آمریکا
  • (نمایش دوستان با محبت) - اجرا در ایران
  • قهوه چی (سریال زیر بازارچه) طنز - (زمستان ۱۳۷۷)
  • (زیر آسمان شهر سری سوم)

 


برچسب‌ها: رضا ژيان, زويا زاكاريان, شراره درشتي, داود ميرباقري, پوران درخشنده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

حمید لولایی بازیگر سینما و تلویزیون ایران است و بیشتر در نقش‌های طنز ظاهر می‌شود . با مجموعه ساعت خوش به کارگردانی مهران مدیری به همراه بازیگرانی مانند رضا عطاران، رضا شفیعی جم، نصرالله رادش، نادر سلیمانی، سعید آقاخانی، ارژنگ امیرفضلی و بسیاری دیگر از بازیگران طنز به شهرت رسید. چند سال بعد پس از چند سال دوری با ایفای نقش «خشایار مستوفی» در مجموعه زیرآسمان شهر به کارگردانی مهران غفوریان دوباره به بازیگری مطرح و محبوب تبدیل شد و تا به امروز در بسیاری سریالها و فیلمها بازی کرده‌است. بازی در مجموعهٔ چارخونه به کارگردانی سروش صحت شهرت اورا چند برابر کرد.

سینمایی

  • کنسرت روی آب جهانگیر جهانگیری (۱۳۸۹)
  • اگه می تونی منو بگیر (۱۳۸۵)
  • قاعده بازی (۱۳۸۵)
  • چند می گیری گریه کنی (۱۳۸۴) (برنده جایزه سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مکمل مرد)
  • رقص شیطان (۱۳۷۹)
  • کلید ازدواج (۱۳۷۶)
  • مرد عوضی (۱۳۷۶)
  • مرد نامرئی (۱۳۷۴)
  • آرزوی بزرگ (۱۳۷۳)
  • دیدار (۱۳۷۳)
  • پیکرتراش - از عوج تا اوج (۱۳۶۰)

تلویزیون

سال

نام مجموعه سمت کارگردان شبکه پخش

۱۳۹۱

دزد و پلیس

بازیگر

سعید آقاخانی

۳

۱۳۹۱

۱۳۹۱

خانه اجاره ای (سری دوم)

بازیگر

شاهد احمدلو

۳

۱۳۹۱

۱۳۹۰

نقطه سر خط

بازیگر

سعید آقاخانی

۳

زمستان ۱۳۹۰

۱۳۸۸

چهار چرخ

بازیگر

جواد مزدآبادی

۳

نوروز ۱۳۸۹

۱۳۸۹

خوش نشین ها

بازیگر

سعید آقاخانی

۳

زمستان ۱۳۸۹

۱۳۸۸

مسافران

بازیگر

رامبد جوان

۳

زمستان ۱۳۸۸

۱۳۸۷

بزنگاه

بازیگر

رضا عطاران

۳

رمضان ۱۳۸۷

۱۳۸۶

پیامک از دیار باقی

بازیگر

سیروس مقدم

۱

نوروز ۱۳۸۷

۱۳۸۶

چارخونه

بازیگر

سروش صحت

۳

۱۳۸۶

۱۳۸۶

ترش و شیرین

بازیگر

رضا عطاران

۳

نوروز ۱۳۸۶

۱۳۸۵

زندگی به شرط خنده

بازیگر

مهدی مظلومی

۵

-

۱۳۸۳

خانه به دوش

بازیگر

رضا عطاران

۳

رمضان

۱۳۸۱

زیر آسمان شهر سری ۲

بازیگر

مهران غفوریان

۳

-

۱۳۸۰

زیر آسمان شهر سری ۱

بازیگر

مهران غفوریان

۳

-

۱۳۷۹

قطار ابدی

بازیگر

رضا عطاران

۳

-

۱۳۷۷

مجید دلبندم

بازیگر

رضا عطاران

۱

-

۱۳۷۳

ساعت خوش

بازیگر

مهران مدیری

۲

-

عكس دوران جواني حميد لولايي در کنار حال حاضر او

نکاتی دیگر :

متولد ۱۳۳۴ در محله عشرت‌آباد تهران.
• اصالتا شمالی است اما بزرگ شده محله عشرت‌آباد است متاهل و دو دختر به نام‌های مریم و سارا دارد.
• از كودكی عاشق بازیگری بود و با استفاده از جعبه‌های پودر لباسشویی و چسباندن عكس و گویندگی بچه‌های محل را دور خود جمع می‌كرد.
• با پول‌های عیدی خود به سینما می‌رفت. بهترین تفریح زمان كودكی‌اش سینما رفتن بود.
• عشق به بازیگری در ۱۵ سالگی او را به كلاس‌های كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان كشاند.
• دوره كلاس‌های هنرهای زیبا را به صورت شبانه گذراند.
• كار تئاتر را به طور جدی در سال ۱۳۵۸ با بازی در نمایشی به كارگردانی مرحوم رضا ژیان و سیاوش طهمورث شروع كرد.
• «پیكرتراش» فیلم سینمایی بود كه از آن به عنوان كار دوم خود یاد می‌كند اما این فیلم به اكران عمومی در نیامد و هیچ وقت دیده نشد.
• در آغاز جنگ در فیلم سربداران هم نقش كوتاهی را ایفا كرد كه این آخرین فیلم او قبل از شروع جنگ تحمیلی بود.
• با شروع جنگ تحمیلی به مدت شش سال از عرصه هنر دور ماند.
• در زمان خدمت سربازی همچنان به كار تئاتر مشغول بود «سبزه دوست بچه‌ها» تئاتری بود كه او در این دوران به همراه مرحوم رضا ژیان برای بچه‌ها اجرا می‌كرد.
• در سال ۱۳۶۹ در كلاس مدیریت سینما شركت كرد و پذیرفته شد و مدیریت سینما عصر جدید را به عهده گرفت.
• مدیریت سینما آزادی او را دوباره به دوستان قدیمی‌اش رساند كه این دیدار مجدد موجب روی آوردن دوباره لولایی به بازیگری شد.
• «فراموشخانه» مجموعه‌ای بود كه با آن كار و بارش رونق یافت به همین خاطر از مدیریت سینما استعفا داد و به بازیگری روی آورد.
• بهترین فیلمی كه در هنگام مدیریتش در سینما اكران شد «مادر» بود كه همیشه از آن به خوبی یاد می‌كند.
• سال ۱۳۷۲ از مدیریت سینما آزادی استعفا داد و دقیقا یك سال و نیم بعد، سینما آزادی دچار آتش‌سوزی شد.
• عشق و علاقه او به بازیگری حتی در زمان مدیریت سینما لحظه‌ای او را رها نمی‌كرد به طوری كه هرگاه فرصتی به دست می‌آورد زود جیم می‌زد و خود را به سر صحنه می‌رساند.
• با ساعت خوش قدم به عرصه طنز گذاشت. داریوش كاردان اولین كسی بود كه قابلیت‌های او را در این وادی كشف كرد.
• در ساعت خوش بیشتر از همه عوامل با مهران مدیری و رضا عطاران رابطه بهتری داشت.

• مدیریت سینما مانع ازحضور مدام او در سریال ساعت خوش می‌شد. به همین دلیل بازیگری را به مدیریت سینما ترجیح داد.
• با خشایار مستوفی حسابی گل و خود را به جامعه طنز معرفی كرد.
• در بازیگری تنها مشوق خود را مادرش معرفی می‌كند و همیشه به خاطر صداقت و روراستی‌اش زبانزد خاص و عام است.
• نقاشی تنها هنری است كه به بازیگری نزدیك می‌داند او عاشق كارهای آنتوان چخوف است.
• صبر و تحمل زیادی دارد و بسیار كم‌حرف است اما خودش را هیچ وقت دست كم نمی‌گیرد.
• خودش معتقد است حمید لولایی آدم بی‌آزاری است. اخلاق او در منزل بسیار عالی است.
• بسیار دل رحم و مهربان است و بسیار علاقه دارد به دیگران ابراز محبت كند.
• عاشق سواركاری است و فوتبال را خیلی دوست دارد.
• عاشق بازی چارلی چاپلین است. در بچگی برای دیگران ادای چارلی چاپلین را در می‌آورد.
• به بازی پرویز پرستویی علاقه فراوانی دارد و از عطاران به عنوان آدم خوش فكر و بسیار فروتن یاد می‌كند.
• از تلخ‌ترین خاطره‌های زندگی‌اش فوت مادر خانمش بود كه روی او تاثیر زیادی داشت.
• تعصب خاصی روی دو تیم پرسپولیس و استقلال ندارد اما به بازی مهدی مهدوی‌كیا در تیم ملی علاقه‌مند است


برچسب‌ها: حمید لولایی, مهران مديري, رضا عطاران, ارژنگ اميرفضلي, رضا ژيان
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

بانو مکرمه قنبری در سال ۱۳۰۷شمسی در روستای دریکنده  بابل در استان مازندران به دنیا آمد. جوشش درونی او برای خلق تصاویر از همان زمان کودکی، به صورت بازی با گل و خاک خود را آشکار می‌ساخت اما او تا سن ۶۷ سالگی برای بیان احساسات خود از طریق نقاشی فعالیتی نکرد.

وقتی ۱۵ سال داشت او را به کدخدای ده دادند. شوهرش پیش از او سه  زن دیگر را به عقد خود درآورده بود. علاقه او به نقش و نگار سبب شد که ساعتهایی که در خانه تنها به سر می برد نقش او بر در و دیوار می نشست.پس از فوت شوهر سرپرستی ۹ فرزند را برعهده گرفت و تا چند سال با خیاطی و قابلگی و آرایشگری و حتی مداحی روزگار می گذراند.

 در این ایام میل هنری او از طریق دیگر کارهای هنری به ویژه آرایش عروس‌های دهکده بروز می‌یافت.رو آوردن  بانومکرمه به نقاشی از بیماری گاو مورد علاقه‌اش آغاز شد. او گاو محبوبی داشت که برای چراندن آن مجبور بود روزانه مسافت طولانی‌ای را بپیماید. پس از چندی بانو قنبری بیمار شد و فرزندانش که نگران سلامتی مادر بودند بدون اطلاع قبلی او حیوان را فروختند. پس از آن زمان مکرمه بسیار غمگین شد و برای غلبه بر احساساتش به نقاشی پناه برد. او که حتی قادر به خواندن و نوشتن نبود، بدون هیچ گونه آموزش رسمی دست به نقاشی زد. وی در خاطراتش چنین گفته : « به یاد دارم روزی از روی استیصال گاومان را فروختم. از ناراحتی گوشه ای نشسته بودم و فکر میکردم. چشمم به تکه سنگی افتاد به نظرم به شکل سر یک غاز آمد. آن را برداشتم و با رنگهای گیاهی رنگ کردم. درست مانند سر یک غاز بود.موقع ظهر آن را در یک ظرف سر بسته  سر سفره گذاشتم. بچه ها وقتی  در ظرف را برداشتند خیلی خندیدند. مدتها گذشت پسرم در نگارخانه بابل نزد آقای نصراللهی نقاشی یاد می گرفت. سر غاز را به ایشان نشان داد. آقای نصراللهی به استعدادم پی برد و قلم و کاغذ و رنگ برایم تهیه کرد و من نقاشی را شروع کردم.می خواستم شعر بگویم ولی سواد نداشتم و نقاشی کردم.»

اولین کارش را که پرتره‌ای از یک گاو بود، با گل و خاک روی سنگ نقاشی کرد. سپس تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر آنچه را می‌توانست به عنوان بوم نقاشی عمل کند، انباشته از طرح و رنگ کرد تا اینکه یکی از پسرانش در یکی از سفرهای ماهانه برای ملاقات مادر، از تهران برایش رنگ و کاغذ خرید.

اکنون تمام خانه‌اش مملو از نقاشی‌هایی است که هر کدام راوی داستان تلخ و شیرین زندگی او به ویژه ماجرای ازدواجش به شمار می آیند.  بانو مکرمه همیشه به اینکه که چرا او را مجبور کردند در سن پایین همسر چهارم مردی میانسال شود، اعتراض می‌کرد.

نخستین نمایشگاه بانو  مکرمه قنبری در سال ۱۳۷۴در گالری سیحون خانم معصومه سيحون بر پا شد و پس از آن هر ساله نمایشگاه‌هایی را در همان گالری برگزار ‌کرد. هم چنین در سال ۱۳۸۴ نمایشگاهی از آثارش در لس انجلس بر پا شد.بانو قنبری در سال ۲۰۰۱ میلادی برای برپایی نمایشگاهی از آثارش به سوئد رفت و همان سال به عنوان زن سال سوئد برگزیده شد. کارشناسان هنری اروپا آثار او را با نقاشی‌های شاگال مقایسه می‌کنند. نمایشگاهی که در سوئد داشت با موفقیت بسیار روبرو شد. از او  برای برگزاری نمایشگاه در آمریکا و انگلیس دعوت به عمل آمد. وی علیرغم این که زندگی مادی سختی را می گذراند ، ولی با پول جایزه ای که در سوئد به او داده شد برای تمامی اهالی روستای محل سکونتش سوغات خرید و با مقدار کمی از آن پول یک آتلیه کوچک ساخت و یک پارک کوچک و لب جاده تا منزلش را سنگ چین کرد و روی سنگها را نقاشی کرد. حسینیه کوچکی نیز ساخت و تمام دیوارهایش با  نقاشی او منقوش است.

ابراهيم مختارى مستندساز نيز فيلمى از زندگى و آثار  بانو مكرمه با عنوان «خاطرات و روياها» ساخته كه در چند جشنواره جهانى به نمايش درآمده است. اين بانوى هنرمند فقيد را اكنون جهانیان می‌شناسند . در بيش از ۱۷۰سايت گوناگون، بيوگرافى و آثار وى معرفى شده است.

 بانو مكرمه قنبرى بر اثر عوارض ناشى از سكته مغزى سال آخر عمرش مدام تحت درمان بود و به دليل دو سكته ديگر به حالت كما رفته بود، سرانجام ساعت ۳‎/۵ بامداد روز دوشنبه دوم آبان ماه ۱۳۸۴ در بيمارستان يحيى نژاد بابل درگذشت. پيكر او سوم آبان در بابل تشييع و در منزل شخصى و مسكونى اش به خاك سپرده شد. گويا پس از برگزارى مراسم ترحيم در بابل، مراسم بزرگداشتى براى این بانوی بزرگوار در تهران برگزار شد.

* * *

مريل استريپ در نقش مكرمهء قنبري

ميراث خبر- كمپاني فاكس امتياز ساخت فيلمي از زندگي مكرمهء قنبري، نقاش ايراني را خريداري كرد كه بر اساس آن «مريل استريپ» نقش مكرمه را بازي مي‌كند.
اميرعلي بلبلي، مدرس موسيقي و فرزند قنبري با تاييد اين خبر و بنا بر آخرين مكاتبه با مسؤولان كمپاني فاكس گفت: «در حال حاضر داستان زندگي مادر جمع‌آوري شده و يكي از هنرمندان مطرح‌هاليوود در حال نوشتن سناريو است. اين فيلم قرار است به كارگرداني اسي نيك نژاد، هنرمند ايراني‌الاصل ساخته شود. مسؤولان كمپاني تمايل دارند در صورت صدور مجوز از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، فيلمبرداري را در روستاي دريكنده آغاز كنند. در غير اين صورت آن‌ها مجبورند فيلم را با بازسازي صحنه‌ها در‌ هاليوود بسازند.»طبق آخرين نامهء رسيده از كمپاني فاكس، مريل استريپ بازي در اين نقش را پذيرفته و در صورتي كه اتفاق غيرمنتظره‌اي رخ ندهد، نقش به او واگذار مي‌شود.

مسؤولان فاكس، هنگام برپايي نمايشگاهي از آثار مرحوم قنبري در لس آنجلس، با او آشنا شدند و همان زمان درخواست خود براي خريداري امتياز ساخت فيلم از زندگي اين هنرمند را اعلام كردند. اوايل بهار، پيش از مرگ اين هنرمند با امضاي قرارداد، امتياز ساخت فيلم به كمپاني آمريكايي واگذار شد.

كمپاني يادشده پيش از اين اعلام كرده بود اطلاع‌رساني درباره اين طرح را خود به عهده مي‌گيرد. بنابر نامه دريافت شده انتشار اين خبر در نشريات آمريكايي، با استقبال زياد محافل هنري روبه‌رو شده است.مكرمه در مصاحبه‌اي كه با‌ هالي، فيلمساز آمريكايي انجام داد، درباره زندگي‌اش چنين گفت: «به مدت چهار سال تنها شب‌ها نقاشي مي‌كردم و هرگاه مهمان ناخوانده‌اي سر مي‌رسيد، به سرعت همه وسايلم را پنهان مي‌كردم; زيرا ذهنيت آن‌ها چنين بود كه كاغذ و رنگ و قلم به چه درد يك كشاورز مي‌خورد؟ من هميشه كاري براي انجام دادن دارم. در خانه هم كار مي‌كنم، هم نقاشي. هيچ گاه بيكار و بيهوده زندگي نكردم. حتي مانند ساير خانم‌ها، عادتي به خواب ظهر ندارم.»نخستين نمايشگاه مكرمه در سال ۱۳۷۴در گالري سيحون بر پا شد و پس از آن هر ساله نمايشگاه‌هايي را در همان گالري برگزار مي‌كرد. هم چنين در سال ۱۳۸۴نمايشگاهي از آثارش در لس‌آنجلس بر پا شد.

قنبري در سال ۲۰۰۱ميلادي براي برپايي نمايشگاهي از آثارش به سوئد رفت و همان سال به عنوان زن سال سوئد برگزيده شد.

* * *

بانو مكرمه از زبان خودش:

گزیدهای از سرگذشتش را به زبان خودش بخوانین
وقتی دوازده سالم بود، ارباب محله ی همسایه، پی ام فرستاد تا بیارنم واسه پسرش ... به زور بردنم. توی راه هی گریه کردم ... اون موقع ها رسم اینطوری بود که اگه دختری رو بخوان، خودشون بیان ببرن ... پدرم حرفی نزد ... سوار اسبم کردنُ بردن ... هنوز نمی دونستم داماد کیه ... وقتی فهمیدم داماد زمین گیر و لالِ نفسم بند اومد ... خُل بود. حتی نمی تونس روپاش وایسه ... موقع شام کنیز ارباب بهش غذا می داد ... من اون شب یه لقمه هم نخوردم ... چیزی از گلوم پائین نمی رفت. وقتی نگام بهش می افتاد، مو به تنم راس می شد. منو که می دید بلند می خندید. صبر کردم شب بشه ... بونه گرفتم باید برم دست به آب ... هوا تاریک بود. به حیاط که رسیدم، از خونه زدم بیرون ... تا اون جایی که نفس داشتم دویدم. فرار کردم. توو مسیر برگشت باید از جنگل رد می شدم. اون موقع ها همه جا درخت بود، مثله حالا نبود که جاده باشه.

هیچ کس بی تفنگُ اسب به جنگل نمی ره ... اون وقتا جنگل زیر سلطه ی بَبـرای مازندران بود. اما یه جاده ی میانبر بود که زودتر می رسیدی، ولی پر از باتلاق بود. باید راه بلد می بودی تا گیر نکنی ... اما اون روز من به هیچکدوم از اینا فکر نکردم ... فقط می خواستم فرار کنم. بعد رسیدم به رودخونه ای که بین محله ما و محله ی همسایه بود. این رودخونه هنوزم هست.

یه کم نفس گرفتم ... ماه آسمون رو روشن کرده بود ... رود می غریدُ آب بالا اومده بود ... صدای خِرخِر گرازها از اونطرف رودخونه به گوشم می رسید. گرازها به بزرگی یه گاوند.کشاورزا مجبورند شبا سر زمین هاشون باشند که گرازها پی اشغال، شالی هاشون رو خراب نکنند.

تازه ترسِ جنگلُ شب، وجودم رو گرفت. می ترسیدم برم خونه ... ممکن بود بیان پدرم رو بکشن ... گریه ام گرفت ... همون جا نشستم ... خوابم برد.

سحرکه شد، صدای خروس ها بلندم کرد ... آب آروم گرفته بودُ پائین بود ... سریع بلند شدمُ از رودخونه گذشتم ... وقتی به خونه رسیدم خواهر و برادرم خواب بودند ... پدرم نبود ... هنوز از سر زمین برنگشته بود ... رفتم پهلوی بچه ها خوابیدم ... خوابم نمی برد ... به این فکر می کردم که پدرم چی می گه ؟!

خورشید که زد پدرم برگشت ... شروع کردم به گریه ... پدرم توو درگاهی ایستاده بودُ نگام می کرد ... افتادم به پاش ... دلش سوخت، پشیمون شده بود ... گفت نگران نباش.

همه ی محل ها ارباب داشتند ... محله ی ما هم داشت. پنج تا ارباب داشت ... ممدآقا کدخدای محل بود ... برادر ارباب بود ... خودشم ارباب بود ... یکی از دلایلی که ارباب اون محل دیگه پی ام نیومد این بود که فهمیده بود ممدآقا هم منو می خواد ... ممدآقا هم بعد از اون ماجرا چندبار آدم فرستاد پیش پدرم واسه بله گفتن ... نزدیک به دوسال گذشت ... ولی پدرم رضا نمی داد ... ممدآقا 54 سالش بود ... دوتا زن داشت با دوازده تا بچه ...

توو همون گیرُ دار یه پسر جوونه درس خونده از بابل اومد خاستگاری ... پدرم بهش بله گفت ... اما چند روز بعد، وقتی ممدآقا جریانُ فهمید دیگه از اون پسر هم خبری نشد ... شاید کشته باشنش ... شایدم اونقدر ترسوندش که فرارکرد. ممدآقا که از این اتفاق عصبانی بود آدم فرستاد پدرم رو ببرن شکنجه کنن ... انداختنش توو یه طویله ... بستنش به یه تیرکُ با انبر گوشِشُ کندن ... کاه، توو طویله آتیش زدن ... دودش نمی ذاشت پدرم نفس بکشه ... وقتی رطوبت زیاد بشه دود می آد پائین ... واسه همین به کف طویله آب بستند ... اینطوری نه می تونست بخوابه نه می تونست نفس بکشه ... پدرم بیچارمُ داشتن می کشتن ... یه هفته بعد وقتی دیدند داره می میره ... مَش مختار- میرآبِ ممدآقا- پدرمُ رو دوشش آورد انداخت رو ایوون ... من فرار کردم ... پنج شش روز گذشت ... تا اینکه پدرم اومد دنبالم. گفت مکرم جان ... بیا ممدآقا کنار کشیده، گفته برو دخترت رو به هرکسی خواستی بده ... اما پدرم دروغ گفت.

سوار گاری شدیم، رفتیم ... دیدم منو به خونه ی برادر ممدآقا می بره ... جمعیت بودُ ارباب ها جمع بودند... همه جا آذین بسته بودن ... من گریه ام گرفت ... پدرم گفت دخترم اگه تو عروس ممدآقا نشی اینا منو می کُشن ... بعد دستم رو گرفت که یعنی نگران نباش.

به خودم گفتم پدر بیچاره ی من این سال ها واسه ما زحمت کشیده، جای مادر نداشتمون بوده ... کار کرده سختی دیده ... حالا روا نیست به خاطرم کشته بشه ... واسه همین بهش گفتم هرکاری می خوای بکن ... زن ها هی کِل کشیدن، مردها هم با تفنگ هاشون تیر در کردند ... با این حال من بله ندادم تا اینکه بعد از پانزده روز با شلاق عقدم کردند.

دوره دوره ی ارباب رعیتی بود ... رعیت واسه ارباب کار می کرد ... صبح تا شب تو شالیزار کار می کرد ... یک سال زحمت می کشید، سرآخر سی کیلو برنج می برد خونه ... ارباب می اومد پنج تا ده کیسه محصول شالی پاک کرده رو وزن می کردُ می برد ... زور بود. می آمدند می گفتند فردا بیست نفر باید برند بیگاری ... زنان رو می بردند سیگارباغ و مردها رو به کارای دیگه وامی داشتن ... صبح واسه مردم اینطوری شب می شد.

به هرحال من ازدواج کردم ... زن برادر ارباب شدم ... زن کدخدای روستای دَریکَنده ... زن ممدآقای 54 ساله شدم. سال بیستُ یک بود ... بیشتر وقت ها توو خونه تنها بودم ... کسی باهام کار نداشت ... کسی باهام حرف نمی زد ... هَووهام یه جوری نگام می کردن که انگار من شوهرشونُ دزدیدم.

نزدیک سال تازه که می شد، مردم دیوارهای خونه شون رو با گِلُ تاپاله می پوشوندن ... می گفتن مریضی هارو می بره ... من هم رفتم یه تشت گِل آوردم مالیدم به دیوارا ... دستمُ فرو می کردم به گل بعد می ذاشتم روی دیوارها ... جای دست هام می موندُ خشک می شد ... شروع کردم شکل درست کردن ... از شکل درست کردن خوشم می اومد ... بعد از اون هرازگاهی می رفتم گلُ تاپاله رو مخلوط می کردم رو دیوار شکل می کشیدم ... آدم، گاو، سگ ... هرچی می شد می کشیدم ... بعد دوباره همشون رو با دسمال پاک می کردم تا کسی نبینه ... شکل درست کردن با گلُ تاپاله تنها سرگرمی من بود.

اما یواش یواش دیدم که زن شدم ... یه زن روستایی که باید سخت کار کنه ... بچه پشته بچه آوردم ... ممدآقا پی کار خودش بود ... خودم باید خرج زندگیُ بچه هارو در می آوردم ... رفتم پی آرایشگری ... عروس آرایش می کردم ... از نقاشی کردن روی صورت عروس ها خوشم می اومد ... به تور لباسشون چراغای ریز ریز می بستم ... بهشون یاد می دادم که دو سر سیم رو به یه باطری بزننُ بردارن ... اینطوری هی لباسشون خاموش روشن می شد ... همه خوششون می اومد ... کلی عروس آرایش کردم ... بیست سال عروس آرایش کردم ... از محله های دیگه می فرستادن پی ام واسه آرایش عروس ...... تا اینکه زدُ برادرم مرد ... دیگه دستم به آرایش کسی نمی رفت ... رفتم پی قابلگی ... قابله شدم ... با همین دستا بیست سی تا بچه دنیا آوردم ... ولی وقتی بچه هام بزرگتر شدن گفتن دیگه دست پختتُ نمی خوریم ... ناچار قابلگی رو هم ول کردم ... خیاطی کردم، نوحه خونی کردم، شکسته بندی کردم ... باید یه کاری می کردم ... زندگی سخت بود ... واسه همه سخت بود ... ممدآقا هم که هروقت می اومد خونه با دادُ قال خلاصه یه جوری کتک کاری راه می انداخت ... مرد خونه نبود که ... یه بار وقتی اومد دید منُ مَش نا داریم با هم حرف می زنیم هردومون رو بست به درخت با شلاق زد ... گفت چی داشتین می گفتین ها ؟ ... پشت من حرف می زدین ... ما هم هرچی گریه زاری می کردیم فایده نداشت ... دوتا هوو توو این وضع مثله دوتا غمخوار می شن ... چی داشتیم که بهم بگیم ... حرف هم نمی زدیم که می مُردیم ... ولی من به تجربه یاد گرفته بودم که وقتی ممدآقا می ره شلاق بیاره برم لباس زیاد بپوشم تا دردم نگیره ... چاره چی بود؟

خیلی به ما بد کرد ... واسه نُه تا بچه ای که از من داشت پدر نبود ... مش نا می گه دستش از دنیا کوتاهه ول کن مش مکرم ... اما بدکرد خیلی بد کرد ... با این حال خدا جزای هرکسُ یه روزی می ده ... ممدآقا هم ده سال آخر عمرش زمین گیر شدُ خلاصه سال پنجاهُ چهار مُرد ... سیُ سه سال باهاش زندگی کردم ... چهلُ هفت سالم بود که مُرد. بعد از مرگش هم یه ارث کمی بهمون رسید ... رفتیم باهاش گاو خریدیم ... هشت تا گاو خریدیم ... من واسه گاوهامون اسم می ذاشتم ... زری، پری، نازی، آهو، پاپلی، عروس ... اما به مرور گاوها رو فروختیم ... وضعمون خوب نبود ... فقط یه گاو نگه داشتیم ... یعنی من نذاشتم که بفروشیم ... چندبار بچه ها خواستن که بفروشنش اما من نذاشتم ... همشون رفته بودن پی خونه زندگیشون ... من تنها مونده بودم ... کسی احوالمُ نمی پرسید ... با اینکه توو همسایگی هم زندگی می کردیم، بهم سر نمی زدن ... اینجا زنُ مردِ همسال من از پیری نیست که می میرن ... از تنهایِ که دق می کننُ می میرن ... همین مش مختار مگه از پیری مُرد؟ نه ... اونقدر توو تنهایی ولش کردن تا بالاخره مُرد ... این سرنوشت ماست ... اینجا همه همین طورن ... واسه همین، گاوی که داشتم خیلی برام مهم بود ... همدمم بود ... باهاش حرف می زدم، واسش علوفه می آوردم ... خودمم می شِستم توو ایوون باهم غذا می خوردیم.

طویله اش کنار اتاق خودم بود ... تمیز کردن طویله سخت بود ... سخت بود که برم واسش علوفه بیارم ... چند بار توو مسیر برگشت بی حال افتادم ... درُ همسایه آوردنم خونه ... می گفتن مش مکرم ول کن این گاوُ ... یه روز مُردت رو از توو شالیزار پیدا می کنیم ها ... بچه ها هم مریضیمُ بونه کردن که گاوُ بفروشن ... گفتم نه ... گفتن نِنا ماهی پنجاه تومن نفری بهت می دیم می شه چهارصدُ پنجاه تومن، تو بیا این گاوُ بفروش ... اینطوری مجبور نیستی سختی بکشی ... قبول نکردم ... می دونستم اینا همش حرفه ... به هرحال هرکسی بچه هاشو بهتر از دیگرون می شناسه ... من که فقط مشکل مالی نداشتم که با پول ماهیانه ی اونا حل شه ... من فقط تنها بودم ... وجود این گاو از هرچیزی برام واجب تر بود. با این حال یه بار که دیگه حالم خیلی بد بود، فرستادنم خونه ی دخترم منیر ... پسرا گاوم رو فروختن ... اومدم دیدم گاوم نیست ... گفتم گاوم کو؟ گفتن فروختیم ننا ... هیچی بهشون نگفتم ... غمخوارم رو فروخته بودن ... رفتم اتاقم ... هیچی بهشون نگفتم. چی می گفتم ؟ ...گاو رو که فروختن دوباره فکر و خیال افتاد توو سرم ... تنها شدم ... دوباره رفتم پی نقاشی با گِلُ تاپاله ...

یه روز که از سر شالی می اومدم یه سنگی دیدم که شبیه سرگاو بود ... برداشتم آوردم خونه ... همین طوری هی بهش نگاه کردم ... بعد رفتم پشتِ بوم ... یه خورده رنگ خشک شده اون بالا داشتیم ... واسه جانی بود. جانعلی پسرم که می رفت کلاس نقاشی ... رنگ های جانی رو برداشتم اومدم پائین ... یه خورده از دوده های آبگرمکن رو هم برداشتم واسه درست کردن رنگ سیاه ... رنگ های جانی سفت بود، واسه همین با روغن سوخته آبش کردمُ شروع کردم به نقاشی روی سنگ ... سرگاوم رو کشیدم ... خشک که شد، گذاشتم رو طاقچه که یادگار بمونه.

جانی رفته بود تهران توو دانشگاه نقاشی می کرد. گاهی می اومد به من سر می زد ... یه روز اومد سرگاو رو دید ... نگاش که کرد گفت ننا می خوای نقاشی کنی؟ ... من داشتم ظرف می شستم .... چیزی نگفتم ... گفت می خوای برم برات کاغذ بخرم ... گفتم نه نمی خواد بخری ... پشت بوم کاغذ پاره هست، رو همونا نقاشی می کنم ... جانی گفت باشه و رفت بیرون ... وقتی برگشت دیدم کلی کاغذ سفید خریده با دوتا قلمو و یه بسته رنگ ... چیزی نگفتم. گذاشت رو ایوانُ رفت تهران ... جانی که رفت شروع کردم به نقاشی ... توو دو شب همه ی کاغذ هارو پشتُ رو نقاشی کردم ... همه چیز کشیدم ... گاو، سگ، مرد، زن، خروس ... رنگام زود تموم شد ... خودم رفتم رنگ ساختم ... برای رنگ قرمز، تمشک جمع می کردم ... آبش قرمز خوش رنگی می شد ... از پوست گردو هم استفاده کردم، از انار، از برگ های آقطی یا همون انگور کولی ها که توو حاشیه ی جنگل در می آد.

بعد از دو هفته جانی اومد ... نقاشی هام همه جا پخشُ پلا بود ... گفت ننا این همه نقاشی کشیدی ؟ ... گفتم آره ... گفت چقدر خوب کشیدی ننا ... داشت بهم دلگرمی می داد ... چیزی نگفتم ... نقاشی هامو جمع کرد رفت به معلم نقاشیش نشون داد ... همون که چندسال پیش می رفت نقاشی پیشش ... وقتی برگشت گفت ننا بیا اینارو آقای نصرالهی داده ... ببین گواشِ خارجیه ... بهت کاغذ هم داده ... وقتی نقاشی هات رو دید گفت بعد از سی سال کار باید برم از اول کار کنم.

به جانی گفتم یعنی اینا که کشیدم خوبه ؟ جانی گفت آره ننا خیلی خوبه ... بازم نقاشی کن ... و من شروع کردم به نقاشی ... شصت و هفت سالم بود که شروع کردم به نقاشی ... بعضی روزها که می شِستم و نقاشی می کردم، همسایه ها سرزده می اومدن توو و می گفتن چیکار میکنی مش مکرم زده به سرت ؟... می گفتن نقاشی چه به کار کشاورز جماعت می آد ؟ ... پیرزن بیچاره ... اینها چیزهایی بود که می گفتن ... منم خجالت می کشیدم ... از اون به بعد هر وقت کسی می اومد کاغذها و نقاشی هامو می انداختم زیر فرش و دست های رنگیَم رو پشتم قایم می کردم ... بعد از اون، فقط شب ها نقاشی کردم ... روز نمی تونستم نقاشی کنم، نگران درُ همسایه بودم ... شب ها مثله بچه هایی که دراز می کشنُ مشق می نویسن، دراز می کشیدمُ نقاشی می کردم. همه ی قصه ها و داستانهایی که پدرم گفته بود و یا خودم شنیده بودم رو نقاشی می کردم. ماجرای لیلیُ مجنون، امیرُ گوهر، رعنا و نجما، حیدربیکُ سنمبر، مسیح، امام رضا، داستان نوح، موسی، باباطاهر، دیو و فرشته ... حتی ممدآقا، سگ، گراز، گرگ ...

کمتر از شش ماه کلی نقاشی کردم ... آقای نصرالهی نقاشی هامو که دید به جانی گفت باید براش نمایشگاه بذاریم ... بعضی از نقاشی ها رو آوردن تهران دادن به خانم سیحون ... سال هفتادُچهار بود ... اون موقع به اندازه ی چهارصدهزار تومن نقاشی فروختم ... همه تشویقم کردن ... وقتی برگشتم یه تابلوی امام رضا کشیدم دادم به حسینیه ی روستا ... اما بعدها دیگه ندیدمش ... اهالی هنوزم فکر می کردن این جورکارا بی احترامیه ... شاید سوزونده باشنش ... شایدم پاره اش کردن ... به جز جانی هیچ کدوم از بچه ها تشویقم نمی کرد ... یادمه یکی از پسرهام یه روز بهم گفت نقاشی هات شیطانیه ... اینا که کشیدی گناه داره ... چرا آدمُ حوا رو لخت کشیدی ؟ ...

اما من دیگه به کسی کار نداشتم ... فقط نقاشی می کردم ... آدمای مختلفی از تهرانُ جاهای دیگه می اومدن نقاشی هامو ببینن ... من تمام دیوارهای خونه رو تا سقف نقاشی کرده بودم ... از در ورودی گرفته تا یخچالُ گازُ پنجره ... همه جا رو نقاشی کردم ... انگار که دوباره جوون شده بودم ... انرژی پیدا کرده بودم ... دیوونه وار نقاشی می کردم ... هیچی توو زندگیم اینقدر منو به هیجان نیاورد که نقاشی آورد.

وقتی اتوبوس اتوبوس آدم می اومد که نقاشی هامو ببینه از گوشه و کنار می شنیدم که اهالی می گن میلیون میلیون پول در می آره ... می گفتن می ره تهران کاراش رو به کله گنده ها می فروشه ... ترس برم داشته بود ... شبها در خونه رو قفل می کردم که یه وقت به خیال پول، نیان منو بکشن ... فکر می کردن حالا که همه می آن پیش من، منم دیگه پولدار شدم ... اما اینطوری نبود.

ولی سه سال بعد، وقتی آقای مختاری از زندگی من یه فیلم ساخت، مردم کم کم نظرشون راجع به نقاشی کشیدنم عوض شد ... یه سال بعد هم توو سوئد، منُ به عنوان زن منتخب سال 2001 انتخاب کردند ... به اتفاق جانی یک ماه رفتیم سوئد ... اونجا برای ده بیست هزار نفر آدم، از خودم حرف زدم و اینکه چرا نقاش شدم ... مردم از روی صندلی هاشون بلند شدند و همین طور کف می زدن ... من خجالت کشیده بودم ... نمی تونستم حرف بزنم ... کف زدنشون تموم نمی شد ... گریه ام گرفت ... اونا هم گریه شون گرفته بود.

یه ماه توو سوئد مهمون مینا خانم بودیم ... یه روز من روی سینی صبحانه ای که برام آورده بود، نقاشی کردم، او هم با خوشحالی رفت و چند ظرف دیگر آورد و خواست باز هم براش نقاشی کنم ... من هم خواستم فردای اون روز منو ببره کلیسا تا شمایل حضرت مریم رو ببینم ... بهشون گفتم همیشه دو رکعت نماز برای حضرت مریم می خونم ... دوست دارم ببینمش ... بردنم کلیسای شیستا ... اونجا مسیح رو هم دیدم ... وقتی برگشتیم خونه، یه نقاشی از مسیح کشیدم و دادم به همون کلیسا ... بردم اونجا، خودم رو دیوار نصبش کردم.

وقت برگشتن، دلم می خواست برای همه ی اهالی یک گونی سیب زمینی بخرم ... اما جانی و میناخانم گفتن که بهتره به جای سیب زمینی برای همه شون هدیه بگیرم ... گفتم پول داریم ؟ ... جانی گفت بله کلی نقاشی فروختی ... خوشحال شدم ... رفتیم برای همه ی اهالی روستا هدیه خریدیم.

وقتی برگشتیم دَریکَنده، اهالی زمینُ آبُ جارو کرده بودن ... به دیوارها چراغ نصب کرده بودن ... همه با خوشحالی به استقبالم اومدن ... بعد از اون روز هیچکس بهم نگفت نقاشی چه به کار یه کشاورز می آد ... همه ی اونایی که یه روز مسخره ام می کردن، حالا یه تابلو از نقاشیهای من به دیوارشون بود ... دیگه دست هامُ پشتم قایم نمی کردم ... دیگه با خیال راحت نقاشی می کردم ... اگرچه باید بگم، هیچوقت دیگه بعد ازاون نتونستم عادت شب نقاشی کردن را کنار بذارم.

وقتی شروع به نقاشی کردم، تا ده سال بعد رنگ بیمارستان رو هم ندیدم ... نقاشی شفای من بود ... ولی با این حال یه چیزی از چند سال قبل توو قلبم سنگینی می کرد ... هرسال عید قربان که می شد حالم یه طوری بود ... از بچه ها می خواستم که همه جمع بشن دور هم ... پیش خودم فکر می کردم من یه روز توو عیدقربان می میرم ... بچه ها هی می گفتن فکرُ خیال نکن نِنا ... اما من می دونستم یه روز توو عید قربان می میرم ... عیدقربان اون سال همه جمع بودن ... به خودم گفتم این آخرین عیده ... گفتم من می خوام برم حموم ... بعد منو ببرین پیش خواهرم ... توو حموم که بودم اشهدم رو خوندم ... بعد بی هوش شدم ... به هوش که اومدم دیدم بردنم بیمارستان ... دو بهمنِ هشتادُ سه بود ... دکتر احمدی پور که سالها، هرطوریم می شد می بردنم پیش اون ... گفت سکته مغزی کرده ... خیلی مراقبش باشید ... سکته کرده بودم ... سکته ی مغزی ... نارسایی قلبی، مشکل دستگاه گوارشی، فشارخون، میگرن، تیروئید، مشکلات ریوی ... اینا مرض هایی بود که داشتم ... ولی میل به نقاشی همشون رو دور کرده بود ... برای من مثل آب بود که رو آتیش ریخته باشن ... هیچ چیز در دنیا اونقدر منو خوشحال و سرحال نکرد که نقاشی کشیدن کرد ... من همه ی دردهامُ روی کاغذ، روی دیوار، روی در، روی سنگ، روی همه چیز ... نقاشی کردم ... به همین خاطر آسوده بودم ... دیگه از هیچکس دلخوری نداشتم ... دیگه دلم از کسی خون نبود ... از گذشته، از ممدآقا، از پدرم، از زندگی ... دیگه کاری نبود که انجام بدم ... به همین خاطر ده ماه بعد، یعنی دو آبانِ هشتادُ چهار، وقتی هفتادُ هفت سالم بود از دنیا رفتم ... پسرا هم منو توو حیاط خونم، کنار ایوون خاک کردن.

مکرمه قنبری، نقاش

مکرمه را نمی توان یک نقاش مدرن نامید. هنر او هنری خودآموخته و بدوی ست که بواسطه ی ذهن حساس مدرن، کشف می شود. درست مثل هانری روسو که کارمند اداره ی گمرک در پاریس بود و نقاشی های بدوی اش مورد تمسخر دیگران قرار می گرفت تا اینکه سرانجام گوگن و بعدها پیکاسو به ستایش او پرداختند.

آنچه در نقاشی های مکرمه به چشم می آید، خلوص عمیقی از حس است که به دور از ترفندهای نقاشی و دستاوردهای آکادمیک، خلق شده است. این ساده نگری و هوش بالای رنگیش، ویژگی ممتاز آثار اوست.

مکرمه به خاطر گذشته ی تلخی که داشت، مستعد بیانگری بود. به همین خاطر نقاش شدنش رویدادی دور از ذهن نبود. اتفاقی که بواسطه ی آن خودش را بیرون ریخت.

این میل به روایت کردن و نشان دادن تمایلات درونی اش، از نوجوانی همراه او بوده است. درست کردن تصویر با تنها موادی که در اختیار داشت، نشانِ شوق درونی او به بیان کردن است. این ذوق و میل به زیبایی، تنها به کشیدن اشکالی روی دیوار خلاصه نشد. بلکه اینبار خودش را به فرض در آرایشگری نشان داد.

حمل گذشته ای تلخ و دردناک، تنهایی مفرط و از دست دادن حیوان مورد علاقه اش به عنوان یگانه همدمی که در اختیار داشت، مکرمه را همچون کوهی از آتش گداخته، آماده ی فوران کرده بود ... و این جوشُ خروش، ده سال متوالی ادامه داشت تا او بی وقفه نقاشی کند. او به یکباره، نقاش دغدغه هایش شده بود.

شاید بتوان نقاشی های مکرمه را به سه بخش عمده تقسیم کرد. بخشِ اولِ نقاشی های مکرمه، تصویری از زندگی واقعی اوست. بخش دوم، اعتقادات و ایدئولوژی های مکرمه ست و بخش سوم، رویاها و آرزوهای باطنی او که اغلب نافرجام مانده است.

مکرمه در بخش اول، نقاشی ست که با قلم و رنگهایش سرگذشتش را نقاشی می کند. زنانی را می کشد که با وجود بچه ای که به کمر بسته اند، کشاورزی می کنند. خودش و مش نا را به درختی می کشد که آماده ی شلاق خوردنند. مردی را نقاشی می کند که دختری را به زور شلاق سوار اسب کرده است. مردانی را به تصویر می کشد که اغلب شاخ دارند و خوی حیوانی آنها با آن دندانهای تیز، ظاهری طماع برایشان ساخته است.

در بخش دوم، اعتقادات مذهبی خودش را نشان می دهد. امام رضا را تصویر می کند. مسیح را بر چوبه ی دار، نوح را با کشتی اش، آدم و حوا و ... نقاشی های دیگری از این دست.

در بخش سوم، مکرمه انگار به درون خودش رفته است. به عمق رویاها و خواسته های قلبی اش سر می کشد. به فرض زنی را تصویر می کند که به جنگ حیوانی درنده رفته و بر او پیروز شده است. یا تصویر زنی که قلاده ای را به گردن موجود عجیبی انداخته و او را تحت کنترل خود دارد. یا زنی که دو درخت از کف دستش روئیده است و یا زنهایی که تیمارگر مردان ضعیفند. زن در بخش سوم کارهای مکرمه، خلاف دنیای واقعی هنرمند، موجودی توانگر و قدرتمند است که می تواند بر مشکلات غلبه کند. در این بخش، مکرمه زن ها را از مردها بزرگتر نقاشی کرده و آنها را مسلط و محکم تصویر کرده است. نکته ی مهم اینکه، مردها در این بخش پلید نیستند، دندان های تیز برنده ندارند، شاخ ندارند ... مهربان هستند و به همسرشان عشق می ورزند.

نباید در پی آن باشیم که مکرمه را پیرو سبک هنری خاصی بدانیم؛ چرا که مکرمه با هیچ یک از سبک های هنری آشنایی نداشت و در واقع همین خودجوش بودن او باعث شده در قالبی قرار نگیرد. اما اگر قرار باشد رد سبکی را در آثارش دنبال کنیم، می توان گفت قسمت سوم نقاشی های او که از رویاها و امیال او سرچشمه گرفته اند، رگه هایی از سورئالیسم یافت می شود. این اتفاق بی تردید به توجه افراطی و اغراق شده ی مکرمه از واقعیت خیالی و رویاگونِ او باز می گردد. همچنین ناپختگی دست او برای تصویرگری، این امکان را برایش بوجود آورد تا اورا در مقاطعی، تصویرگری خیال انگیز نشان دهد.








برچسب‌ها: بانو مکرمه قنبری, مريل استريپ, معصومه سیحون, زن سال 2001 سوئد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

محمد قاضی نجف‌آبادی (زاده ۹ دی ۱۳۶۳ - اصفهان) بازیکن فوتبال اهل ایران می‌باشد. وی سابقهٔ ۹ بازی و ۲ گل ملی برای تیم ملی فوتبال ایران را دارد.

اما خودش میگوید : من متولد ۹ دي ماه ۱۳۶۳ در شرق تهران هستم و در محله تهران نو بزرگ شده ام. يك خواهر و يك برادر بزرگتر دارم و خودم نيز فرزند آخر خانواده هستم. شغل پدرم آزاد است و مادرم نيز آموزشگاه خياطي دارد. اصليت ما به شهر آشتيان و فراهان از توابع استان مركزي باز مي گردد و من علاقه خاصي به آنجا دارم.

او اولین بار در سال ۲۰۱۱ توسط کارلوس کیروش به تیم ملی فوتبال ایران دعوت شد.

قاضی سابقه بازی برای باشگاه‌های مطرحی مانند عقاب، هما، فولاد و ذوب‌آهن را دارد، وی در سال ۱۳۹۱ با قراردادی ۲ ساله به تیم پرسپولیس پیوست .

گل‌های ملی

#

تاریخ محل برگزاری حریف نتیجه

رقابت

۱. ۸ آبان ۱۳۹۰ ورزشگاه آزادی٬ تهران  فلسطین ۰-۷ دوستانه
۲. ۴ اسفند ۱۳۹۰ ورزشگاه زعبیل٬ دبی  اردن ۲-۲ دوستانه
۳. ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ ورزشگاه اسزکتوی٬ کچکمیت  تونس ۲-۲ دوستانه

 

اطلاعات باشگاهی
باشگاه کنونی استقلال تهران
شمارهٔ پیراهن ۱۱
پُست مهاجم

یک مصاحبه با محمد قاضی
 

محمد قاضي: منتقد سرسخت من همسرم است!

افکارنیوز _ به نظر قاضي را بايد از پديده هاي چند سال اخير فوتبالمان بدانيم كه بعد از چهره شدن در تيم فولاد خوزستان، سه سال رويايي را با ذوب آهن اصفهان در ليگ برتر و جام باشگاه هاي آسيا تجربه كرد و حتي يكي از زيباترين گل هاي آسيا را به تيم بنيادكار ازبكستان زد.

او اين فصل به جمع سرخپوشان پايتخت پيوسته تا ضمن درخشش در تيم محبوبش، بتواند به ليگ برتر انگليس كه ليگ مورد علاقه اش است، ترانسفر شود. جالب است بدانيد كارلوس كي روش اعتقاد خاصي به بازي محمد دارد و از زمان حضورش در ايران، در همه اردوها او را به تيم ملي دعوت كرده است. اگر قبل از بازي تيم ملي مقابل ازبكستان، آن مصدوميت لعنتي گريبانگير قاضي نمي شد،‌ او مي توانست زوج مناسبي براي قوچان نژاد در نوك پيكان خط حمله تيم ملي باشد.

به هر حال محمد هنوز به سعود تيم ملي به جام جهاني ۲۰۱۴ برزيل خوشبين است و اين روزها هم همه دغدغه اش شده گلزني براي پرسپوليس تا اين تيم پرطرفدار نيز از شرايط بحراني خارج شود. آنچه مي خوانيد ماحصل گفتگوي من و محمد قاضي است كه فكر مي كنم لقب بمب انگيزه برازنده او باشد.

بچه شرق تهران
من متولد ۹ دي ماه ۱۳۶۳ در شرق تهران هستم و در محله تهران نو بزرگ شده ام. يك خواهر و يك برادر بزرگتر دارم و خودم نيز فرزند آخر خانواده هستم. شغل پدرم آزاد است و مادرم نيز آموزشگاه خياطي دارد. اصليت ما به شهر آشتيان و فراهان از توابع استان مركزي باز مي گردد و من علاقه خاصي به آنجا دارم.

ازواج
اصولاً فوتباليست ها يا خيلي زود ازدواج مي كنند يا خيلي دير. آنهايي كه دير ازدواج مي كنند معتقدند دنياي حرفه اي فوتبال بسيار وقت گير است براي همين صبر مي كنند بعد از اتمام فوتبال سراغ زندگيشان بروند. ولي من جزو گروه اول هستم كه خيلي زود تشكيل خانواده دادم چون معتقدم فوتباليست حرفه اي بايد خيلي زود سروسامان پيدا كند و تكليف زندگي اش روشن باشد. براي همين در سال ۸۵ ازدواج كردم.

فوتبال ژنتيكي
فكر مي كنم فوتبال در من يك پديده كاملاً ژنتيكي باشد. نمي توانم بگويم من به فوتبال علاقه دارم يا حتي عاشق فوتبال هستم. من ديوانه فوتبال و شب و روزم دنياي توپ گرد است. از دوران كودكي و حتي قبل از اينكه به مدرسه بروم، در كوچه و محل فوتبال بازي مي كردم. مثل خيلي از فوتباليست هاي ديگر با توپ پلاستيكي و زمين هاي خاكي كارم را شروع كردم. به قدري شب و روزم به فوتبال مي گذشت كه تا به خودم آمدم ديدم همه زندگي ام شده فوتبال.

بچه شيطون و بازيگوش
خداييش بچه خيلي شيطوني بودم و اگر بگويم يك محله از دستم آسايش نداشت، بيراه نگفته ام. باور كنيد انواع و اقسام شيطنت ها از من سر مي زد. البته اين را هم بگويم كه بچه شري نبودم، فقط شيطنت هايم بيش از حد استاندارد بود. از بارزترين شيطنت هاي روزمره ام مي توانم به شكستن شيشه و زدن زنگ خانه همسايه ها و فرار كردن اشاره كنم. بقيه اش را هم نمي گويم و شما هم چيزي ننويسيد.

عاشق رياضي، متنفر از شيمي
در دوران مدرسه بچه درسخواني بودم. شاگرد اول هم نبودم ولي هميشه درسم را خوب مي خواندم. در دوران دبيرستان رياضي فيزيك خواندم، ولي فوتبال به قدري وقتم را گرفت كه هيچ وقت نتوانستم درسم را ادامه دهم. البته برادر بزرگترم هم مدتي فوتبال بازي مي كرد ولي خيلي زود قيد فوتبال را زد و شد مهندس شيمي. من عاشق رياضي و هندسه و جبر و احتمال بودم. كلاً نه اينكه هميشه سرم خيلي توي حساب و كتاب بود، براي همين عاشق رياضي بودم اما از شيمي متنفر بودم و مطالبش را به زور در مغزم فرو مي كردم!

خانواده مخالف
از آنجا كه پدرم فوتباليست بود، اصلاً دوست نداشت فرزندانش نيز وارد دنياي فوتبال شوند. هميشه پدرم به ما مي گفت كه فوتبال نهايتاً مي تواند يك تفريح براي شما باشد، پس بهتر است به درس و مشقتان بپردازيد و درستان را خوب بخوانيد. ولي وقتي شور و اشتياق مرا به فوتبال ديد و اينكه خيلي زود توانستم پيشرفت كنم، ديگر سد راهم نشد. باور كنيد براي متقاعد كردن خانواده ام كه اجازه بدهند فوتباليست شوم، خيلي زحمت كشيدم و يك تنه مقابلشان ايستادم. البته آنها هم وقتي مي ديدند اگر يك روز پايم به توپ نخورد، بيمار مي شوم، بي خيال من شدند و تبديل شدند به مشوقين من در فوتبال.

فوتبال حرفه اي
من كارم را در رده نوجوانان و جوانان با تيم عقاب تهران آغاز كردم كه اولين مربيانم آقايان عبداللهي و رستم خاني بودند. چند سالي را در عقاب توپ زدم تا براي گذراندن دوران خدمت سربازي به تيم فجر تهران پيوستم. بعد از اتمام خدمت سربازي ام به عقاب برگشتم تا اينكه با پيشنهاد آقاي حميد درخشان به تيم هماي تهران پيوستم و زير نظر ايشان فوتبالم را ادامه دادم.

از دروازه باني رسيدم به خط حمله
وقتي فوتبالم را شروع كردم، گلر بودم و به خاطر فيزيك بدني ام هميشه درون دروازه كار مي كردم . بعد به پيشنهاد مربيانم از درون دروازه به خط دفاع نقل مكان كردم و چون چپ پا بودم، مدافع چپ شدم. بعد هم با تشخيص مربيان يك خط جلوتر آمدم و شدم هافبك چپ، بعد از آن هم وقتي ميل مرا به نفوذ و گلزني ديدند، گفتن برو جلو و مهاجم بازي كن! خلاصه خط به خط جلو آمدم و ديگر نمي دانم بعد از خط حمله مرا كجا مي فرستند!

باخت به ازبكستان
فكر مي كنم ما در اين ديدار قصاص شديم. اگر واقع بين باشيم، ما در ديدار رفت به هيچ عنوان خوب بازي نكرديم و مستحق برد نبوديم. آنها يك گل صحيح به ما زدند كه داور آن را نپذيرفت. در ديدار برگشت همه چيز برعكس شد. ما خوب بازي كرديم و حتي گل صحيح هم زديم ولي داور اشتباه كرد و آن را نپذيرفت. روي تك موقعيتي هم كه از ازبك ها داشتند، گل خورديم تا به نوعي قصاص شويم.

ليگ برتر انلگليس
خيلي دوست دارم براي ادامه فوتبالم به ليگ برتر انگليس بروم. سبك بازي ام طوري است كه مي توانم در آنجا موفق باشم. شيوه بازي تيم هاي حاضر در ليگ جزيره را خيلي مي پسندم و همه تلاشم را مي كنم تا روزي به اين آرزويم برسم. اصلاً دوست ندارم عمر ورزشي ام را در ليگ كشورهاي عربي تلف كنم. انشاءالله با حضور در جام جهاني بتوانم مستقيماً به اروپا برسم.

جام جهاني
درست است كه با باخت مقابل ازبكستان كارمان خيلي سخت شد و گره اي كور روي كلاف تيم ملي براي صعود به جام جهاني برزيل افتاد ولي من هنوز به موفقيت تيم ملي و راهيابي به جام جهاني ۲۰۱۴ برزيل خوشبينم. تجربه نشان داده ما در روزهاي سخت كم نمي آوريم و مي توانيم در سه ديداري كه در پيش داريم، با كسب امتيازات لازم به جام جهاني صعود كنيم. صعود به جام جهاني به نفع همه فوتبال و حتي ورزش ماست. با حضور در جام جهاني فوتبال ما به اندازه ۱۰ سال پيشرفت مي كند و بازيكنان ما مي توانند در ويترين بهترين هاي دنيا قرار بگيرند تا بتوانند به ليگ هاي معتبر اروپايي برسند.

از لابه لاي حرف ها
● الگوي ورزشي من علي دايي است. من سبك بازي او را خيلي مي پسندم و ضمن اينكه شخصيت علي آقا را خيلي دوست دارم. او مربي بزرگ، با دانش و در عين حال مدير توانايي است كه هميشه در كار جدي بوده و با بازيكنانش نيز ارتباط صميمانه اي دارد.

● عاشق شماره ۱۱ هستم، فكر مي كنم اين شماره برايم خوش يمن است. بازيكن مورد علاقه ام در اروپا يعني زلاتان ابراهيمويچ هم شماره ۱۱ را مي پوشد.

● همسرم اصلاً فوتبالي نبود ولي الان براي خودش يك كارشناس فوتبال شده و به خوبي همه بازي ها را آناليز مي كند. او از جمله منتقدين سرسخت من است كه همه بازي هاي مرا زير ذره بين مي برد و من هميشه خودم را مديون انتقادات سازنده او مي دانم.

● در همه اين سال ها همسرم متحمل زحمات زيادي برايم شده و همه مشكلات را به جان خريده و همه جور پاي من ايستاده كه از همين جا با همه وجودم از ايشان تشكر مي كنم. من در واقع پيشرفتم را هميشه مديون همسر عزيزم هستم.

● خيلي اهل مطالعه روزنامه هاي ورزشي نيستم چون اصلاً وقت نمي كنم روزنامه بخوانم. بيشتر اوقات همسرم مطالب را مي خواند و به من انتقال مي دهد.

● در بين برنامه هاي ورزشي تلويزيون رويكرد برنامه ۹۰ را خيلي دوست دارم.
● هميشه اوقاتي كه از تمرين فارغ مي شوم را با همسرم مي گذرانم و بيشتر سعي مي كنم در كنار هم باشيم و به خانواده مان سر بزنيم.
● براي مسافرت بيشتر به شمال مي رويم و البته اگر فرصت شود سري هم به آشتيان و فراهان مي زنيم.
● زياد كتاب مي خوانم و الان هم مشغول خواندن كتاب تفكرهاي زائد هستم.
● از دروغ متنفرم و اگر كسي به من دروغ بگويد حسابي عصباني مي شوم.
● به لباس پوشيدن اهميت مي دهم و بيشتر سعي مي كنم اسپرت بپوشم.
● هنوز به اين فكر نكرده ام كه بعد از اتمام دوران فوتبال به مربيگري بپردازم يا نه ولي همه دوستانم مي گويند اگر وارد اين كار شوم،‌ مربي با جذبه اي خواهم شد.
● عاشق فسنجان و قورمه سبزي هستم و همه هنر من در آشپزي به پخت انواع نيمرو و املت ختم مي شود. البته خيلي دوست دارم هنگام صبحانه ميز را بچينم و به همسرم كمك كنم.
● راننده خوبي هستم و الاهم هم يك پورشه دارم. در ضمن وقتي خواستم گواهينامه بگيرم يك ضرب قبول شدم.
● خيلي كم جريمه مي شوم آن هم به خاطر پارك در محل هاي نامناسب و پارك ممنوع. چند باري هم در جاده شمال گير پليس نامحسوس افتادم و به خاطر سرعت زياد و سبقت غير مجاز متوقفم كردند كه البته لطف ماموران راهنمايي و رانندگي شامل حالم شده و جريمه ام نكرده اند.
● عادت بسيار بدي در رانندگي دارم و در حين رانندگي هميشه مشغول خوردن هستم!
● خيلي وقت نمي كنم سينما بروم ولي بازي امين حيايي و پرويز پرستويي را خيلي دوست دارم
● در عالم موسيقي هم از شنيدن صداي محمد اصفهاني و محسن يگانه لذت مي برم.

محمد قاضی و یاغی گری :

قاضی در سال ۱۳۹۲ بعد از آمدن علی دایی در پی اختلاف با سرخپوشان از پرسپولیس جدا شد و بعنوان یک یاغی به استقلال تهران و امیر قلعه نوعی پیوست . بدنبال این قضیه درگیریهای لفظی بین او و کادر مدیریت سرخها بخصوص سعید شیرینی سرپرست وقت پرسپولیسی ها بوجود آمد .


برچسب‌ها: محمد قاضی نجف‌آبادی, پرسپوليس, كارلوس كي روش
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

محمد قاضی (۱۲۹۲-۱۳۷۶) مترجم برجستهٔ کرد ایرانی، و مترجم آثاری چون دن کیشوت و زوربای یونانی به زبان فارسی است.

زندگی

محمد قاضی فرزند میرزا عبدالخالق قاضی در ۱۲ مرداد ۱۲۹۲ در شهر مهاباد به دنیا آمد. ایشان در کتاب سرگذشت خود به نام خاطرات یک مترجم می‌نویسد: پدر من ابتدا یک فررند به نام محمد داشت که فوت کرد سپس یک دختر داشت آن هم فوت کرد ولی به دلیل اینکه پدرم به نام محمد علاقه داشت من را محمدثانی نامید. میرزا عبدالخالق، امام جمعه مهاباد بود. در سال ۱۲۹۷ در حالیکه ۵ ساله بود پدر خود را از دست داد  و قيوميت وی توسط مادر بزرگش پذیرفته شد ، و در روستای چاغرلو اقامت نمود . دو سال بعد در سال ۱۲۹۹ به مهاباد برگشت و در دبستان سعادت ثبت نام کرد و شروع به نحصیل نمود و در سال ۱۳۰۷ دوره ابتدایی را تمام کرد .

محمد قاضی آموختن زبان فرانسه را در مهاباد نزد شخصی به‌نام آقای گیواز کردان عراق آغاز کرد. قاضی در سال ۱۳۰۸ با کمک عموی خود میرزا جواد قاضی که از آلمان دیپلم حقوق گرفته بود و در وزارت دادگستری کار می‌کرد، به تهران آمد و در سال ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. در سال ۱۳۱۸ دورهٔ دانشکده حقوق دانشگاه تهران را در رشتهٔ قضایی به پایان برد. او در طول این دوران همیشه جزو بهترین شاگردان زبان فرانسه بود. از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۰ دورهٔ خدمت نظام را با درجهٔ ستوان دومی در دادرسی ارتش گذراند.

محمد قاضی در مهرماه ۱۳۲۰ به استخدام وزارت دارایی درآمد. در سال ۱۳۵۵ از خدمت دولتی بازنشسته شد.

از ابتدای دههٔ ۱۳۲۰ یا دقیقتر بگوئیم در سال ۱۳۱۷ ا ترجمهٔ اثری کوچک از ویکتور هوگو به نام کلود ولگرد، نخستین قدم را در راه ترجمه برداشت و پس از آن ۱۰ سال ترجمه را کنار گذاشت. در سال ۱۳۲۹ پس از صرف یک سال‌و نیم وقت برای ترجمهٔ جزیره پنگوئن‌ها اثر آناتول فرانس، به‌زحمت توانست ناشری برای این کتاب پیدا کند، اما سه سال بعد که این اثر انتشار یافت، به دلیل شیوایی و روانی و موضوع متفاوت کتاب، آناتول فرانس از ردیف نویسندگان بی‌بازار که کتابشان را در انبار کتاب‌فروشان در ایران خاک می‌خورد به درآمد. در این باره نجف دریابندری در روزنامه اطلاعات مطلبی با عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» نوشت. در سال ۱۳۳۳ کتاب شازده کوچولو نوشتهٔ سنت اگزوپری را ترجمه کرد که بارها تجدید چاپ شد. محمد قاضی با ترجمهٔ دورهٔ کامل دن کیشوت اثر سروانتس در سال‌های ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ جایزهٔ بهترین ترجمهٔ سال را از دانشگاه تهران دریافت کرد.

محمد قاضی پس از بازنشستگی به فعالیت در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پرداخت که حاصل این دوره ترجمهٔ کتاب‌های باخانمان از هکتور مالو، ماجراجوی جوان از ژاک ژروند و زوربای یونانی از نیکوس کازانتزاکیس است.

محمد قاضی در ۱۳۵۴ به بیماری سرطان حنجره دچار شد و هنگامی که برای معالجه به آلمان رفت، بیماری تارهای صوتی و نای او را گرفته بود و پس از جراحی، به‌علت از دست دادن تارهای صوتی، دیگر نمی‌توانست سخن بگوید و از دستگاهی استفاده می‌کرد که صدایی ویژه تولید می‌کرد. با این حال کار ترجمه را ادامه داد، و ترجمه‌های جدیدی از او تا آخرین سال حیاتش انتشار می‌یافت. وی ۵۰ سال ترجمه کرد و نوشت و نتیجه تلاش او ۶۸ اثر اعم از ترجمه ادبی و آثار خود او به زبان فارسی است. از آثار مهم ترجمه‌شده توسط او می‌توان به دن کیشوت اثر سروانتس، نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه، آزادی یا مرگ، و در زیر یوغ نام برد. وی بیشتر از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه می‌کرد. او در مقدمه کتاب زوربای یونانی، خود را "زوربای ایرانی" نامیده‌است.

محمد قاضی در سحرگاه چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۷۶ در ۸۴ سالگی در تهران در بیمارستان دی درگذشت. همسر وی، «ایران» پیش از او درگذشته بود. محمد قاضی در شهر زادگاه خود مهاباد به خاک سپرده شد. از ایشان دو فرزند به نامهای فرهاد و مریم به یادگار مانده است . آقای قاضی سنی مذهب بوده اند .

در فروردین ۱۳۸۶ خورشیدی در کوی دانشگاه مهاباد از تندیس محمد قاضی به بلندی چهار متر پرده‌برداری شد.

آثار

ترجمه

از آثار مهم ترجمه‌شده توسط محمد قاضی می‌توان از این کتب نام برد:

  • جزیره پنگوئن‌ها، نوشتهٔ آناتول فرانس
  • چهل روز موسی داغ، نوشتهٔ فرانتز ورفل، ۱۳۷۳
  • درد ملت (ترجمه با همکاری احمد قاضی از رمان کردی «ژانی گه‌ل» نوشته ابراهیم احمد)
  • دن کیشوت، نوشتهٔ میگل سروانتس، ۱۳۳۶
  • زوربای یونانی، نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس
  • شازده کوچولو، نوشتهٔ آنتوان دو سنت‌اگزوپری، ۱۳۳۳
  • صلاح‌الدین ایوبی، نوشتهٔ آلبر شاندور
  • قلعه مالویل، نوشتهٔ روبر مرل
  • کمون پاریس
  • مسیح بازمصلوب، نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس
  • نان و شراب، نوشتهٔ اینیاتسیو سیلونه
  • آخرین روز یک محکوم، نوشتهٔ ویکتور هوگو
  • آدم‌ها و خرچنگ‌ها
  • آزادی یا مرگ، نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس
  • ایالات نامتحد، نوشتهٔ ولادیمیر پوزنر
  • باخانمان، نوشتهٔ هکتور مالو
  • بردگان سیاه
  • پولینا چشم و چراغ کوهپایه، نوشتهٔ آناماریا ماتوته
  • تاریخ ارمنستان
  • تاریخ مردمی آمریکا، نوشتهٔ هاروی واسرمن
  • تاریک‌ترین زندان، نوشتهٔ ایوان اولبراخت
  • خداحافظ گری کوپر، نوشتهٔ رومن گاری
  • داستان کودکی من، نوشتهٔ چارلی چاپلین
  • در زیر یوغ، نوشتهٔ ایوان وازوف
  • در نبردی مشکوک، نوشتهٔ جان اشتاین بک
  • زن نانوا، نوشتهٔ مارسل پانیول
  • ساده‌دل، نوشتهٔ ولتر، ۱۳۳۳
  • سپیددندان، نوشتهٔ جک لندن، ۱۳۳۱
  • سرمایه‌داری آمریکا
  • سگ کینه‌توز
  • سمرقند
  • شاهزاده و گدا، نوشتهٔ مارک تواین، ترجمه ۱۳۳۳
  • غروب فرشتگان، نوشتهٔ پاسکال چاکماکیان
  • فاجعه سرخ‌پوستان آمریکا
  • کرد و کردستان، نوشتهٔ واسیلی نیکیتین
  • گاندی، نوشتهٔ رومن رولان
  • کلود ولگرد، نوشتهٔ ویکتور هوگو، ۱۳۱۷
  • کلیم سامگین، نوشتهٔ ماکسیم گورکی
  • کوروش کبیر، نوشتهٔ آلبر شاندور
  • ماجراجوی جوان
  • مادر، نوشتهٔ ماکسیم گورکی
  • مادر، نوشتهٔ پرل باک
  • درباره مفهوم انجیل‌ها، نوشتهٔ کری ولف
  • نیه توچکا، نوشتهٔ فئودور داستایوسکی
  • آزادی یا مرگ، نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس

تالیف

  • خاطرات یک مترجم
  • سرگذشت ترجمه‌های من
  • زارا، عشق چوپان
  • طلا، نوشتهٔ ب‍ل‍ز س‍ان‍درار

برچسب‌ها: محمد قاضی, دانشگاه تهران, دبيرستان دارالفنون, کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان, بیمارستان دی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

حسن پاکروان ( سال 1340 تا سال 1342)

تیمسار حسن پاکروان تولد تهران ۱۲۹۰ / اعدام تهران فروردین ۱۳۵۸

دومین رئیس ساواک ( سازمان اطلاعات و امنیت کشور ) ایران در دوره محمدرضا پهلوی . تحصیلات نظامی خود را در فرانسه به پایان رساند . بعد از بازگشت به کشور در دانشکده افسری تدریس کرد ( ۱۳۲۰ هجری شمسی ) در سال ۱۳۲۸ هجری شمسی به رکن دو ستاد ارتش وارد شد و مدتی بعد وابسته نظامی ایران در پاکستان شد . در سال ۱۳۳۰ هجری شمسی رئیس رکن دو و پس از تاسیس سازمان امنیت و اطلاعات کشور ( ساواک ) در سال ۱۳۳۵ هجری شمسی معاون آنجا شد . در طی سالهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۳ هجری شمسی بعد از عزل تیمور بختیار از ریاست ساواک ، رئیس ساواک شد .

از عوامل مهم سرکوب مردم در جریان قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بود .

در سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۸ سفیر ایران در پاکستان بود .

در سالهای ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۲ سفیر ایران در فرانسه شد .

در سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۶ در اداره بازرسی ارتش شاهنشاهی زیر نظر حسین فردوست خدمت کرد .

از سال ۱۳۵۶ تا بهمن ۱۳۵۷ مشاور و سرپرست امور مالی دربار بود .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه ۱۳۵۷ ، دستگیر ، محاکمه و در فروردین ۱۳۵۸ هجری شمسی اعدام شد .

 وی فرزند سرکار خانم امینه پاکروان ؛ اولين زن تاريخ دان ايراني ،نویسنده و نخستین استاد دانشگاه زن در ایران بود .

 


برچسب‌ها: بانو امینه پاکروان, سرلشکر حسن پاکروان, محمدرضا پهلوی, تیمور بختیار, حسین فردوست
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

اولين زن تاريخ دان ايراني : بانو امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاريخ زن دانشگاه بوده است. 

تولد ۱۲۶۸ شمسی . وفات ۱۳۲۵

بانو امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد دانشگاه نامی ماندگار از خود برجای گذاشته است.

بانو امینه پاکروان در سال 1268 از پدری ایرانی به نام حسن خان و مادری ادیب اتریشی تبار به نام آلیس آن هرتسفلد که فرزند یک افسر نیروی دریایی با تبار فرانسوی بود به دنیا آمد. به همین جهت ادبیات فرانسه تأثیر فراوانی در محیط زندگی و خانوادگی آنان داشت. خانواده پدری بانو امینه پاکروان از صاحب منصبان دولتی و سیاستمداران بودند و پدرش نیز به هنگام تولد او سفیر ایران در دولت عثمانی بود. بانو پاکروان سه سال بیشتر نداشت که پدر را در پاریس از دست داد.

نوجوانی را در استانبول گذراند. وی در سن بیست سالگی در سال 1288 با یک دیپلمات مسلمان ایرانی در استانبول ازدواج کرد. سالهای اول زندگی مشترک را در ترکیه ، مصر ، اتریش ، آلمان ، فرانسه و بلژیک گذراند. پس از تولد دختر و پسرش چندین سال در بلژیک و فرانسه اقامت کرد تا تحصیلات فرزندانش به پایان رسید.سرلشکر حسن پاکروان از فرزندان اوست.

وی در مصر با نام مستعار « ایران دخت » مقاله هایی درباره ایران در نشریه های قاهره نوشت و با همین نام در مصر به شهرت رسید.

بانو امینه پاکروان در سال 1311 در سن 43 سالگی پس از مرگ همسر اولش و دومین ازدواج ، برای همیشه به ایران آمد و با سمت استادی در دانشگاه تهران به تدریس در رشته ادبیات فرانسه و تاریخ هنر پرداخت. وی توانست کتابهای تاریخی پر ارزشی درباره ایران چاپ کند.

وی کتاب «شاهزاده گمنام (امیر بی‌تاریخ)» را در سال 1944 / ۱۳۲۳ هجری شمسی به رشته تحریر درآورد البته این کتاب را ابتدا به زبان فرانسه و در پاریس نوشت و نام آنرا " امیر بی تاریخ " گذاشت که با استقبال فراوانی روبرو شد سپس آن را به فارسی ترجمه کرد و بعد از ترجمه به فارسی اسم فارسی کتاب را شاهزاده گمنام نهاد .  سپس به نوشتن کتاب ها و رمانهای « نسل چهارم » ، « آغا محمد خان » ، « عباس میرزا » پرداخت. او علاقه زیادی به تاریخ ایران در قرن 19 داشت. نخستین کتاب بانو امینه پاکروان « شاهزاده گمنام (امیر بی‌تاریخ)» موفق به دریافت جایزه ادبی ریوارول فرانسه شد.

از جمله دیگر آثار او می توان از « قزوین پایتخت از یاد رفته » و « تهران قدیم » نام برد.

استاد امینه پاکروان در سال 1315 به منظور معرفی مینیاتور ایران سفرهایی را به شهرهای مختلف اروپا از جمله وین ، زوریخ ، پاریس ، آمستردام و لندن آعاز کرد و طی کنفرانسهای متعدد به زبانهای آلمانی ، فرانسوی و انگلیسی به معرفی این هنر ایرانی به جهانیان پرداخت و از مروجان این هنر در اروپا بود

بانو امینه پاکروان در سال 1325 در سن 65 سالگی به سبب ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.

 


برچسب‌ها: بانو امینه پاکروان, سرلشکر حسن پاکروان, آغامحمدخان قاجار, عباس میرزا, جایزه ادبی ریوارول فرانسه
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

ماندانا برکشلی

بانو دکتر ماندانا برکشلی اولین زن ایرانی است که به عنوان مدیر موزه در خارج از کشور فعالیت دارد و نخستین زن  در آسیا که دکترای مرمت و نگهداری آثار موزه ای را دریافت کرد. همچنین ایشان کاشف رمز مانایی رنگ سبز زنگاری در نگاره های ایرانی می باشند.

بانو ماندانا برکشلی در سال ۱۳۳۸شمسی در تهران به دنیا آمد. وی دختر دکتر مهدی برکشلی موسیقیدان و فیزیکدان ایرانی است. ایشان در خانواده ای موسیقیدان  و در کنار خواهران هنرمندی چون بانو پری برکشلی ( جوانترین دختر موسیقیدان ایران ) و بانو آریانا برکشلی  ( نخستین ایرانی که موسیقی درمانی را آموخت و در کشور  برای درمان بیماران بکار برد )پرورش یافت.

بانو ماندانا برکشلی به تشویق پدر به یادگیری موسیقی پرداخت و طبق سنت خانوادگی در سن ده سالگی وارد مدرسه عالی موسیقی شد. مدت سه سال در رشته ویولن تحصیل کرد. ولی از ابتدا به دیگر زمینه های هنر مانند نقاشی و طراحی بیشتر علاقه مند بود به همین دلیل تصمیم گرفت موسیقی را به عنوان رشته تخصصی انتخاب نکند و تحصیلات در رشته ریاضی را دنبال کرد.

پس از اخذ دیپلم ریاضی به آمریکا رفت و در رشته طراحی نساجی از دانشگاه کانزاس فارغ التحصیل شد. وی سپس جذب کارهای موزه ای شد و از انیستیتو موزه ملی هند کارشناسی ارشد و دکترای مرمت و نگهداری آثار موزه ای را دریافت داشت و همچنین مدرک مرمت کاغذهای ژاپنی را هم کسب کرد.

بانو ماندانا برکشلی در مقطع دکترا و سالهای بعد از آن تحقیقاتی را آغاز کرد که منجر به کشف یک پدیده علمی و متعاقب آن حضور فعالانه وی در سمینارها و کنفرانسهای بین المللی شد. این کشف مربوط به سبز زنگار یکی از رنگدانه های مورد استفاده در نگاره های ایرانی از دوره صفویه تا قاجار بود که به علت مانایی این رنگ در نگاره های ایرانی بر خلاف دیگر نگاره ها در سایر کشورها ، به دلایل علمی و شواهد تاریخی به اثبات رسید.

دکتر ماندانا برکشلی در سال ۱۳۷۸ ( ۱۹۹۸)  به دعوت دولت مالزی  ، در سمینار بین المللی که در موزه هنرهای اسلامی تحت عنوان « روشنگری ـ هنر اسلامی » به مناسبت افتتاح موزه برگزار گردید ، مقاله ای را به همراه همسرش ( دکتر امیرحسین ذکرگو) ارائه کردند که که به همراه چهارده تن از سراسر دنیا به عنوان مقاله منتخب پذیرفته شد. این مقاله تحت عنوان « رمز مانایی نگاره های ایرانی » ارائه شد و توانست در میان پذیرفته شدگان ، مدیران گنجینه موزه های متروپولتین ، لوور ،بروکلین ، ویکتور و آلبرت و اساتید برگزیده دانشگاه ها و انستیتو های تحقیقاتی از کشورهای مختلف بدرخشد.

پس از سمینار ریاست موزه مالزی از نتایج تحقیقات به عمل آمده توسط بانو ماندانا برکشلی قدردانی و از ایشان درخواست کرد تا برای راه اندازی موزه ، مدیریت گنجینه موزه هنرهای اسلامی را بپذیرد. و بدین سان دکتر ماندانا مسئولیت موزه مالزی را برعهده گرفت و به عنوان نخستین زن ایرانی که مدیر موزه در خارج از کشور است نام خود را به ثبت رسانید.

بانو ماندانا برکشلی با دکتر امیرحسین ذکرگو استاد دانشگاه ازدواج کرده است و ثمر این ازدواج دو فرزند به نام های سید صدرا و سید مسیحا است.

 

افتخارات و سوابق کاری

·        اخذ مدال طلا در مقطع کارشناسی ارشد ( سال ۱۳۷۰) انستیتو هند

·        کشف و اثبات اسرار مانایی رنگ سبز زنگاری در نگاره های ایرانی با مستندات علمی و تاریخی

·        اولین ایرانی که مقاله اش در کنفرانس بین المللی سه سالانه موزه ها پدیرفته شد. ( سال ۱۳۷۶)

·        عضو هیأت علمی دانشگاه

·        مربی مجتمع دانشگاهی هنر ۱۳۶۱ - ۱۳۶۵

·        تدریس بافت ، تاریخ لباس ( از دوره قبل از اسلام تا قاجار ) ، مواد و مصالح نساجی و...

·        راه اندازی رشته طراحی پارچه دانشگاه فارابی ۱۳۶۲ - ۱۳۶۵

·        استادیار دانشگاه هنر و دانشکده پردیس

·        مدیر تحصیلات تکمیلی دانشگاه هنر

·        مدیر گنجینه موزه اسلامی مازی (کوالالامپور) از سال ۱۳۷۶

نعدادي از مقالات ماندانا بركشلي

  • رنگ سبز زنگار و مراحل تخریب آن در مکتوبات مذهب
    برکشلی،ماندانا
    فرهنگ و هنر » اثر » بهار 1376 - شماره ۲۸
  • بررسی تاریخی و علمی روی آهارهای مورد استفاده در نسخ خطی و مینیاتورهای ایرانی
    برکشلی،ماندانا
    تاریخ » آیینه میراث » زمستان 1385 - شماره 35 (علمی-ترویجی)
  • زعفران عامل ثبات «سبز زنگار» در نگاره های ایرانی
    برکشلی،ماندانا
    تاریخ » آیینه میراث » دوره جديد، بهار 1384 - شماره 28 (علمی-ترویجی)
در زمينه هنر تاپستري

سابقه تاپستری در ایران:

با رونق گرفتن هنر تصویری در دوره صفویه،بافتن قالي وگليم به اندازه قطع كتاب وگاه بزرگتر،براي ديوار كاخ ها،سردر بازارها وپرده تعزيه خوان ها رواج يافت.

منسوجات تصويري بسيار نفيسي از اين دوره در موزه هاي دنياموجود است كه با تكنيك هاي مختلف نساجي چون قالي بافي،گليم بافي،زري بافي،سوزن دوزي وقلمكار اجرا شده اندواز اوج هنر"تاپستري"درايران حكايت مي كند.

البته كارگاه هاي "گليم تصويري"در دوره صفويه در شهرهاي كاشان،تبريز واصفهان به دلايل نامعلوم،در اواخر قرن هفدهم ميلادي،يكباره دست از فعاليت مي كشند،ولي نمونه هاي به دست آمده از"گليم هاي تصويري"مربوط به قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي مويد آن است كه با الياف ابريشم وگلابتون طلا و نقره بافته شده اند.طراحي اين گليم هاي تصويري كار دست هنرمندان مينياتوريست دربار شاه عباس وشاه طهماسب است.

از سال1335(ش)بافت"تاپستري"يا"گليم هاي تصويري"در كارگاه بافتميراث فرهنگي،آغاز ودر حقيقت پس از3قرن اين هنر قديمي دوباره احيا مي شود.در اين كارگاه به آن نوع بافت"گوبلن بافي "مي گفتند.بافندگان ماهري چون "جمشيد اميني"و"لطيف تقديري"به بافت آثارنقاشاني چون كمال الملك وملك الشعراي صبا همت كردند.دراين كارگاه،آثاري از نقاشان معاصري چون:بهرام عاليوندي،جليل ضياء پور و منوچهر شيباني نيز بافته شده است.

در سال هاي اخير "ماندانا بركشلي"در آثار تاپستري خود از روش هاي پنبه دوزي،تكه دوزي،چاپ سيلك و نقاشي روي پارچه استفاده كرده است.آثار وي تحت تاثير مينياتورهاي ايراني،خطاطي اسلامي و كارهاي "اشر"است،ودر تاپستري هايش همواره فضاهاي مثبت ومنفي ديده مي شود

برچسب‌ها: ماندانا بركشلي, پري بركشلي, مهدی برکشلی, آریانا برکشلی, تهران
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

دکتر آذر اندامی

بانو آذر اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.

بانو آذر اندامی در سال ۱۳۰۵در محله ساغریسازان شهر رشت به دنیا آمد. او چهارمین فرزند و تنها دختر خانواده بود.سالهای دبستان را در مدرسه « بانوان » رشت با یک سال جهش تحصیلی به پایان برد. از این سال به بعد به دلیل دور شدن پدر از خانواده بار مسئولیت به دوش مادر او گذاشته می شود و بانو آذر اندامی در این مسئولیت با مادر سهیم می شود. با خیاطی و سوزن دوزی روزگار می گذراند و به تحصیل ادامه می دهد.

با پایان دوره متوسطه در دبیرستان فروغ رشت ، پدر علیرغم روشنفکری از ادامه تحصیل او جلوگیری می کند و او راهی دانشسرای رشت می شود.در سال ۱۳۲۴ از دانشسرا با نمره‌های عالی فارغ‌التحصيل شد. اما چون سنش برای استخدام در آموزش و پرورش كم بود يك سال به‌طور رايگان در دبستان‌های رشت درس داد و سال بعد يعنی ۱۳۲۵ به‌طور رسمی به‌استخدام آموزش و پرورش درآمد.  علاقه‌ي او به ادامه‌ي درس دادن سبب شد كه در حين كار بتواند سرانجام در سال ۱۳۲۹ ديپلم طبيعي متوسطه‌ي آن زمان را بگيرد و در سال ۱۳۳۱ دركنكور دانشگاه تهران در رشته‌ي پزشكي شركت كرده و پذيرفته شود. او در حين درس خواندن و مطالعه در يكي از مدرسه‌هاي جنوب شهر تهران هم درس مي‌داد. چون براي گذراندن زندگي به اين‌كار نياز داشت. در سال ‪۱۳۳۷ گواهي‌نامه‌ي دكتراي پزشكي را گرفت و بي‌درنگ به‌گذراندن دوره‌ي تخصصي در رشته‌ي زنان و مامايي پرداخت و در عين حال در سازمان حمايت مادران و نوزادان به‌كار مشغول شد.

پس از پايان دوره‌ي تحصيلي از استخدام آموزش و پرورش بيرون آمد و به استخدام وزارت بهداشت آن زمان درآمد و در «انستيتو پاستور» مشغول به‌كار شد.
در همين زمان بود كه طرح پژوهشي در زمينه‌ي «‌باكتري‌شناسي» عفونت‌هاي بيمارستاني را به‌انجام رساند و نتيجه‌ي آن را در مجله‌هاي معتبر پزشكي چاپ كرد.
در سال‌هايي كه در ايران و كشورهاي منطقه، «وبا» بسياري را مي‌كشت، «دكتر آذراندامي» با واكسن مرغوب، به‌مبارزه با اين بيماري پرداخت و افزون بر تأمين نياز كشور آن را به كشورهاي همسايه روانه كرد و به‌همين سبب به «معاونت بخش ميكروب‌شناسي» سپس به «رياست بخش وبا و ديفتري» رسيد و به‌پاس كارها و تلاش شبانه‌روزي‌اش، نشان علمي به او اعطا شد.
وي پس از مدتي با بهره‌گيري از بورس انستيتو به پاريس رفت و در سال ‪۱۳۴۶ گواهي‌نامه‌ي «ميكروب‌شناسي» دريافت كرد و به‌ميهن خود بازگشت و دوره‌ي تخصصي «آزمايشگاه باليني» را در دانشگاه تهران گذراند.
در سال ۱۳۵۳ دانش‌نامه‌ي تخصصي علوم باليني را اخذ كرد. چندين بار به كشورهاي «فرانسه» و «بلژيك» سفر كرد و حاصل اين سفرها مقاله‌هاي علمي بود كه در مجله‌هاي معتبر چاپ شد. بانو دکتر آذر اندامی در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد. پس از بازنشستگي، «مسؤول آزمايشگاه بيمارستان باهر» بود. پس از مدتي در مطب همسر خود در تقاطع خيابان هفت‌چنار و حسام‌الدين (حسام‌السلطنه) در جنوب شهر به‌مداواي بيماران زنان و زايمان مشغول شد.
در همين سال‌ها بود كه اندك‌اندك بيماري در وجود او رخنه كرد و به تومور مغزي دچار شد. البته مي‌كوشيد ديگران زياد به اين مسأله توجه نكنند اما اين وضعيت تا آن‌جا ادامه يافت كه يك روز در مطب، در حين معاينه‌ي يك بيمار تعادل خود را از دست داد و به‌زمين افتاد.
پس از معاينه‌ها و آزمايش‌هاي فراوان، پزشكان به‌اين نتيجه رسيدند كه وي بايد براي درمان به كشور ديگري اعزام شود. اما مراحل قانوني اين‌كار به‌حدي به‌درازا كشيد كه متأسفانه روز بيست و هشتم مرداد ۱۳۶۳ این بانوی بزرگوار بر اثر آمبولي ریه درگذشت.

بانو آذر اندامی در سال ۱۳۳۹ با دکتر منصور خلعتبری ازدواج کرد. وی  نه‌تنها در پهنه‌ي علم، پژوهشگري كوشا بود بلكه در زندگي خانوادگي خويش هم همسري شايسته و مادري فداكار و نمونه بود. از او سه فرزند به يادگار مانده است. آذرمیدخت ( کارشناس ژئوفیزیک) ، میترا ( پرستار) و آرش (مهندس معمار) که هر سه مقیم فرانسه هستند.

پس از درگذشت بانودکتر اندامی، دخترش آدرمیدخت با كوشش و تلاش فراوان توانست نام مادرش را به «انجمن بين‌المللي نجوم» براي ثبت در سياره‌ي زهره پيشنهاد كند و اين انجمن نيز به‌پاس كارهاي علمي «دكتر آذر اندامي» آن را پذيرفت و وي نخستين زن ايراني بود كه نامش براي هميشه بر سياره‌ي زهره ثبت شد.

در سال ۱۹۹۲،  اتحادیه بین المللی ستاره شناسی (IAU) حفره‌ای به قطر ۳۰ کیلومتر در طول جغرافیای ۲۶ درجه و ۵۵ دقیقه و عرض جغرافیایی ۱۷ درجه و ۴۵ دقیقه با قله‌ای مرکزی را در جنوب سیاره زهره به نام  بانو آذر اندامی  نامگذاری کرد.

مزار این بانوی بزرگوار در قطعه ۱۸ ردیف ۳۶ شماره ۶ در بهشت زهرا تهران است و جمله ای با این مضمون نوشته شده:

راهش در این سرا دانش و مهر و نیکی

جایش در آن سرا فردوس برین جاودانه

 

منبع : http://banooiranzamin.blogfa.com


برچسب‌ها: دكتر آذر اندامي, انستيتو پاستور, سياره زهره, گورستان بهشت زهرا تهران, دانشگاه تهران
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

بابک تختی متولد ۱۱ شهريور ۱۳۴۶ تهران . ناشر و نویسنده ایرانی است.

وی تنها فرزند و بازمانده غلامرضا تختی و شهلا توکلی است که در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۴۵ با هم ازدواج کرده بودند . حاصل این ازدواج پسری به نام بابک بود که در به دنیا آمد. و یکی از آثار وی کتاب درجست و جوی پدر در باب زندگی پدرش غلامرضا تختی به عنوان «محبوب‌ترین ورزشکار تاریخ ایران» است.

همسر وی منیرو روانی‌پور، نویسنده ایرانی است. فرزندش غلامرضا حاصل این ازدواج است.

وي حدود سيزده سال از همسر خود كوچكتر ميباشد .

بابک تختی نشر قصه را اداره می‌کند و از وی داستان‌های کوتاه زیادی چاپ شده‌است . یکی از داستان‌های وی در مجموعه داستان‌های کوتاه ایران و جهان منتشر شده‌است.

وي در دوره اي سعي كرد كشتي گير شود حتي در مسابقاتي شركت نمود و به پشتوانه نام پدر و دوستان پدر و ... پيروزيهايي هم بدست آورد ؛ اما در نهايت سريعاً فهميد كه براي اين كار ساخته نشده و از اين وادي خارج شد .

بابك هم اكنون همراه با همسر و غلامرضا تختي كوچك ساكن آمريكا است .

بابك همراه پدر

اعتماد ملي: بابك تختي، تنها فرزند غلامرضا تختي، امسال 17 دي، سالگرد مرگ جهان پهلوان در ايران نبود. او كه هر سال در چنين روزي به ابن بابويه مي رفت، در يادداشتي كوتاه از نرفتنش نوشته است. اين يادداشت را از وبلاگ غلامرضا، فرزند دوازده ساله بابك، به آدرس . blogfa.com75 cheragh برداشتيم. بابك در انتهاي يادداشت، آورده كه آن را به اصرار غلامرضا نوشته براي سالگرد درگذشت پدربزرگش.
    
    
    امسال كار همه ساده تر بود. هم كار من هم كار صدا و سيما. صدا و سيما ديگر مجبور نبود با سانسور تصاوير سالگرد درگذشت پدرم را نشان بدهد و من هم لازم نبود پي در پي به همه بگويم توي ساختمان بودم، تمام روز كنار مقبره. امسال كارم راحت تر بود. مجبور نبودم بگويم پاي ميكروفن حرف نمي زنم چون مي دانم كه حاج آقا همان كشتي گير شهرري كه گويا حالا پسركش كاره اي شده كنار مي ايستد و وسط حرفم مي پرد و فاتحه از جماعت طلب مي كند. امسال ديگر احساس شرم نمي كردم جلوي همه مردمي كه زير باد و باران و حتي برف بي سرپناهي مي ايستادند، بعد از اين همه وعده و وعيد انتخاباتي و انتصاباتي و نمي دانم امسال چه بايد در جواب مردم مي گفتم، كه مگر سال قبل فلان رئيس و فلان وكيل به عتاب امر نفرموده بودند كه بنايي بي بديل در قرون و اعصار ساخته شود به نام خانه تختي. نمي دانم امسال آنها آمدند يا نه ولي مي دانم امسال كسي شرمسار نبود.
    
 
 روزنامه اعتماد ملي، شماره 277 به تاريخ 24/10/85، صفحه 15 (ورزش)

 


برچسب‌ها: منيرو رواني پور, بابك تختي, غلامرضا تختي, تهران, کتاب درجست و جوی پدر
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

منیرو روانی‌پور (زاده ۲ مرداد ۱۳۳۳، بوشهر) نویسنده ایرانی است. بیشتر داستان‌های وی در جنوب ایران می‌گذرد و فضای آن برآمده از طبیعت و مردم جنوب ایران است. داستان «رعنا»ی وی از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم (۱۳۸۲) جایزه گلشیری برگزیده شده‌است.

زندگی

منیرو روانی پور در جفرهٔ بوشهر به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر گذراند و در دانشگاه شیراز روانشناسی خواند. سپس برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و در رشته علوم تربیتی از دانشگاه ایندیانا کارشناسی ارشد گرفت.

روانی‌پور از سال ۱۳۶۰ داستان‌نویسی را شروع کرده‌است و اولین کتابش، کنیزو، در سال ۱۳۶۷ منتشر شد. پس از آن تعداد زیادی داستان کوتاه و چند رمان نوشت. داستان رعنا از مجموعهٔ نازلی، در دورهٔ سوم ۱۳۸۲ جایزه گلشیری برگزیده شده‌است.

روانی‌پور در کلاس‌های داستان‌نویسی ِ خود با بابک تختی، پسر پهلوان تختی آشنا شد و ازدواج کردند. بابک تختی ناشر نشر قصه است و فرزندشان غلامرضا حاصل این ازدواج می‌باشد.

در سال ۱۳۷۹ روانی‌پور یکی از شرکت‌کنندگان کنفرانس برلین بود. قهرمان داستان زن فرودگاه فرانکفورت نیز زنی است که قرار بوده در کنفرانس برلین داستان بخواند، اما با مشکلاتی که در حاشیه کنفرانس به‌وجود می‌آید فرصت داستان‌خوانی را از دست می‌دهد و علاوه بر آن در کشورش نیز او را برای حضور در این کنفرانس مورد شماتت قرار می‌دهند.

روانی‌پور در سال ۱۳۸۵ از اولین حامیان «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان» در ایران بود.

وی هم‌اکنون از دسامبر ۲۰۰۷ با خانواده‌اش در آمریکا به سر می‌برد.

بررسی آثار

هرچند سبک و زبان نویسنده در طول سالها تغییر می‌کند، دغدغه‌های او ثابت هستند؛ عناصر ویژه داستانی، طبیعت حاکم بر فضای داستان‌ها و نقش برجسته زن‌ها، از همان کتاب اول در داستان‌ها حضور دارند. بعضی از شخصیتهای داستانی مانند مریم یا گلپر نیز در داستان‌های مختلف روانی‌پور بارها ظاهر می‌شوند .

کتاب‌شناسی

داستان‌های بلند

  • ۱۳۶۸ - رمان اهل غرق
  • ۱۳۶۹ - دل فولاد
  • ۱۳۷۸ - رمان کولی کنار آتش

داستان‌های کوتاه و مجموعه داستان

  • ۱۳۵۵ - گنجشک و آقای رئیس جمهور
  • ۱۳۶۷ - کنیزو
  • ۱۳۶۹ - سنگ‌های شیطان
  • ۱۳۷۲ - مجموعه داستان سیریا، سیریا
  • ۱۳۸۰ - زن فرودگاه فرانکفورت
  • ۱۳۸۱ - مجموعه داستان نازلی

کودکان

  • گنجشک و آقای رئیس جمهور
  • ترانه‌های کودکان

نگاهي به بيست سال داستان نويسي منيرو رواني پور

فرشته احمدي

منيرو رواني پور از سال ۱۳۶۰داستان نويسي را به طور جدي شروع كرده است, هرچند اولين كتابش به نام «كنيزو» در سال ۱۳۶۷منتشر شد. در پايان دهه شصت با انتشار سه كتاب «اهل غرق», «دل فولاد», «سنگ هاي شيطان» خود را به عنوان نويسنده اي پركار مطرح مي كند و مجموعه «سيريا, سيريا» (۱۳۷۲), «كولي كنار آتش» (۱۳۷۸), «زن فرودگاه فرانكفورت» (۱۳۸۰) و «نازلي» (۱۳۸۱) از آثار بعدي او هستند.

دغدغه ها و درونمايه هاي هم راستا, استفاده از عناصر ويژه داستاني, طبيعت حاكم بر فضاي داستان ها و نقش برجسته زن ها, از همان كتاب اول به عنوان مهر خاص نويسنده, تا كتاب هاي سال هاي اخير او را همراهي كرده اند. هر چند پا به پاي تحولات نويسنده و تغييراتي كه در زندگي اش ايجاد شده است, شخصيت ها و درونمايه هاي داستان هايش تحول مي پذيرد اما تحولشان براساس هسته ابتدايي وجودشان و سمت و سوي خاصي كه دارد و بيشتر به روند رشد طبيعي موجودي زنده مي ماند, مثل بزرگ شدن مريم, راوي داستان دوم «كنيزو» (شب بلند) در داستان هاي «كولي كنار آتش» «دل فولاد» و ...

براي بررسي سير داستان نويسي رواني پور, نه داستان مجموعه «كنيزو», دسته بندي خوبي را به ما پيشنهاد مي كنند و مي توانند ملاك اين بررسي قرار گيرند تا كليتي از اين روند, به صورت شاخه هاي مختلف تنه اي واحد, قابل دست يابي شود.

الف) سه داستان اول اين مجموعه با نام هاي «كنيزو», «شب بلند», «آبي ها» با عناصر تكرار شونده مهمي مثل دريا, افسانه هاي مربوط به آن, طلسم ها, پريان دريايي, ماهيگيران و زنان بومي, در رمان «اهل غرق» كامل مي شوند و در بعضي داستان هاي مجموعه «سيريا, سيريا» از زاويه ديگري و با نگاهي متفاوت, ادامه پيدا مي كنند. مثلاً در داستان «دي يعقوب» نگاه نويسنده به اعتقادات عجيب بومي ها انتقادي است در حالي كه در رمان «اهل غرق» نگاه پذيرنده و طبيعي تري به ماجرا دارد. شايد رواني پور در فاصله سال هاي 1367 تا 1372 از فاصله دورتر و شهري تري به منظر قبلي چشم دوخته و جنبه جادويي جفره برايش كمي رنگ باخته است. ساير داستان هاي دريايي «سيريا, سيريا» هم با وجود وهم انگيزي فضاهايشان, آدم هاي متفاوت تري را نسبت به «كنيزو» و «اهل غرق» به خواننده معرفي مي كنند. آدم هايي كه برخلاف دو كتاب پيشين, دغدغه هاي مادي و روزمره براي ادامه زندگي ندارند و از روانشناسي پيچيده تري برخوردارند.

ب) داستان چهارم از مجموعه «كنيزو» با نام «طاووس هاي زرد» با معرفي طبيعتي دور از دريا و بياباني سخت و خشن در داستان «سنگ هاي شيطان» ادامه مي يابد. در «طاووس هاي زرد» فانوس به خاطر دل بستن به مردي غريبه, به دست مردان آبادي كشته مي شود. در «سنگ هاي شيطان», مريم بعد از برگشتن از شهر با نگاه بدبينانه مردم آبادي مواجه است. اما ديد انتقادي داستان دوم با وجود كم اهميت تر بودن اتفاق, سر راست تر است.

حضور مريم كه بعدها نقش زن روشنفكر داستان هاي رواني پور را به عهده دارد با اين نگاه انتقادي به شدت مربوط است. اين نگاهي است كه نويسنده به مريم داده است و تا آخر داستان با اوست. اولين بار اين نوع نگاه را در داستان «شب بلند» مي بينيم كه باز هم مريم, راوي آن است.

ج) مكان داستان هاي پنجم و ششم مجموعه «كنيزو» با نام هاي «دريا در تاكستان ها» و «مانا, ماناي مهربان» شهر است, شهري دور از دريا.

عناصر داستان هاي اول, مثل خاطره دوري در اين داستان ها حضور دارند. حس نوستالژيك حاكم بر فضاي اين داستان ها به خاطر دوري راوي از اصل خويش, تا داستان هاي مجموعه «زن فرودگاه فرانكفورت» ادامه پيدا مي كند.

د) اولين بار در داستان «پرشنگ» هفتمين داستان «كنيزو», سروكله زن نويسنده و راوي, پيدا مي شود, زن نويسنده اي با  دغدغه هاي مربوط به نوشتن و محيط و آدم هاي اطرافش. اين زن در رمان «اهل غرق»‌ همان مريم است كه بايد سرگذشت مه جمال را براي آينده نقل كند. در رمان «دل فولاد» با نام افسانه سربلند حضور قاطع و پررنگي دارد و در داستان هاي «زن فرودگاه فرانكفورت» و «نازلي» به شكل متكامل و نهايي خود نزديك شده است.

ه) فضاي متفاوت و فانتزي داستان «مشنگ» با زاويه ديدي معطوف به ذهن زني مرده, هرچند يادآور زن روشنفكر داستان قبلي مجموعه است اما به خاطر فضاسازي متفاوت و اشاره به نقش مزاحم هايي كه با عبارت «خواهران چندگانه» معرفي مي شوند, با داستان «روايتي ديگر» از مجموعه «سنگ هاي شيطان»‌ پيوند محكم تري برقرار مي كند.

و) زن تنها و گاه مطلقه كه در محيطي غم زده و دلگير گرفتار است, در داستان «جمعه خاكستري» آخرين داستان مجموعه «كنيزو», حاضر مي شود.

در داستان «بازي» از مجموعه «سنگ هاي شيطان» و داستان «كافه چي» از مجموعه «زن فرودگاه فرانكفورت» حضور دارد و افسانه سربلند, قهرمان رمان «دل فولاد», شكل كاملي از اوست. نگاه رواني پور به زن, در دو داستان «كافه چي» و «بازي» با نگاه هميشگي او بسيار متفاوت است و خواننده آثار او را بهت زده مي كند, خواننده اي كه عادت به شنيدن غرولندهاي زنانه و انتقاد از جامعه مردسالار از زبان رواني پور ندارد زيرا زنان سركش و عصيان گر داستان هاي او, اغلب فاصله اي با مردها ندارند و در پي رسيدن به خواسته هايشان دست به هر كاري مي زنند.

بعد از اين نگاه اجمالي به روند تكاملي داستان هاي رواني پور, ويژگي هاي كلي آثار او را با عوامل تاثير گذاري مثل قصه گويي, طبيعت, زن ها, زبان, عناصر و موتيف هاي مشترك, با پايه قرار دادن رمان «اهل غرق» مورد بررسي قرار مي دهيم. اگر «كنيزو» مدل خوبي براي بررسي روند تغييرات آثار اوست, «اهل غرق» با فضاسازي قوي, ارائه تصاوير زيبا و به يادماندني و زبان خاص خود, به شكل كاملي ويژگي هاي داستان گويي رواني پور را در خود دارد.

ـ قصه گويي؛ نسل سوم نويسندگان ما, قصه گوهاي بهتري بودند. نقش قصه گويي با مدرن تر شدن فضاي داستان ها و اهميت يافتن فرم و تكنيك هاي داستان نويسي كم رنگ تر شده است.

رواني پور با «اهل غرق» خود را به عنوان قصه گويي موفق مطرح مي كند. رماني كه قصه, ركن اصلي آن است و بقيه چيزها در خدمت به ثمر رسيدن آن هستند. با وجود علائق و دلمشغولي هاي نويسنده درباره مسائل اجتماعي كه در بخش دوم اين رمان با حضور مريم خود را نشان مي دهند (از صفحه 159), قصه به پس زمينه رانده نمي شود. در كارهاي بعدي نويسنده اين دلمشغولي ها پررنگ تر مي شوند و صراحت بيشتري پيدا مي كنند. در «دل فولاد» افسانه سربلند به جواني كه از از او درباره نويسندگي راهنمايي مي خواهد, توصيه مي كند كه به شخصيت هايش هويت سياسي بدهد, كاري كه رواني پور در حال آزمودنش است و در سال هاي اخير اهميتي بيشتر از قصه گويي برايش داشته است.

ـ زبان؛ زبان رواني پور به خصوص در داستان هاي مربوط به جنوب, ويژگي هاي خودش را پيدا مي كند و اركانش مشخص مي شود. زبان داستان هاي او با توجه به تغيير درونمايه و زمينه, در كارهاي بعدي اش متفاوت مي شود. در داستان هاي «نازلي» و «زن فرودگاه فرانكفورت» زبان در زمينه شهري داستان به نثر روان وساده تبديل مي شود و از خصوصيات زبان محلي فاصله مي گيرد.

ـ طبيعت؛ طبيعت در «اهل غرق» و داستان هاي مربوط به دريا, بيشترين سهم را در فضاسازي و ايجاد اعتقادات و باورهاي ذهني مردم دارد. در واقع آدم ها جزء تفكيك ناپذيري از طبيعت هستند, هرچند گهگاه با يكديگر سرناسازگاري دارند اما زبان يكديگر را مي فهمند و با شيوه هاي مخصوص به خود با هم ارتباط برقرار مي كنند. برقراري ارتباط با بوسلمه درياها و حفظ فاصله شان با او شايد به مراتب ساده تر از ارتباط با عناصر مدرن دنياي جديد باشد, دنيايي كه ديگر آدم ها را با خودش كل يكپارچه اي نمي داند.

آبادي هاي دور از دريا, شكل ديگري از طبيعت را در داستان هاي رواني پور به وجود آورده اند. در «سنگ هاي شيطان» و «طاووس هاي زرد», خشم و مهر طبيعت به شكل ديگري خودش را نشان مي دهد.

آدم هاي مدرن تر داستان ها, از دريا و طبيعت دور شده اند و در شهرها زندگي مي كنند هرچند عناصر شهري هنوز برايشان غريبه هستند. عناصري مثل فرودگاه, آدم آهني, ماشين ها و خيابان ها در نگاه اين آدم ها كه ريشه در جفره و فكسنو دارند, غريبگي و دوري خود را حفظ كرده اند. توجه به شهر و مسائل مربوط به آن داستان هاي سال هاي اخير را از فضاي جادويي قبلي دور كرده است. در يكي از داستان هاي «زن فرودگاه فرانكفورت» نويسنده مستقيماً به جمله اي از گلشيري اشاره مي كند: بيا تو شهر دختر, آبادي رو ولش كن.

ـ زن ها؛ در هشت كتاب رواني پور با زن هاي متفاوتي روبه رو هستيم, زن هايي كه با وجود اشتراكات زيادشان, به علت روانشناختي متفاوت از هم فاصله گرفته اند و قابل دسته بندي شده اند. زنان دسته اولم زن هاي بومي هستند كه بر طبق غريزه زنانه و انگيزه هاي طبيعي خود عمل مي كنند, مثل زن هاي داستان هاي «كنيزو» و «اهل غرق» مدينه, خيجو, نباتي, بوبوني, دي منصور, گلپر, ستاره و آينه قهرمان كولي كنار آتش در اين دسته قرار مي گيرند. مريم كه در داستان هاي ابتدايي رواني پور حضور دارد به علت جايگاه روايت گري و نظارتش از اين دسته فاصله مي گيرد. در دسته دوم, زن هايي مثل رعنا, شيوا و نازلي قرار مي گيرند. زن هايي كه در شهر زندگي مي كنند و داراي دغدغه هاي پيچيده تري هستند و افكار و نيازهاي متفاوتشان آنها را از يكديگر متمايز مي كند. دسته سوم زن هايي هستند كه روند رشدشان كامل شده است و در رديف انسان هاي روشنفكر جامعه قرار دارند. افسانه سربلند, مريم, زن داستان پرشنگ و زن هاي كتاب «زن فرودگاه فرانكفورت» ناظر و راوي اتفاقات هستند و فاصله شان با گروه اول زياد شده است. اما چيزي كه در همه اين زن ها مشترك است, طبع سركش آنهاست. همگي آنها قوي و مستقلند و در حال فعاليت و حركت. در عشق پيش قدم مي شوند و براي رسيدن به عشقشان به همه چيز پشت پا مي زنند. زني كه در داستان «مارنا» مجموعه «زن فرودگاه فرانكفورت» خيلي طبيعي گونه آدم آهني را مي بوسد يا در داستان ماريا با حلقه هاي موي مرد بازي مي كند, همان خيجوي «اهل غرق» است كه شبانه به در خانه مه جمال مي رود و يا آينه «كولي كنار آتش» است كه به دنبال مانسش راهي تهران مي شود و همه پل هاي پشت سرش را خراب مي كند.

موتيف هاي تكرار شونده؛ استفاده از عناصر داستاني خاصي مثل آينه ها, پيرزن ها, راننده ها, رنگ هاي گرم زرد, نارنجي, ليمويي, زيتوني, خواهران چندگانه و ... با فاصله زماني زياد, نشانه علايق و دلمشغولي هاي ثابت نويسنده هستند و با تكرارشان در داستان هاي مختلف, معنايي بيش از خود و شكلي نمادين پيدا مي كنند.

ـ آينه ها؛ آينه در داستان «طاووس هاي زرد» با تكرار تصوير فانوس براي زن هاي آبادي, از استفاده معمول خود خارج مي شود و به عنوان شي اي جادويي در «اهل غرق» تكرار مي شود. زن نويسنده در «پرشنگ» آينه مدوري دارد و افسانه در «دل فولاد» آينه مدوري براي پيرزن صاحبخانه اش مي خرد. اسم قهرمان «كولي كنار آتش» آينه است و در داستان هاي «چندمين هزار و يكشب» و «چهارمين نفر» از مجموعه «سيريا, سيريا» آينه, نقش مهمي به عهده دارد.

ـ پيرزن ها؛ پيرزن ها به عنوان نماد بي حركتي و يكجانشيني در مقابل حركت و عدم وابستگي در داستان ها تكرار  مي شوند. شايد آنها آينده زن قصه رواني پور هستند اگر حركت و در جهتي معين تغيير نكنند. قهرمان هاي مورد علاقه نويسنده اكثراً آدم هاي سرگرداني هستند كه با سفر زنده اند, وابسته به مكان مشخصي نيستند و خانه و زندگي ندارند. ساخت و ساز از ديد او عملي منفي است كه باعث مي شود نيازهاي انسان روز به روز بيشتر شود و به مكاني خاص پايبند و جلوي حركتش گرفته شود.

ـ راننده ها و غريبه هاي سرگردان؛ راننده ها دائم در سفرند گاهي رانندگي نقابي است براي پوشاندن چهره حقيقي شان تا با حركت و سفر با آدم ها در تماس باشند. راننده ها در داستان «كولي كنار آتش» نقش مهمي به عهده دارند و به كرات سرراه آينه قرار مي گيرند. در داستان «طاووس هاي زرد» غريبه سرگرداني فانوس را به دنبال خود مي كشاند. غريبه اي كه بعدها بيشتر راجع به او مي خوانيم.

ـ خواهران چندگانه؛ در داستان هاي «مشنگ», «دل فولاد» و «روايتي ديگر», خواهران چندگانه بافنده با چهره هاي عبوس خود حضور دارند. آنها نمادي از زن روزمره و غير متفكرند, زني ايسنا با خواهش هاي معمولي و زميني در تقابل با زن هاي سركش و در حال حركت.

زن هاي نقاش, پيراهن بلند نارنجي, چشم هاي ليمويي, در تازه رنگ شده آبي, رقص و ... از ديگر عناصري هستند كه در داستان ها تكرار شده اند و قابل تاملند. و بالاخره؛ نويسنده در آثار قبلي خود به جهان قصه دلبستگي بيشتري داشت همانطور كه به زندگي روستايي و زن هاي ابتدايي. داستان هاي اخيرش پايش را روي زمين سفت جهان واقع گذاشته است. در رمان «دل فولاد» جهان قصه افسانه سربلند, با تاريخ واقعي متفاوت است. افسانه, دلاور زند را آن طوري مي سازد كه دوست دارد نه آنگونه كه تاريخ روايتش مي كند و او را به شكل درويشي كشكول به دست تصور مي كند. اما «زن فرودگاه فرانكفورت» در جهان واقع, بين اتفاقات تاريخي و آدم هاي شناسنامه دار, گرفتار شده است.

چه اين تغييرات با سليقه و مزاج خواننده هايش هماهنگ باشد يا نه, از نويسنده اي كه از يكجانشيني و تكرار و ايستايي گريزان است و داستان هاي كولي وارش از غبه (دورترين جاي دريا) تا فرانكفورت نوشته شده اند, نبايد انتظار داشت كه خودش را در داستان هايش تكرار كند و پير شود.


برچسب‌ها: منيرو رواني پور, بابك تختي, غلامرضا تختي, بوشهر, شيراز
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

حسن آتش اصفهاني ( تولد ۱۲۸۴ اصفهان ه ق / وفات ۱۳۴۹ ه ق اصفهان )

شاعر ايراني . متخلص به بي نوا و آتش . از شاگردان ملك الشعراي عنقا و آشفته اصفهاني بود . به سبك هندي شعر ميگفت و در اين سبك پيرو كليم اصفهاني و صائب تبريزي بود .

 در سالهاي ۱۳۲۱ و ۱۳۳۶ در اصفهان ديوان شعري از وي به چاپ رسيد كه عمدتاً شامل غزليات وي بود .


برچسب‌ها: حسن آتش اصفهاني, ملك الشعراي عنقا, آشفته اصفهاني, كليم اصفهاني, صائب تبريزي
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

سيروس آتاباي ( متولد ۱۳۰۸ ه. ش تهران - وفات ۱۳۷۴ ه . ش آلمان )

شاعر ايراني .

پدرش  هادي آتاباي ، پزشك بود و در آلمان تحصيل كرده بود . مادرش فاطمه پهلوي ، بزرگترين فرزند رضاخان بود كه با اين ترتيب سيروس نوه رضاخان بود و محمدرضا پهلوي دايي او ميشد . برادر ديگري به نام اميررضا آتاباي دارد و جزء ۵۷ نفر اعضاي اصلي خاندان پهلوي است .

دوران كودكي را در اثناي جنگ جهاني دوم در آلمان گذراند . در دانشگاه مونيخ در رشته زبان و ادبيات آلماني درس خواند و به زبان آلماني شعر گفت .

در ايران با گروه ادبي طرفه پيوند داشت ( در دهه ۱۹۶۰ ) . به تناوب در آلمان ، ايران و انگلستان زندگي كرد اما از سال ۱۹۸۳ به بعد را در آلمان ماند . سروده هايش به زبان آلماني چندين دفتر است كه در آلمان منتشر شده و مورد توجه قرار گرفته است .

در سال ۱۹۹۳ به عضويت آكادمي زيان و شعر آلمان درآمد .

دفتر " وادي شاپركها " به فارسي ( تهران ۱۳۴۴ شمسي ) از او در دسترس ايرانيان است . هادي محيط مترجم گرانقدر تعدادي از شعرهاي وي را به فارسي ترجمه كرده ولي تا شنبه ۱۵ مهرماه ۱۳۹۱ هنوز آنها را به چاپ نرسانده است .

كتاب

نقشه شهر سمرقند/ سيروس آتاباي/ ترجمه تورج رهنما نيز موجود است .


برچسب‌ها: سيروس آتاباي, فاطمه پهلوي, رضاخان, محمدرضا پهلوی, خانواده پهلوی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

محمدشاه آتش قندهاري مرگ ۹۷۶ هجري قمري لاهور

تاريخ نگار و شاعر ايراني

به دربار ظهيرالدين بابر گورگاني رفت و خدمت او كرد و وقايع نويس دربار او شد . بعد از مرگ ظهيرالدين به دربار پسرش همايون گوركاني پيوست .

در غزل سرايي دستي داشت اما از اشعارش تنها ابياتي پراكنده در تذكره ها به جاي مانده است .

به نامهاي آتشي ، انسي ، و انيسي با نسبت لاهوري هم ناميده شده است .


برچسب‌ها: محمدشاه آتش قندهاري, لاهور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

ژاله آموزگار (۱۳۱۸-) استاد دانشگاه، پژوهشگر، نویسنده و مترجم است. او دکترای زبان‌های باستانی (به طور دقیق‌تر، زبان‌های ایرانی و ادبیات مزدیسنی ) از دانشگاه سوربن دارد و بیش از ۳۰ سال در دانشگاه تهران تدریس کرده است.

زندگی

ژاله آموزگار در سال ۱۳۱۸ در خوی زاده شد. او از سال ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹ به عنوان پژوهشگر در بنیاد فرهنگ ایران مشغول به انجام تحقیقات شد. از سال ۱۳۴۹ به عنوان استادیار در گروه فرهنگ و زبان‌های باستانی دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد. از سال ۱۳۶۲ به عنوان دانشیار و از سال ۱۳۷۳ تا کنون به عنوان استاد دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران مشغول به تدریس و تحقیق است. او به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، ترکی، پهلوی و اوستایی مسلط است .

کتاب‌شناسی

تألیف

  • اسطورهٔ زندگی زردشت، با همکاری احمد تفضلی، نشر چشمه، چاپ اول، ۱۳۷۰.

ژاله آموزگار و احمد تفضلی
درباره ی زندگی «زرتشت» تاکنون تحقیقات فراوانی توسط نویسندگان و پژوهشگران ایرانی و خارجی انجام گرفته. پژوهش هایی که هر چند بخش های مختلفی از زندگانی این پیامبر ایران باستان را روشن کرده اند، اما باز نکات فراوان ناشناخته ای درباره ی وی – زرتشت- وجود دارد. یکی از تحقیقات بسیار جالب در این باره، پژوهشِ «ژاله آموزگار» و «احمد تفضلی» به نام «اسطوره زندگی زردشت» است. در این کتاب، پس از پیشگفتار، نویسندگان به بررسی متون و نوشته های کهن پهلوی و یونانی درباره ی زندگی و افکار «زرتشت» پرداخته، و با مقایسه نوشته های کهن و دیدگاه های نویسندگان جدید سعی در روشن نمودن زمان، مکان، افکار و عقاید و سرانجام شخصیت «اشو زرتشت» نموده اند. در ادامه، و در فصل بعدی به بررسی زندگی «زرتشت» پرداخته، و درباره او و خانواده اش و عقاید و دینی که او به ارمغان آورد به بررسی اقدام کرده اند. همچنین در فصل چهارم، نویسندگان برخی از منابع کهن پهلوی درباره «اشو زرتشت» را آورده اند که نشان گر دید نویسندگان روزگار باستان درباره پیامبرشان می باشد که از این میان متن بخش پنجم، «زراتشت نامه» مجموعه شعری است که پس از اسلام توسط زراتشت بن بهرام پژدو سروده شده و خلاصه ای از این کتاب، به صورت نثر در این بخش آمده است. در بخش ششم، نیز کتابی که معرفی شده نوشته ای جغرافیایی است که بعد از اسلام به دست شهرستانی نویسنده ی نامی سده ی ششم هجری به رشته تحریر در آمده است که در قسمت هایی از آن به «زرتشت» و «زرتشتیان» پرداخته شده.

  • زبان پهلوی، ادبیات و دستور آن، با همکاری احمد تفضلی، نشر معین، چاپ اول، ۱۳۷۲.
  • تاریخ اساطیری ایران، انتشارات سمت، چاپ اول، ۱۳۷۴.
  • Le cinquième livre du Denkard، transcription، tradution et commentaire par Jaleh Amouzgar et Ahmad Tafazzoli، Paris، ۲۰۰۰، Studia Iranica ۲۳.

ترجمه

  • آرتور کریستن‌سن، نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان، ترجمه ژاله آموزگار و احمد تفضلی، نشر نو، جلد اول، چاپ اول، ۱۳۶۴، جلد دوم، چاپ اول، ۱۳۶۷. (برنده کتاب سال ایران در سال ۱۳۶۸)
  • جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمهٔ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، نشر چشمه، چاپ اول، ۱۳۶۸.
  • فیلیپ ژینیو، ارداویراف‌نامه (ارداویرازنامه): حرف نویسی، آوانویسی، ترجمه متن پهلوی، واژه‌نامه، ترجمه و تحقیق ژاله آموزگار، نشر معین و انجمن ایران‌شناسی فرانسه، چاپ اول، ۱۳۷۲.

برخی از مقاله‌ها

  • تاریخچه‌ای تاریخ خط
  • فعل خواستاری
  • فعل خواستاری (broken link)
  • ادبیات زرتشتی به زبان فارسی
  • دو ارداویراف نامه

گوشه اي از صحبتها و اعتقادات وي از زبان خودش در همايش" روز جهاني كوروش ":

در ادامهٔ این همایش، ژاله آموزگار ـ پژوهشگر و مترجم ـ گفت:‌ خوشحالم که به سرزمینی تعلق دارم که مردم آن از دیرباز به خدایان زمینی و سنگ و بت دل نبسته‌اند،‌ آفریدگار را در فراسو‌ها دیده و خوشی‌ها و پیروزی‌ها را از او دانسته‌اند و در درماندگی‌ها دست به سوی او دراز کرده‌اند.

وی با اشاره به اینکه مطالبی را دربارهٔ اشاره‌های فراسویی در متن لوح کوروش و سنگ‌نوشته‌های هخامنشی ارائه خواهد کرد، ادامه داد:‌ سلسلهٔ هخامنشی در حافظهٔ تاریخی ایران، جایگاه برجسته‌ای دارد و کوروش از خوش‌نام‌ترین فرمانروایان این سلسله است، به‌طوری که نام او علاوه بر قرار گرفتن در کتاب عهد عتیق، ‌ با گزارش نویسندگان یونانی و دیگر روایت‌ها، هیچ‌گاه از خاطره‌ها زدوده نشد.

او ویژگی‌های کوروش را زیر یک لقا درآوردن اقوام ایرانی، همه جای ایران سرای او شدن و سپس به جهان‌گشایی پرداختن دانست و افزود:‌ کوروش فرمانروایی بزرگ بود که حتی مورخان بیگانه نیز او را ستوده‌اند و منشور او را می‌توان کهن‌ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ دانست که در آن، تساهل و تسامح فرمانروایانه به وضوح دیده می‌شود، بویژه اینکه وقتی دیگران از سوزاندن اسیران و درآوردن چشم و گوش پس از کشورگشایی‌های خود سخن می‌گویند، کوروش از ساختن و آباد کردن سخن می‌گوید.

 


برچسب‌ها: احمد تفضلي, ژاله آموزگار, دانشگاه تهران, اوستا, زرتشت
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

احمد تفضلی

احمد تفضلی(متولد۱۶ آذر ماه ۱۳۱۶اصفهان -وفات ۲۴ دي ماه ۱۳۷۵تهران ) استاد زبان‌های باستانی در دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه تهران بود و جدا از تبحر در زبان فارسی با زبان عربی به‌‌ خوبی آشنا بود و به زبان‌های انگليسی، فرانسه و آلمانی تسلط کامل داشت. زبان روسی را نيز به اندازه‌ای که در مطالعاتش به آن نياز داشت، می‌دانست. وی هوشی سرشار، تحصيلاتی درخشان، تربيت علمی، مطالعاتی گسترده و دقت و پشتکاری چشمگير داشت. او دانشمندی به معنای واقعی بود و برای سه اثر خود از جمله کتاب «تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام» جايزه‌ی کتاب سال را دريافت کرد.

  زندگینامه

  احمد تفضلی در ۱۶ آذرماه ۱۳۱۶ در اصفهان به دنيا آمد. او دوران دبستان و دبيرستان را در تهران گذراند و ديپلم ادبی خود را از دبيرستان دارالفنون در سال ۱۳۳۵گرفت. دوره‌ی کارشناسی زبان وادبيات فارسی را در سال ۱۳۳۸در دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه تهران با رتبه‌ی اول به پايان رساند و در همان سال دوره‌ی دکتری زبان و ادبيات فارسی را در همان دانشگاه آغاز کرد.

  تفضلی در سال ۱۳۴۰ وارد دوره‌ی کارشناسی ارشد مدرسه‌ی زبان‌های شرقی دانشگاه لندن شد و در سال ۱۳۴۴اين دوره را با موفقيت به پايان رساند و پيش از بازگشت به ايران دوره‌ای را برای پژوهش در پاريس گذراند. او در سال ۱۳۴۵درجه‌ی دکتری در زبان‌های باستانی را از دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه تهران دريافت کرد(موضوع پايان‌نامه: تصحيح و ترجمه‌ی سوتکرنسک و ورشت مانسرنسک از دينکرد و سنجش اين دو نسک با متن‌های اوستايی، به راهنمايی دکتر صادق کيا).

  احمد تفضلی از سال ۱۳۳۷تا ۱۳۴۵در استخدام اداره‌ی فرهنگ عامه(از ادارات وزارت فرهنگ و هنر سابق) بود. از سال ۱۳۴۵تا ۱۳۴۷به عنوان پژوهشگر در بنياد فرهنگ ايران به مديريت پرويز ناتل خانلری به خدمت مشغول بود و به اين هم‌کاری حتی پس از آغاز خدمت در دانشگاه تهران نيز ادامه داد.

  تفضلی از سال ۱۳۴۷ با سمت استاديار فرهنگ و زبان‌های باستانی به طور رسمی به هيئت علمی دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه تهران پيوست. در سال ۱۳۵۲ به رتبه‌ی دانشياری و در سال ۱۳۵۷ به رتبه‌ی استادی نائل شد و تا واپسين روزهای زندگيش به خدمت صادقانه در دانشگاه تهران ادامه داد.

  تفضلی در ده سال پايانی خدمتش در دانشگاه تهران رياست بخش دانشجويان خارجی دانشکده‌ی ادبيات را نيز برعهده داشت. هم‌چنين از سال ۱۳۷۰به عضويت پيوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و از سال ۱۳۷۳معاونت علمی و پژوهشی فرهنگستان را نيز برعهده داشت.

  سرانجام، در شامگاه ۲۴ دی ۱۳۷۵ وجود ارزنده‌اش نابه‌هنگام خاموش شد، در حالی که گام‌های نخستين را به سوی شصتمين سال زندگيش برداشته بود.

  کارنامهی علمی

  الف. کتاب‌ها

  ۱ . واژه‌نامه‌ی کتاب پهلوی مينوی خرد، ۱۳۴۸

  ۲ . ترجمه‌ی کتاب پهلوی مينوی خرد، ۱۳۵۴

  ۳ . ترجمه و تحقيق جلد اول کتاب نمونه‌های نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌ای ايرانيان( نوشته‌ی کريستين سن)، با هم‌کاری ژاله آموزگار، ۱۳۶۴

  ۴ . ترجمه و تحقيق جلد دوم کتاب نمونه‌های نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌ای ايرانيان( نوشته‌ی کريستين سن)، با همکاری ژاله آموزگار، ۱۳۶۸

  ۵ . ترجمه‌ی کتاب شناخت اساطير ايران(نوشته‌ی هينلز)، با هم‌کاری ژاله آموزگار، ۱۳۶۸

  ۶ . اسطوره‌‌ی زندگی زردشت، با هم‌کاری ژاله آموزگار، ۱۳۷۰

  ۷ . زبان پهلوی: ادبيات و دستور آن، با هم‌کاری ژاله آموزگار، ۱۳۷۳

  ۸ . ترجمه و تحقيق کتاب پهلوی گزيده‌های زادسپرم به فرانسه با هم‌کاری فيليپ ژينيو، ۱۹۹۳

  ۹ . تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام( پس از درگذشتش به کوشش ژاله آموزگار انتشار يافت)، ۱۳۷۶

  ۱۰ . يادنامه‌ی دومناش، گردآوری با هم‌کاری فيليپ ژينيو، ۱۹۷۴

  ۱۱ . يکی قطره باران، جشن‌نامه‌ی استاد زرياب خويی، ۱۳۷۰

  ب. مقاله‌ها

  از احمد تفضلی تاکنون پنجاه و سه مقاله به زبان فارسی در دانشنامه‌ی ايران و اسلام، دايره المعارف بزرگ اسلامی، دانشنامه‌ی جهان اسلام و در نشريات معتبر علمی و جشن‌نامه‌ها و يادنامه‌های دانشمندان منتشر شده است. هم‌چنين از وی هشتاد و سه مقاله به زبان‌های انگليسی و فرانسوی در نشريات معتبر خارجی هم‌چون مجله‌ی آسيايی، مجموعه‌ی شرق‌شناسی، مطالعات ايرانی، مطالعات ايرانی، دانشنامه‌ی ايرانيکا و در مجموعه‌ها و يادنامه‌های ايران‌شناسان بزرگ به چاپ رسيده است. از وی پانزده نقد کتاب به زبان فارسی، دو نقد کتاب به زبان انگليسی در BSOAS در ۱۹۷۳و ۱۹۷۴و يک نقد به زبان فرانسه در مجله‌ی مطالعات ايرانی در ۱۹۹۲به چاپ رسيده است. 

  پ. همايش‌های علمی

  دکتر احمد تفضلی عضو چند مجمع علمی داخلی و خارجی بود و در دوران خدمات علمی و دانشگاهی خود علاوه بر شرکت در کنگره‌ها و نشست‌های ايران‌شناسی، چندبار نيز به دعوت دانشگاه‌های معتبر خارجی برای سخنرانی و هم ‌ چنين تدريس به کشورهای ديگر دعوت شد:

  در تابستان ۱۳۶۳و ۱۳۶۴به دعوت دانشگاه کپنهاک به دانمارک، در پاييز ۱۳۶۷به دعوت دانشگاه توکيو به ژاپن، در اسفند ۱۳۷۰و فروردين ۱۳۷۱به دعوت مدرسه‌ی مطالعات عالی دانشگاه سوربون پاريس به فرانسه، در تابستان ۱۳۷۱به دعوت دانشگاه پکن به چين، در تابستان ۱۳۷۳به دعوت دانشگاه سن پترزبورگ به روسيه و در اسفند ۱۳۷۴و فروردين ۱۳۷۵به دعوت دانشگاه هاروارد به امريکا.  

  ت. جايزه‌ها

  به آثار و فعاليت‌های علمی استاد تفضلی جايزه و تقديرنامه‌هايی اهدا شده که عبارتند از:

  ۱ . مدال درجه اول فرهنگ، ۱۳۳۵

  ۲ . جايزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ايران برای ترجمه و تحقيق کتاب نمونه‌های نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌ای ايرانيان، ۱۳۷۰

  ۳ . جايزه‌ی کتاب برگزيده دانشگاه‌های کشور برای همان کتاب، ۱۳۷۰

  ۴ . جايزه‌ی گيرشمن از فرهنگستان کتيبه‌ها و ادبيات فرانسه(يکی از پنج فرهنگستان تشکيل دهنده‌ی انستيتوی فرانسه)، اسفند ۱۳۷۲/ مارس ۱۹۹۴ (اين نخستين‌بار بود که اين فرهنگستان از دانشمندی ايرانی قدردانی کرد)

  ۵ . جايزه‌ی کتاب سال بين المللی جمهوری اسلامی ايران برای ترجمه‌ی گزيده‌های زادسپرم به زبان فرانسه، ۱۳۷۴

  ۶ . اهدای دکتری افتخاری ايران‌شناسی دانشگاه دولتی سن پترزبورگ، شهريور ۱۳۷۵ (او نخستين استاد از کشورهای شرقی بود که موفق به دريافت اين درجه‌ی علمی شد)

  ۷ . جايزه‌ی کتاب سال جمهوری اسلامی ايران برای تاليف کتاب تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، به کوشش ژاله آموزگار، ۱۳۷۷

دكتر احمد تفضلي درسالهاي دهه ۶۰ و ۷۰ دركنگره هاي گوناگون ايران شناسي شركت فعال داشت وبارها به عنوان پژوهنده يا استاد ميهمان به دانشگاههاي سوربون، توكيو، هاروارد، پكن وسن پترزبوگ دعوت شد.احمد تفضلي در بسياري از نهادهاي پژوهشي جهاني عضويت پيوسته داشته است.به گفته دكتر آموزگار، از استادان مسقيم او در ايران مي توان به دانشمنداني چون شادروانان عبدالعظيم قريب، بديع الزمان فروزانفر، جلال همائي، ابراهيم پور داود، محمد معين، پرويز خانلري، ذبيح اله صفا وصادق كيا اشاره كرد ونيز استاد احسان يارشاطر كه عمرش دراز باد.از شادروانان مجتبي مينويي، زرياب خويي ومحمد تقي دانش پژوه به عنوان استادان غير مستقيم خودنام مي برد واز ميان استادان خارجي او مي توان به هنينگ بويس، مكنزي، بيوار، بنونيست ودومناش اشاره كرد.تاليف ده جلد كتاب، گرد آوري دو مجموعه(يادنامهء‌ دومناش وجشن نامهء استاد زرياب خويي)، شصت وچهار مقاله ونقد كتاب به زبان فارسي وهشتاد وشش مقاله ونقد كتاب به زبان انگليسي وفرانسه درنشريات معتبر علمي ايران وجهان از جمله كارهاي ارزنده وكارنامه درخشان وي در عمر نسبتا" كوتاهش است.

ايرج افشار پژوهنده معروف مي گويد:" مرگ احمد تفضلي در جهان ايران شناسي، طنيني بلند داشته است زيرا كه همه ايران شناسان مي دانند كه دانشمند توانايي از دست رفته است، آن هم در سالهاي بهره دهي. او مي بايست ومي توانست دست كم بيست سال ديگر دانشجويان ودانشورزان فرهنگ ايران باستان را از گنجينه پهناور آگاهي هاي ژرف خود بهره ور سازد."

علي اشرف صادقي گرد آورنده يادنامه دكتر تفضلي نيز در ابتداي اين كتاب مي نويسد:" ميان من وتفضلي سي وهفت سال پيوند دوستي برقرار بود تا آن كه پايان غم انگيز زندگي او اين پيمان را گسست.او از معدود پهلوي دانان طراز اول بود كه در محيط غير علمي ايران با ارتباطات وسيعي كه با همكاران خود در سراسر جهان برقرار مي كرده ودانش خود را به روز نگه مي داشت."

دكتر ژاله آموزگار، همكار ويار ديرينه دكتر تفضلي مي گويد:" دانشمندان بسياري زاده شده اند، عمري سپري كرده ودر گذشته اند.انسانهاي واقعي وارزنده اي نيز بوده اند كه برخي از عمر جهان را به خود اختصاص داده اند.اما كم بودند آنهايي كه هم دانشمند بوده اند وهم انسان.احمد تفضلي يكي از اين نوادر بود با علمي سرشار ووجداني آگاه.احمد تفضلي ويژگي هايي برجسته نيز از لحاظ اخلاقي، علمي وعملي داشت كه او را بدل به يك شخصيت فرهنگي كم نظير مي كرد.انديشه وروشي عالمانه داشت.برنامه ريز بود وسازنده.سخت كوش وپركار وهميشه با روي خوش پاسخ گو وسايه دار بود.جوان پرور بود ودوست داشت استعداد هاي جوان را ببالاند.در مسائل علمي كمال طلب بود ودر اين زمينه به هيچ وجه به كم وناقص بسنده نمي كرد.در جلسات كم سخن مي گفت، ولي هميشه آخرين ومنطقي ترين نظر را مي داد.در مقاله ها ي خود به اختصار قايل بود وتنها اگر سخني تازه براي گفتن ومطلبي نو براي نوشتن داشت، لب برمي گشود وقلم بر مي گرفت.انساني خرد گرا بود ولي به موقع.احساساتي به لطافت باران بهاري داشت.از شعر خوب لذت مي برد ودر جوار كارهاي علمي، رمان مي خواند وبا موسيقي دمساز بود وآهنگ ديلمان آهنگ محبوب او.به علم وعالم احترام خاصي مي گذاشت ودانشمندان واستادان خود را سخت بزرگ مي داشت وخود نيز هميشه مورد احترام بزرگان بود."


برچسب‌ها: احمد تفضلي, ژاله آموزگار, دانشگاه تهران, اوستا, دبيرستان دارالفنون
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

متولد ۵ دی ماه سال ۱۳۱۳ در روستای دینان حومه شهر اصفهان پس از پایان تحصیلات ابتدائی در همان روستا براساس انگیزه‌های دینی به حوزه علمیه اصفهان رفتم و در مدرسه نیم آورد که از مدارس قدیمی و معروف آن شهر است به تحصیل عاوم دینی از قبیل صرف، نحو، منطق، معانی بیان، اصول و فقه اشتغال پیدا کردم بعد از آن برای تکمیل تحصیلات به شهر قم وارد شدم و در محضر اساتید بزرگ آن شهر به تحصیل فقه و اصول دادامه دادم.

در همان ایام ضمن این که در درس‌های خارج فقه و اصول شرکت می‌کردم در درس‌های فلسفه علامه طباطبائی نیز حضور پیدا می‌کردم. علاوه بر درس‌های روزانه خود که غالباً تدریس کتاب اسفار ملاصدرا و شفای ابن‌سینا را شامل می‌شد جلسه‌های خصوصی تدریس فلسفه در شب‌های پنج‌شنبه و جمعه را به‌عهده داشت که بنده نیز در آن جلسات شرکت فعال و مداوم داشتم علامه طباطبائی در هر سال چند ماه نیز در شب‌های جمعه به تهران می‌رفتند و با پرفسور هانری کرسی فرانسوی در موضوعات مختلف دینی و فلسفی به گفتگو می‌پرداختند این بنده به همراه مرحوم علامه به تهران می‌رفتم و در آن جلسات شرکت می‌کردم پس از وفات آیۀاللـه بروجردی که رئیس حوزه علمیه قم بود بنا به عللی قم را ترک کردم و با ورود به شهر تهران از طریق کنکور به دانشگاه تهران وارد شدم و تا اخذ درجه دکتری در رشته فلسفه به تحصیلات خود ادامه دادم پس از اخذ درجه دکتری به دانشگاه فردوسی شهر رفتم و در آنجا به تدریس فلسفه اسلامی مشغول شدم در سال ۱۳۶۲ به دانشگاه تهران منتقل شدم و تا هم اکنون در گروه فلسفه آن دانشگاه به تدریس فلسفه اشتغال دارم در خلال این مدت علاوه بر کار تدریس به تألیف کتاب‌هائی در زمینه‌های مختلف فلسفی مبادرت کرده‌ام که فهرست آنها به ترتیب زیر چنین است:

۱ - قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی در سه مجلد
۲ - شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی
۳ - منطق و معرفت در نظر غزالی
۴ - معاد از دیدگاه حکیم مدرس زنوزی
۵ - اسماء و هیهات حق تبارک و تعالی
۶ - وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامی
۷ - نیایش فیلسوت مجموعه مقالات
۸ - ماجرای فکر فلسفی در جهتن اسلام در سه مجلد
۹ - دفتر عقل و آیت عشق

و اما به راستي ديناني كيست ؟

از مطلب بالا كه به قلم خود استاد ميباشد فكر ميكنيم بامردي رويرو هستيم كه كمي از بقيه بالاتر است اما نوشته زير را بخوانيد تا بفهميد غلامحسین ابراهیمی دینانی كيست :

غلامحسین ابراهیمی دینانی (زاده ۵ دی ۱۳۱۳ برابر ۲۶ دسامبر ۱۹۳۴ در روستای دینان، از توابع درچه ، خمینی شهر اصفهان)، فیلسوف ایرانی است. عمده شهرت وی به علت پژوهش در حکمت اشراق و سهروردی و احیای آن در سالهای اخیر است. وی با بررسی تمامی آثار و نوشته‌های شیخ شهاب الدین سهروردی تا کنون چندین کتاب مهم در رابطه با فلسفه و افکار این فیلسوف ایرانی نگاشته‌است. هم اکنون استاد بازنشسته گروه فلسفه دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و در دانشگاه‌های تهران، تربیت مدرس، دانشگاه مذاهب اسلامی و دانشگاه آزاد اسلامی به تدریس فلسفه اشتغال دارد. او در سال ۱۳۸۴ با کتاب دفتر عقل و آیت عشق، ۱۳۸۵ با کتاب درخشش ابن رشد در حکمت مشاء  و ۱۳۸۹ با کتاب فلسفه و ساحت سخن برنده جایزه کتاب سال شد.

دینانی در مدرسه حجتیه قم به تحصیلات حوزوی پرداخته و در آن مدت حضرت آيت الله خامنه اي از افراد هم بحث و هم حجره‌ای اش بوده‌است. وی همچنین از شاگردان امام خميني ( ره )  و علامه طباطبایی بوده و شاهد مباحث فلسفی هانری کربن و علامه طباطبایی بوده‌است.

کتاب‌های خردوخردورزی ، گفتار حکیم و آینه‌های فیلسوف و چندین مجلد کتاب و نشریه دیگر درباره جایگاه فلسفی ایشان است. تا به حال چندین مقاله و فیلم مستند نیز درباره این فیلسوف ، نوشته و ساخته شده‌است.

کلاسهای آزاد وی جهت دانشجویان فلسفه و محققین و علاقه مندان مطالعه آزاد فلسفه اسلامی در انجمن حکمت و فلسفه ایران برقرار است. غیر از کلاسهای دانشگاهی و آزاد، دینانی سلسله درسهایی با عنوان معرفت در شبکه چهار تلویزیون ایران دارد .

زندگینامه و تحصیلات

وی در ۵ دی سال ۱۳۱۳ در روستای دینان از توابع اصفهان که امروزه جزو شهر اصفهان است بدنیا آمد. وی پس از تحصیل ابتدائی در روستای خود، در مدرسه علمیه نیم آورد اصفهان به تحصیلات دینی مشغول شد. پس از گذراندن دوره سطح و مقدمات فلسفه، سال ۱۳۳۳ وارد حوزه علمیه قم شد و ضمن تحصیل خارج فقه و اصول نزد مراجع بزرگ، نزد علامه طباطبائی به فرآگیری فلسفه نیز پرداخت. که شاهد مباحث فلسفی هانری کربن (فرانسوی) و علامه طباطبایی نیز بود. فلسفه را در اصفهان نزد حکیم ضیاء پور شروع کرد و در قم در سطح عالی با علامه طباطبائی به پایان رساند و از شاگردان خاص ایشان گردید. سال ۱۳۴۵ پس از درگذشت آیت الله بروجردی به تهران مهاجرت کرد و وارد دوره کارشناسی دانشگاه تهران شده و پس از اخذ درجه کارشناسی جهت گذراندن امورات زندگی به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد. تا دریافت دکترای ادامه تحصیل داد و سال ۱۳۵۲ از رساله دکتری تخصصی فلسفه خود دفاع کرد. پس از اخذ درجه کارشناسی جهت گذراندن امورات زندگی به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد که ثمره آن دو دختر می‌باشد و همان سال به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه فردوسی مشهد مشغول به تدریس شد. سال ۱۳۶۲ به تهران منتقل شده و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران شد و تاکنون استاد این دانشگاه است. وی صاحب تالیفاتی بسیاری در زمینه فلسفه می‌باشد که در آن به نقد آرای فلسفی فلاسفه بزرگ و شرق پرداخته و در ذیل آنها به ارائه نظرات خاص فلسفی خود پرداخته .

دینانی در سمینارها و همایش‌های متعدد داخلی و خارجی شرکت داشته و مقالات و آثار فراوانی در حوزه فلسفه و دین پژوهی به رشته تحریر در آورده که برخی از کتابهایشان جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را دریافت نموده‌است و در اولین دوره همایش چهره های ماندگار در سال ۱۳۸۰ با عنوان چهره برتر فلسفه تقدیر شدند.

جلسات هانری کربن و علامه طباطبایی

در کتاب خرد و خردورزی آمده‌است: «... منزل ذوالمجد در خیابان بهار... جلسات علامه با کربن تشکیل می‌شد و آقایان دکتر سید حسین نصر، دکتر سپهبدی، دکتر شایگان، محمد تجویدی نقاش، هبوطی... و صائنی زنجانی حضور داشتند.... به اتفاق استاد به سمت تهران حرکت می‌کردیم... جوان ترین عضو جلسات بنده بودم.... کربن در عین شیفتگی به تشیع، به تمام معنا فرنگی بود.» و در سئوالی که دینانی از کربن در مورد عقایدش و ضرورت مرشد می‌پرسد و اینکه مرشد شما کیست، جواب می‌گیرد که: «بله،... من اُویسی هستم

سیر زندگی و تحصیلات

  • تولد ۱۳۱۳.
  • تحصیلات ابتدایی در دینان
  • مقدمات در مدرسه علمیه نیماروداصفهان.
  • اساتید ادبیات عرب: شیخ محمدعلی حبیب آبادی و حاج شیخ عباسعلی ادیب حبیب آبادی.
  • استاد بخشی از شرح لمعه: محمدحسن نجف آبادی.
  • سفر به قم ۱۳۳۳.
  • تحصیل در مدرسه حجتیه و هم حجره بودن با حضرت آيت الله سید علی خامنه ای
  • تحصیل خارج و فقه اصول در حوزه علمیه قم.
  • اساتید دروس فقه و اصول سطح: مرحوم مجاهدی، سلطانی طباطبایی، فکور یزدی و شیخ عبدالجواد سدهی.
  • اساتید درس خارج فقه و خارج اصول: آیت الله بروجردی، آیت الله اراکی، آیت الله سیدمحمد محقق داماد و امام خميني .
  • اساتید فلسفه: حکیم ضیاپور (اصفهان)، شیخ عباسعلی ایزدی نجف آبادی و سطح عالی علامه طباطبایی (قم) و از شاگردان نزدیک ایشان.
  • دیگر اساتید ایشان عبارتند از: آیت الله سلطانی طباطبایی، آیت الله منتظری ، آیت الله مجاهدی تبریزی، آیت الله محمد فکور یزدی، شیخ جواد تبریزی، شیخ عبدالجواد اصفهانی و دکتر غلامحسین صدیقی.
  • تدریس در حوزه.
  • ترک حوزه پس از وفات آیت الله بروجردی و سفر به تهران جهت تحصیل فلسفه و زندگی.
  • کارشناسی، کارشناس ارشد و دکترای تخصصی فلسفه از دانشگاه تهران. از ۱۳۴۵ الی ۱۳۵۲.
  • ازدواج در سال ۱۳۵۳.
  • تدریس فلسفه در دانشگاه ها از سال۱۳۶۱ تاکنون.
  • نگارش آرای فلسفی و اندیشه ها.

سمت‌ها و عناوین

  • مدرس علوم حوزوی در حوزه علمیه قم تا سال ۱۳۴۵.
  • اشتغال و استخدام در وزارت آموزش و پرورش به عنوان دبیر دبیرستانهای تهران سال ۱۳۵۱.
  • استاد دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی مشهد تا ۱۳۶۱.
  • عضو هیت علمی دانشگاه تهران سال ۱۳۶۲ و بازنشسته در سال ۱۳۸۷.
  • استاد دانشگاه تربیت مدرس.
  • استاد دانشگاه مذاهب اسلامی.
  • استاد دانشگاه آزاد اسلامی تهران و کرج.
  • عضو پیوسته فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران.
  • عضو ثابت انجمن حکمت و فلسفه ایران.
  • عضو موسس، هیئت امناء و مدیربخش فلسفه اسلامی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران.
  • تقدیر شده در اولین دوره چهره‌های ماندگار با عنوان چهره برتر رشته فلسفه در سال۱۳۸۰.
  • تقدیر شده در جایزه کتاب سال ۱۳۸۴ برای کتاب دفتر عقل و آیت عشق.
  • تقدیر شده در جایزه کتاب سال ۱۳۸۵ برای کتاب درخشش ابن‌رشد در حکمت مشاء.
  • تقدیر شده در جایزه کتاب سال ۱۳۸۹برای کتاب فلسفه و ساحت سخن.
  • عضو شورای عالی علمی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی.
  • عضو هیئت داوران نشریه فلسفه متعالی.
  • عضو هیئت داوران سمپوزیوم بین‌المللی مجسمه‌سازی تهران.
  • صاحب بیش از بیست عنوان کتاب در حوزهِ فلسفه.
  • نویسنده چندین مقاله برگزیده فلسفی.
  • سخنران مدعو در سمینراها و همایش‌های فلسفیِ داخلی و خارجی.

آثار

برای دیدن تمامی آثار او اعم از کتاب و مقاله به فهرست آثار دینانی بروید. دینانی تا کنون بیش از بیست کتاب و مجموعه نگاشته است و صدها مقاله. وی سه بار جایزه کتاب سال را بدست آورده است. آثار او بسیار است به طوری که تاکنون هیچ مرکزی تمامی آثار مکتوب و صوتی ایشان را جمع آوری نکرده است. آثار صوتی و تصویری او مربوط به کلاسها ، سخنرانی ها ، مصاحبه ها ، برنامه های تلویزیونی و فیلم های مستندی است که طی چهل سال گذشته صورت گرفته شده است.

کتابها

چند نمونه از کتابهای ایشان عبارتند از:

  1. قواعد کلی فلسفی در فلسفهٔ اسلامی(در سه مجلد)، چاپ و نشر انجمن حکمت و فلسفه، تهران، ۱۳۵۷و موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۵.
  2. دفتر عقل و آیت عشق، سه جلد، انتشارات طرح نو، ۱۳۸۰.
  3. ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، سه جلد، انتشارات طرح نو، ۱۳۷۶.
  4. وجود رابط و مستقل در فلسفه اسلامی، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۶۲. و مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران.
  5. شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی، انتشارات حکمت، ۱۳۶۴.
  6. اسماء و صفات حق، انتشارات اهل قلم، ۱۳۷۵و سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ وارشاداسلامی، ۱۳۸۶.
  7. نیایش فیلسوف، دانشگاه رضوی آستان قدس، مشهد، ۱۳۷۷.
  8. شبهه آکل و ماکول، دائرة المعارف بزرگ اسلامی(دبا). بازبینی‌شده در خرداد ۱۳۸۷.
  9. درخشش ابن رشد در حکمت مشاء، ناشر طرح نو، ۱۳۸۴.
  10. فیلسوفان یهودی و یک مسئله بزرگ، ناشر هرمس، ۱۳۸۹.
  11. هستی و مستی، حکیم عمر خیام نیشابوری، ناشر اطلاعات، ۱۳۹۰.
  12. فلسفه و ساحت سخن، ناشر هرمس، ۱۳۸۹.
  13. مقدمه‌ای بر شرح فصوص جندی، تصحیح جلال‌الدین آشتیانی.
  14. ع‍ق‍لان‍ی‍ت و م‍ع‍ن‍وی‍ت، مؤسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی.

مقالات

چند نمونه مقاله از صدها مقاله ایشان:

  1. «حکمت متعالیه ملاصدرا در آیینه احادیث»، خردنامه صدرا ۱۳۷۹ شماره ۲۲.
  2. «قاضی سعید قمی یکی از حکمای حوزه فلسفی اصفهان»، خردنامه صدرا ۱۳۸۲ شماره ۳۲.
  3. «فلسفه هگل در بوته نقد»، خردنامه صدرا ۱۳۸۱ شماره ۲۷، ۲۹، ۳۰.
  4. «عالم خیال»، خردنامه صدرا ۱۳۸۱ شماره ۲۸.

مصاحبه

دینانی با اشخاص مختلفی مصاحبه کرده که بعضی به صورت مصاحبه در جراید و وب سایتهای خبری ارائه شده و بعضی دیگر به صورت کتاب در آمده. در اینجا نمونه ای از مصاحبه ایشان درباره تاریخ تدریس فلسفه در حوزه علمیه قم و خاطرات ایشان درباره استادشان ، علامه طباطبایی آورده می شود:

شاگردان

اکثر افرادی که در سه دهه گذشته از دانشگاه تهران در رشته فلسفه فارغ التحصیل شده‌اند از شاگردان او هستند. به غیر آن کسانی که سالهاست پای درس او در حوزه علمیه قم، دانشگاه‌های مختلف و کلاسهای آزاد نشسته‌اند از شاگردان او می‌باشند. از جمله شاگردان او می توان به افراد زیر اشاره کرد.

  • اسماعیل منصوری لاریجانی
  • مصطفی بروجردی
  • احدفرامرز قراملکی
  • محسن کدیور
  • احمد احمدی
  • محمدجواد اسماعیلی
  • کریم فیضی
  • محمدجعفر محمدزاده
  • عباس صالحی
  • ابوالفضل طریقه دار
  • محمدباقر قیومی
  • فروغ نیلچی زاده
  • و بسیاری دیگر...

نظرگاه‌ها درباره دیناني

در زیر نظرگاه‌هایی از بعضی محققین درباره دینانی وجود دارد.

کتابهای خردوخردورزی، سرشت و سرنوشت، گفتار حکیم، شعاع شمس و آینه‌های فیلسوف توسط اساتید و نویسندگان فلسفی، درباره مقام علمی او به عنوان یک فیلسوف نوشته شده. «در صد و بیست و هفتمین شماره هفته‎نامه پنجره با آثار و گفتارهایی از احمد احمدی، رضا سلیمان حشمت، غلامرضا اعوانی، کریم فیضی، دکتر علی اوجبی، دکتر سعید انواری، حسن سیدعرب و اسماعیل منصوری لاریجانی به روش، منش و جایگاه فلسفی دینانی می‎پردازد».

دینانیِ، فیلسوفی است که آرای اش منحصر به خود اوست و از پس سال‌ها تحصیل حوزه و دانشگاه و تفکر و تعمق، شناخت و تسلط ویژه‌ای در فلسفه شرق و غرب دارد، اما از پنجره یک فیلسوف اسلامی به جهان نگاه می‌کند. او نوع چینش فلاسفه غرب و شرق را نه به جغرافیای زمین و یا نوع دین می‌داند، بلکه آنها را در نهایت به دو دسته اشاعره و معتزله تقسیم می‌کند.. هرچند به عنوان یک فیلسوف اسلامی، آرای او بسیار متاثر از ابوعلی سینا، ملاصدرا و سهروردی است اما نظریات شخصی بسیاری به فلسفه اضافه نموده‌است. به اعتقاد علی اوجبی نویسنده خردوخردورزی، انتشار کتاب‌هایی چون ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام و دفتر عقل و آیت عشق، مهم‌ترین آثار این فیلسوف ژرف‌اندیش است که او (دینانی) را از تمامی اندیشمندان معاصر ممتاز می‌سازد. او به فلسفه به مثابه موجود زنده واحد و نه اجزای جدای از هم و به منزله یک جریان سیال و پویا و نه رودهای مستقل و جدای از هم نگاه می‌کند. اما همکار و دوست قدیمی وی دکتر سید یحیی یثربی اخیرا در نقدی بر كتاب "درخشش ابن رشد در حكمت مشاء" بر آنند که دینانی کمتر از توان فلسفی خود بهره برده به نوعی روزمرگی دچار شده اند .


سرباز عقل

دینانی میزان سنجش و درک هر چیزی را عقل می‌داند، حتی درک انسان از خدا را. دینانی را می توانی فیلسوفی از تبار معتزله و عقل گرا دانست که به اشراق معتقد است و در عین حال فیلسوفی است متاله و اهل حکمت متعالیه و آشنا به تمامی جوانب عرفان. دینانی کتابی دارد با نام دفتر عقل و آیت عشق که در آن به جایگاه عقل در حکمت و فلسفه پرداخته و از عقل دربرابر عقاید اشاعره دفاع کرده و به نقد اندیشه های فلاسفه و عرفای شرق و غرب در این مورد می پردازد و در نهایت آرای خود را ارائه می نماید و عشق را فرآیند درک ژرف عقلی و خواست براثر شناخت عمیق می داند و تعارضی بین این دو نیست و هیچ کدام آن یکی را نفی نمی کند، بلکه عشق حقیقی رااز مسیر عقل میسر می داند. به ایشان القابی چون «سرباز عقل» نیز نسبت داده می شود .

آثار منتشره درباره فلسفه دینانی

  1. کتاب آینه‌های فیلسوف، به کوشش عبدالله نصری و نشر سروش، چاپ سوم۱۳۸۹.
  2. کتاب سرشت و سرنوشت، به کوشش کریم فیضی و نشر اطلاعات، ۱۳۸۸.
  3. کتاب شعاع شمس، به کوشش کریم فیضی و نشر اطلاعات، ۱۳۸۹.
  4. کتاب گفتار حکیم، به کوشش محمدجعفر محمدزاده و نشر امرود، ۱۳۹۰.
  5. کتاب خرد و خردورزی، به کوشش علی اوجبی و نشر موسسه خانه کتاب، ۱۳۸۸.
  6. نشریه پنجره، شماره۱۲۷، بهمن ماه۱۳۹۰، پاسداشت سالها خردورزی استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی .

شرکت در برنامه معرفت

معرفت یک برنامه تلویزیونی است که دینانی در آن به بیان اندیشه‌های فلسفی و عرفانی خود می‌پردازد. موضوع هر برنامه متغیر است و بیشتر حاوی مطالبی است که ریشه فلسفه اسلامی دارد و سعی شده‌است به زبان مردم نزدیک باشد .

 


برچسب‌ها: غلامحسین ابراهیمی دینانی, امام خميني, آيت‌الله خامنه‌اي, آیت الله العظمی منتظری, آیت الله بروجردی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

محمد بهمن‌بيگی، بنيانگذار آموزش عشاير در ايران، در سال ۱۲۹۹ در ايل قشقايی در شيراز به دنيا آمد. پس از پايان دوره‌ی کارشناسی حقوق در دانشگاه تهران، کوشش خود را برای بر پايی مدرسه‌های سيار برای بچه‌های ايل آغاز کرد و با پی‌گيری‌ها و فداکاری‌ها خود توانست برنامه‌ی سوادآموزی عشاير را به تصويب برساند. او توانست دختران عشايری را نيز به مدرسه‌های سيار جلب کند و نخستين مرکز تربيت معلم عشايری را بنيان نهاد. بهمن‌بيگی برای کوشش پی‌گير خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر کودک ترک، لر، کرد، بلوچ، عرب و ترکمن، برنده‌ی جايزه‌ی سوادآموزی سازمان يونسکو شد. او تجربه‌های آموزشي خود را در چند کتاب در قالب داستان نوشته است.

  کودکی و جوانی

  محمد بهمن‌بيگی در سال ۱۲۹۹ در ايل قشقايی در خانواده‌ی محمودخان کلانتر تيره بهمن‌بيگلو از طايفه‌ی عمله‌ی قشقايی به هنگام کوچ ديده به جهان گشود. خانواده از پسر بودنش خوشحال شدند و تير انداختند و اسب گرداندند، چون در ايل فقط پسرها بودند که به شمار می‌آمدند. اما خود اما دوست داشت که دختر باشد و گفته است:"زن‌ها و دخترها مردم بهتری هستند. مادر و خواهرم از آن‌ها هستند و بهتر از پدر و برادرانم." محمد روز به روز بزرگ‌تر می‌شد و نشانه‌های زيرکی و پويايی خود را نمايان می‌ساخت. هشت ساله که شد، پدر يک منشی استخدام کرد و به خانه آورد که هم به محمد درس بدهد و هم برای او نامه بنويسد. محمد دو سال نزد آن منشی درس خواند و الفبای سواد را آموخت.

  ده ساله بود که پدرش را به دليل فعاليت‌های سياسی عليه رضاخان به تبعيد به تهران محکوم کردند و شش روز پس از تبعيد پدر، مادرش را نيز به گناه فراهم کردن آذوقه برای عشاير مخالف دولت، به تبعيدگاه همسرش فرستادند. بنابراين، محمد همراه مادر تبعيدی از کوه‌دشت به تهران آمد و در مدرسه‌ی علميه‌ی تهران مشغول تحصيل شد. همه‌ی تبعيدی‌‌های ايل از درس خواندن محمد خشنود بودند و در ميان خان‌ها آن که بيش از همه او را تشويق می‌کرد، حسين‌خان دره‌شوری کلانتر مشهور ايل بود. روزی محمد را به خانه‌اش دعوت کرده بود و به احترام محمد يازده ساله از جا برخاسته و از همه‌ی کسانی که مهمانش بودند نيز خواسته بود برای احترام به نخستين بچه قشقايی که خوب درس می‌خواند احترام کنند تا ديگر بچه‌های قشقايی نيز خوب درس بخوانند. او پيشانی محمد را بوسيده، دفتر او را ديده و خطش را پسنديده بود و گفته بود:"از همه جا خبر دارم. از هستی ساقط شده‌ايد. صاحب بهترين سفره‌ها و زيباترين اسب‌های قشقايی بوديد و حالا در اتاقک تاريک يک طويله زندگی می‌کنيد. ولی فرزند برای تو بد نشده است. اگر خوب درس بخوانی جای سوخته‌ها سبز می‌شود."

  آن روز برای محمد يک روز تاريخی بود و گويی تکليف روزهای ديگر عمرش را تعيين کرد. آن تشويق جانانه باعث شد بيش از پيش بر کوشش خود در راه سوادآموزی بيفزايد و اين گونه بود که دوره‌ی دبيرستان را با رتبه‌ی اول به پايان رساند و برای دفاع از حقوق مردم ايل و روستا، به دانشکده‌ی حقوق وارد شد و دوره‌ی کارشناسی حقوق را در سال ۱۳۲۱به پايان رساند. او برای ادامه‌ی تحصيل به آمريکا رفت، اما در نيمه‌راه تحصيل در دانشگاه واشنگتن، دلتنگی دوری از ايل باعث شد به وطن بازگردد. از آن‌جا که در شهر و در کارهای اداری دوام نياورد پسی از چندی برخلاف ميل خانواده و ايل که به منصب و مقام او در شهر می‌باليند، به ايل بازگشت تا کمر همت ببندند و برای محروميت بچه‌های ايل از نعمت سواد، درمانگری از جنس خودشان باشد.

  آموزش در کوچ

  نخستين‌بار شهيد مدرس در سال ۱۳۰۳ در مخالفت با سياست تخته قاپو و اسکان عشاير در پيامی که به دست رحيم‌زاده‌ صفوی، مدير روزنامه‌ی آسيای وسطی، برای احمدشاه فرستاد، چنين گفت:"آيا تربيت ايلات غير از تخته قاپو راهی ندارد؟ آيا نمی‌توان برای ايلات مدارس سيار عشايری و برنامه‌ی متناسب درست کرد که اصول وطن‌پرستی و مسايل صحی و بهداری و وسايل ضروری فلاحتی به آن‌ها آموخته شود." اما اين انديشه‌ی نوآورانه چندان مورد توجه قرار نگرفت و حتی هنگامی که در سال ۱۳۰۷به آموزش عشاير اندکی توجه شد،راه حل را در برپايی مدرسه‌های شبانه‌روزی می‌دانستند. چند مدرسه‌ی شبانه‌روزی برپا شد، اما چون آن مدرسه‌های ثابت برای دوره‌ی ابتدايی بود و کودک ناگزير می‌شد از همان سال‌های آغاز زندگی دور از پدر و مادر خود و در شرايطی مانند تبعيد زندگی کند، در همان آغاز از پيشرفت باز ماند و آموزش و پرورش عشاير نزديک سه دهه‌ی ديگر در تبعيد ماند.

  بهمن‌بيگی در کتاب "عرف و عادات در عشاير فارس" که در سال ۱۳۲۴ منتشر کرد، خطاب به دولت وقت نوشت:"برادرکشی عجيب، فاصله‌ای پر از وحشت و نفرت بين عشاير و دولت پديد آورده است. دسته‌بندی‌های سياسی زبانه‌ی شوم اين آتش نفاق را دامن می‌زند. وجود حکومت‌های نيمه‌مستقل، بدوی و مسلح ايلی غبرقابل تحمل است. بايد از طريق اشاعه‌ی فرهنگ و صلح و مسالمت به مقابله برخاست، نه از راه پرخاش و ستيزه. عشايری‌ها هيچ گاه از مرکز و از دولت خير و نوازش نديده‌اند و به عکس هميشه مورد بغض و کينه‌توزی بوده‌اند. افراد ساده، سرگردان و بدبخت عشايری مستحق محبت و تربيت هستند. بايد برايشان مدارس سيار و فراوان ايجاد کرد. بايد برايشان به جای توپ و تانک، معلم و کتاب فرستاد."

  هنگامی که بهمن‌بيگی به ايل بازگشت از اين که می‌ديد خويشاوندان فقيرش فرسنگ‌ها راه می‌روند تا کسی را پيدا کنند که برای آن‌ها نامه بنويسد، دل آزرده شد. به‌وزارت‌ آموزش‌ و پرورش‌ نامه‌ نوشت‌ که‌ حاضر است رايگان ‌ کار کن د ‌ و فقط به‌ ۵۰آموزگار ‌ نياز دار د و حتی هزينه ‌ی رفت و آمد ‌ و غذای‌ آنان ‌ ‌ را هم‌ خود ش ‌پرداخت‌ می‌کن د ‌. هنگامی که پاسخ شايسته‌ای نشنيد، دلسرد و ناميد راهی غرب شد تا شايد برنگردد. اما دوری از ايل را نتوانست چاره بکند و در نيمه‌راه تحصيل در دانشگاه، بازگشت و در نخستين گام به آموزش نزديکانش بپرداخت. سپس همسايگان آمدند و از او خواستند که به آن‌ها سواد بياموزد. زمانی که همسايه‌های دورتر و دورتر آمدند، نخستين چادر سياه ويژه‌ی آموزش را در سال ۱۳۳۱بر پا کرد. هنگامی که ايل به سوی دشت‌های سرسبز و پرعلوفه کوچ می‌کرد، چادر آموزش نيز درهم پيچيده و همراه آن‌ها برده می شد و در جای جديد بار ديگر بر پا می شد. به اين شيوه، نخستين آموزگار عشاير ايرانی می‌توانست در هشت ماه از تابستان و زمستان به مردم ايلش درس بدهد و آن‌ها را به روزگار خويش آگاه‌تر سازد.

  پی‌گيری يک برنامه

  همچنان که تقاضا برای بر پا کردن مدرسه افزايش می‌يافت، بهمن‌بيگی دريافت که برای توسعه‌ی اين مدرسه‌های سيار به پشتيبانی ديگران نياز دارد. از وزير آموزش و پرورش تقاضای مساعدت کرد، اما پاسخی نشنيد. زيرا آن گونه که خود گفته است:" وزارت آموزش و پرورش می‌پنداشت که جز در صورت اسکان ايلات، که امری ضروری ولی خيلی طولانی بود، تاسيس مدارس امکان‌پذير نيست." به ناچار تنهايی به راه افتاد تا کاری دشوار را به انجام برساند. از خان‌های ايلات کمک خواست. آنان حاضر شدند به او کمک کنند، اما کافی نبود. سرانجام يکی از دوستانش به او گفت که:" آمريکايی‌ها می‌توانند برای برپايی مدرسه‌های عشايری به او کمک کنند. آن‌ها پيش از اين کمک‌های زيادی برای اصلاح و برپايی مدرسه‌های روستايی پرداخته‌اند."

  در همان زمان يک برنامه‌ی همکاری فنی و اقتصادی با عنوان اصل چهار ترومن در ايران آغاز شده بود. سفارش آن دوست باعث شد که بهمن‌بيگی به ديدار مديرکل اصل چهار در استان فارس برود و برای آقای گيگن از نيازها و خواسته‌هايش بگويد. گيگن تعهد کرد که اگر بهمن‌بيگی حقوق آموزگاران را فراهم کند، او چادر وديگر وسايل مورد نياز را تهيه کند. برای بهمن‌بيگی روشن شده بود که نمی‌تواند به کمک وزارت آموزش و پرورش اميدوار باشد. از اين رو، قرار شد از نظر مالی از خود عشاير کمک بگيرد. به اين ترتيب بود که کم‌کم بنيان برنامه‌ی آموزش عشاير ايران ريخته شد و بهمن‌بيگی توانست به کمک دوستانی که با او همراه شدند برنامه‌ای را با پنج اصل در زمستان ۱۳۳۲ به تصويب برساند که طی پيام رسمی به رياست آموزش و پرورش استان فارس برای اجرا ابلاغ شد.

  بر پايه‌ی برنامه‌ی آموزش عشاير بايد برای پايه‌های اول تا چهارم مدرسه‌های سيار و برای پايه‌‌های پنجم تا نهم مدرسه‌های شبانه‌روزی بر پا می‌شد. همچنين، بايد يک مدرسه‌ی تربيت معلم ويژه‌ی عشاير برای جذب دانش‌آموزان با مدرک پايان کلاس نهم ساخته می‌شد و گروهی برای نظارت بر مدرسه‌های چادری نيز به وجود می‌آمد. با وجود اين، تنها به بر پايی مدرسه‌های چادری و کار نظارت بسنده شد و ۷۸ مدرسه در ايلات و عشاير بنيان‌گذاری شد. اداره‌ی اين مدرسه‌ها با آقای بهمن‌بيگی و دو ناظر ديگر، بيژن بهادری کشکولی و نادر فرهنگ دره‌شويی، سپرده شد.

  ازآن‌جا که در ميان عشاير نتوانستند افراد باسوادی برای آموزش پيدا کند، آموزگاران ديپلمه‌ی شهری را با وعده‌ی استخدام رسمی و فراهم کردن امکانات لازم برای آسايش آن‌ها به سوی ايل کشاندند. اما پس از يک سال روشن شد که اين آموزگاران نمی‌توانند در ميان عشاير زندگی کنند و به هنگام کوچ با آن‌ها همراه شوند. به بيان بهمن‌بيگی:"بچه شهری در ايل می‌ترسيد و آب می شد و سگ زرد را شغال می‌ديد." از اين رو، چاره را در آن ديد که از خود ايلياتی‌ها داوطلب بگيرد و آن‌ها را آموزش بدهد و برای آموزگاری آماده سازد. همه جور آدم داوطلب اين کار شده بودند و بهمن‌بيگی همه‌ی آن‌ها را امتحان می‌کرد که خط و حساب بدانند. سپس، آن‌ها را به کدخدا می‌سپرد و ماهی ۹۰-۸۰تومان برايشان دستمزد تعيين می‌کرد. اما به دليل سواد کم آن‌ها، همواره در کنارشان می‌ماند و آن‌ها را راهنمای می‌کرد. در واقع او از همه‌ی مدرسه‌های عشايری دور و نزديک بازديد می‌کرد و مدرسه‌ای نبود که خودش تک تک دانش‌آموزانش را آزمايش نکرده باشد.

  يکی ديگر از راهکارهايی که باعث پيشرفت کار بهمن‌بيگی شد، دعوت از دولت‌مردان و اثرگذاران آن زمان برای سفر به آن مناطق بود؛ دعوت به ايل، پذيرايی گرم سنتی و ايلياتی با همه‌ی توش وتوان و سپس سواد و توانايی و استعداد نوشکفته‌ی بچه‌های ايل را به رخ کشيدن، به اميد جذب حمايت مالی و قانونی دولت. در يکی از اين برنامه ها، دکتر کريم فاطمی، مديرکل آموزش و پرورش فارس، همراه جمعی از معاونان و مديرکل‌‌های ستادی وزارت، از مدرسه‌های سيار ديدن کردند و از مشاهده‌ی توانايی‌های نوشکفته‌ی بچه‌های ايل بسيار شگفت زده شدند. نتيجه‌ی ديدار آن شد که: وزارت موافقت کرد حقوق آموزگاران را بپردازد، فاطمی يکی از پشتيبانان اين برنامه شد و از بهمن‌بيگی خواستند به استخدام آموزش و پرورش درآيد و اين کار را به طور رسمی ادامه دهد.

  بخشی از سخنرانی بهمن‌بيگی در نشست آموزگاران عشاير به سال ۱۳۵۰، به خوبی نشان می‌دهد که او راه خود را به‌درستی می‌شناخت و به آن ايمان داشت و از اين رو بود که در اين راه همه‌ی هستی خود را گذاشت: "تاريخ نشان داده است که گرسنگی، مادر بسياری از قيام‌های روی زمين بوده است. لکن به سبب بی‌سوادی هيچ‌گاه از قيام‌های خود سودی نبرديم و سودها را دو دستی تقديم کسانی کرديم که در غارت ما سهيم بودند. همه‌ی مشکلات ما در لابه لای الفبا خفته است و من اينک شما را به يک قيام جديد دعوت می‌کنم. قيام برای باسوادکردن مردم ايران که يک قيام مقدس است. من به نام اين مردم رنج کشيده از شما می‌خواهم که بپا خيزيد و روز و شب و گاه و بی‌گاه درس بدهيد، درس بخوانيد، درس بدهيد و درس بخوانيد."

  گسترش انديشه‌ای نو

  نهادی شدن آموزش در عشاير در اثر کوشش‌های بی‌وقفه‌ی محمد بهمن‌بيگی پس از ده سال با پشتيبانی دکتر کريم فاطمی به ثمر رسيد و طرح تعليمات عشاير در هشت‌صد و نودمين نشست شورای عالی فرهنگ در تاريخ ۱۰/۱۰/۱۳۳۴به تصويب رسيد. از آن تاريخ آموزش عشاير توسعه يافت و پايدار شد و بر پايی مدرسه‌های عشايری به عشاير استان فارس محدود نشد و فرزندان عشاير از ايل‌های آذربايجان تا مرزهای شمال شرقی خراسان، از نعمت مدرسه و سواد برخوردار شدند.

  بهمن‌بيگی همه‌ی هستی خود را در اختيار سرپرستی اين برنامه قرار داد و دانشسرای تربيت معلم عشايری را بنيان‌گذاری کرد. اما کارشناسان آموزش و پرورش معتقد بودند که او در کار آموزش و پرورش صاحب‌نظر نيست و تدريس در دانشسرای تربيت معلم کار افراد متخصص و تحصيل‌کرده‌های دانشسرای عالی است. با وجود اين، بهمن‌بيگی توجه چندانی به آن سخنان نمی‌کرد و هر هفته به دانشسرا می‌رفت و در کلاس حضور می‌يافت و سفارش‌هايی می‌کرد. او روی چند چيز پافشاری داشت:

  • مطالعه و بالا بردن سطح معلومات آموزگاران همگام با کار تدريس.
  • پرهيز آموزگاران از دخالت در اختلافات محلی و رعايت کامل بی‌طرفی.
  • رعايت عفت و پاکدامنی به گونه‌ای که در ايل برای مادران فرزند و برای خواهران برادر باشند.
  • پرهيز از سخن‌چينی به سود کارکنان دولت به گونه‌ای که مردم ايل بدانند که آموزگاران افرادی محرم و خدمت‌گذار هستند.

  به اين ترتيب، انديشه‌ی نو بهمن‌بيگی در گستره‌ی ايران زمين پراکنده شد و در ۲۶سال سرپرستی او بر کار آموزش عشاير هزاران نفر از مردم ايران از قوميت‌های گوناگون، ترک، لر، کرد، عرب و ترکمن، از نعمت سواد بهره‌مند شدند و در آينده‌ای نزديک بسياری از آن‌ها پزشکان، مهندسان، آموزگاران و استادان دانشگاه‌های ايران شدند و به جامعه‌ی خود خدمت کردند. بدون او، آن گونه که مهندس کاويانی، از شاگردان پيشين استاد بهمن‌بيگی، گفته است:"امروز من شايد چوپانی کم‌بضاعت يا بی‌سوادی در پی لقمه‌ای نان يا ... بودم. چه خوب بود که قره‌قاچ بود و تو بودی و من دانش‌آموز مدرسه‌ی عشايری تو." و به راستی اگر او نبود چگونه می‌شد دختران عشاير را با سواد کرد؛ آن هم در روزگاری که تصور می‌کردند"اگر دختران سواد بياموزند برای دوست‌پسرهايشان نامه می‌نويسند!" مگر بدون او می‌شد بيش از هزار آموزگار از بين دختران ايل تربيت کرد؟

    يکی از کارهای نوآورانه‌ی بهمن‌بيگی که در پيشبرد هدف‌های آموزشی او بسيار سودمند بود، برگزاری اردوهای تربيتی برای دانش‌آموزان و آموزگاران عشايری در نقاط مختلف عشيره‌نشين بود. در آن اردوها آموزگاران موفق کارهای خودشان را به آموزگاران ديگر و دانش‌آموزان دانشسراها، که در آينده آموزگاران عشايری می‌شدند، معرفی می‌کردند. برگزاری رقص و پايکوبی و اجرای موسيقي محلی از ديگر برنامه‌های اين اردوها بود که در حفظ سنت‌های ايلي بسيار سودمند بود و به مردم ايل نشان می‌داد که سوادآموزی و دانش‌اندوزی به فرهنگ ايل سازگار است و به توسعه‌ی آن نيز کمک می‌کند. 

  نوشته‌های بهمن‌بيگی

  دوران بازنشستگی محمد بهمن‌بيگی بيشتر به ثبت تجربه‌ها و خاطره‌ها و نظريه‌های او در زندگی و کار با عشاير و آموزش و پرورش گذشته است که حاصل آن چند کتاب در قالب داستان‌هايی گيرا و خواندنی است.

 ۱. بهمن‌بيگی، محمد. عرف و عادت در عشاير فارس، انتشارات بنگاه آذر، ۱۳۲۴

  ۲ . بهمن‌بيگی، محمد. بخارای من ايل من. انتشارات آگاه، ۱۳۶۸

  ۳ . بهمن‌بيگی، محمد. اگر قره‌قاچ نبود. انتشارات باغ آدينه، ۱۳۷۷

  ۴ . بهمن‌بيگی، محمد. به اجاقت قسم.

  سال‌شمار زندگی

  ۱۲۹۹ ، در ايل قشقايی در شيراز به دنيا آمد.

  ۱۳۲۱ ، به پايان رساندن دوره‌ی کارشناسی حقوق در دانشگاه تهران

  ۱۳۲۲ ، نخستين سفارش به راه‌اندازی مدرسه‌های سيار در کتاب عرف و عادات در عشاير فارس

  ۱۳۳۱ ، بنيان‌گذاری نخستين مدرسه‌های چادری

  ۱۳۳۲ ، تربيت نخستين آموزگاران عشايری

  ۱۳۳۴ ، به تصويب رساندن برنامه‌ی آموزش عشاير

  توسعه‌ی مدرسه‌های چادری سيار و ثابت عشايری در سراسر کشور

  ۱۳۳۶ ، بنيان‌گذاری دانسرای تربيت معلم عشايری

  بنيان‌گذاری برنامه‌ی آموزش دختران عشاير

  جذب دختران عشاير به دانشسرا و تربيت معلم

  بازديد و نظارت پيوسته از مدرسه‌های عشايری

  ۱۳۴۶ ، راه‌اندازی دبيرستان شبانه‌روزي ويژه‌ي دانش‌آموزان کم‌بضاعت عشايری

  ۱۳۴۸ ، بنيان‌گذاری اداره کل آموزش عشاير کشور 

  دريافت نشان و لوح تقدير سازمان يونسکو

  ۱۳۸۴ ، سپاس‌گذاری از او در همايش انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ايران

   ۱۳۸۹ درگذشت بهمن‌بيگی در ۱۱ ارديبهشت


    بهمن‌بيگی از نگاه ديگران

  گيگن، مدير برنامه‌ی اصل چهار که از کارهای بهمن‌بيگی پشتيبانی کرد، در گزارش کار خود، که به صورت کتابی در آمريکا منتشر شد، درباره‌ی او نوشته است:"او بيش از نيمی از عمر خود را با عشاير گذرانده و با روسای عشاير خوب آشنا بود. آن‌ها نه تنها به خاطر خانواده‌اش، بلکه به خاطر توانايی‌های خودش به عنوان يک مرد فداکار و به خاطر تهور و بی‌باکی او در طول دوره‌های کشمکش و نبرد، فهم روشن و احساس خدمت‌گزاريش به او احترام می‌گذاردند." يک پژوهشگر آمريکايی ديگر به نام هندرشان مدرسه‌های سيار را "معجزه‌ای ناميد که نتيجه‌ی فکر بکر بهمن‌بيگی بود. در چد روزنامه‌ی خارجی نيز او را "مدير کل افسانه‌ای" ناميده بودند، زيرا بر ای آنان بسار شگفت‌انگيز بود که در ‌ آن‌ زمان‌فردی‌ پيدا شود و برای‌ يک‌ جمعيت‌ چادرنشين‌ کوچ رونده ‌، مدرسه ‌ی ‌ سيار بر پا کند و چنين چيزی را در جای ديگر نيده بودند.

  دکتر منوچهر کيانی ، از استادان دانشگاه شيراز، در نامه‌ای برای رياست سازمان صدا و سيما و درخواست از ايشان برای معرفی بهمن‌بيگی به عنوان چهره‌ی ماندگار، چنين نوشته‌اند:" محمد بهمن بيگی معلم، نويسنده، حقوقدان، اديب و بنيانگذار آموزش و پرورش عشاير کشور و اولين طراح سواد آموزی به طريق سيار که در طول هشتاد سال عمر پربرکت خود نه تنها در تمامی استانهای ايران و در ميان محرومين جامعه عشاير و روستا نام او به نيکی ياد می شود ، بلکه نقطه عطفی در فرهنگ و آموزش و پرورش ايران و مبدع و مبتکر روشهاو خلاقيت ‌ های بيشماری است که در جهان مطرح است. بهمن بيگی هنرپيشه نبود اما کارگردانی بود که فيلمنامه آموزش و پرورش عشاير ايران را برنامه ريزی و کارگردانی نمود و پرچم علم و دانش را در محروم ترين نقاط برافراشت و فرزندان ايل را که امروز می بايستی در بيغوله ها و کمين گاهها با قانون مبارزه کنند به کمک بازيگران خود به چهره های شاخص اين کشور تبديل نمود و فيلمی ساخت که سی سال پيش برنده ‌ی جايزه سوادآموزی يونسکو شد. "

درگذشت

محمد بهمن‌بیگی در یازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹ در شهر شیراز چشم از جهان فرو بست.

پیکر وی روز پنج‌شنبه شانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۸۹ تشییع و همانطور که وصیت کرده بود، در مسیر کوچ عشایر، در شیراز و در منطقهٔ کُشن به خاک سپرده شد.

مراسم تشییع جنازه

سنگ قبر محمد بهمن بيگي

پیکر محمد بهمن بیگی که در روز ۱۱ اردیبهشت ماه ۱۳۸۹ در بیمارستان کوثر شیراز درگذشته بوده، صبح روز پنج شنبه ۱۶ اردیبهشت با حضور بیش از ۱۰۰ هزار نفر از دوستداران وی در شیراز برگزار و در بهشت زهرای عشایر به خاک سپرده شد.

شرکت کنندگان در این مراسم با شعارهای “گچ سفید فشنگم، تخته سیاه تفنگم – عزاعزاست امروز، جامعهٔ عشایر صاحب عزاست امروز- سلام بر عشایر، درود بر بهمن بیگی- عشایر با غیرت، تسلیت تسلیت – معلم فداکار، روحت شاد روحت شاد “؛ پیکر او را در مسیرهای میدان معلم شیراز، ایمان جنوبی، همت، کمربندی کشن (koshan) و بهشت زهرای عشایر شیراز بدرقه کردند.

خانوادهٔ آقای بهمن بیگی می‌گویند محل دفن بنیان گذار آموزش عشایر را به یک موسسه آموزشی تبدیل خواهند کرد.

یادمانها

در تاریخ دهم خرداد ۸۹ مراسمی در تالار وحدت برگزار شد همچنین، یادمان‌های دیگری برای بهمن بیگی در شهرهای نورآباد ممسنی، شیراز، یاسوج و چند شهر دیگر برگزار شد. در ضمن مجلهٔ فراسوی ممسنی یک ویژه نامه اختصاصی برای محمد بهمن بیگی چاپ کرد. این ویژه نامه حاوی مقالاتی از دوستان، شاگردان، همکاران و دوستداران محمد بهمن بیگی بود.

کتاب‌های بهمن بیگی از نگاه دیگران

بزرگ علوی

بزرگ علوی، داستان‌نویس مشهور ایرانی در نامه‌ای خطاب به بهمن بیگی، کتاب بخارای من ایل من او را اینچنین توصیف می‌کند:

دوست عزیز جناب آقای بهمن بیگی

  • بخارای من ایل من را با کمال ذوق و شوق خواندم و از آن لذت بردم، از خواندن «آل» اشک از چشمم سرازیر شد. به طبع وقاد شما و دید تیز شما آفرین گفتم و از لطف شما صمیمانه تشکر می‌کنم. هم ادبی بود و هم فرهنگ عوام (فولکلور). خدا شما را از ما نگیرد. از این کارها باز هم بکنید تا ادبیات جدید ایران غنی ترشود.

قربان شما- بزرگ علوی

فرانکفورت ۷/۱۲/۱۳۷۱

سیمین دانشور

سیمین دانشور ضمن نگارش نامه‌ای به بهمن بیگی، بیان می‌دارد:

  • دوست سالیان درازم، محمد بهمن بیگی عزیزم

شاهکارت، بخارای من ایل من، تحفه نوروزی من به دوستانم بود و اینک کتاب‌های اخیرت که به وسیله آقای نوید فرستاده بودی.

از همه چیزمتشکرم. از اینکه وجود داری، ازاینکه این همه کوشا بوده‌ای. کلاس‌های سیارعشایری ات یادم نمی‌رود. می‌دانی که پدر من دکتر ایل قشقایی بود و من با فرخ بی بی دوست بودم. با تحسین و ارادت/ سیمین دانشور

عبدالحسین زرین کوب

تهران ۱۰ فروردین ۱۳۷۵

دست عزیزت مریزاد. خاطرت شاد و خوش باد!

آقای بهمن بیگی بسیار گرامی

  • اگر قره قاج نبود، من و بسیاری دیگر از لذت خواندن این خاطرات دلکش و شیرین محروم می‌ماندیم. خوب شد که این قره قاج پربرکت فیضی هم به قلمرو نثر فارسی رساند. کیف کردم، نشئه شدم و راست راستی لذت بردم.

هرگز فکر نمی‌کردم در معیشت شاد و آزاد شبانکارگی این همه رنج و بلا با این همه لطف وصفا همراه است. بارها در کوچ ایل با شما همراه شدم و بارها در آن مدارس عشایری نکته‌ها آموختم. اگر قره قاج نبود یک همچو تصویر زیبا و ماندنی از زندگی عشایر فارس باقی نمی‌ماند.

باید از قره قاج ممنون بود که یک چنین نویسنده هوشمند افسون کاری را به ایران برگردانده. اگر قره قاج نبود جای چه چیزهای خوبی که خالی بود.

سال نو بر بهمن بیگی عزیز و بر عزیزان مبارک باد. خوب شد که قره قاج بود، راستی خوب شد که قره قاج بود!

با سلام و درود / عبدالحسین زرین کوب

 


برچسب‌ها: محمد بهمن‌بيگی, رضاخان, بزرگ علوی, اصل چهار ترومن, سیمین دانشور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
آرش ؛ آرش کمانگیر

آرش معروف به کمانگير، از پهلوان‌های باستانی و اسطوره‌ای ايران است که در تيراندازی بسيار زبردست و بی‌مانند بود. او پس از شکست ايرانيان از تورانيان برای تعيين مرز دو کشور تيری را از نقطه‌ی شکست، ساری يا آمل، پرتاب کرد. تير آرش پس از زمان درازی بر تنه‌ی درختی در مرو فرود آمد. مرز ايران اين گونه تعيين شد، اما پيکر آرش، که همه‌ی نيروی خود را برای پرتاب آن تير گذاشته بود، پاره پاره شد و او جان خود را در راه ميهن از دست داد. کهن‌ترين نوشته‌ای که در آن از آرش سخن رفته، کتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است که در آن از قهرمانی به نام ارخشه با ويژگی‌هايی مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است.

  فداکاری آرش

  منوچهر، پادشاه پيشدادی، در سال‌های پايانی فرمان‌روايی خود از افراسياب تورانی شکست خورد و به مازندران پناهنده شد. سرانجام، هر دو به صلح گرايش پيدا کردند و منوچهر از افراسياب خواست که به اندازه‌ی يک تير پرتاب از خاک ايران را به او بازگرداند. افراسياب درخواست او را پذيرفت و ايرانيان آرش را که در تيراندازی چيره دست و پرآوازه بود، برای پرتاب آن تير سرنوشت‌ساز برگزيدند. آرش بر فراز کوهی برآمد و تير در کمان گذاشت و کمان را کشيد و تير پرتاب شد. اما خداوند به باد فرمان داد که تير را از آن کوه بردارد و به آن سوی خراسان ببرد. سرانجام تير بر تنه‌ی درختی فرود آمد.

  آن گونه که بيرونی در آثار الباقيه آورده است، فرشته‌ای به نام اسفندارمذ به منوچهر فرمان داد که تير و کمان ويژه‌ای بسازد. سپس، آرش برهنه شد و تن خود را به مردم نشان داد و گفت:"ببينيد که پيکر من هيچ گونه زخم و بيماری ندارد، اما پس از تيراندازی نابود خواهم شد." گويند که اسفندارمذ تيروکمان را به آرش داد و گفت هر که آن را بيفکند، به جای بميرد و آرش با اين آگاهی تن به مرگ داد. او همه‌ی نيروی خود را در چله‌ی کمان گذاشت و با پرتاب تير، پيکرش پاره پاره شد.

  تاريخ آرش

  کهن‌ترين نوشته‌ای که در آن از آرش سخن رفته است، کتاب اوستا(يشت هشتم، بند ششم) است. در اين کتاب از قهرمانی به نام ارخشه با ويژگی‌هايی مانند تيزتير و تيزتيرترين ايرانيان، ياد شده است. در نوشته‌های پهلوی آگاهی چندانی از اين قهرمان به دست نمی‌آيد و تنها در رساله‌ی ماه فروردين روز خرداد، آمده است که در روز خرداد(روز ششم) از ماه فروردين، منوچهر و ايرش شيباگ‌تير، سرزمين ايران را از افراسياب پس گرفتند. در نوشته‌های دوره‌ی اسلامی آگاهی بيش‌تری پيرامون آرش وجود دارد. از آن قهرمان نامدار در تاريخ طبری، تاريخ ابن اثير، آثار الباقيه‌، شاهنامه، ويس و رامين، مجمع التواريخ، غرر السير، البدء و التاريخ و کتاب‌های ديگر، ياد شده است.

  جايی که آرش تير خود را از آن‌جا پرتاب کرد، در اوستا کوهی به نام ايريوخشئوثه است. در نوشته‌های اسلامی، تير از جايی در طبرستان، کوه رويان، قلعه‌ی آمل، کوه دماوند يا ساری پرتاب شده است. جايی که آن تير فرود آمد، در اوستا کوهی به نام خونونت است که شايد همان کوهی باشد که در شاهنامه و کتاب ويس و رامين از آن با نام هماون يادشده و کوهی در شرق کوه‌های شمال خراسان است. نويسنده‌ی مجمع التواريخ آن را در جايی بين نيشابور و سرخس می‌داند، در ويس و رامين و تاريخ طبرستان آن را جايی در مرو دانسته‌اند. فخرالدين اسعد گرگانی در ويس و رامين اين گونه آورده است:"از آن خوانند آرش را کمانگير    که از آمل به مرو انداخت يک تير".

وجه تسميه جشن تيرگان با آرش

دهمین روز از تیر ماه جشن تیرگان است جشنی که برپایه ی شادی و شادمانی و پاشیدن آب بر روی همدیگر میباشد و تسمیه آن بر نام تیر و حتی خود ماه چهارم خورشیدی بر پایه تیر همان ماجرای معروف تیراندازی پهلوان نامی ایران آرش کمانگیربوده است .

آرش قرار است تیری پرتاب کند . چه زیباست که این تیر آخرین تیر ترکش اوست آرش نه امکان خراب کردن دارد و وسیله تصحیح خرابکاری فقط یک تیر در تیردان دارد که باید با همان یک تیر آخرین امید و آخرین شانس برای قوم ایرانی پرتاب شود . آرش باید با آن یک تیر به آرزوهای در حال پژمردن یک قوم ، یک ملت ، يك فرهنگ ، يك تاريخ و يك گستره پادشاهي پاسخ دهد . او بايد نگاه هاي پر اميد ، آرزوهاي در آستانه فروپاشي و آزادي در آستانه اسارت يك ملت را پاسخگو باشد . هنوز نگاههاي هراس انگيز يك ملت كه او را با هراس و ترس و اميد بسوي بلنداي البرز بدرقه كرده بودند بر پشت او سنگيني مي كرد .

آرش ميديد كه مقياس نيكي و بدي ، مقياس اسارت و آزادي ، تنگي و فراخ او و تير اوست . آرش بايد انتخاب ميكرد . براي اين نيكي ، آزادي ، فراخ شدن سرزمين و برآورده شدن تمام آرزوهاي قوم پارسي بايد بهائي ميپرداخت چراكه آزادي بي بها نيست و آرش اين بها را ميدانست و چه زيبا ؛ جان در راه ميهن فدا نمود كه بهاي آزادي ، جان كمانگير بود . چه داد و ستد غريبي .

آرش آزادي را برگزيد ؛ جان خود در تير كرد آرش كار صدها صدهزاران تيغه شمشير كرد آرش . او آزادي را براي مرزها ايران زمين باز پس گرفت و خود تبديل شد به قهرماني اسطوره اي . هنوز راهجوياني كه در البرز ره ميجويند نام آرش را زير لب زمزمه ميكنند ، هنوز كوهنوردان در دچار شدن به بلاياي طبيعي در البرز از آرش مدد ميجويند و . . . هنوز دامنه هاي البرز صداي كشيده شدن زه كمان آرش ، صفير تير آرش و افتادن هيكل آرش را در خود زمزمه ميكنند .

آرش در شاهنامه :

نشانه روشن و واضحي از آرش در شاهنامه نيست و داستان زيبا و چشمگير او در شاهنامه جاي ندارد درحاليكه فردوسي در قسمتهايي از شاهنامه بر پايه شخصيت او چيزهايي سروده :

چو آرش كه بردي به فرسنگ تير          چوپيروز قارن يل شير گير

آرش در اوستا :

در اوستا و در بخش « تیر یشت » ، به آرش و داستان پرتاب تير اشاره شده است . در « کرده ی چهارم »  تيريشت آمده است « تشتر ، ستاره ي رايومند فرمند را ميستاييم كه شتابان بسوي درياي فراخ كرت بتازد، چون تير در آن هوا پران كه آرش تيرانداز ، بهترين تيرانداز ايراني ، از كوه ايريو خشوث ، به سوي كوه خوانونت بينداخت ... »در این بخش ُ تشتر یا تیر که ایزد پاسبان باران است و نماد آن در ادبیات اسطوره ای ، اسبي سپيد رنگ است ، از ديد سرعت تاختن به شتاب به تير آرش تيرانداز همانند شده است .

فلسفه جشن تيرگان ، تير ، آب و باد :

تير هم ايزد باران است و آب خواهي  و هم وسيله رزمي است كه كه آرش با آن مرز ايران و توران را نشان رفته و باز اينكه در طي جنگ ايران و توران گوييا ايران علاوه بر مصيبت دشمن دچار خشكسالي هم شده بود كه بعذ از فراخ شدن مرزها باز آبها و رودها و باران به ايران سرازير شده اند . بنابراين در اين روز همراه با جشنها جشن آب پاشيدن نيز برگزار ميشود .

از ديگر ايزدان ياري دهنده در اين واقعه باد بوده كه تير آرش را تا رسيدن به مقصد همراهي كرده است . يكي از ملزومات اين جشن دستبند تير و باد است . اين دستبند يك رشته باريك بافته شده از نخهاي رنگارنگ ابريشمي است . همانگونه كه از نامش بر مي آيد ، اين دستبند در روز « تير ايزد » برابر با ده تير ماه خورشيدي بدست بسته ميشود و در روز « باد ايزد » برابر با نوزدهمين روز از تيرماه همراه با يك آرزو از دست باز ميشود و به باد سپرده ميشود .

شاعر برجسته معاصر سياوش كسرايي در يك شعر نو بلند داستان آرش را بسيار زيبا و حماسه اي ذكر كرده است كه خواندن آن خالي از لطف نيست ...

آرش كمانگير

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
اميدم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز  

  منبع:

۱ . مصاحب، غلامحسين. دايره المعارف فارسی(مقاله‌ی آرش ). انتشارات فرانکلين، ۱۳۴۵

۲ . دهخدا، علی‌اکبر. لغت‌نامه(واژه‌ی آرش). انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۷

۳ . تفظلی، احمد. آرش(از مقاله‌های دانشنامه ايران و اسلام، به کوشش احسان يارشاطر). بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۴

 


برچسب‌ها: آرش کمانگیر, اوستا, آرش, سياوش كسرايي, فردوسي
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

محمد آتش فریدنی وفات ۱۲۹۰ هجری قمری

شاعر ایرانی . نیاکانش در روزگار نادرشاه افشار ازحله به ایران کوچیدند .

آتش در اصفهان بالید و بزرگ شد . مدتی نیز نیابت صدارت اصفهان را به عهده داشت . گفته اند با علوم غریبه نیز آشنایی داشته است .

تذکره نویسان از شوخ طبعی و بذله گویی وی نیز یاد کرده اند .


برچسب‌ها: محمد آتش فریدنی, نادرشاه افشار, اصفهان, ايران
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم دی 1391 توسط آ . پاسارگاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ
  • وبلاگ استت

    | وبلاگ

    فال حافظ

    پیچک

    کد نمایش آب و هوا

    کد نمایش آب و هوا

    جمله تصادفی

    جمله تصادفی

    آپلود نامحدود عکس و فایل

    آپلود عکس

    دریافت کد آپلود سنتر

    آپلود عكس

    آپلود عكس



    ساعت فلش

    

    تقویم جلالی - بیست تولز


    Up Page
    کد پرش به بالای صفحه وب
    كد تاريخ قمري ، شمسي و ميلادي به همراه مناسبت