بیوگرافی
 
سعی کردم تو این وبلاگ بیوگرافی مشاهیر ایران و جهان رو واسه دوستای عزیزم بذارم ..

فال حافظ

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر




Up Page
 

اعظم طالقانی (۱۳۲۲) از فعالان ملی - مذهبی ایران و نماینده دوره اول مجلس شورای اسلامی ایران بود و اکنون دبیرکل جامعه زنان انقلاب اسلامی است .

او که دختر آیت‌الله طالقانی است ، در نوجوانی ازدواج کرد و با داشتن دو فرزند، در ۱۷ سالگی یک دوره مدیریت گذراند و به تدریس و مدیریت مدرسه پرداخت. سپس همراه با دو خواهرش یک مدرسه راهنمایی تاسیس کردند طالقانی در دهه پنجاه چندین سال زندانی سیاسی حکومت پهلوی در زندانهای اوین و قصر بود .  پس از آن وارد دانشگاه شد و در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرد  .

اعظم طالقانی پس از انقلاب ۱۳۵۷ جامعه زنان مسلمان را به خواست پدرش و با هدف آموزش زنان و حل مشکلات آنها تاسیس کرد. سپس نماینده مجلس اول شورای اسلامی شد و پس از آن دوباره به تدریس پرداخت ، و همچنین امتیاز انتشار مجله اصلاح طلب «پیام هاجر» را گرفت. این نشریه توقیف شده، به حقوق زنان در ایران اختصاص داشت  .  او همچنین دبیرکل جامعه زنان انقلاب اسلامی نیز هست.

طالقانی نخستین زنی است که خود را نامزد ریاست جمهوری در ایران کرد . او به رغم بیماری‌اش، در سال ۱۳۷۶ نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران شده بود. به گفته خودش «برای آزمایش قانون اساسی؛ هیچ دلیلی وجود ندارد که یک زن نتواند نامزد انتخابات شود.» او معتقد بود تعبیر رجال در اصل ۱۱۵ قانون اساسی معادل جنس مرد نیست و تعدادی از متخصصین و علمای مذهبی ایران نیز با وی هم‌نظر بودند. (مطابق اصل ۱۱۵ قانون اساسی ایران، کاندیداهای ریاست جمهوری باید جزو «رجال» دینی و سیاسی باشند.) اما شورای نگهبان کاندیداتوری او را رد کرد . او در سال ۱۳۸۸ نیز اعلام کاندیداتوری کرد و گفت «مهمترین چالش پیش رو در قانون انتخابات بحث رجال است که متاسفانه با تفسیرهای ناصواب مانع از حضور زنان در عرصه‌های مدیریتی کلان کشور شده‌است به همین دلیل برای شکستن چنین تابویی در عرصه انتخابات حضور خواهم یافت . »

اعظم طالقانی در تابستان ۲۰۰۳ (۱۳۸۲) به دلیل مرگ زهرا کاظمی روزنامه نگار کانادایی-ایرانی در زندان، برای اعتراض به نبود امنیت جانی زندانیان در مقابل زندان اوین تحصن کرد . وی در جریان انتخابات ۱۳۸۸ به طرفداری از میرحسین موسوی پرداخت . وی از مخالفان سر سخت سیاست‌های محمود احمدی نژاد می باشد.

 

روایت اعظم طالقانی از همراهی پدر با امام


چگونی همراهی آیت الله سید محمود طالقانی با امام که او را ابوذر زمان نامید یک شاهد عینی می خواهد و چه کسی بهتر از اعظم طالقانی که از جمله نزدیکترین فرزندان آیت الله طالقانی به پدر است او که البته این روزها بشدت نگران انحراف انقلاب از مسیرش است میگوید بعد از انقلاب جریانی سعی کرد مشاورینی که از قبل از امام با ایشان همراه بودند را به انزوا ببرند.دبیرکل جامعه زنان انقلاب اسلامی همچنین از ملاقاتهای خود با امام روایت های جالبی دارد.
*خانم طالقانی شما قبل و بعد از انقلاب فعالیت هایی داشتنید که فعالیت های قبل از انقلاب شما منجر‌به زندانی شدنتان شد،اهداف  و آرما نهای شما چه بود که برا ی آنها مبارزه کردید؟ نقش و تاثیر پدرتان و همچنین امام خمینی درشگل گیری این اهداف تا چه حد بود؟
من قبل از اینکه به زندان بروم امام را دیده بودم و با ایشان آشنایی داشتم و با افرادی که به نجف می‌رفتند و با کسانی که از امام مطالبی را جمع آوری و منتشر می‌کردند در ارتباط بودم. همینطور در جریان وقایع  15 خرداد و یا زندانی و تبعید شدن امام بودم وهمینطور یپگیر وضعیت  کسانی که دادگاهی و محکوم و اعدام شدند.من  در خانواده ای بزرگ شدم که پدر و پدر‌بزرگمان روش ودیدگاه شان همیشه این بود که با کسانی که به ضرر توده مردم و به نفع مسائل دین کار نمی کنند مبارزه بکنند،و در این محیط بلاخره تحت تأثیر صحبت‌ها و سخن‌ها بودیم.
پس ازسخنرانی آقای خمینی در مدرسه فیضیه  به دنبال آن درگیری‌‌هایی از طرف رژیم شاه در قم رخ داد و اوضاع به گونه ای شد که  فضای قم را امنیتی کرد که اگر 3 نفر در یک جا با هم صحبت می‌کردند قطعاً یک نفر آنها مأمور بود. من در دوران 17 یا 18 سالگی از این مسائل آگاه بودم چون تقریباً از سن 16 و 17 سالگی معلمی را شروع کردم ، سال 54 که زندانی شدم  دیدم که دراتاق‌‌های بازجویی بعضی‌ها را می‌زنند و شکنجه می‌کنند تا به امام بد و بیراه بگوید و توهین کنند و اینها به جای اهانت‌ها صلوات می‌فرستادند و شکنجه را تحمل می‌کردند این نشان دهنده آن بود که توده مردم و در واقع توده مذهبی و معتقد جامعه ما به امام(ره)علاقه‌مند هستند و هر اعلامیه و سخنرانی که  می‌کردند ودر آن زمان از BBC پخش می شد گوش می‌کردند.
*شما اولین بار چه زمانی نام امام را شنیدید؟
من اولین بار درجریانات 15 خرداد و جریان  کاپیتولاسیون نام وصحبت‌های ایشان را شنیدم.
*یعنی 15 خرداد اولین بار بود که نام امام را می شنیدید؟
بله. قبل از آن من آشنایی نداشتم اما پدرم چرا، پدرم آشنایی کاملی داشتند و شاید در  دوران تبعید با هم آشنا شده بودند،البته آیت الله طالقانی بعد از 15 خرداد دستگیر شد.
*شما قبل از انقلاب ملاقاتی با حضرت امام داشتید؟
نه ، چون من اصلاً سنم اقتضا نمی‌کرد. چون وقتی امام(ره) را تبعید کردند  18 ساله بودم. پدرم با ایشان مباحثی داشتند.
*تبعید شدن آیت الله طالقانی به خاطر همراهی با حضرت امام تلقی می شود، آیا شما این قضیه را قبول دارید؟
در آن زمان افراد زیادی و در جاهای مختلفی با شاه مبارزاتی را  داشتند که مبارزات آنها به‌هر‌حال وجه مشترک داشت وهمه شاه را خائن می‌دانستند به‌خصوص که سرمایه ملی یعنی نفت را به خارج می‌داد که به ضرر ملت بود و منافع مردم را به خطر می‌انداخت.خ ببینید در همان زمان ،چریک‌های فدائیان خلق هم علیه شاه مبارزه می کردند که البته نوع مبارزات متفاوت بود و به قول مهندس بازرگان  که در دادگاه گفت مبارزات ما قانونمند است ولی اینها در آینده نزدیک زیر زمینی می شوند که همانطور هم شد. می‌خواهم بگویم این جریانات هم علیه شاه و رژیم شاه مبارزه می کردند که هر کدام دغدغه ای خاص داشتند اما همه یک منشاء مشترک داشت و آن مبارزه با شاه بوداما میان این جریان ها با جریان امام باید تفاوت قائل شد و آنها را یکی نداست
*چه چیزی را یکی ندانیم
مثلا مهندس بازرگان  که آدم بسیار متشخص و متشرع و متعلق به  جریان روشن‌فکر مذهبی بودند به دنبال برقراری حکومت اسلامی نبود.این جریان به دنبال این بود که  مردمان دین‌دار و ملی و متدین که دل‌سوزان واقعی مملکت هستند قدرت را در دست داشته باشند.، منتها امام(ره)حکومت اسلامی و مسئله ولایت فقیه را مطرح کرده بودند. من در صحبتی که با آیت‌الله منتظری داشتم ایشان می‌گفتند عده‌ای باید ملتی را اداره کننده و بهترین اداره‌کنندگان آنهایی هستند که معتقد و پایبند به دین هستند آنها کسانی می‌توانند باشند که از امام زمان یک نیابتی داشته باشند و انتخابی باشند. بسیاری از کسانی که به امام کمک می کردند و برای امام تبلیغات می کردند ممکن بود به مجاهدین خلق هم کمک کنند چون مبارزه آنها هم با شاه بود.،از آن طرف با امام رابطه داشتند و امام را به عنوان آیت‌الله خمینی عالم دینی مبارز حوزه که برای مبارزه‌اش فلسفه‌ای دارد قبول داشتند، ولی این جریان خودش در تقویت و تبلیغ و تفکر و خواستار امام خیلی مؤثر بود. اما یک چیزی که باید به آن دقت کنید تفکر امام در موضوع مبارزه با استعمار است، ب مهندس بازرگان و طالقانی و تمام این جریان روشن‌فکر مذهبی و ملی و روحانیون مبارز ضداستکبار بودند .
در آن جریان روشن‌فکر اسلامی طالقانی ضد‌استبداد و آقایان دیگر هم بودند نه اینکه نباشند  اما وجه مبارزاتی ایشان خیلی پر‌رنگ‌تر جلوه می‌کند در نوشته‌هایش ولی آن سه بخش دیگر را همه دارند. این تفکر با تفکر امام تقریباً یکی بود در این رابطه و در نتیجه هم‌سویی کاملی وجود داشت و به‌ هر‌ حال امام توده را خوب شناخته بود ، مردم شناسی در وجود ایشان بود. و این دو تشخیص داده بودند که مردم چی می‌خواهند. بنابراین خواسته‌های مردم را مطرح می‌کردند. در دنیای امروز هم شما در هر جا می روید عده‌ای را میبینید که ضد استعمارند شما به محض اینکه بیایید چند تا اعلامیه و بیانیه بدهید شعار بدهید و زندان بروید مردم دنیا طرفدارت می‌شوند. نمی‌خواهم گروه‌های که در دنیا هستند را بگویم. من خیلی دیدم در کشور‌های غربی حتی آمریکا و کانادا در کشور‌های غربی و آسیایی و آفریقایی هم کسانی که ضد استعمار هستند وجود دارند.
*همراهی آیت الله طالقانی با امام در بعد از انقلاب چگونه بود؟
امام قبل از اینکه وارد ایران شوند مشاورین مختلفی داشتند و امام حرف های  همه آنها را می شنید و به آنچه که بهترین بود عمل می کرد ،بلاخره همه باید مشورت بدهند و مشورت بگیرند چون اطلاع‌رسانی است  و همه باید به هم اطلاعات را برسانند تا خود آن کسی که تصمیم گیرنده است تصمیم بگیرد. وقتی امام وارد ایران شدند جریانی سعی کرد  مشاورین امام را که به مسائل جهانی و بین‌المللی تسلط داشتند و تجربه حکومت‌های گذشته را داشتند و بر تاریخ  و آنچه در این کشور گذشته مسلط بودند به انزوا برند.
*چه دلیلی  برای این ادعای خودتان دارید؟
همان جریانی که امام را قبول نداشتند قصد این کار را داشتند  این افراد هم سیاسی بودند و هم فلسفه را می‌دانستند و امام با  بحث‌های فلسفی  آنها مخالف بودند آنها نیز با نظارت فلسفی امام  مخالف بودند ولی به دلیل اینکه نان را به نرخ روز می خورند سکوت کردند و موضع گیری سیاسی نکرده و بعضی‌هاشان درآن زمان  خانه‌نشین شدند.
مشخصا از چه جریانی صحبت می‌کنید ؟ آیا منظورتان حجتیه است؟
منظورم تنها  تفکر حجتیه نیست، یک عده تفکر به اصطلاح گری داشتند و الان هم هستند، همینها تلاش کردند که در جاهای حساس این مملکت در نقاط مختلفی که لازم است نفوذ و قدرت داشته باشند، اما مواضع  سیاسی نشان نمی دادند ، ظاهراً تقابل نمی‌کردند آنهایی که تقابل می‌کردند برکنار شده و خانه‌نشین شدند، به آنها کار ندادند و کسان دیگری نیز بودندکه اصلاً نیامدند واصلاً مواضع خود را اعلام نکردند بلکه با امام  همراهی کردند و آرام آرام محیطی ایجاد کردند تاآنچه را که می خواستند پیاده کنند و در واقع مشاورین امام (ره)را نفی و حذف کردند  و تبدیل به جریان خشونت طلبی شدند ، البته شنیده‌ام مرحوم طالقانی در جریان کردستان و جریان گنبد  ساعت‌ها با امام صحبت داشتند و بحث و صحبت می‌کردند، و زوایای مختلف را با ایشان کاملاً می‌شکافتند.
سال 57 تا شهریور سال 58 پدرم  دلسوزانه با امام صحبت می‌کردند و نکات و جنبه‌های مثبت و منفی را باز می‌کردند،
اولین ملاقاتی که با امام داشتید کی بود؟
اولین ملاقاتی که با امام داشتیم سال 57 درقم بود. من 2 بار امام را در قم دیدم بعد از فوت پدر بیشتر دیدم و مجلس هم رفتم.
خدمت امام که می رفتیم صحبت‌ها و مسائل مفصلی مطرح می شد که بحث  شورا‌های اسلامی هم در یکی از این دیدارها مطرح شد.
شما مطرح کردید؟
امام سؤال کردند از مرحوم پدر که به نظر شما چکار کنیم این مشکلات حل شود. ایشان گفتند که مردم را در سرنوشت خودشان مشارکت دهید و دخالت دهید  وقتی مردم احساس مسئولیت کنند دیگر با بی تفاوتی و بی مسئولیت با مسائل برخورد نمی‌کنند چون مال خودشان تلقی می‌کنند و امام گفتند برو پیاده کن و پدر گفت من مریض هستم و نمی‌توانم به‌هرحال آن موقع که آیت الله طالقانی می خواستند از خدمت امام مرخص شوند و به  سمت منزل خودشان بروند امام گفتند برو و حتما این طرح را پیاده کنید که ایشان سکوت کرد و تا موقعی که زنده بود پیگیری می‌کرد
وقتی پدرم به رحمت خدا رفت و خانواده امام تشریف آوردند من و یکی از اقوام خدمت امام در قم رفتیم و آنجا ایشان برای ما صحبتی داشتند و مطالبی را مطرح کردند و راجع به پدر صحبت‌هایی کردند ،حاج احمد‌آقا نقل می‌کرد آن شبی که طالقانی از دنیا رفت ومن مطلع شدم رفتم به امام بگویم که طالقانی فوت کرده نمی‌توانستم و جرات نمی‌کردم به اتاق بروم، آنقدر پشت درب اتاق ایستادم تا امام برای نماز از خواب بلند شدند ، وقتی بلند شدند من در را باز کردم رفتم تو و به ایشان گفتم  .
من چند باری هم برای دیدن امام منزلشان رفتم و دیدمشان آنجا منزل یکی از اقوام مادر من بود که به امام داده بودند.ولی بعد از اینکه رفتند جماران چند بار ما خدمتشان رسیدیم هم دست‌جمعی و هم  تنها. دسته جمعی با نمایندگان مجلس رفتیم و هر وقت یا سفر  خارج می رفتیم و  گزارش می دادیم که در اجلاس‌ها چه خبر بود.
*شما فرمودید که بعد از فوت آیت‌الله طالقانی بیشتر امام را دیدید و ملاقاتهایی در ارتباط با مسائل زنان داشتید آن موقع فعالیت‌های  شروع شده بود در مورد مسائل زنان می‌خواستم ببینم آیا خاطره‌ای در این زمینه دارید ؟ نظر  امام در این موارد  چه بوده؟
یک موردی که من با ایشان صحبت کردم در مورد طلاق بود.  بحث طلاق و  افزایش آمار آن  مشکل‌ساز شده بود و باید قوانین و دستوراتی داده می شد برای اینکه اینطور راحت طلاق داده نشود و زندگی زن‌ها دچار خطر و مشکلات و  مسائل اقتصادی نشودوایشان بعد از ابراز نگرانی من   لبخند زد و به من  گفت اتفاقاً من در مسائل سفارش‌هایی را کردم.
*آخرین باری که امام را دیدید کی بود.
آخرین ملاقات ما فکر می‌کنم سال 59 بود ،من از یک  اجلاسی بر می گشتم و برا ی گزارش دادن خدمت امام رسیده بودم.
*پس 8 سال امام را ندیدید.                      
تنهایی نرفتم. آخرین بار که رفتم امام حال مساعدی نداشت و من خود امام را ندیدم تمام حرف هایم را روی یک نوار ضبط کردم و  به سید احمد آقا دادم که به امام بدهد.بعد از آن دسته‌جمعی با نمایندگان می‌رفتیم و شخصی نمی‌رفتم.
*سالگرد طالقانی که می‌شد نماینده ای  از ایشان پیش شما می‌آمد.
سالگرد پدر نه، نمایندگانی که می‌آمدند دست جمعی شرکت می‌کردند ولی خب همان سالی که پدرم فوت کردند خانواده امام آمدند منزل من البته فوت مادرم هم آمدند. اینها مهم نیست مهم آن جریاناتی که دست به کار شدند تا آنچه که هدف و به اصطلاح ایده شکل دادن و قوت دادن انقلاب بود به نفع خودشان تغییر دهند، این جریان بلاخره مدتی قدرت گرفت و یک کارهایی در این مملکت کرد در جاهای حساس ضرر های به دین و انقلاب زد و مردم را دین‌گریز کردند.
*امام در طول حیات‌شان متوجه این جریان شدند؟
آن فرمان 8 ماده‌ای برای چه بود؟ همین بود دیگر، آن فرمان 8 ماده‌ای را ایشان از روی همین اطلاعاتی که در مورد آن جریان ها به ایشان داده بودند فرمان 8 ماده ای را صادر کرد.
این فرمان 8 ماده‌ای بسیار عالی بود اگر اجرا می‌شد. منتهی با درایت افرادی مطلع، عاقل، حقوق‌دان، با سواد و کسانی که روش های برخورد با متهم را از نظر سیاسی و حقوقی بلد بودند نه هر کسی بنشیند و  برنامه‌ای بریزد.
*در بعد از انقلاب ما وارد فاز چریکی و شدیم وشرایط اضطرار  کشور‌ها پیش آمد و طبیعی است که هر حاکمیتی در این شرایط فضا رامی بندد در این شرایط سیستم اداره کشور ما چطور بود آیا امام فضا را به سمت مسدود شدن برد ویا نه چنین چیزی نشد و امام اعتقاد به آزادی بیان داشتند؟
من شنیدم که راجع به من به امام گفته بودند که اعظم طالقانی پشت تریبون صحبت‌هایی می‌کند و مطالبی را مطرح می‌کند امام در پاسخ آنها  گفته بود؛حرفش را می‌زند و یا در مورد داریوش فروهر امام او رامی‌شناخت ، فروهر در یک مقطعی در کردستان استان‌دار هم بود و امام نسبت به او محبت داشت و ما رفتارهای انسانی را از امام در برخورد با منتقدان خود دیده ایم .ایشان می گفتند کسی را که دستگیر می‌کنید حق ندارید یک سیلی به او بزنید. اگر متهم است می‌رود دادگاه محکوم می‌شود چرا کتک می‌زنید، نزنید.


برچسب‌ها: اعظم طالقاني, امام خميني, آیت الله سید محمود طالقانی, مهندس مهدي بازرگان
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

احترام سادات برومند یزدی معروف به احترام برومند (زاده ۱۳۲۶) مجری تلویزیون و بازیگر ایرانی است. او همسر داوود رشیدی، مادر لیلی رشیدی و خواهر مرضیه و راضیه برومند است.

احترام برومند مجری برنامهٔ کودک تلویزیون ایران پیش از پیروزی انقلاب بود. او از سال ۱۳۴۶ با برنامه کودک در تلویزیون فعالیت هنری خود را آغاز کرد و به مدت ۱۱ سال یعنی تا سال ۱۳۵۸ به این فعالیت ادامه داد.

پس از انقلاب چند نوار قصه برای بچه‌ها منتشر کرد و همچنین در فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا (۱۳۸۳) ساخته رسول صدرعاملی نقشی فرعی داشت. او پس از سال‌ها دوری از صحنه در نهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹ به عنوان مجری در جشن انجمن تئاتر کودک و نوجوان حضور یافت.


برچسب‌ها: احترام برومند, داوود رشيدي, ليلي رشيدي, مرضيه برومند, راضيه برومند
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 در دوره ناصرالدين شاه دو تا مليجك داشتيم كه پدر و پسر بودن و شهرت از آن مليجك دوم يعني پسر بوده و ... 

مليجك (عزيزالسلطان)
امين اقدس يكى از صيغه هاى گروسى كردى ناصرالدينشاه بود. بعداز چهارسال كه در حرم بود برادرش امين خاقان را از گروس خواست, او هم آمد. غلام بچه شد. يك روز يكى از غلام بچه ها چند گنجشك از يك لانه در مى آورد.امين خاقان نظاره گر بود. عصر كه شاه به حرم مى آيد, امين خاقان اسم گنجشك از خاطرش رفته بود, چون كه گروسى ها به گنجشك مليجك مى گويند, همچو به عرض مى رساند كه مليجك ها را فلانى از لانه اش درآورده. چون امين خاقان كلمه مليجك را به يك طرز خوش و يك لهجه اى مى گويد كه اسباب تفرج خاطر شاه مى شود, از همان تاريخ شاه هميشه به امين خاقان مليجك مى فرمايند. و اين لقب خانوادگى از براى ما شده, چنانچه من هم (غلامعلى عزيزالسلطان) به همين لقب مفتخر بودم (روزنامه خاطرات_ غلامعلى خان عزيزالسلطان مليجك)

بعداز چندسال غلام بچه بودن فراش خلوت شد.ماموريتش اين بود كه آفتابه به مبال به جهت بندگان همايونى مى گذاشت. به اين واسطه خود شاه و سايرين او را امين ظرطه ملقب كرده بودند. در سفر دوم ناصرادينشاه به اروپا از همراهان وى بود.. در بازگشت به ايران كار تفنگدارى شاه در شكارگاه به وى داده شد. بعدها به درجه اميرالامرايى (ارتشبدى) ارتقا مى يابد

مليجك دوم كه همان مليجك معروف است, (غلامعلى خان عزيزالسلطان متولد 1295 ه.ق) كه شاه عاشق او بود فرزند اوست كه بعدها مقيم دائمى دربار شد. اعتمادالسلطنه مى نويسد: تمام قد و قامتش زياده ازيك ذرع زيادتر نيست. صورت بسيار زشت و جبهه اى دارد بسيار سبزه, ابروى سياه از هم گشوده, دهان بى اندازه گشاد, كله از تناسب بزرگتر, چند سالك در صورت, دماغ چون برج, و كثافت لباس و بدن به حدى است كه غالبا از عفونت بخصوص در تابستان كسى نمى تواند ازنزديك او عبور كند.

مليجك كه كودكى زشت و كريه المنظر و زردرنگ بود, هيچكس بدو توجهى نداشت, يك گربه خط و خالى شبيه ببر داشت و اسم او ببرى خان بود و اغلب اوقات با اين گربه لاغر و لوس كه اطوارش بى شباهت به صاحبش نبود در دربار پيش عمه اش امين اقدس كه يكى از صيغه هاى معروف ناصرالدينشاه بود مى پلكيد.

روزى ناصرالدينشاه مريض شد و در خانه امين اقدس خوابيده بود, ببرك خان ضمن بازى با مليجك كه سه سالش بود وارد خوابگاه شاه شده و بدنبال وى مليجك هم وارد شد, شاه كه صداى پا و داد و فرياد مليجك را شنيد فرياد زد پدر سوخته كى هستى؟ آهاى امين اقدس بيا, آهاى امين اقدس بيا!. وقتى امين اقدس و فراشباشى مخصوص وارد اتاق شاه شدند, ديدند مليجك قباى شاه را گرفته و مى گفت: يالا پاشو بريم, زودباش داد نزن پاشو, چقدر تو تنبلى. وى بدون آنكه بداند طرف صحبتش شاه است, اين جملات را تكرار مى كرد. امين اقدس كه اين صحنه را ديد پيش خود گفت هم اكنون شاه ميرغضب خواهد خواست و كلك من و غلام و پدرش كنده مى شود. ولى چون زن زرنگ و با هوشى بود خطاب به شاه گفت قربان اين بچه برادرزاده من و سيد است, از سادات علوى است, دلش را بدست بياوريد و چند لحظه محض خاطر او از رختخواب بلند شويد, شايد خداوند او را مامور فرموده كه شما را حركت دهد و موجب شفاى عاجل گردد. شاه كه به شدت خرافى بوده و به سادات عقيده داشت, از جا بلند شد و مليجك هم بدون آنكه بفهمد چه مى كند همانطور گوشه قباى شاه را گرفت و او را با خنده از اتاق بيرون برد و هنوز به انتهاى راهرو نرسيده بودند كه ناگهان صداى مهيبى بلند شد و بدنبال آن گرد و خاك همه جا را گرفت, و همه وحشت زده از اتاقها بيرون آمدند. امين اقدس چند قدم به عقب برگشت تا ببيند چه خبر شده و ناگهان فرياد زد: قبله عالم سلامت باد, غلام سيد شما را از مرگ نجات داد زيرا سقف اتاق خواب فرو ريخت و اگر يك ثانيه ديرتر بيرون آمده بوديد امروز ملت ايران ماتم زده بود.

ناصرالدينشاه به عقب برگشت و سقف خراب شده اتاق را نگاه كرد و سپس در حالى كه صورت زردرنگ مليجك را مى بوسيد زير لب گفت: بله امين اقدس تو راست مى گفتى خداوند اين بچه را مامور حفظ جان من كرده است. فورا دستور بده يكصد گوسفند و پنجاه گاو فربانى كنند و بين فقرا تقسيم نمايند .

بارى, اينكه واقعا سقف اتاق بطور اتفاقى فرو ريخت , يا تمام اين ماجرا توسط امين اقدس برنامه ريزى شده بود تا در رفابت با صدها صيغه ديگر شاه خودرا عزيز شاه كند, رازى است كه آن مرحومه با خود به گور برد. بزودى در دربار شايع شد كه بدست برادرزاده امين اقدس معجزه اى صورت گرفته و شاه از مرگ حتمى رهايى يافت. اما اين آخرين معجزه نبود, چند ساعت بعد ببرى خان كه عليرغم نامش ماده بود, سه تا بچه زائيد, و براى رهايى ازدست مليجك جاى بچه ها را عوض مى كرد, از قضا در يك نوبت از اين جا عوض كردنها باز هم به خوابگاه تازه شاه بيمار رفته و دو سه بار دور رختخواب شاه گرداند, زيرا گيج شده بود كه از كدام طرف برود و بچه هايش را مخفى كند, امين اقدس كه جريان را به چشم مى ديد, فورا حيله ديگرى كرد و بالاى سر شاه آمد گفت: قربان, ملاحظه مى كنيد كه گربه مليجك بچه هاى خود را دور شاه مى گرداند مثل اينكه مى خواهد آنها را بلاگردان شاه كند. شاه خرافاتى گفت بله امين افدس, انشاالله كه همينطور است

از قضا هر سه بچه ببرى خان كه آنها را در تنور نيمه گرم جا داده بود(يا اينكه امين اقدس جا داده بود؟) فرداى آنروز مى ميرند, امين اقدس جسد آنها را جلوى شاه آورده و گفت فربان, بچه گربه ها تصدق شده اند و حتما امروز عرق صحت خواهيد كرد. خلاصه شاه كم كم تبش فروكش كرد و فرداى آنروز حالش خوب شد و داستان اين معجزات غوغايى كرد. و مليجك كه در ديدار اولى كه شاه اور را در كريدور ديده و عنتر خطاب كرده بود, لقب عزيز السلطان گرفت, و به مقام و رتبه اى رسيد كه صدراعظم و نايب السلطنه در نزد شاه آن مقام و مرتبت را نداشتند

به هر حال نه تنها مليجك شهرت و عزت يافت بلكه كار ببرى خان گربه وى هم به جاهاى عالى كشيد, بطورى كه تا آخر عمر يك گردنبند الماس گران به به گردنش آويخته و روزى يك بار او را در كالسكه مخصوص فرار داده و به گردش مى بردند, و اگر كسى نگاه چپ به اين گربه مى كرد سرو كارش با ميرغضب بود. در آن ايام دو موجود حق داشتند روى زانوى شاه بنشينند, يكى مليجك و ديگرى ببرى خان

علاقه و عشق ناصرالدينشاه به مليجك به حدى رسيد كه موقع بيدار شدن از خواب علاقه مند بود كه بصورت عزيزالسلطان چشم خود را باز كند, لذا چند حياط روبروى در اندرون شاه به جهت مليجك اختصاص داده شده بود كه نزديك باشد. دونفر پيشكار و تعدادى خدمه و نوكر براى او تعيين كرد. مليجك به روايت تمام كسانيكه او را ديده و وى را مى شناختند آدمى رذل و بداخلاق و بى عفت و متجاوز و رشوه خوار...بود. نوكرهاى وى براى خوشامد او هركس سواره يا پياده كه ازمقابل در اندرون مى گذشت بقدرى گلوله برف برسر و روى او مى زدند كه از پا در مى آمد. چندين بار به امر شاه براى او معلم استخدام كردند تا درس بخواند, آنقدر معلم ها را اذيت مى كرد كه هيچكدامشان دوام نمىآورند, يك روز نوكرها براى خنده مليجك به سر يكى از معلمين ريخته و زيرشلوارى اش را در مقابل جمع از پايش درآوردند و او را مجبور كردند كه لخت برقصد.آنچه شاه داشت براى او هم تهيه ديده بودند. مثلا يك دسته موزيك به اسم مليجك بود و كليه آلات نفره بود و ملكه انگلستان براى شاه هديه فرستاده بود. سى نفر فراش (گارد) فرمزپوش مثل فراشهاىشاه داشت ولى برخلاف فراشهاى سلطنتى سن آنها از 25 تجاوز نمى كرد. در حياط دوم خانه او باغ وحش كوچكى ترتيب داده كه تعدادى خرس و ميمون و گربه وحشى و پلنگ در آن نگاه داشته بودند. كنيز خوشگلى برايش استخدام كردند گلچهره نام كه سوار يابوى كوچك مليجك شده براى او تصنيف مى خواند و در هرساعت شبانه روز كه گلچهره تصميم به خواندن و حركت در اندرون و داد و فرياد مى گرفت, هيچ كس جرات اعتراض نداشت. در سلام عيد نوروز حتى اتابك اعظم على اصغرخان امين السلطان وقتى كه از نزد شاه بيرون مى آمدند, به ديدن مليجك مى رفتند و به او تبريك عرض مى كردند. در سن هفت سالگى نه تنها لله خود بلكه پدر خود , مليجك اول, را با چوب مى زد.

به سن بلوغ كه رسيد به رشوه گيرى از زنان حرمسرا ناصرالدينشاه مى پرداخت. وى حتى تعيين مى كرد كدام يك از زنان حرمسرا بايد شب پيش شاه بخوابند. نظر به رقابتى كه بين زنان حرمسرا بود بعضى از آنها مبلغى پول طلا براى مليجك مى فرستادند كه بجاى خانمى كه نوبتش بود و بايستى به خوابگاه شاه برود, مليجك به معتمدالحرم بگويد خانمى را كه پول داده به خوابگاه ببرد.

به گفته بسيارى از همدوره هاى مليجك كه خاطرات نوشته اند وى با تعدادى از زنان حرمسرا رابطه داشت. روزى آغا صالح خان خواجه باشى كه شخص فوق العاده مقدسى بود در حرمسرا خانمى را با مليجك همبستر ديد و شروع به هتاكى و فحاشى كرد و سيلى هم به او زد, خبر اين مشاجره به گوش شاه رسيد و امر كرد ميرغضب حاضر شود و آغاصالح را طناب بياندازد , اما آغا صالح فرار كرد و در طويله اى مخفى شد تا با وساطت ديگر خواجه ها شاه وى را بخشيد.

علاقه ناصرالدينشاه به مليجك به حدى بود كه دختر خود اخترالدوله را از كودكى به نام او نامزد مى كند و وقتى كه مليجك شانزده سال و اخترالدوله ده سالش مى شود در عمارت كنونى بهارستان عروسى برگزار مى شود , به وى اجازه هر كارى را ميداد. روزى وقتى شاه مى خواهد روى صندلى بنشيند مليجك صندلى را عقب مىكشد و شاه به زمين مى غلتد, شاه از جاى برخاسته گلايه مى كند كه انگشتمان در ر فت. مليجك مى گويد در رفت كه در رفت!! شاه شخصا روزى چهار بار از او عيادت مى كرد, حتى به او سفارش مىكند كه از دست زنها چيزى نخورد مبادا مسمومش كنند. در سفر سوم به اروپا شاه كه نميتواند دورى مليجك را تحمل كند وى را كه ده سال داشت همراه مى برد, و در جشن با شكوهى كه از طرف دربار انگليس به افتخار شاه داده مى شود, اين طفل كه به منصب اميرتومانى(سرلشگر) و حمايل مخصوص مفتخر مى شود, با لباس ژنرالى حضور مى يابد.

اعتمادالسلطنه از قول صديق السلطنه مى گويد امروز در شكارگاه كه مليجك و اتباعش بودند, شعبان نام, پسر شانزده ساله كه تفنگدار ايشان است, تفنگ از او خواسته بود, قدرى دير داده بود. مليجك با قمه خواسته بود به پهلوى او فرو كند, پسره دست خود را حمايل نموده تمام ساعد او از وريد و شريان دريده است.

وى مرتكب پنج فقره قتل شده بود. اعتمادالسلطنه مى نويسد كه مليجك نوكران خود را به تير تفنگ مى كشت و بعد شايع مى كردند كه آنها از مليجك فحش شنيده و خودكشى كرده اند.

بعداز قتل ناصرالدينشاه توسط ميرزا رضا كرمانى لقب عزيزالسلطان كه مليجك داشت ديگر معناى خود را ازدست داده و دربار بيكار و لقب ساز به او لقب سردار محترم را داد. از آنجايى كه مليجك هميشه مفت خورى كرده و هيچ كارى بلد نبود, شروع كرد به فروش املاك و مستغلاتى را كه جمع آورى كرده بود. و عمارت بهارستان با پيروزى مشروطه خواهان به مجلس تبديل مى شود. كار او با زنش اخترالدوله به اختلاف و جدايى مى كشد, مليجك بعدا با دختر كامران ميرزا نايب السلطنه ازدواج مى كند.

نام اصلی وی غلام‌علی بود و معروف به ملیجک و ملقب به عزیز السلطان و بعدها هم ملقب به سردار محترم شد. ولی در کودکی دارای منصب امیر تومانی بود و همچنین مفتخر به دریافت شمشیر مرصع شد.

ملیجک، برادرزاده امین اقدس گروسی یکی از زنان سوگلی و از امینان دربار ناصرالدین شاه بود و راه ورود وی به دربار همین خویشاوندی با امین اقدس بوده است.

زندگی‌نامه

تولد وی در بیست و یکم ماه رمضان سال ۱۲۵۷ خورشیدی در محله عباس‌آباد تهران بوده و فرزند میرزا محمد خان ملقب به امین خاقان و همچنین معروف به ملیجک اول است . میرزا محمد خان را ملیجک اول و غلامعلی خان را ملیجک دوم می‌گویند .

وجه تسمیه ملیجک را اینطور توجیه می‌کنند : روزی این کودک یا همان برادرزاده امین اقدس که تازه هم زبان باز کرده بود در حضور شاه با دیدن گنجشکی، به آن اشاره می‌کند و با زبان کودکی و لهجه گروسی می‌گوید : ( میلچک، میلچک ) و این شیرین زبانی بسیار به دل ناصرالدین شاه می نشیند و این لغت را برای وی لقب قرار می‌دهد و به او ملیچک می‌گوید . ملیجک یا ملیچک تبدیل و تحریف همان میلچک است . به هر حال با خوش آمد شاه، و با وقوع اتفاق دیگری وی کاملاً مقرب درگاه شاه می‌شود و ماجرا از این قرار بوده که ناصرالدین شاه معمولاً در یکی از اتاقهای کاخ زیر یک چلچراغ و روی زمین می خوابید . یکبار رختخواب شاه را پهن می‌کنند و ملیجک کوچک هم آنجا بوده . این کودک با اشاره و زبان کودکی از شاه می خواهد که رختخوابش را جابجا کند و جای دیگری بیندازد و شاه نیز به این خواسته کودک مورد علاقه اش عمل می‌کند . پس از گذشت مدتی آن چلچراغ ناگهان به زمین افتاد و از بین رفت . شاه این اتفاق را به فال نیک گرفت و کودک را فرشته نجات خود می‌دانست و از این پس بود که روز به روز، شدت علاقه شاه به کودک زیادتر می‌شد، به طوری که این کودک زشت و لاغر و لجوج را بیشتر از فرزندان خود دوست می‌داشت و پس از آن هیچکس با هیچ خدمتی نتوانست به اندازه او محرم و مقرب درگاه شاه شود .

ملیجک خاطرات زندگی خویش را به خواهش احتشام السلطنه به نگارش درآورد و از سال ۱۳۱۹ قمری تا سال ۱۳۳۶ قمری مشغول به این کار بود . به عبارت دیگر وی ۶ سال بعد از ترور ولی نعمت خود، نوشتن خاطرات را آغاز کرد و زمانی قلمش را زمین گذاشت که شاه بر تخت نشسته احمد شاه قاجار بود.

از سال ۱۳۰۹ هجری قمری، عمارت ملیجک در اختیار ملیجک قرار می‌گیرد و از سال ۱۳۱۲ هجری قمری، یعنی سال ازدواج با اخترالدوله، دختر ناصرالدین شاه وی در این مکان بوده است . پس از ترور ناصرالدین شاه، اخترالدوله از وی طلاق می‌گیرد . ملیجک هم دختر کامران میرزا یعنی نوه ناصرالدین شاه را به همسری بر می‌گزیند . آنچه مسلم است، این است که ملیجک تا سال ۱۳۲۸ هجری قمری در این مکان زندگی می‌کرده است . بین سالهای ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۹ هجری قمری، ملیجک ملک را تخلیه کرده و به طور موقت در اختیار فردی به نام دکتر کردستانی قرار می‌دهد .

از سالهای پایان زندگی وی یعنی فاصله پایان نوشتن خاطرات تا مرگ وی اطلاع موثقی در دست نیست، مگر حکم بازنشستگی وی به عنوان پیشخدمت مخصوص ولیعهد ( محمد حسن میرزا قاجار ) که نشان می‌دهد ماهانه یک هزار ریال برایش مقرر شده بود . می‌گویند این حکم بر اثر اقدامات مستوفی الممالک با نظر رضاشاه صادر شد .

وی سالهای پایانی عمر در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان لختی ( سعدی ) تهران و در نهایت گمنامی زندگی می‌کرد . ملیجک در سن ۶۳ سالگی و در یکی از شبهای سرد زمستان ۱۳۱۹ خورشیدی موقعی که شب هنگام به خانه باز می گشت در بین راه ناگهان پایش درون تلی از کاهگل که وسط کوچه ساخته و رها کرده بودند فرو رفت و به علت ضعف و سکته قلبی در همانجا درگذشت، جنازه وی در مقبره خانوادگی مستوفی در ده ونک به خاک سپرده شد . این مقبره هم اکنون در وسط عرصه دانشگاه الزهرای تهران قرار گرفته است . از وی مجموعه خاطراتی برجای ماند که به کوشش محسن میرزایی منتشر شده است.


برچسب‌ها: مليجك, رضاخان, ناصرالدين شاه, انیس الدوله, احمدشاه قاجار
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

مهرك گلستان و مادرش هنگامه گلستان

مهرک گلستان با نام مستعار ریویل (به انگلیسی: Reveal) خواننده رپ ایرانی تبار انگلیسی است. وی فرزند کاوه گلستان عکاس، خبرنگار و هنرمند ایرانی است.او همکاری های زیادی با خوانندگان رپ فارسی دارد.او در سال ۲۰۱۱ شعری در مورد شورش های انگلستان خواند.

فعالیت در هیپ هاپ

ریویل از دوران نوجوانی در مسابقات بتل رپ انگلیس شروع به فعالیت کرد و چندین بار مقام آورد. شروع کارش با رپخوان های ایرانی با آهنگ "تیریپ ما" بهمراه هیچکس بود که سال ۸۳ منتشر شد. همچنین او یکی از اعضای گروه رپ "پویزنس پوئتس" (Poisonous Poets) بود. جدا از کارهای شخصی اش با گروه پویزنس پوئتس چندین آهنگ با رپخوان های فارسی مثل هیچکس ، عرفان ، قاف ، ۷خط و... در کارنامه کاری اش دارد.

آلبوم شناسی

۲۰۱۲: Seven Shades (ای پی)

يك مصاحبه با مهرك درباره پدر قبل از اينكه مهرك معروف بشود :

مهرك گلستان تنها فرزند كاوه است كه در انگلستان زندگي مي كند. او را در خانه مادر بزرگش در منطقه دروس تهران ديدار و با او گفتگوي كوتاهي كردم كه بخشي از آن را در زير مي خوانيد. مهرك علي رغم سن نسبتاً كم و شايد دوري از روحيه ايراني به دليل زندگي در انگلستان، هم خوب تحليل مي كند آنگونه كه نمي توانيد بگويئد او از روحيات و روابط افراد ايراني بي اطلاع است و هم خوب فارسي حرف مي زند. خودتان بخوانيد.

- مهرك جان كمي از خودت بگو؟

من از 3-4 سالگي به طور مرتب از انگلستان به ايران رفت و آمد داشته ام ولي تحصيل ام تماماً در انگلستان بوده است و بيشتر در تابستان به ايران مي آمدم. قصد دارم بروم دانشگاه ورشته روانشناسي و جامعه اجتماعي بخوانم در ايران شهر تهران را بيشتر دوست دارم و اكثراً در تهران هستم.

- هيچ وقت فكر مي كردي اينجوري بياي ايران؟

آره! هميشه مي دونستم اين اتفاق يه موقعي خواهد افتاد. پدر من از وقتيكه من سن كمي داشتم توي هزار جورمكافات افتاده بود. بخاطر فيلم هايي كه درست مي كرد وعكسهايي كه مي گرفت.وقتي از جبهه بر مي گشت هميشه به من مي گفت اين دفعه از بيخ گوشم گذشت ولي اين قدر رفت و برگشت كه من فكر مي كردم هميشه بر مي گردد. اصلاً انتظار نداشتم اين اتفاق بيفتاد.

- چقدر با كارهاي كاوه مرتبط بودي؟

من خودم توي كار عكاسي اصلاً نيستم اين براي من خيلي عجيب است چون هم پدرم و هم مادرم توي كار عكاسي و فيلمبرداري هستند. هيچ كار تكنيكي بلد نيستم و فقط هميشه تصويرها رو مي ديدم.

- تا به حال عكاسي نكرده اي؟

نه! هيچوقت. هميشه مي دونستم پدرم در حال انجام دادن يه كار مهمي است ولي هيچوقت خيلي دقيق نشده بودم ولي اين چند سال اخير فهميده بودم چه كاري انجام مي دهد و بيشتر كارها شو دنبال مي كردم.

- آخرين باري كه يه با كاوه صحبت كردي كي بود و چي گفت؟

آخرين باري كه ديدمش آمده بود انگليس. از طرف بي بي سي براي آموزشهاي جنگ شيميايي آمده بود. و اين 3 ماه قبل از اين اتفاق بود. آخرين باري كه با او صحبت كردم تقريباً يك هفته قبل از اين اتفاق من صبح زود تلفن زنگ زد، من نيمه خواب بودم شنيدم كه مامان در حال حرف زدن با باباست. بعد تا وقتي كه من بلند شدم حرفشون تمام شده بود. من به بابا زنگ زدم ولي مثل اينكه وسط كار بود كه زنگ زدم به من گفت: الان وقت ندارم حرف بزنم بعدا ‌زنگ بزن ! و بعد تلفن را قطع كرد. 2 دقيقه بعدش زنگ زد از من معذرت خواهي كرد و گفت: ببخشيد در حال فيلمبرداري كردن بودم.

- خيلي ها قبول دارندكه كاوه بهترين عكاسي خبري ايران بود توهم قبول داري؟

پدرم من نه با كسي مسابقه اي داشت و هم از اينكه استاد بود و درس مي داد از يك لحاظ خوشحال بود چون همه عكاسها را تشويق مي كند و آموزش مي دهد و از يك لحاظ هم ناراحت بود چون كاوه كاملاً آدم ميني ماليستي بود و از قيافه گرفتن خيلي بدش مي آمد. از اينكه بگويد من استادم و اينها شاگردهاي من هستند خيلي دوري مي كرد. بيشتر شاگردهاش مثل دوستانش بودند. و هميشه از اينكه كسي او را بشناسد بدش مي آمد. و اين حس او خيلي واقعي بود. يك دفعه رفته بوديم به ده كوچكي، كه كاوه عكسي را از آن ده در يك جايي چاپ كرده بود و باعث شد بود جاده هاي آنجا درست بشود، يه دفعه همه او را شناختند واز اين خيلي ناراحت شد. اگر دست خودش بود اسمش را روي هيچ چيز نمي گذاشت.
پدرمن زياد كار مي كرد. بعضي ها مثلاً يك سري عكس مي گيرند و همه چيزشان مي شود همان عكسها ولي پدرم همينطوري عكس مي گرفت و هيچوقت از تب و تاب نمي ايستاد و همينطور كار مي كرد. مثلاً بعد از عكس رفت سراغ فيلم ساختن. اصلاً نمي ايستاد كه نتيجه چيزي را ببينيد فقط كار مي كرد و بقيه مسائل را مي سپرد به دست كسي ديگري، مثلاً مادرم. حتي تا يك روز قبل از مرگش هم همينطور بود. با خودش يه لب تاپ برده بود و يه دوربين ديجيتال، توي حافظش هنوز هم هست كه از آسمون عكس مي گرفته و مونتاژ كاميپوتري ميكرده. در همه زمانها اينطور بود.

- تو چه طور؟ تودر گيرعكاسي كاوه بودي ياعكسهاي او؟

جوري كه پدرم عكس مي گرفت، يك بالانس خاص داشت بين عكسها و بين موضوع. يه پوستري توي اتاقش هست كه عكس يه دوربين و كنارش نوشته «يكي از اينها بدون اينكار نمي كند» كنار اين جمله عكس يك مغز است. فلسفه او همين بود. نصفش عكس گرفتن بود و نصفش موضوع بود. اگر تاريخ كارهاي كاوه را دنبال كني مي بيني كه از هيچ موضوع بدون معني عكس نمي گرفت همه عكسهايش يه معني و موضع خاصي دارند. اصلاً‌ از اينكه كسي بي معني عكاسي كند خوشش نمي آمد.

- رفتن كاوه چقدر شبيه آن چيزي بودكه تو فكر مي كردي؟

آدم هيچوقت اينطوري فكر نمي كند. هميشه ته دل آدم يه اميدي هست. پدرم يه جايزه رابرت كاپا برده بود و جزء‌ افتخاراتش محسوب مي كرد. رابرت كاپا هم همنطوري مرده بود، توي جنگ، رفت روي مين، مثل كاوه .هيچكس نمي خواهد بميرد. گاهي وقتها شنيده ام مي گن كاوه آنجوري كه خودش دلش مي خواست رفت. خودش كه نمي خواست بميرد. خودش مي خواست يه 10 سال 20 سال ديگه بمونه برگرده بياد پيش مامانم، ديگه به جايي رسيد بود مي گفت كه خسته ام از اين كار، يه 1 سال ديگه اين كار را مي كنم، ميريم توي كوه، توي افجه خونه مي گيرم من كتاب راجع به زندگيم مي نويسم و … . اما اگه مي دونست قرار بود كه بره من فكر كنم كه همينطوري كه رفت رو بيشتر دوست داشت خودش با همينطور خوش حال مي شد. من نمي تونستم ببينم كه پدرم فلج برگرده و بعد يواش يواش بره. همينطوري كه رفت بهترين بود.

- چقدر به مرگ فكر مي كني؟

الان خيلي راجع به مرگ فكر مي كنم.

- چرا چون اين اتفاق افتاد؟

آدم مي تونه براي همه زندگيش يه گربه خونگي باشه كه همين مي ره اينور و آنور و هيچكس هم با او كاري نداره و وقتي مي ره هيچكس يادش نيست يا مي تونه 1 ساعتش رو مثل يه ببر زندگي كنه، همه چيز رو بريزه به هم و از خودش رد پا باقي بگذاره. زندگي يك چيزي كه اصلاً كنترلي روش نيست و اصلاً نمي توني بدوني كه كي قرار بري.

مهرك به موسيقي پاپ و رپ بيشتر از همه علاقه دارد. از بين عكسهاي پدرش، عكسهاي جنگ ايران را بيشتر دوست دارد و درعكاسي، عكاسي خبري را به دليل جدي بودنش و خطرات سخت تر بيشتر مي پسندد. او از عكاساني كه خودسوژه مي سازند و فكر دارند را از عكاساني كه منتقل كننده يك خبر يا يك صحنه هستند، بيشتر مي پسندد و فكر ميكند كاوه در تمام طول عمر با او خواهد بود. حضور كاوه را وقتي كه از خبر مرگ او باخبر شد بيشتر از همه وقت پيش خود احساس مي كرده و هميشه او را به عنوان يك انسان درستكار و مصمم در ذهن خود دارد. و كاوه واقعاً اينچنين بود همگان قبول دارند.


برچسب‌ها: کاوه گلستان, ابراهيم گلستان, ليلي گلستان, مهرك گلستان, ماني حقيقي
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

مانی حقیقی (۱۳۴۸، تهران) کارگردان، نویسنده و بازیگر سینمای ایران است. هم چنین او نوه ابراهیم گلستان، کارگردان، نویسنده و مترجم برجستهٔ ایرانی است. مادر او لیلی گلستان هم از مترجمان سرشناس و پدر او نعمت حقیقی فیلم‌بردار پرآوازهٔ ایرانی است. پدر و مادر او از هم جدا شده‌اند. یک خواهر به نام صنم، و یک برادر به نام محمود دارد. وی فارغ التحصیل کارشناسی فلسفه از دانشگاه مک‌گیل در سال ۱۹۹۱، کارشناسی ارشد فلسفه از دانشگاه گولف در سال ۱۹۹۷ و کارشناسی ارشد مطالعات فرهنگی از دانشگاه ترنت در سال ۲۰۰۰ است. او نویسنده و کارگردان فیلم‌های کنعان، آبادان ، کارگران مشغول کارند و "پذیرایی ساده" است. وی هم‌چنین از نویسندگان فیلم چهارشنبه‌سوری، ساختهٔ اصغر فرهادی بوده و در فیلم دیگر او دربارهٔ الی نیز به ایفای نقش پرداخته است. در فیلم "آسمان محبوب" داریوش مهرجویی و "ورود آقایان ممنوع" ساخته رامبد جوان نیز ایفای نقش کرده است.

فیلم‌شناسی

  • (۱۳۸۱) آبادان، نویسنده و کارگردان
  • (۱۳۸۴) چهارشنبه سوری، نویسنده
  • (۱۳۸۴) کارگران مشغول کارند، نویسنده و کارگردان
  • (۱۳۸۶) کنعان، نویسنده و کارگردان
  • (۱۳۸۶) هامون‌بازها (مستند)، کارگردان
  • (۱۳۸۷) درباره الی...، بازیگر
  • (۱۳۸۸) پنجاه کیلو آلبالو، نویسنده و کارگردان
  • (۱۳۸۹) ورود آقایان ممنوع ، بازیگر
  • (۱۳۹۰)پذیرایی ساده، بازیگر،نویسنده و کارگردان

جوایز

  • بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر: سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه بخش سینمای بین‌الملل برای فیلم "کارگران مشغول کارند"
  • بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر: دیپلم افتخار فیلم محبوب تماشاگران در بخش سینمای بین‌الملل برای فیلم "کنعان"
  • جشنواره فیلم‌های آسیایی : جایزه فیلم آسیایی برای فیلم "کارگران مشغول کارند"
  • جشنواره برلیناله: جایزه The Network for the Promotion of Asian Cinema (NETPAC) PRIZE

برچسب‌ها: کاوه گلستان, ابراهيم گلستان, ليلي گلستان, نعمت حقيقي, ماني حقيقي
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

فخري گلستان : مريم فخر اعظم تقوي شيرازي (فخري گلستان ) تولد ۱۳۰۴ وفات ۱۶ تير ماه ۱۳۹۱ در ۸۷ سالگي .

همسر و دختر عموي ابراهيم گلستان ، مادر مرحوم كاوه گلستان ( عكاس خبري ) و ليلي گلستان ( نويسنده ، مترجم ، گالري دار ، طراح لباس و ... ) مادربزرگ ماني حقيقي ( كارگردان و بازيگر ) و مهرك گلستان ( خواننده رپ )

وي بعنوان يك فعال اجتماعي سالها درباره كودكان خياباني كار ميكرد و در يك مركز بچه هاي معتاد خياباني را نگهداري ميكرد .

بعدها بصورت خودآموخته به هنر سفالگري روي آورد و نمايشگاههاي متعددي را اجرا كرد و در دوسالانه هنر سفالگري از او تقدير به عمل آمد .

وي بصورت خودخواسته سالهاي طولاني بود كه در ايران كنار فرزندانش ميزيست و ابراهيم گلستان همسر و پسرعمويش در انگلستان است .


برچسب‌ها: فخري گلستان, کاوه گلستان, ابراهيم گلستان, ليلي گلستان, ماني حقيقي
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
   

سید ابراهیم گلستان (تقوی شیرازی) (متولد ۲۶مهر ۱۳۰۱ در شیراز)، کارگردان، داستان نویس، مترجم، روزنامه نگار و عکاس ایرانی است. فارغ‌التحصیل دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران است. او اولین کارگردان ایرانی‌ست که برنده یک جایزه بین‌المللی شده‌است. وی از متفکران هنرمند پیشرو ایران به حساب می‌آید و بسیاری از اتفاقات هنری پس از او وامدار او هستند. ابراهیم گلستان در سال ۱۳۴۰ برای فیلم یک آتش موفق به دریافت مدال برنز از جشنواره ونیز شد.

آثار مکتوب وی از سبکی خاص برخوردار است و بسیاری سبک نویسندگی وی را تأثیر پذیرفته از داستان‌های کوتاه ارنست همینگوی می‌دانند گرچه او تاثیرپذیری از هیچ نویسنده‌ای را نمی‌پذیرد. همچنین وی از زمرهٔ نخستین نویسندگان معاصر ایرانی معرفی می‌شود که برای زبان داستانی و استفاده از نثر آهنگین در قالب‌های داستانی نوین، اهمیت قائل شد و به آن پرداخت. از این جهت نقش او در سیر پیشرفت داستان معاصر فارسی قابل توجه‌است. از دیگر ویژگی‌های داستان نویسی ابراهیم گلستان، خلق مجموعه داستان‌های به هم مرتبط است که در ایران این نوع داستان نویسی با گلستان آغاز می‌شود، در حالی  ...

 

 


برچسب‌ها: کاوه گلستان, ابراهيم گلستان, ليلي گلستان, مهرك گلستان, ماني حقيقي

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 


ليلي در ۵ سالگي

لیلی گلستان (تقوی شیرازی) (زادهٔ ۲۳ تیر ۱۳۲۳) مترجم و نگارخانه‌دار ایرانی، دختر ابراهیم گلستان و فخری گلستان و خواهر کاوه گلستان است. با نعمت حقیقی ازدواج کرد و پس از ۶ سال از او جدا شد. حاصل آن ازدواج سه فرزند است: مانی، صنم، محمود. او عضو کانون نویسندگان ایران است .

زندگی

لیلی گلستان(تقوی شیرازی) در ۲۳ تیر ۱۳۲۳ در تهران به‌دنیا آمد. پدرش ابراهیم گلستان در آن زمان کارمند شرکت نفت بود و مادرش معلم و هر دو عضو حزب توده ایران بودند.

لیلی گلستان به همراه مادر، برادر و پدرش
 

کودکی و نوجوانی

پدر لیلی به محافل روشن‌فکری ایران رفت‌وآمد داشت و یکی از جاهایی که معمولاً می‌رفت کافه نادری بود. کافه نادری در آن زمان پاتوق شاعران، نویسندگان و روشنفکران بود. گاهی لیلی را نیز با خود به این کافه می‌برد که در همان جا وقتی حدود چهار ساله بود چند بار صادق هدایت را می‌بیند که در یکی از این ملاقات‌ها صادق هدایت پرتره‌ای از او می‌کشد.

با منتقل شدن پدر به آبادان لیلی دوران خردسالی خود را در آن شهر گذراند و در همین شهر به مدرسه رفت و در همان‌جا بود که برادرش کاوه به دنیا آمد. در همان سال‌های نخست تحصیل ابتدایی به تهران بازگشتند. پدرش در اطراف روستایی به نام دروس (هم اکنون محله‌ایست در شمیرانات). خانه‌ای می‌سازد و خانواده به آنجا می‌روند. گلستان خود در بارهٔ این خانه می‌نویسد:"بعدها آن خانه تبدیل شد به مرکز فرهنگی هنری تهران. همه نقاش‌ها و نویسنده‌ها و شعرا جمعه‌ها خانهٔ ما بودند. آل‌احمد، چوبک، پرویز داریوش، اخوان ثالث، بعدها یدالله رویایی، فرخ غفاری، جلال مقدم، سیمین دانشور و گاهی جوان‌ترها مثل بیضایی، سپانلو یا احمدرضا احمدی. من هم تماشگر یک تئاتر بزرگ بودم.

فرانسه

لیلی گلستان و آندره تارکوفسکی در فستیوال ونیز

تا کلاس نهم دبیرستان در تهران تحصیل کرد و سپس راهی فرانسه شد تا در مدرسهٔ شبانه‌روزی توسط راهبه‌های دومینیکن اداره می‌شد تحصیل کند. بعد از یک سال تحصیل در این مدرسه به پاریس رفت و سه سال هم در پاریس درس خواند. لیلی در خاطراتش در این مورد می‌نویسد: «یک بار پدرم برای کار استودیویش به پاریس آمد و یک روز به من گفت که امروز با چند فرانسوی قرار ناهار دارد و مرا با خودش برد. من هیجده، نوزده سال داشتم. وقتی به رستوران رفتیم. پدرم آن دو فرانسوی را به من و من را به آن دو معرفی کرد: دخترم لیلی. مسیو ژان لوک گودار، مسیو فرانسوا تروفو! من بهت‌زده و حیرت‌زده زبانم بند آمده بود.» در سال‌های اقامت در پاریس به جشنوارهٔ ونیز رفت و با دنیای سینما آشنایی نزدیک‌تری پیدا کرد.

بازگشت به ایران

در بازگشت به ایران به عنوان طراح پارچه در کارخانجات پارچه‌بافی مقدم استخدام شد. پس از بیرون آمدن از آن‌جا در ۱۳۴۵ به سازمان تازه تأسیس تلویزیون ملی ایران رفت و به عنوان طراح لباس استخدام شد. پس از مدت کوتاهی به مدیریت برنامهٔ کودکان و نوجوانان برگزیده شد. با نعمت حقیقی که فیلم‌بردار تلویزیون بود آشنا شد و در تیرماه ۱۳۴۷ با او ازدواج کرد. پس از یازده ماه نخستین فرزندشان، مانی، به دنیا آمد و سه سال بعد دوقلوهای‌شان صنم و محمود به دنیا آمدند. زندگی مشترک با نعمت حقیقی ۶ سال به طول کشید. پس از جدایی فرزندان پیش مادرشان ماندند. تلویزیون را نیز پس از هفت سال فعالیت ترک کرد و به نوشتن در روزنامه‌ها و مجلات و ترجمه روی آورد. با ترجمهٔ زندگی، جنگ و دیگر هیچ، اثر اوریانا فالاچی، به‌عنوان مترجم به مطرح شد. به مدیریت خانهٔ صادق هدایت برگزیده شد که در سال ۱۳۵۶ استعفا داد. در ۱۳۶۰ کتاب‌فروشی گلستان را دایر کرد و در ۱۳۶۸ کتاب‌فروشی را به نگارخانه هنرهای تجسمی با نام نگارخانه گلستان تبدیل کرد، که هنوز دایر است و جزو نگارخانه‌های سرشناس ایران محسوب می‌شود.

پس از مرگ برادرش کاوه گلستان در عراق، لیلی به همراه تنی چند از دوستان کاوه بنیاد کاوه گلستان را تأسیس کرد و جایزهٔ کاوه گلستان به دبیری او هر سال به عکس‌های خبری برگزیده شده توسط هیئت داوران بنیاد اهدا می‌شود.

کتاب‌فروشی

لیلی گلستان در ۱۳۶۰ در گاراژ خانه‌اش کتاب‌فروشی دایر کرد. این کتاب‌فروشی به‌زودی معروف شد و نویسندگان و شعرایی نظیر احمد شاملو، محمد زهری، احمد محمود، علی اکبر سعیدی سیرجانی، عبدالحسین نوایی و بسیاری دیگر مرتب به آن‌جا می‌رفتند.پس از مدتی کتاب‌فروشی را به نگارخانه هنرهای تجسمی با نام نگارخانه گلستان تبدیل کرد.

نگارخانه گلستان

در نیمهٔ دوم ۱۳۶۷ نگارخانه گلستان با نمایش آثار سهراب سپهری که متعلق به خانوادهٔ گلستان بود کار خود را آغاز کرد. افتتاحیه این نگارخانه با استقبال زیادی روبه‌رو شد. پس از این نمایشگاه قرار می‌شود که نمایش آثار نصرالله کسرائیان برگزار شود که برپایی آن به دلیل نداشتن مجوز از وزارت ارشاد تا گرفتن مجوز به تعویق می‌افتد.

از جمله اتفاقاتی که در سال‌های کار این نگارخانه به وقوع پیوست ماجرای نمایشگاه پرستو فروهر است. صبح روزی که قرار می‌شود نمایشگاه نقاشی ایشان برگزار شود بنا بر ادعای گلستان شخص ناشناسی به او تلفن می‌کند و می‌گوید نمایشگاه نباید برگزار شود. پس از این توضیح از طرف گلستان "که قبلا نیز از ایشان نمایشگاه نقاشی در این نگارخانه برگزار شده است" شخص ناشناس می‌گوید با ایشان مشکل ندارند و با آثارشان مشکل دارند. به ابتکار گلستان و با تایید فروهر ۳۵ قاب خالی به دیوار آویخته می‌شود و به طور عادی لیست قیمت‌ها ارائه می‌شود و تمام ۳۵ تابلو به فروش می‌رسد.

ترجمه

  • چطور بچه به دنیا میاد، آندرو آندری.
  • زندگی، جنگ و دیگر هیچ، اوریانا فالاچی.
  • قصهٔ شماره ۳، اوژن یونسکو.
  • میرا، کریستوفر فرانک.
  • تیستوی سبز انگشتی، موریس دروئون.
  • گزارش یک مرگ، گابریل گارسیا مارکز.
  • مردی که همه چیز همه چیز همه چیز داشت، میگل آنخل آستوریاس.
  • بوی درخت گویاو، گابریل گارسیا مارکز.
  • یونانیت، یانیس ریتسوس.
  • مردی با کبوتر، رومن گاری.
  • قصه‌ها و افسانه‌ها، لئوناردو داوینچی.
  • اوندین، ژان ژیرودو.
  • اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری، ایتالو کالوینو.
  • حکایت حال، مصاحبه با احمد محمود.
  • شش یادداشت برای هزارهٔ بعدی، ایتالو کالوینو.
  • مصاحبه با مارسل دوشان، پیر کابان.
  • دربارهٔ رنگ‌ها، ویتگنشتاین.
  • زندگی با پیکاسو، فرانسواز ژیلو.
  • زندگی در پیش رو، رومن گاری
  • پیکاسو، دیوید هاکنی.
  • مارک روتکو، شان سکالی.
  • وان گوگ، گوگن.
  • " بیگانه "، { آلبر کامو}

تالیف

  • قصه‌ٔ عجیب اسپرماتو.
  • دو نمایشنامه از چین قدیم.
  • سهراب سپهری، شاعر- نقاش.
  • کتابی دو جلدی دربارهٔ علی حاتمی و آثارش.
  • کتابها و آثار: لیلی گلستان

مقاله‌ها

لیلی گلستان نخستین مقالهٔ خود را در مهر ۱۳۵۲ در روزنامه کیهان نوشت. این مقاله پاسخی بود به اوریانا فالاچی. پس از آن به طور مرتب در مجله تماشا، روزنامه آیندگان، مجله و روزنامه رستاخیز، مجله رودکی مقاله، گزارش و ترجمهٔ داستان و شعر از او منتشر شد. بعد از انقلاب در ۱۳۵۸ مقاله‌ای در مجله ایران نوشت به بهانهٔ مرگ زود هنگام پرویز فنی‌زاده و دیگر در این زمینه فعالیت نداشت تا تیر ۱۳۷۵ که مقاله‌ای از او با عنوان «تأثیر مردان بر زندگی زنان» در مجله زنان منتشر شد و از آن هنگام تا کنون در روزنامه اخبار، روزنامه همشهری، روزنامه جامعه، روزنامه ابرار، روزنامه نشاط، کتاب هفته، روزنامه ایران، روزنامه اعتماد، بانی‌فیلم، روزنامه شرق، روزنامه هموطن مقالاتی از او منتشر شد که بیشتر آن‌ها در قالب گفت‌وگو با افراد مختلف است.

گفت‌وگو با ليلي گلستان به بهانه ۲۰ سالگي گالري گلستان
 
راه رفتن روي كمر مار
روزي كه ليلي گلستان به روزنامه آمد تا گفت‌وگويي با او انجام دهيم، مردد بودم كه گفت‌وگو را با محوريت كدام گلستان آغاز كنم؛ گلستان مترجم، گلستان گالري‌دار يا گلستان نويسنده؟ البته بهانه گفت‌وگويمان ۲۰ سالگي گالري گلستان بود، با اين حال در چگونگي آغاز گفت‌وگو شك داشتم چراكه مترجمان و نويسندگان او را بابت ترجمه آثار نويسندگاني همچون اوژن يونسكو، ماركز، ميگل آنخل آستورياس، رومن گاري، ايتالو كالوينو، ويتگنشتاين و... مي‌شناسند و اهالي نقاشي و مجسمه‌سازي هم بابت گالري كوچكش در محله دروس كه به‌زعم كوچك بودن تاثيرگذار بوده است. صحبت‌ها كه شروع شد و رفته‌رفته گل انداخت، گفت‌وگو هم شروع شد، آن هم در جايي ميانه گالري‌داري و ادبيات.
تا قبل از تاسيس گالري گلستان، اين مكان به مدت ۷ سال يك كتابفروشي بود. گذر از يك كتابفروشي به يك گالري چه ضرورتي داشت؟
كتابفروشي آن زمان با استقبال زيادي روبه‌رو بود. خيلي موفق شده بود و مشتري‌هاي زيادي به آن رفت‌وآمد مي‌كردند. آن‌موقع هم به‌خاطر وجود نوعي آزادي در چاپ كتاب،‌مردم بيشتر كتاب مي‌خريدند. يادم مي‌آيد براي خريد يكي دو كتاب به كتابفروشي نمي‌آمدند. گاهي پيش مي‌آمد كه صندوق‌عقب ماشين‌شان را پر از كتاب مي‌كردند و مي‌رفتند! من هم خيلي خوشحال و راضي بودم تا اينكه حوالي سال ۱۳۶۳ كمي سانسور شديد شد. بعد هم شاهد جمع كردن برخي كتاب‌ها از كتابفروشي‌ها بوديم. به هر حال مي‌خواستند يك نظم و قانوني به كار كتاب بدهند. اين بود كه اوضاع كتاب خيلي خراب شد. كتاب‌ها ناياب شدند. هميشه پر از تشويش و تنش بوديم. كتابفروش‌‌ها مدام در نگراني و اضطراب بودند. من ديدم كه دائم عصبي مي‌شوم، پس بهتر است كه كتابفروشي را ببندم. بستن آنجا هم كار آساني نبود براي اينكه هزاران كتاب در آنجا به‌طور امانت نگهداري مي‌شد، ولي خوشبختانه من از يك طرف به دليل اينكه طي سه، چهار سال كتابفروشي خوش‌حساب بودم و از طرف ديگر به جهت مترجم بودنم توانستم كتاب‌هايي را كه از ناشران مختلف امانت گرفته بودم پس بدهم. همه‌شان با مهرباني تمام كتاب‌ها را پس گرفتند. اين امر براي من خيلي خوب بود و در حقيقت ضرري نكردم. خلا‌صه يكي دو سال آنجا خالي بود و من نمي‌دانستم چه بكنم، تا اينكه فكر كردم يك گالري باز كنم.
چرا گالري؟
خب اين دليل داشت. چون هم خودم در پاريس طراحي پارچه خوانده بودم و هم پدرم مجموعه‌دار بود. از طرف ديگر تقريبا با تمام نقاشان معروف پيش از انقلا‌ب رفت‌وآمد داشتيم. دوستان پدر و مادرم آنها بودند. بنابراين راه انداختن يك گالري كار چندان مشكلي نبود.  ‌
گويا مشكلا‌تتان در گالري‌داري با نمايشگاه كسرائيان شروع شد؟
سر نمايشگاه كسرائيان مشكل داشتيم، براي اينكه من اصلا‌ نمي‌دانستم بايد از وزارت ارشاد اجازه مي‌گرفتم. فكر مي‌كردم اگر از شهرداري اجازه بگيرم و گالري را باز كنم، كفايت مي‌كند. اين از نابلدي من بود كه نمي‌دانستم بايد از وزارت ارشاد اجازه بگيرم. خلا‌صه چند ساعت مانده به شروع نمايشگاه از وزارت ارشاد تماس گرفتند و گفتند شما مجوز داريد؟ گفتم: مجوز چي؟ گفتند مجوز برپايي گالري و نمايشگاه! خلا‌صه داستان شروع شد و ما دو هفته‌اي كشمكش داشتيم، دو هفته پر از تنش تا اينكه نمايشگاه برپا شد. يادم مي‌آيد همه عكس‌هاي نمايشگاه فروش رفت.
كمي برگرديم به عقب. ظاهرا زماني كه شما 4 ساله بوديد يك روز صادق هدايت از چهره‌تان پرتره‌اي مي‌كشد. آيا مي‌شود شروع رابطه‌تان با هنر را به شكلي نمادين به اين قضيه مرتبط دانست؟
خب من بچه بودم و هدايت پرتره‌ام را روي كاغذهايي كه در كافه‌ها و رستوران‌ها زير بشقاب‌ها مي‌گذارند، كشيد. آن زمان با پدرم به كافه نادري مي‌رفتم و در يكي از اين رفت‌وآمدها هدايت آن پرتره را كشيد. البته من يك كودك ۴ ساله بودم و اصلا‌ متوجه قضايا نبودم. فكر نمي‌كنم كسي آن نقاشي را برداشته باشد، چون من هيچ‌وقت در خانه‌مان اين نقاشي را نديدم. فكر مي‌كنم شروع آشنايي من با هنر، در آبادان رخ داد. من ۶ - ۵ ساله بودم و ما ساكن آبادان بوديم. هوشنگ پزشك‌نيا كه كارمند شركت نفت بود به خانه ما رفت‌وآمد مي‌كرد و نقاشي‌هايش را مي‌آورد. گاهي هم پدرم من را به آتليه او مي‌برد و من نقاشي‌هاي پزشك‌نيا را تماشا مي‌كردم. اولين نقاشي‌هايي كه در خاطرم مانده، نقاشي‌هاي پزشك‌نيا بودند. درحقيقت آشنايي من با هنرهاي تجسمي از طريق نقاشي‌هاي پزشك‌نيا اتفاق افتاد. الا‌ن خيلي خوب نقاشي‌ها و رنگ‌هاي او در خاطرم هست.
ولي بعد از آن به‌نظر مي‌رسد سينما، روياي شما مي‌شود. در پاريس پدرتان شما را با ژان‌لوك‌گدار و فرانسوا تروفو آشنا مي‌كند و در ونيز هم تاركوفسكي را مي‌بينيد. پدرتان هم كه خود فيلمساز بود و صاحب استوديوي فيلمسازي.
اين فقط شانس من بود كه با گدار و تروفو ديدار كردم. به هر حال پدرم فيلمساز بود و روابط بين‌المللي خيلي خوبي داشت. فقط به ايران و ايراني بسنده نمي‌كرد. به خارج مي‌رفت. روابط نزديكي با آدم‌هاي مهم آن دوران داشت. شايد ديدن چنين فيلمسازاني براي ديگران جالب باشد و اتفاق عجيبي قلمداد شود، ولي حقيقتش براي من چنين نبود.
البته در جايي نوشته‌ايد كه از اين ديدار حيرت‌زده شديد.
آن موقع يك دختر جوان ۱۸ ساله بودم و به هر حال امثال گدار و تروفو در فرانسه مطرح بودند. طبيعي است من خوشحال بودم كه براي اولين بار با آنها ناهار مي‌خورم ولي اين ديدارها آنقدر كه براي ديگران مهم بود براي من مهم نبود؛ چون من از كودكي در جمع آدم‌هايي مثل آل‌احمد، پرويز داريوش و محصص و پزشك‌نيا بزرگ شدم.... بيشتر از اين جهت خوشحال بودم كه فرصتي براي كشف كردن فراهم شده بود، بالا‌خره دختري بودم پر از رويا، پر از تخيلا‌ت بلندپروازانه، دلم مي‌خواست اينها من را در فيلمشان بازي دهند و من بازيگر شوم كه البته اين اتفاق‌ها نيفتاد.
آيا خودتان تلا‌شي در اين زمينه كرديد؟
اصلا‌. من آن زمان خيلي خجالتي و ساكت بودم. فقط تماشا مي‌كردم. اصولا‌ آدم خيلي خجالتي‌اي بودم. تاركوفسكي هم آن زمان كه من ديدمش اصلا‌ معروف نبود. وقتي در ونيز فيلمش را نشان دادند، از آن خوشم آمد. من اصلا‌ آن زمان نفهميدم كه او تاركوفسكي است. شناختي از او نداشتم. حتي برتولوچي كه به تهران آمد چندان معروف نبود، هنوز آخرين تانگو در پاريس را نساخته بود. به هر حال اينها همه شانس من بوده، خودم دستي در اين اتفاق‌ها نداشتم. مسلما تمام اين ديدارها روي من تاثير گذاشته است.
اطرافيان شما اغلب سينماگر بوده‌اند. چرا شما سينماگر نشديد؟
بايد بگويم كه من عاشق مونتاژ بودم. دوره‌اي كه در تلويزيون ملي مدير بخش كودك و نوجوان بودم و ما براي بچه‌ها فيلم مي‌ساختيم، گاهي از همكارانم مي‌خواستم كه بگذارند من كار مونتاژ را انجام دهم. آن زمان كامپيوتر در كار نبود، دستگاه‌هاي بزرگي وجود داشت كه كار مونتاژ با دست انجام مي‌شد. متاسفانه پدر من ما را به حيطه كاري خودش راه نداد؛ نه من و نه كاوه را. چرا؟ بايد از خودش بپرسيد! اصلا‌ نمي‌دانم. هرگز اين سوال را از او نكردم. من آرزويم اين بود كه مونتاژكار شوم، تدوين‌گر شوم. پدرم با اينكه استوديو داشت و در آنجا تعداد زيادي ميز مونتاژ داشت ولي هيچ‌گاه ما را به استوديويش راه نداد. تنها چند بار براي ديدن فيلم به استوديوي او رفتيم. نمي‌دانم، شايد دلش نمي‌خواست كه خانواده‌اش وارد عالم سينما شوند.
اما ماني، فرزند شما، فيلمساز خوبي شد...
به اين دليل بود كه من از بچگي تشويقش كردم. برايش دوربين مي‌خريدم. كاوه خيلي به ماني كمك كرد، در حقيقت ما سعي كرديم كمكي كه به خودمان نشد را به ديگري كنيم.
آيا ماني از پدربزرگش تاثيري گرفته است؟
نه‌چندان. چون پدربزرگش را خيلي كم ديد. وقتي پدرم از ايران رفت بچه بود. خب طبعا ارتباط از دور ارتباط شيريني نمي‌تواند باشد. بيشترين تاثير را كاوه روي ماني گذاشت. كاوه برايش دوربين مي‌خريد، دستگاه‌هاي چاپ عكس مي‌خريد. همه اين كارها را كاوه مي‌كرد. اين بود كه ما سينماگر نشديم؛ هرچند دلمان مي‌خواست سينماگر شويم.
ولي در عوض توانستيد وارد حوزه ادبيات شويد...
اگر وارد اين حوزه شدم به اين خاطر بود كه خيلي كتابخوان بودم. از بچگي پدرم ما را وادار مي‌كرد كتاب بخوانيم و مثل درس پس بدهيم. كتاب خواندن اجباري بود. چون كتابخوان بودم، توانستم راحت‌تر وارد حوزه ادبيات شوم.
ما ناگزيريم به اينجا كه مي‌رسيم از ترجمه‌هاي شما هم ياد كنيم. كتاب‌هايي كه با ترجمه شما منتشر شده زياد هستند. اولين كتابتان گويا <زندگي، جنگ و ديگر هيچ> فالا‌چي است؟
اولين كتاب، <چطور بچه به دنيا مياد> نوشته آندرو آندري بود كه با استقبال هم روبه‌رو شد ولي اولين كار جدي من <زندگي، جنگ و ديگر هيچ> بود.
چه شد كه به اوريانا فالا‌چي پاسخ داديد؟
فالا‌چي كه به تهران آمد، كيومرث درم‌بخش به من زنگ زد، گفت: لي‌لي، پاشو بيا، فالا‌چي به تهران آمده. امروز سخنراني دارد. ولي بايد خيلي جرات كني بيايي.گفتم: چرا؟ گفت: چون صبح ديدمش عصباني بود كه كتابش بدون اجازه‌اش منتشر شده ولي اگر بيايي جالب است. يادم مي‌آيد من آن روز عصر يك گرفتاري داشتم كه به هيچ‌وجه نمي‌توانستم كاري‌اش بكنم. از اين رو نتوانستم به سخنراني فالا‌چي بروم. خيلي پشيمان شدم كه نرفتم، نمي‌دانم چرا نرفتم؛ چون بعد پيش خود فكر كردم كه كاش آن گرفتاري را حل كرده بودم و رفته بودم. درم‌بخش به من زنگ زد و گفت: خوب شد نيامدي، گفتم چطور، گفت براي اينكه لنگه كفشش را درآورده و زده روي ميز و گفته اين حواله مترجم و ناشر.
ناشر انتشارات اميركبير بود؟
بله، اميركبير بود. بعد ما فكر كرديم كه به او جواب بدهيم. آن جواب را هم در مهرماه سال ۱۳۵۲ در روزنامه كيهان چاپ كردم. نوشتم اگر تو براي خلق و براي انسانيت كار كني، نبايد از يك مترجم و ناشر ايراني پول بخواهي. بايد خوشحال باشي كه اين كتاب در ايران منتشر شده. از طرف ديگر در ايران قانون كپي‌رايت وجود ندارد و تو كه خبرنگار مهمي هستي بايد اين نكته را بداني، كما اينكه پيش شاه رفته بود و به او گفته بود اين چه مملكتي است كه كتابم را بدون اجازه‌ام منتشر مي‌كنند، شاه گفته بود اين چه خبرنگاري است كه نمي‌داند ايران كپي‌رايت ندارد. در كيهان خطاب به فالا‌چي نوشتم اگر مي‌خواهي صداي جنگ ويتنام همه‌گير شود، ما به سهم خودمان اين كار را كرديم، تو بايد از اين موضوع خوشحال باشي. جواب من قدري تند بود.
چيزي كه از سال‌هاي ۱۳۶۸ ، ۱۳۶۷ در كار شما مشهود است، گالري‌داري در كنار كار ترجمه است. چطور توانستيد اين دو حوزه نامرتبط با هم را به هم پيوند بدهيد، پيوند بين گالري‌داري كه همه‌اش جنگندگي و دويدن است و ترجمه كه با سكوت و خلوت معنا مي‌‌يابد؟
پيوندي در كار نبوده است. من ترجمه و گالري‌داري را به موازات هم به جلو بردم. اين دو حوزه هيچ تداخلي با هم نداشتند. هرگز هيچ ربطي به هم پيدا نكردند. شايد تنها ربط گالري‌داري با مترجم بودن من اين بود كه من به دليل مترجم بودنم در امر گالري‌داري زودتر موفق شدم. اين حس خود من است. فكر مي‌كنم چون مترجم بودم و شماري از كتابخوان‌ها من را مي‌شناختند، آنها مشتري‌هاي اوليه من بودند. حضور آنها به من دلگرمي داد. اگر مترجم نبودم فكر نمي‌كنم اينقدر زود به موفقيت مي‌رسيدم. من تا يك سال پيش كه سرم اينقدر شلوغ نشده بود، صبح‌ها ترجمه مي‌كردم و عصرها گالري‌داري.
در اينجا بايد به جنگندگي شما اشاره كنيم. كارتان در عرصه گالري‌داري توام با تنش‌هاي مختلفي بوده است. فكر مي‌كنم سال‌ها بعد از مشكلي كه سر نمايشگاه كسرائيان پيش آمد بر سر نمايشگاه پرستو فروهر هم به مشكل برخورديد. اخيرا هم كه محدوديت‌ها قدري بيشتر شده. گالري‌داري شبيه راه رفتن روي كمر مار است، آيا به اين همه رنج و تعب مي‌ارزد؟!
خيلي سخت است. خيلي كار پرتنشي است. به هزار و يك دليل تنش دارد. ولي من كجا ارضا مي‌شوم؟ قبل از هر چيز معرفي كردن جوان‌ها به من لذت مي‌دهد. كيف مي‌كنم وقتي جواني را پيدا مي‌كنم، از او حمايت مي‌كنم تا وارد جامعه هنري شود و معروف شود.
مشكلي كه براي نمايشگاه پرستو فروهر پيش آمد، چه بود؟
من اصولا‌ زود براي مشكلا‌ت چاره‌سازي مي‌كنم. گاهي اوقات فكر مي‌كنم چرا اينطور شد؟ بعد به اين نتيجه مي‌رسم كه وقتي از شوهرم جدا شدم، سه تا بچه كوچك داشتم، جنگ بود و انقلا‌ب. شرايط خيلي سخت بود. به خاطر اين سه تا بچه‌و بزرگ كردن آنها در انقلا‌ب و جنگ چاره‌ساز شدم. ياد گرفتم يك جوري چاره‌ساز شوم. هرگز ننشستم ناله كنم اما در مورد نمايشگاه فروهر بايد بگويم دو روز مانده به نمايشگاه او شخص ناشناسي با من تماس گرفت و گفت بهتر است اين نمايشگاه را داير نكني. نمي‌دانم آن فرد از كجا تماس گرفت، از وزارت اطلا‌عات، وزارت ارشاد يا جاي ديگر. شايد هم همسايه‌اي بود كه مي‌خواست اذيت كند. واقعا نمي‌دانم. از او پرسيدم چرا؟ او كه مشكل ندارد، ما سال قبل هم از او نمايشگاه گذاشته‌ايم. گفت خودش مشكل ندارد، كارهايش مشكل دارد. گفتم بايد آثار را ببينم گفت ببين اما نگذار. به هر حال اين تماس يك جور تهديد بود. مشكل بزرگ من اين بود كه قضيه را چطور به فروهر بگويم. چون براي اين نمايشگاه از آلمان به ايران آمده بود. وقتي عصر به گالري آمد، ديد حالم بد است و فهميد قضيه چيست. گفت خب نمايشگاه را نگذار. نامه‌اي بنويس و روي شيشه بچسبان كه به دلا‌يلي نمايشگاه برپا نمي‌شود. در جواب گفتم نمي‌توانم اين كار را بكنم. آن روز چند نفر در گالري بوديم. به بقيه گفتم يك دقيقه ساكت باشيد تا فكر كنم. يك‌دفعه چيزي به ذهنم رسيد. به فروهر گفتم با تو كه مشكل ندارند با كارهايت مشكل دارند. همين الا‌ن تعدادي از آثار را از قاب درمي‌آوريم و قاب خالي را به نمايش مي‌گذاريم. گفت ايده بدي نيست. يادم هست همه‌مان احساساتي شده بوديم و گريه مي‌كرديم. كارها را از قاب درآورديم. شماره گذاشتيم، نورپردازي كرديم. اشتباهي كه كردم اين بود كه از آدم‌هايي كه فرداي آن روز براي ديدن آثار آمدند فيلم نگرفتم. واكنش آدم‌ها به تابلوهاي خالي جالب بود، يكي مي‌خنديد، يكي هول مي‌شد، يكي به فكر فرو مي‌رفت، قيمت‌ها هم پاي آثار بود. فكر مي‌كنم تنها سه چهار اثر خريداري نشد.
در صحبت‌هايتان از معرفي جوان‌ترها به عنوان لذت گالري‌داري ياد كرديد. آيا از ميان هنرمندان جواني كه براي اولين بار در گالري شما نمايشگاه گذاشته‌اند كسي هم به موفقيت رسيده است؟
بله، اين امر چندين و چند بار اتفاق افتاده است. همين مساله به تنهايي خيلي ارضاكننده است. شما تصور كنيد بچه‌اي را بزرگ مي‌كنيد كه بچه خوبي از آب درمي‌آيد. وقتي بيشتر كيف مي‌كنم كه مي‌بينم همچنان حق‌شناس باقي مانده‌اند، همچنان به من وابسته‌اند، من به آنها وابسته‌ام. يك جور رابطه مادر فرزندي بين ماها است كه وقتي عاشق مي‌شوند مي‌آيند تعريف مي‌كنند، وقتي زن مي‌گيرند مي‌آيند زنشان را معرفي مي‌كنند. اينجا ارتباطي پيدا مي‌شود كه براي من بسيار زيبا است. تعداد جوان‌هايي كه چنين ارتباطي با من دارند كم نيست. دست‌كم من ۳۰ بچه موفق دارم كه با گالري گلستان شروع كرده‌اند و ادامه داده‌اند. بعضي از آنها به خارج رفته‌اند. هر ماه ايميل يا تلفن مي‌زنند، هنوز گزارش كارشان را به من مي‌دهند. از من سوال مي‌كنند من به آنها جواب مي‌دهم. اين يك جنبه كارم است. جنبه ديگر هم خيلي راحت بگويم، جنبه مالي است. گالري‌داري اگر به درستي انجام شود و شما اعتباري نزد مخاطب خود پيدا كنيد، توام با خريد مشتريان خواهد بود. اين روزها هم كه قيمت آثار گران شده، منبع درآمد خوبي است.
شما گويا يك مقدار هم در انتخاب آثار براي نمايش سخت‌گير هستيد!
زياد.
اين سخت‌گيري‌ها به خاطر چيست؟
من فكر مي‌كنم هنر كار سختي است و بايد در قبال آن نگاه سخت‌گيرانه‌اي داشت. نمي‌‌توانم در برابر هر آنچه ديگران مي‌كشند، به‌به‌و چه‌چه كنم. معتقدم آدم بايد در مقوله هنر سخت‌گير باشد. من از اين سخت‌گيري‌ام ضرر نديده‌ام، چون همه مي‌گويند كيفيت آثار گالري گلستان بالا‌ است.
ولي در عين حال برپا كردن نمايشگاه براي جواناني كه مطرح نيستند، ريسك محسوب نمي‌شود؟
فكر نمي‌كنم چون آثار جوان‌ها به راحتي فروش مي‌رود. وقتي شما سخت‌گير باشي و كار نو ارائه كني و مشتريان آن كار هم حضور داشته باشند، عملا‌ كار فروش مي‌رود. جوان‌ها الا‌ن در گالري من خيلي خوب مي‌فروشند. اگر بر فرض يك نمايشگاه بگذاريم و مثلا‌ 30 اثر ارائه شود، من هميشه مي‌گويم اگر يك‌سوم اين آثار به فروش رود، اين نمايشگاه موفق است و هميشه هم يك‌سوم و حتي بيشتر از يك‌‌سوم آثار به فروش مي‌رود. ‌
بحث فروش آثار هنري شد. يك زمان شما بوديد و گالري سيحون و گالري سبز. به نظر مي‌رسد سه، چهار سال است كه تب گالري‌داري بالا‌ گرفته. خصوصا از برپايي اين چند حراجي اخير به بعد. صحبت‌هاي زيادي هم شده. يادم مي‌آيد شما جايي گفتيد اين افزايش ناگهاني قيمت يك تب زودگذر نيست. چه استدلا‌لي براي اين صحبت داريد؟
باز هم مي‌گويم تب نيست. ببينيد، من آقاي احصايي را مثال مي‌زنم. آقاي احصايي 50 سال پيشينه كاري دارد و هميشه درجه يك بود، چه در خوشنويسي چه در نقاشيخط. ولي هميشه قيمت آثارشان ارزان بود. نسبت به <احصايي بودن>اش ارزان بوده است. حالا‌ رسيده به جايي كه حقش است. حقش هست كه قيمت آثارش اين مقدار باشد. بنابراين آدم وقتي به حقش مي‌رسد سعي مي‌كند جايگاهش را يك‌جوري حفظ كند. الا‌ن دوره شكننده و ترد هنرهاي تجسمي را سپري مي‌كنيم. همه بايد مراقب باشيم كه به استمرار اين قضيه فكر كنيم. متاسفانه همه مي‌خواهند موقتا جيبشان را پر كنند و بروند. اين درست نيست. من به همه مي‌گويم به استمرار فكر كنيد. بايد پله‌پله بالا‌ رويم. در اين سه، چهار سال ما پله‌پله بالا‌ نرفتيم. يك‌دفعه قيمت‌هاي ۲۵۰ ، ۳۰۰ هزار تومان به ۱۵ ميليون رسيد. ‌
منظورتان اين است كه به‌رغم افزايش قيمت‌‌ها در خارج از كشور، بازار داخلي هنوز ظرفيت افزايش قيمت‌ها را ندارد...
دقيقا. اما عجيب‌تر از آن اينكه وقتي آن ۲۵۰ هزار تومان به ۱۵ ميليون تبديل شد مشتري آن را قبول كرد. اثر هنري به فروش رفت. فلا‌ن اثر ۲۵۰ هزار تومان بود. شش ماه بعد از حراج كريستي ۱۵ ميليون تومان شد. خب ما اينجا پله‌پله بالا‌ نرفتيم. آن ۱۵ ميليون اينجا فروش رفت. چيز عجيبي است. چون ما به چيزهاي عجيب عادت كرده‌ايم. من هميشه مي‌گويم مملكت ما مملكت عجايب است. چند هفته پيش آقايي پيش من آمد، يك آدم حسابي، كلكسيونر درجه يك و از نظر اخلا‌قي درست. پيشنهاد عجيبي به من كرد. گفت من ۱۰۰ ميليون به حساب تو واريز مي‌كنم، در عوض اينقدر من را نيار و ببر. نگو چيز خوبي آورده‌ام. خودت بخر، هر وقت ۱۰۰ ميليون تمام شد خبر بده تا من ۱۰۰ ميليون ديگر به حسابت واريز كنم. خب اين عجيب نيست؟ عجيب است! كجاي دنيا چنين چيزي را مي‌بينيد؟ من قبول نكردم. گفتم قبول نمي‌كنم چون جزو اصول اخلا‌قي من نيست كه قبول كنم. خيلي تعجب كرد كه چرا قبول نكردم.
اين آدم‌ها چطور به چنين ذهنيتي رسيده‌اند؟ ‌
اين آدم‌ها فهميده‌اند كه اين يك پس‌انداز هنري است. فهميده‌اند كه هنر پس‌انداز است. و واقعا هم پس‌انداز است! چون ۲۵۰ هزار تومان شده ۱۵ ميليون. ۱۵ ميليون هم مي‌شود ۴۰ ميليون.
امكان دارد قيمت‌ها پس‌رفت كند؟
امكان ندارد پس‌رفت كند، امكان دارد توقف كند. وقتي هم كه توقف كند چند پله بالا‌ رفته؟ هزاران پله بالا‌ رفته است. خوش به حال همه، هم خريدار، هم نقاش، هم گالري‌دار. فقط امكان توقف وجود دارد.
فاصله بين قيمت آثار ايراني و هندي تا ۲ سال پيش خيلي زياد بود ولي اين فاصله هم‌اكنون تقريبا از بين رفته است...
بله، الا‌ن ۳۰ اكتبر حراج جديد كريستي انجام مي‌شود. من ارزيابي مي‌كنم در اين حراج جديد سهراب سپهري خيلي مطرح خواهد شد، چون تا به حال آنقدر كه حقش بوده مطرح نشده است. سپهري به حقش خواهد رسيد. اگر تا حالا‌ ديگران جلو افتاده‌اند، به دليل جنس شرقي آثارشان است. آثار زنده‌رودي يا احصايي جنس شرقي دارد ولي حالا‌ ديگر مي‌توان شاهد مطرح شدن آثار انتزاعي و فيگوراتيو ما بود. من هيجان اين را دارم كه در كريستي آينده يا ساتبي آينده چه اتفاقي خواهد افتاد ولي اصلا‌ فكر نمي‌كنم قيمت‌ها پس‌رفت كند. امكان دارد پيشرفت‌مان به اين سرعت نباشد.
صحبتي كه شده اين است كه آيا فروش بالا‌ي اثر هنري ملا‌ك موفقيت هنري هست يا نه؟
نه، نيست. به نظرم آثار زيادي در اين حراجي‌ها با قيمت بالا‌ به فروش رفتند كه نمي‌توان آنها را آثار ماندگار ناميد. حراجي‌ها مثل لا‌تاري هستد، ‌Happening هستند، اتفاق هستند. آثار زيادي هستند كه در حراجي‌ها به فروش نرفته‌اند اما از لحاظ هنري شاهكارند.
ما چند معيار داريم در فروش يك اثر؛ يكي قدمت آن، ديگري مطرح بودن هنرمند و سوم هم كيفيت اثر هنري... پس كيفيت هم جزو معيارهاي فروش بالا‌ است. در مورد سپهري فكر نمي‌كنيد بيشتر نام او براي خريداران مهم است؟
در كار سپهري المان‌هاي شرقي هست. همان خانه‌ها، درخت‌ها، رنگ كوير و... جنسي شرقي دارند. البته آثار او به اندازه آثار حسين زنده‌رودي يا احصايي شرقي نيستند ولي درهاي خاك‌گرفته، رنگ آسمان، رنگ كوير و ديوار كاهگلي رنگ و بوي كاملا‌ ايراني دارد.
چرا اينقدر به آثار سپهري علا‌قه داريد؟
نمي‌دانم. شايد به اين جهت كه آثار او را بهتر درك مي‌كنم. خيلي راحت مي‌گويم سپهري به جانم وابسته است. او از دوستان ما بود و شخصيت نازنيني داشت. من البته شخصيت هنرمند را از اثرش جدا مي‌كنم. براي اينكه بعضي‌ها هستند كه شخصيت وحشتناكي دارند اما اثرشان فوق‌العاده است، مثل بهمن محصص. محصص غيرقابل تحمل است اما كارهايش شاهكار است. او يكي از بهترين نقاشان ايران است. يا خود زنده‌رودي كه غيرقابل تحمل است ولي به نظرم يكي از بهترين نقاشان است. سپهري فرق داشت، هم خودش خوب بود و هم آثارش.
فكر مي‌كنيد مي‌تواند ركورد بشكند؟
اميدوارم. اگر بشكند همه خوشحال مي‌شويم.
پرويز براتي
اعتماد ملی//www.roozna.com
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=67565&Title

برچسب‌ها: کاوه گلستان, ابراهيم گلستان, ليلي گلستان, مهرك گلستان, ماني حقيقي
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

گفتاوردی از کاوه گلستان

«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند» (ثبت حقیقت)

با خواهرش لیلی گلستان

کاوه گلستان (تقوی شیرازی) (۱۷ تیر ۱۳۲۹ در آبادان - ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ در سلیمانیه عراق) عکاس، خبرنگار و فیلمبردار ایرانی است.

زندگی و فعالیت‌ها

کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان و فخری گلستان، همسر هنگامه گلستان و پدر مهرک گلستان (خوانندهٔ رپ) داستان‌نویس و کارگردان سینما است. چاپ عکس‌های گلستان از رویدادهای انقلاب ایران و جنگ ایران و عراق در بسیاری از مطبوعات معتبر کشورهای غربی، نامش را در میان خبرنگاران عکاس بین‌المللی به نامی آشنا تبدیل کرد و جوایزی را نصیب او کرد. او در سال ۱۹۹۷ به دلیل آشکار کردن سرنوشت دهشتناک کودکانی که در یک یتیمخانه تحت شرایط بیرحمانه‌ای نگهداری می‌شدند به زندان محکوم و برای مدتی از کار روزنامه نگاری محروم شد.

گلستان در ۱۳ فروردین ۱۳۸۲ هنگام انجام مأموریت تصویربرداری برای شبکه خبری بی‌بی‌سی در خط مقدم جنگ در شهر مرزی کفری در ۱۳۰ کیلومتری کرکوک در عراق که تحت کنترل اتحاد میهنی کردستان بود، بر اثر انفجار مین کشته شد.

آثار

  • کتاب قلمکار
  • فیلم مستند ثبت حقیقت

یك قضیه كاوه گلستان بودن

یك قضیه كاوه گلستان بودن

نگاهی به آثار كاوه گلستان در كتاب ضبط حقیقت در ایران

اخیرا كتاب ارزشمندی به نام <كاوه گلستان ضبط حقیقت در ایران> توسط انتشارات Hatje Cantz و به اهتمام هنگامه گلستان در آلمان به چاپ رسیده است. این كتاب به مانند نمایشگاهی فعالیت های كاوه گلستان عكاس برجسته ایرانی را بین سال های ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۷ به تصویر كشیده است.

كتاب با یادداشت كوتاهی از مازیار بهاری مستندساز آغاز و با مقالا تی از مالوهالا سا یكی از دست اندركاران تهیه این مجموعه، جیم میور خبرنگار ارشد BBC و همكار گلستان همچنین مسعود بهنود روزنامه نگار برجسته ایرانی مقیم لندن ادامه می یابد و در پی آن حجت سپهوند عكاس خبری، دبیر سرویس عكس روزنامه اعتماد ملی و یكی از شاگردان گلستان طی مقاله ای به بررسی شخصیت حرفه ای كاوه پرداخته و بار دیگر مازیار بهاری در نوشتاری صحنه هایی از خاطرات خود در رابطه با كاوه گلستان را به تصویر كشیده است. در انتهای بخش مقالا ت نوشتاری ازگلستان با نام <ضبط حقیقت> در رابطه با مبحث ژورنالیسم در ایران خودنمایی می كند.

عكس ها

بخش اصلی یا متن تصویری كتاب با مجموعه سه گانه روسپی، كارگر و مجنون آغاز می شود. این مجموعه در سال ۱۳۵۷ طی نمایشگاهی با همین نام مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار می گیرد.

حجت سپهوند در این باره می نویسد: <كاوه در سال ۵۷ نمایشگاه در دانشگاه تهران برپا كرده بود از وضع زندگی روسپی ها، كارگران ساختمانی و بچه های بدبخت كه در بیمارستان روانی افتاده بودند و كسی از آنان مراقبت نمی كرد.> وی در ادامه می افزاید: <نمایشگاه های خیابانی از دیگر فعالیت هایی بود كه كاوه برای ارائه عكس هایش بهره می برد. چند تا فتوكپی... تق تق... روی دیوار دانشگاه.>

اما این آثار در اصل گزارشاتی هستند كه گلستان طی دو سال برای چاپ در روزنامه آیندگان تهیه كرده بود.

روسپی ها

مجموعه روسپی ها بین سال های ۱۳۵۴ تا ۵۶ در محله شهرنو (تهران) به وسیله گلستان عكاسی شده بود. این مجموعه شامل بیست ودو قطعه عكس از اهالی روسپی خانه های جنوب تهران است كه این منطقه پس از انقلا ب توسط آیت ا... صادق خلخالی حاكم شرع وقت، ویران و به آتش كشیده شد. بخشی از مقاله گلستان تحت عنوان <روسپی گری یك پدیده غیرقابل اجتناب است> به ابتدای مجموعه عكس ها اضافه شده است. این نوشتار در تاریخ اول مهرماه ۱۳۵۶ در روزنامه آیندگان به چاپ رسیده بود.

شاید مهم ترین مشخصه نگاه گلستان در این مجموعه بازگرداندن و نمایاندن هویت هایی باشد كه در تعاملا ت اجتماعی اقتصادی گم شده اند. گلستان در اینگونه نگاه انتقادی به بازتعریف فضای فردی روسپیان یا به قول خودش <اتاق هایی شبیه به سلول زندان> و دخیل ساختن جزئیات در زندگی آنان پرداخته است.

جزئیاتی كه شاید به چشم نمی آیند: عكس های ریز و درشت هنرپیشگان بسته های دستمال كاغذی، سطل های زباله، پنكه های برقی، زینت آلا ت. سپهوند درباره این مجموعه می گوید: <از همین دیدگاه می توان دریافت كه گلستان یك انسان مسوولیت پذیر و دل نگران مردم و سرنوشت شان است. تمام كشمكش های درونی كاوه كه باعث جدا شدن از زندگی مرفه خانوادگی اش و همچنین تركتحصیل از رشته اقتصاد شد، تبعیض و رنج بود.>

انسان گلستان، انسان آسیب دیده است. وی هیچگاه انسانیت سوژه ها را از آنان نمی گیرد. نگاه گلستان نگاهی نتیجه گر است اما وی فاصله خود را با دوآلیسم اخلا قی غیراخلا قی حفظ می كند. وی تا حد امكان با صداقت و وظیفه شناسی خود به سوژه ها نزدیك و اعتماد آنان را جلب می كند. از مجموعه سوژه ها تنها دو نفر صورت خود را با دست پوشانیده اند، كه این خود دلا لت برگزاره فوق دارد.

كارگران

دومین بخش از این سه گانه به نام <كارگران> به مجموعه عكس هایی اختصاص یافته كه گلستان در قالب گزارشی اجتماعی در هفتم فروردین ۱۳۵۶ و تحت عنوان <هركه آمد عمارتی نوساخت> در روزنامه آیندگان به چاپ رسانیده بود. در این پروژه عكاس با نگاهی كاملا انتقادی به وضعیت و هویت كارگران می پردازد.

گلستان خود در این زمینه می نویسد: <این عكس ها برگرفته ای است از گزارشی مطبوعاتی درباره زندگی كارگران مهاجری كه از نقاط روستایی ایران برای كار [به تهران] آمده اند.> وی در ادامه می افزاید: <قصد داشتم كه از طریق عكس ها زندگی روزانه این بخش از جامعه را ثبت نمایم و بدین جهت با آنان همراه شدم. كنارشان زندگی كردم، روزها را با آنان گذراندم، در زاغه هاشان خوابیدم، غذا خوردم، آشپزی كردم و به رادیو گوش دادم. رادیو برای كارگران به آشنایی در تمامی لحظاتشان تبدیل شده بود.>

این مجموعه در نوع خود به عنوان عكس های سرنمونی و الگو تلقی شده به شكلی كه بسیاری از عكاسان و فیلمسازان پس از گلستان به تقلید یا تاثیرپذیری از آن پرداخته اند و شاید به همین دلیل است كه برخی از هنرمندان از شنیدن نام گلستان دچار تشویش می شوند.

معلولا ن ذهنی

۱۰ عكس قسمت پایانی سه گانه تحت عنوان آسایشگاه روانی كودكان ( ) Childrens Asylam گزارشی است از وضعیت غم انگیز كودكان معلول ذهنی در منطقه شهرری. این مجموعه در سال ۱۳۵۶ عكاسی شده است. گلستان در این باره می نویسد: <بخشی از بزرگترین بیمارستان روانی ایران واقع در شهر ری به كودكان معلول ذهنی اختصاص یافته است. والدین و اقوام این كودكان وجود آنان را به فراموشی سپرده اند و هیچگاه به ملا قات آنان نمی آیند.> وی در ادامه می نویسد: <آنان زنده اند اما زندگی شان مشابه گیاهان است. همان گیاهانی كه در گلدان ها در گوشه و كنار اتاق های بیمارستان قرار گرفته.>

محتوای این مجموعه آن قدر تكان دهنده و تلخ است كه حكومت پهلوی از آن به هراس می افتد. مسعود بهنود روزنامه نگار و یكی از همكاران گلستان در این باره می نویسد: <مجموعه بعدی عكس های كاوه ثبت زندگی كودكان معلول ذهنی در ایران بود كه در فقر به حیات خود ادامه می دادند. كاوه به من گفت مقامات ساواك به او دستور داده اند كه عكس ها به خارج از ایران فرستاده نشود، زیرا می ترسیدند مبادا شهرت و وجهه درخشان هفت هزار ساله ایران تخریب شود.>

این مجموعه سه گانه واجد نوعی پیوست است: زنان (روسپی ها) مردان (كارگران) و كودكان (عقب ماندگان ذهنی.) این سه گزارش به مانند یك مثلث نمایانگر نتیجه زندگی و محرومیت هایی است كه هر جامعه در حال توسعه ای با آن دست به گریبان خواهد بود.

پیوند مهاجرت به مثابه كنش با فحشا، فقر و روان رنجوری به عنوان برآیند و نتیجه كنش فرمولی ساده و تاثیرگذار را ارائه می دهد:

مهاجرت فقر+ فحشا+ روان رنجوری.

بخش چهارم كتاب تحت عنوان <انقلا ب ایران> مربوط است به عكس های گلستان در طی بازه زمانی ۱۳۵۷ تا ۵۹. وی در طی گفت وگویی می گوید: <خون بر شمشیر پیروز است. این اولین شعاری بود كه شنیدم. انقلا ب از زمانی آغاز شد كه مردم شهر قم به خیابان ها آمدند و علیه نامه ای بی نام و نشان كه در روزنامه اطلا عات به چاپ رسیده بود دست به تظاهرات زدند. نویسنده در این نامه به آیت ا.. خمینی توهین كرده بود...> وی در ادامه می گوید: <بعد از آتشزدن كلا نتری خیابان ها شلوغ شد و گارد آمد جلوی حرم حضرت معصومه(س.) غروب شده بود. خیابان چهارمردان مركز اصلی بود. همان شب مراجع در اعتراض به تیراندازی عصر جمعه جمع شدند و من عكس اولین جرقه انقلا ب را در سال چهل و دو در قم گرفتم.>

وجه خبری مجموعه عكس های انقلا ب ایران نسبت به سه گانه گلستان بارزتر است به شكلی كه به راحتی می توان همراه با یك تیتر خبری آنان را در صفحه یك روزنامه با جلد یك مجله به چاپ رساند. این همان كاری بود كه مجله تایم در زمان انقلا ب انجام داد. بدین طریق كاوه گلستان خود انتقال دهنده بخشی از پیام انقلا ب شد. از اینجاست كه خصوصیات چهارگانه عكس خبری در آثار گلستان خودنمایی می كند. بدین معنی كه این آثار واجد خصوصیاتی چون ۱ ایجاد شوك ۲ ایجاد شكاف بین ذهن مخاطب و گذشته و خیره شدن به عكس ۳ مفهوم ۴ تكنیك هستند.

بسیاری از عكس های مجموعه انقلا ب این عكاس در طول سه دهه گذشته كرارا مورد استفاده رسانه ها و مطبوعات داخلی و خارجی قرار گرفته اند.

البته در بسیاری از موارد هم به دلیل آلرژی داشتن صاحبان قدرت و رسانه به شخصیت كاوه گلستان از ذكر نام وی خودداری شده است. (حدود بیست مورد از این سرقت های حرفه ای غیراخلا قی را یادداشت و ثبت كرده ام.)

بخش پنجم كتاب با نام <قیام در كردستان> كه بین سال های ۶۸ ۱۳۶۷ عكاسی شده روایتی است عمیقا تاثیرگذار و منحصر به فرد از محیط حلبچه بعداز بمباران شیمیایی رژیم صدام. واقعه ای كه گلستان تنها چند كیلومتر با آن فاصله داشت. وی در طی یكسال وقایع نگاری، شاهد مبارزات بی وقفه مردم كردستان عراق و جنایات گسترده رژیم بعثی بوده است.

گلستان می گوید: <می خواهم تصاویری را به شما نشان دهم كه مانند ضربه یك سیلی به صورت، امنیت تان را درهم ریزد. می توانید [از این تصاویر] روی برگردانید یا [گیرنده را] خاموش كنید و به مانند قاتلا ن هویت خود را پنهان سازید. اما نمی توانید حقیقت را متوقف سازید. هیچكس نمی تواند.>

اولین عكس از این مجموعه یكی از مشهورترین عكس های گلستان است. پرتره ای از كودكی گریان كه از ناحیه چشم مجروح و پانسمان شده است. كودك با اندوه و نگرانی به عكاس، دوربین و محیط پیرامونی خود می نگرد. اما تنها با یك چشم.

این عكس تناسب دراماتیكی با شخصیت حرفه ای گلستان دارد او نیز به مانند كودك با یك چشم (چشم دوربین) به رویدادها می نگرد. خود گلستان می گوید: <هشت سال از طریق دوربین و با یك چشم به چشمان مرگ نگریستم.

ششمین بخش از كتاب به نوعی ضمیمه ای است مردم شناختی از آیینی در كردستان. این بخش درست یكسال پس از گزارش قیام كردستان عكاسی شده است. گلستان باتوجه به اهمیت آیین های بومی مراسمی از ذكر دراویش قادریه یكی از مهم ترین فرقه های صوفی را به تصویر كشیده است.

جنگ ایران و عراق بخش هفتم و پایانی كتاب را رقم می زند. گلستان درباره آغاز كار عكاسی جنگ می گوید: <اولین بار كه شروع به عكاسی جنگ كردم درگیری ها تازه آغاز شده بود. پس از نخستین حملا ت به شهر دزفول با یك هلی كوپتر نظامی عازم منطقه شدیم. من همراه با گروهی از عكاسان مطبوعاتی بودم كه سعی می كردند هرچه سریع تر به دزفول برسند.>

گلستان در زمینه فقدان نهادهای صنفی و عدم آشنایی مسوولا ن وقت نسبت به ارزش عكس خبری می گوید: <در آن روزها هیچگونه صنف عكاسی مطبوعاتی به طور رسمی وجود نداشت. ما ابتدا با مراجعه به فرودگاه نظامی سعی كردیم تا مسوولا ن را جهت سفر به منطقه متقاعد سازیم. پس از صرف شانزده ساعت تلا ش برای یافتن شخصی كه ما را به دزفول ببرد عاقبت بعدازظهر به دزفول رسیدیم.>

گلستان در ادامه وضعیت دزفول را چنین ترسیم می كند: <حمله صدام وحشیانه بود. شهر در وضعیتی آشوب زده، آسیب دیده و متزلزل قرار داشت. بسیاری از مردم در تلا ش بودند تا از شهر بگریزند.>

به گفته گلستان این اولین تجربه شخصی اش در مواجهه با مرگ بوده است. در چنین فضایی است كه وی به پرسشی بنیادین می رسد: <مرگ در تمامی لحظات با شماست. همه چیز تعادلی شكننده دارد. می خواستم بدانم چرا من زنده ام و دیگران مرده.>

در طی هشت سال جنگ تحمیلی، عكاسی خبری گلستان به كمال و نهایت می رسد. نهایتی كه با پیوندی عمیق همراه مفاهیم انسانی از او و حرفه اش تعریفی دیگر می سازد.

به همین دلیل است كه خود می گفت: <موضوع عكس های من، مرگ و انسانیت است.> در چنین شرایطی است كه وی خود را در برابر خود ( ) self و دیگری ( ) other قرار می دهد. وی به هویت ها و رخدادها به شكلی پدیدارشناسانه می نگرد. با این اوصاف آیا می توان كاوه گلستان را به عنوان یك عكاس اندیشمند، روشنفكر و آوانگارد معرفی نمود؟ آیا این پرسشی اغراق آمیز است؟

بخش های تصویری كتاب با عكس تمام صفحه پیرمردی جنگ زده در یك چادر به پایان می رسد. مرد كه دست هایش را به حالت اشاره به سمت گلستان و دوربین گرفته است گویی در حال تحویل دادن حقیقت و بخشی از زمان به عكاس است.

گویی تمامی رنج های سالیان را تا لحظه انجماد تصویر ( ) image freeze با خود نگه داشته است. پس لحظه انجماد همان لحظه تحویل زمان حال به آینده است. مرد، زمان را به گلستان به امانت می سپارد تا او نیز به نوبه خود وظیفه اش را به انجام رساند.

عكس های گلستان فاقد مفاهیم ایدئولوژیك است. مفهوم اصلی لحظات در شعارزدگی های رایج در باب جنگ تبلور نمی یابد. عكاسی خبری جنگ در شكل آزاد و مستقل آن همانگونه كه گلستان برگزیده بود خود اقدامی ضدجنگ است.

وی در تمامی عكس های خود حریم و نفس انسانی را پاس می دارد. در چنین تحلیلی می توان دریافت كه ابزار گزارشگری جنگ نه تنها در پی ثبت حقایق تلخ است بلكه فراتر از آن به دنبال نمایان ساختن آن چیزی است كه در هنگام جنگ غایب است: <صلح>

خبرنگار و عكاس جنگ در عمل و حقیقت پیام آور صلح است.

كتاب با زندگینامه كاوه گلستان به قلم و برگردان همسر و یگانه فرزندش مهرك گلستان همراه با عكسی از كاوه با پس زمینه همان عكس مشهورش از كودك مجروح كرد و همچنین یادداشتی از محمد فرنود، كتاب شناسی، فهرست نمایشگاه های انفرادی و گروهی، جوایز، آثار تلویزیونی مستند و شرح حال كوتاهی درباره نویسندگان مقالا ت به پایان می رسد.

نيمي از واقعيت

كاوه گلستان، دانشگاه تهران، دي ماه 1357 (عكس از بهمن جلالي)

از کاوه گلستان :

جنگ تجربه ملموس مرگ بود. هر لحظه در كنارت بود. همه چيز به يك مو بند بود، ميديدم كه چه راحت آدمها در كنارم مي مردند، با حضور در اين شرايط ديگر مرگ نبود. ميخواستم بدانم كه چرا او ، و نه من. آدم وقتي دچار هيجان ميشود يك نوع فعل و انفعال شيميايي در مغزش اتفاق مي افتد. من به آن هيجان معتاد شده بودم و مدام ميخواستم كه آنجا باشم واين تبديل به يك مكانيزم رفتاري من شده بود.گاهي اوقات احساس ميكردم لاشخورم چون با هيليكوپتر به هر جا كه كشت و كشتار جريان داشت مي رفتيم و عكس مي گرفتم و جنازه ها را جمع ميكرديم. دچار بحران روحي شده بودم . مدام فكر ميكردم چرا او مي افتد من نمي افتم . بعد از جنگ تا سالها خودم را پيدا نميكردم . حتي در بيداري لحظه هاي جنگ در برابر چشمانم ظاهر ميشد. در طول جنگ هميشه يك دستمال داشتم كه همراهم بود و آن را در مواقع ضروري جلوي دهان و بيني ام مي بستم . اين دستمال در ذهن من بوي مرگ ميدهد. بارها اين دستمال را شسته ام به آن گلاب زده ام اما كماكان بوي مرگ ميدهد. جنگ باعث شد كه من دچار يك اضطراب دائمي در باره گذشت زمان شوم. هيچ چيز مرا نميترساند، هيچ چيز حيرت زده ام نميكد، حس زيادي ندارم، من نهايت آنرا ديده ام . مي خواهم حركت كنم و كاري انجام بدهم هر چه بيشتر، شايد به همين دليل است كه ديگر از هيچ چيز نمترسم و شايد به همين دليل است كه بين من و بقه آدمها يه فاصله ايجاد شده است، فاصله ايي كه ديگر فكر نميكنم بتوانم آنرا از ميان بردارم .

و دو نقل قول دیگر :

به گزارش خبرنگار بخش هنرهای تجسمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، كاوه گلستان از همان دهه‌ی ۵۰ عكاس حرفه‌یی مستند اجتماعی بود. به اذعان همكارانش او فصل جدیدی در عكاسی مطبوعاتی ایران باز كرد و عكس‌های او از قلعه شهر نوی تهران، كارگرهای ساختمانی و معلولان آسایشگاه روانی یافت‌آباد، گواهی بر این امر است كه به همكارانش نشان دهد: "باید دقیق‌تر نگاه كرد، نافذ و تیز".

سال ۱۳۵۶ با نخستین حركت‌های انقلاب، جنبش اعتراضی علیه شاه را به مردم دنیا منتقل كرد. به پالایشگاه نفت آبادان رفت، عكس او از چند كارگر كه شیر فلكه نفت را به نشانه اعتصاب و همبستگی با مردم می‌بندند، نماد قاطعیت مردم علیه رژیم پهلوی شد.

اعتقاد داشت، "عكس بود كه خون شهید را به‌عنوان پیام معنوی انقلاب اسلامی، به سراسر ایران منتقل كرد. تصاویر شهدای به خون غلتیده انقلاب كه دست به دست می‌گشت، خشم عمومی را نسبت به رژیم شاه افزایش داد".

من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم كه مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار كند و به‌خطر بیاندازد. می‌توانی نگاه نكنی، می‌توانی خاموش كنی، می‌توانی هویت خود را پنهان كنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ كس نمی‌تواند.

كاوه با آغاز جنگ ایران و عراق، همراه با دیگران، جهان را از جنگ، شهادت و از مصیبتی كه بر جنگ‌زده‌ها می‌رفت، خبردار می‌كرد.

او می‌گفت: عكس‌های تولیدشده در زمان جنگ تحمیلی كه عكاسان حرفه‌یی، آماتور و بسیجی تهیه كردند، یكی از كامل‌ترین و باارزش‌ترین مجموعه‌ی اسناد تاریخی در ایران است.

گلستان عكاس ویژه مجله تایمز بود. مدتی با آژانس خبری آسوشیتدپرس كار كرد، سپس به شبكه خبری بی‌بی‌سی پیوست و در تهران به كار مشغول شد.

سال ۷۰دوربین فیلم‌برداری به‌دست گرفت و تصویربردار شد. همان سال مستندی ۲۲ دقیقه‌یی و سفارشی را با عنوان "ثبت حقیقت"، در لندن برای كانال 4 انگلیس مونتاژ كرد. او در این مستند، پای صحبت چند روزنامه‌نگار ایرانی زمان انقلاب نشست.

پس از دو سال بار دیگر به ایران آمد و ماندگار شد. دعوت به تدریس در دانشگاه‌های آزاد را پذیرفت و سال‌ها تجربه‌هایش را به نسل علاقه‌مند جوان منتقل كرد.

او در جریان قتل‌های زنجیره‌یی نیز برای خانواده‌های قربانیان، فیلمی ۱۵ دقیقه‌یی مونتاژ كرد: "مرا در غم خود شریك بدانید".

از چند سال پیش با تلویزیون بی‌بی‌سی همكاری می‌كرد، با شروع حمله ارتش‌های آمریكا و انگلیس به عراق، با یك گروه خبری شامل جیم میور - خبرنگار بی‌بی‌سی در ایران -، استورات هیوز - تهیه‌كننده -، مترجم و یك راهنمای كرد، به كردستان عراق رفت. سیزدهم فروردین، دوم آوریل، عراق - كردستان - كفری، آنگونه كه می‌گویند: اتومبیل توقف می‌كند، هیوز نفر اولی است كه پیاده می‌شود، نخستین قدم او با انفجار همراه است و از دست دادن پاهایش، گلستان می‌دود تا پناه بگیرد، او هم روی مین می‌رود و بلافاصله كشته می‌شود.

به گزارش ایسنا، كاوه گلستان جایزه رابرت كاپا را به‌خاطر عكسی از آن خود كرد كه حضرت امام خمینی (ره) را در حال پایین آمدن از پله‌های هواپیمایی كه او را از پاریس به تهران ‌آورد، نشان می‌دهد.

گلستان عكس گرفت؛ همچون ۱۱ عكاس دیگر؛ اما فیلم عكس را به خلبان همان هواپیما داد؛ تا به پاریس برگرداند و...

او معتقد بود: "انسان چشم دارد كه ببیند؛ تا با دیدن بر فهم و شعور و شناختن خود از این جهان و زندگی بیافزاید".

می‌گفت: "این چشمان، چشمان من، شاهدی بوده‌اند؛ شاهدی بر مشقت زندگی در سرزمینم، در این جا، واقعیت رنج كشیدن انسان‌هاست، اما در واقعیت این حقیقت است كه رنج می‌برد".

"عكاس ایرانی هیچ‌گاه نتوانست در حد لزوم نگاه خود را در سطحی بین‌المللی ارایه دهد، بضاعت اندك و محدودیت‌های گوناگون همیشه گریبان‌گیر عكاس و خبرنگار ایرانی و مانع پیشرفت او بوده است. تاكنون فرصت اثرگذاری جدی بر افكار عمومی جهان در مورد ماهیت زندگی، وقایع و تحولات اجتماعی ایران به‌دست نیامده است".

وی در عین حال اذعان می‌داشت: "به‌رغم یك دهه استقرار مراكز آموزش عكاسی در عكاسی ایران و در حالی كه برای نخستین بار در تاریخ مطبوعات ایران درصد قابل توجهی از عكاسان مطبوعاتی شاغل را جوانانی تشكیل می‌دهند كه دارای مدرك دانشگاهی در رشته عكاسی و عكاسی خبری هستند، عرصه عكاسی مطبوعاتی ایران همچنان تنگ‌تر از آن است كه بتوانیم در مقام مقابله با بینش غرب نسبت به هویت‌مان برآییم".   

 حالا مادر از كاوه می‌گوید ...

"خسته كه می‌شد، به افجه (لواسان) می‌رفت و قدم می‌زد. افجه را دوست داشت. می‌گفت می‌خواهم پس از بازنشستگی‌ام خانه‌ای در افجه بسازم و در آنجا زندگی كنم". این جمله‌ها را مادرش - فخری گلستان - می‌گفت؛ وقتی او را با حضور خانواده، همكاران و دوستان و جمعی از شخصیت‌های هنری، فرهنگی و سیاسی به خاك افجه سپردند.

حالا اما جای او را در عكاسی امروز ایران خالی می‌بینید و در آستانه‌ی تولد تنها پسرش به خبرنگار ایسنا می‌گوید: "وقتی كه می‌بینم در ایران یا دیگر كشورها اتفاقاتی افتاده و یا وقتی موضوعات خبری تلویزیون را می‌بینم، فقط كاوه به نظرم می‌آید و تمام مدت جای او را خالی می‌بینم و آرزو می‌كنم كه ای‌كاش كاوه این‌جا بود و به سراغ این موضوعات می‌رفت."

اویادآوری می‌كند كه كاوه آدمی بود كه هیچ وقت نمی‌نشست و همیشه مشغول فعالیت بود، تمام مدت زندگی در حال حركت و كار و از لحاظ فكری مستقل بوده و برای خودش كار می‌كرد، تاجایی كه وقتی می‌خواست به جنگ برود هم كار خودش را كرد.

و به‌یاد می‌آورد كه با توجه به روحیه ماجراجویی كاوه، همیشه انتظار شنیدن اخبار بد از شرایط او را داشته است.

چنینی عنوان می‌كند: "از روز اولی كه كاوه وارد صحنه‌های جنگ می‌شد، نگرانش بودم، تاجایی كه هربار كه می‌توانست با من تماس می‌گرفت و می‌گفت "من هنوز زنده هستم". حتا یكی از دوستان كاوه برای من تعریف می‌كند كه وقتی از صحنه‌های جنگ و اجساد روی مین رفته عكس می‌گرفتیم، با هم می‌گفتیم كه یك روز هم ممكن است كه ما خود روی مین برویم و سوژه عكس دیگران شویم. من تقریبا هر روز كه می‌شنیدم خبرنگاری كشته شده، فكر می‌كردم كه آن خبرنگار كاوه است، برای همین وقتی خبر مرگش را به من اطلاع دادند، از قبل انتظار آن را داشتم اما اگر بخواهم حقیقت را بگویم خود كاوه هم چنین می‌خواست و به‌همین ‌خاطر هم من توانستم خودم را حفظ كنم و با این شرایط كنار بیایم."

به باور او، كه كاوه كار ناتمامی نداشت و هر موضوعی را كه دوست داشت بدون‌ این‌كه منفعت خاصی را دنبال كند، پی‌گیری می‌كرد و همیشه خودش به‌دنبال كار و فعالیت بود.

مادر كاوه گلستان می‌گوید " وقتی كه كاوه درحدود نه سال بیشتر نداشت، بچه‌ها را در جریان سفری با خود به یك باغ‌وحش بردم، برای كاوه دوربین ساده‌یی خریده بودم كه بتواند از جذابیت‌های سفر عكاسی كند، وقتی كه می‌خواست از گوریل بزرگی كه در قفس بود عكس بگیرد، گوریل دوربین را از او گرفت و با خود به داخل قفس برد؛ تا جایی كه برای پس گرفتن دوربین ناچار به درخواست كمك از مسوولان باغ وحش شدیم. همان‌جا به كاوه گفتم كه "از این به بعد نگذار هیچ وقت كسی دوربین را از دستت بگیرد". فكر می‌كنم كه این موضوع جرقه بزرگی در ذهن كاوه بود كه عكاسی را دنبال كند و بعدها با دوربین‌های بزرگ‌تری كار را ادامه دهد.


برچسب‌ها: کاوه گلستان, ابراهيم گلستان, ليلي گلستان, مهرك گلستان, امام خميني
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

مهروز ساعی بنه‌کهل (به انگلیسی: Mahrouz Saei)‏ (زادهٔ ۱۳۶۳) تکواندوکار ایرانی است. او در بازی‌های آسیایی ۲۰۰۶ مدال برنز را در وزن ۷۲ کیلوگرم به دست آورد. او خواهر هادی ساعی است.

مهروز ساعي پرچمدار دانشجويان ايران 

    «مهروز ساعي» تکواندوکار زن ايران به عنوان حمل کننده پرچم کاروان ورزشي دانشجويان کشورمان در بيست و چهارمين دوره يونيورسياد جهاني برگزيده شد. ساعي گفت: «از شنيدن اين خبر شوکه شدم. از اينکه اين فرصت به يک بانوي ايراني داده شد، بسيار خوشحال هستم. خودم را کوچک تر از آن مي دانم که حمل کننده پرچم کاروان ورزشي ايران در يونيورسياد جهاني دانشجويان باشم. قهرماناني بهتر از من از کشورمان در اين رقابت ها حضور دارند و من نماينده همه بانوان ايراني خواهم بود.

مهروز ساعی بیست و هشت سال سن دارد او در رشته ی تربیت بدنی تحصیل كرده و از هفت سالگی تکواندو کار می کنداو دو برادر به نامهای هادی و مهران دارد هادی ساعی که دیگر نیازی به معرفی ندارد و آخرین مدالی که رای ایران کسب کرد مدال طلا بازیهای المپیک پکن بود. به گفته ی مهروز ، مهران نیز برای اردوی تیم ملی تکواندو انتخاب شد اما بخاطر مسائل کاری ورزش را ادامه نداد. مهروز هم مانند هادی در رقابتهای دوحه مدال برنز کسب کرد.

 مهروز سالها زير سايه نام برادر ماند و نتوانست به مقامي در خور شان برسد


برچسب‌ها: مهروز ساعي, هادي ساعي, تكواندو
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

هادی ساعی بنه‌کهل (زادهٔ ۲۱ خرداد ۱۳۵۵ در شهر ری )، قهرمان تکواندو جهان و المپیک است. او با به‌دست آوردن دو مدال طلا و یک مدال برنز، پرافتخارترین ورزشکار ایرانی در تاریخ بازیهای المپیک است. پدر و مادر هادی ساعی اهل روستای بنه کهل از توابع شهرستان بستان آباد در استان آذربایجان شرقی می باشند

خواهر هادی مهروز ساعی نیز عضو تیم ملی تکواندو بانوان ایران و یکی از معروف‌ترین ورزشکاران زن ایران است. هادی ساعی عضو شورای شهر تهران نیز هست.

خبر ايرنا درباره تولد پسر هادي ساعي : به گزارش ايرنا، هادي ساعي نام "تايماز" را که از اسمهاي آذري است براي پسر خود انتخاب کرده است.۱  بهمن ۱۳۸۸

زندگی ورزشی

او تمرین تکواندو را از ۱۴ سالگی آغاز کرد و از رده سنی نوجوانان تاکنون به طور مستمر در تیم ملی تکواندو ایران حضور داشته‌است. ساعی برنده مدال برنز المپیک سیدنی و مدال طلای المپیک آتن در دسته ۶۸ کیلوگرم و مدال طلای المپیک پکن است که اولین مدال و مدال طلای ایران در ورزشی غیر از کشتی و وزنه برداری در المپیک بودند. قد او ۱۸۲ سانتیمتر و وزنش ۷۹ کیلوگرم است.

مقام‌ها

  • Silver medal.svg ارتش‌های جهان ۱۹۹۵
  • Bronze medal.svg ارتش‌های جهان کرواسی ۱۹۹۶
  • Gold medal.svg بازی‌های غرب آسیا ۱۹۹۷
  • Gold medal.svg جام جهانی آلمان ۱۹۹۸
  • Gold medal.svg مسابقات جهانی ادمونتون، کانادا ۱۹۹۹
  • Gold medal.svg انتخابی المپیک سیدنی ۱۹۹۹
  • Gold medal.svg جام جهانی فرانسه ۲۰۰۰
  • Bronze medal.svg المپیک سیدنی ۲۰۰۰
  • Gold medal.svg جام جهانی ویتنام ۲۰۰۱
  • Gold medal.svg قهرمانی آسیا و اقیانوسیه ۲۰۰۲
  • Gold medal.svg جام جهانی ژاپن ۲۰۰۲
  • Gold medal.svg بازیهای آسیایی بوسان ۲۰۰۲
  • Silver medal.svg مسابقات جهانی گارمیش-پارتنکیرچن، آلمان ۲۰۰۳
  • Gold medal.svg انتخابی المپیک آتن ۲۰۰۴
  • Gold medal.svg المپیک آتن ۲۰۰۴
  • Gold medal.svg مسابقات جهانی مادرید ۲۰۰۵
  • Gold medal.svg قهرمانی آسیا تایلند ۲۰۰۶
  • Bronze medal.svg بازی‌های آسیایی دوحه ۲۰۰۶
  • Bronze medal.svg مسابقات جهانی پکن ۲۰۰۷
  • Gold medal.svg المپیک پکن ۲۰۰۸

فعالیت سیاسی

ساعی در سال ۱۳۸۵ در سومین دوره انتخابات شورای شهر تهران شرکت کرد. او در فهرست ائتلاف اصلاح طلبان قرار داشت، به مقام پنجم انتخابات رسید و به شورای شهر تهران راه یافت. این در حالی بود که در زمان انتخابات برای شرکت در بازیهای آسیایی در دوحه به‌سر می‌برد و مسابقات او در بازیهای آسیایی دوحه، به دلیل ممنوع‌التصویر شدن از صدا و سیما پخش نشد. چند روز بعد او در جشن شب یلدا در نشریه چلچراغ جایزه شجاعت را که از طرف خوانندگان این هفته‌نامه دریافت کرده بود به سید محمد خاتمی اهدا کرد.

حواشی

  • هادی ساعی در دی ۱۳۸۲، پس از وقوع زمین‌لرزه بم مدال‌های خود را (یک مدال برنز المپیک و دیگر مدالهای کسب شده‌اش تا آن زمان) را برای کمک به زلزله زدگان اهدا کرد. او پس از قهرمانی در المپیک ۲۰۰۸ پکن در مصاحبه با خبرنگاران گفت که مدال طلایی که در المپیک آتن گرفته بود، دزدیده شده است. او همچنین مدال‌اش را به مردم ایران و آذربایجان به خصوص زادگاهش شهرستان بستان آباد تقدیم کرد.
  • به گزارش خبرگزاري فارس از تبريز، هادي ساعي قهرمان ارزنده تكواندو المپيكي چين طي پيامي به مردم آذربايجان اين افتخار و مدال خود را تقديم به مردم ايران اسلامي، آذربايجان و بستان آباد، زادگاه خود كرد. هادي ساعي پرافتخاترين ورزشكار طول تاريخ المپيك ايران اسلامي امروز گفت: بسيار خوشحالم كه اين مدال رنگين را با دعاي خير مردم براي كشورم به دست آوردم و پرچم پرافتخار و مقدس ايران اسلامي را در المپيك چين به اهتزاز در آوردم. وي افزود: سلام گرم و صميمي خود را به مردم غيور و خونگرم آذربايجان به خصوص زادگاه خود،قره كويل بستان آباد مي رسانم و اميد آن دارم تا اين هديه ناچيز من را بپذيرند.
  • با این که او در ده سال اخیر مانند ورزشکارانی چون حسین رضازاده و آرش میراسماعیلی برای ایران مدال کسب‌کرده است، همواره در بین رسانه‌ها و مسئولین کشور از توجه کمتری نسبت به دیگران برخوردار بوده است. در المپیک ۲۰۰۸ پکن که او تنها مدال طلای ایران را کسب کرد، نگاه تمامی رسانه‌ها و مسئولین به یکباره به سوی او برگشت.

خداحافظی از تکواندو

هادی ساعی در ۱۴ آبان ۱۳۸۷ خداحافظی خود را از دنیای قهرمانی اعلام کرد و در ۱۸ آبان ۱۳۸۷ پس از انجام یک مسابقهٔ نمادین با امید غلامزاده در خانه تکواندو چهار گوشهٔ تشک را بوسید و به‌طور رسمی از رقابت‌های تکواندو کنار رفت.

N_5553.jpg

در روز خداحافظي از تكواندو به همراه همسرش

مصاحبه روزنامه دنياي اقتصاد با هادي ساعي

هادي ساعي را همه با تكواندو مي‌شناسند، اما هادي ساعي برايش مهم نيست به چه نامي بشناسندش، بيشتر دوست دارد تجربه كند. اينار تجربه اش متفاوت است، قرار نيست رزمي كاري كند، قرار نيست پشت صندلي شوراي شهر بنشيند، بلكه قرار است سوار بر اسب گرانقيمت و سفيد خود از روي موانع بپرد.


اين توضيح كوتاهي است براي ورود به يك گفتگ‌و گو، گفت‌وگو با ورزشكاري كه كمتر كسي وي را سواره ديده است. اين شما و اين هادي ساعي سوار بر اسب.

چرا اسب‌سواري را انتخاب كرديد؟ چه جذابيتي داشته است؟
من حدود ۱۴ - ۱۳ سال است كه اسب‌سواري مي‌كنم، علاقه زيادي به اسب داشتم، يك دليل ديگر اينكه در رشته سواركاري هم مي‌توانيد پرش با اسب را كار كنيد، اكثرا كساني كه در مسابقات جهاني شركت مي‌كنند افرادي هستند كه حدودا بيش از ۴۰ سال سن دارند. ورزشي است كه سن در آن مطرح نيست، بعد از قهرماني در تكواندو، مي‌خواستم رشته‌اي را انتخاب كنم كه سن و سال در آن زياد دخيل نباشد. سواركاري تنها رشته‌اي است كه در آن شما با يك موجود زنده به رقابت مي‌رويد، كه اين خودش هيجان خاصي دارد و در درجه اول شما بايد با اسبي كه داريد ارتباط خوبي برقرار كنيد تا بتوانيد همه حركاتش را در مسابقه بشناسيد، بايد هماهنگي زيادي با اسب داشته باشيد.
بهترين سن براي شروع اسب‌سواري چه زماني است؟
سن ۸ - ۷ سالگی سن خوبي است، ولي در اين سن، بچه‌ها بايد با اسب‌هاي پوني (Poni) يا اسب‌هاي كوچك كار كنند، چون اگر با اسب‌هاي بزرگ كار كنند، پاهايشان پرانتزي مي‌شود. ما هم تنها باشگاهي در تهران هستيم كه Poni كلاپ براي بچه‌ها داريم، باشگاه‌هاي ديگر هم شايد داشته باشند، ولي مثل ما فعال نيستند، ما يك گروه نمايش، مسابقه جام‌ها هم داريم. اين باعث شده محيط باشگاه ما خانوادگي شده است.
اگر يك نفر بخواهد شروع كند چه فرآيندي را بايد طي كند؟
چون اكثرا فكر مي‌كنند ورزش سواركاري بسيار گران است، ما سعي كرديم پايين‌ترين قيمت‌ها را براي كلاس‌هاي آموزشي بگذاريم، به همين دليل استقبال بسيار خوبي شده است. نيازي نيست كسي كه ثبت‌نام مي‌كند حتما اسب داشته باشد. باشگاه، مربي و اسب را در اختيارشان قرار مي‌دهد.
زمان دوره آموزشي چقدر است؟
۸ - ۱۰ جلسه

اگر يك نفر از صفر شروع كند تا يك اسب‌سوار حرفه‌اي شود، چه مقدار زمان لازم است؟
در سواركاري، هيچ‌كس نمي‌تواند حرفه‌اي شود. بهترين سواركاران دنيا هم نمي‌توانند چنين ادعايي كنند، ولي براي اينكه كسي بتواند يك سواري خوب و متوسط انجام دهد،  ۵ - ۴ دوره بايد طي كند.
هزينه‌اش چه مقدار است؟
هزينه كلاس‌هاي عمومي در حدود ۱۴۰ هزار تومان است. هزينه كلاس‌هاي خصوصي هم ۲۴۰ هزار تومان است.
چه تفاوت‌هايي دارد؟
در كلاس خصوصي تعداد نفرات كمتر است. بيشترين تعداد در كلاس‌هاي عمومي ۸ نفر است ولي در كلاس‌هاي خصوصي نهايتا ۴ نفر هستند، كه در محيط بزرگ‌تر كار مي‌كنند و زمان كلاس‌ها بيشتر است. مدت زمان كلاس خصوصي در هر جلسه يك ساعت است و كلاس عمومي ۴۵ دقيقه است. كيفيت اسب‌هاي كلاس خصوصي بهتر است.
هزينه كلي چه مقدار مي‌شود؟ با وسايل متوسط؟
شما با ۱۰۰ هزار تومان مي‌توانيد يك دست لباس بخريد و با يك ميليون تومان هم مي‌توانيد يك دست لباس بخريد.
براي شركت در مسابقات چه خصوصياتي بايد داشت و چگونه مي‌توان به آن وارد شد؟
مسابقات رده‌بندي دارد، كسي كه تازه شروع كرده است، در رده مبتدي شركت مي‌كند و اگر ۵ بار اين رده را بدون خطا بگذراند، مي‌تواند به رده E برود، اگر در رده E بتواند ۳ بار بي‌خطا بپرد، بعد مي‌تواند در مسابقات بزرگ‌تر هم شركت كند. رده‌بندي‌ها به ارتفاع موانع است.
زمان هر مسابقه چقدر است؟
هر مسابقه یک زمان مشخص دارد. در هر مسابقه سوارکاری به ۱۵ - ۱۰ درصد از نفراتی که ثبت‌نام می‌کنند جایزه می‌دهند، اگر ۱۰۰ نفر شرکت کنند، به ۱۰ نفر جایزه می‌دهند. تعداد نفراتی که در مسابقه حضور دارند تعیین می‌کند که چه تعداد جایزه می‌گیرند، مسابقه زمان‌های مختلفی دارد. در سوارکاری یک مسابقه داریم به نام راید اند داریو که سوار اسب مي‌شويد مسافتی را با اسب می‌روید بعد از اسب پیاده می‌شوید و بقیه مسیر را با ماشین طی می‌کنید که این در ايران چند بار برگزار شد. مسابقات گروهی هم داریم.
این مسابقات چند بار در سال انجام می‌شود؟
از خرداد به بعد تا آخر سال هر هفته مسابقه برگزار مي‌شود. مسابقه فدراسیون، لیگ هیات هم داریم.
هزینه خرید و نگه‌داری اسب چه مقدار است؟
از  ۴ - ۳  میلیون تومان هست تا ۴ میلیون دلار. در باشگاه ما پانسیون اسب ۴۹۰ هزار تومان در ماه است، مبلغی از آن برای مربی است که با اسب کار کند.
تفاوت قیمت‌های اسب بر چه اساسی است؟
هر اسبی برای یک کاری است، اسب‌هایی که برای پرش استفاده می‌شود اسب‌های اروپایی هستند: آلمانی، هلندي، بلژیکي و... اسب‌های کورس، اسب‌های انگلیسی هستند.
قیمت‌ها برطبق نژاد، خط خونی، تکنیک پرش و... متفاوت است.
گران‌ترین اسب برای کدام نژاد و کشور است؟
آلمان
گران‌ترین اسبی که اینجا خریدوفروش شده چقدر بوده است؟
در ایران ۲ هفته پیش یک اسب آلمانی به قيمت  ۳۲۰ میلیون تومان فروخته شد.
برخورد مردم با هادی ساعی سوارکار چطور است؟
بعضی‌ها باورشان نمی‌شود، چند وقت پیش، یک نفر برای ثبت‌نام آمده بود، من در دفتر نشسته بودم، به من گفت: شما خیلی شبیه آن ورزشکار هستید. بعد گفت شما هادی ساعی هستید؟ گفتم بله. گفت نه! شوخی می‌کنید. گفتم خب، نه نیستم. بعد دوباره کمی نگاهم کرد، گفت نه، واقعا خود هادی ساعی هستید.
فکر می‌کنید شباهتی بین تکواندو و اسب‌سواری وجود دارد؟
بیشتر حرکات تکواندو با پا است، سوارکاری هم همین‌طور است. دستوراتی که به اسب می‌دهند بیشتر با پا است. اگر پاهای قوی دارید بهتر پیشرفت می‌کنید.
دوست دارید، ۲۰ - ۱۰ سال دیگر هادی ساعی تكواندوكار در ذهن‌ها باشد یا هادی ساعی سوارکار؟
فرقی نمی‌کند. من دوست دارم اگر قرار است در ذهن کسی بمانم به عنوان یک انسان بمانم. رشته اصلی من تکواندو است، سوارکاری را بعد از کنار گذاشتن تکواندو به صورت حرفه‌ای دنبال می‌کنم و در مسابقات مختلف شرکت می‌کنم. چند بار هم جایزه گرفتم، مثلا در سال گذشته ۵ - ۴  بار جایزه گرفتم. برای شركت كردن در مسابقات قهرمانی امتیاز آوردم؛ ولی مسابقات کشوری دوشنبه و چهارشنبه و جمعه برگزار می‌شود. در روز چهارشنبه ایران نبودم به همین دلیل نتوانستم شرکت کنم، ولی یکی از اسب‌هایم شرکت کرد و با یک سوارکار دیگر، جزو  ۳ - ۲ تای اول بود ولی در آخرین راند چند تا مانع را زد و ششم شد.
سواری را مثل تکواندو و جدی و حرفه‌ای می‌بینید؟
بله. من سوارکاری را به صورت جدی دنبال می‌کنم. قبل از اینکه از تکواندو خداحافظی کنم، چون مشغول اردوها و مسابقات بودم، خیلی وقفه افتاد، ولی بعد از خداحافظی از تکواندو یعنی در چند سال گذشته هر روز تمرین کردم.
در ورزش، پسر علي پروين هميشه زير سايه پدرش است، در هنر، همايون شجريان هم همین‌طور است. حالا هادي ساعي تكواندوكار كه پرافتخارترين ورزشكار المپيك كشور است سايه نمي‌اندازد روي هادي ساعي سواركار؟ يعني مردم پيش خود فكر نمي‌كنند كه حتما هادي ساعي بايد در اسب سواري قهرمان شود؟
اين مساله در تكواندو براي خواهر من اتفاق مي‌افتد، خواهر من جزو اولين كساني است كه توانست مدال آسيايي بگيرد، دومين كسي بود كه توانست مدال بازي‌هاي آسيايي بگيرد. اولين كسي بود كه مدال قهرماني آسيا را براي ايران گرفت.
شما به خواهرتان آموزش داديد؟
تكواندو را با من شروع كرد، وقتي وارد اردوی تيم ملي شد، من هم در اردو بودم و هيچ وقت نتوانستيم با هم تمرين كنيم. من خيلي براي مسابقات راهنمايي مي‌كردم. در ميان دختران جزو كساني است كه خيلي مدال دارد. خيلي‌ها مي‌گويند كه خواهر هادي ساعي است. خودش هم خيلي وقت‌ها از اين حرف‌ها ناراحت مي‌شود. اين اتفاق هميشه مي‌افتد، ولي ورزش‌ها با هم متفاوت‌ است اما اين موضوع به من خيلي كمك كرده است. ورزش سواركاري ورزشي است كه خيلي حس مي‌خواهد، بايد تجربه كنيد و ياد بگيريد. ولي اسب‌ها با هم فرق مي‌كنند خصوصيات، تكنيك و...
استقبال مردم از اين باشگاه و اين ورزش چگونه است؟
به خاطر قيمت‌هايي که گذاشته‌ايم استقبال از اين باشگاه خيلي زياد است و به خاطر موقعيتش و نزديك بودن آن به تهران استقبال خيلي خوب است، هيچ باشگاهي اندازه ما شاگرد ندارد.
ممكن است بعضي‌ها به خاطر حضور شما به اينجا بيايند؟
ممكن است كسي به خاطر حضور من بيايد، ولي اكثرا به خاطر محيط به اينجا مي‌آيند. خيلي‌ها هم به خاطر قيمت‌ها مي‌آيند.
اگر كسي بخواهد يك روز اسب سواري كند، احتياجي هم به آموزش نداشته باشد چه قدر هزينه لازم است؟
براي يك ساعت ۱۵ هزار تومان. اگر احتياج به مربي داشته باشد، يك مربي هم در كنارشان قرار مي‌دهيم.
ما در سواركاري چه جايگاهي داريم؟
در حال حاضر، اصلا جايگاه خوبي نداريم.
مشكلي كه داريم اين است كه نمي‌توانيم اسب‌هاي خودمان را به مسابقات برون‌مرزي ببريم. يك بيماري هست به اسم مش مشه كه مي‌گويند احتمال وجود اين بيماري در ايران زياد است، جزو كشورهاي قرنطينه هستيم. ولي الان ۳ تا از سواركاران با تجربه‌مان توانستند با اسب‌هاي خودشان در آذربايجان مسابقه بدهند؛ اين اتفاق خيلي خوبي است. البته يك بار هم در مسابقات آسيايي قطر، تيم‌ ملي با اسب‌هاي خودمان شركت كردند. اگر بتوانيم با اسب‌هاي خودمان شركت كنيم، شاهد اين خواهيم بود كه سال‌هاي آينده ما هم نماينده‌هايي براي مسابقات آسيايي و حتي المپيك بفرستيم. سواركاران ما در مسابقات با اسب قرضي مسابقه مي‌دادند و هيچ چيز راجع به آن اسب‌ها نمي‌دانستند.
اولين باري كه در مسابقات شركت كرديد، مردم تعجب نكردند؟
اولين باري كه در مسابقات شركت كردم خيلي‌ها تعجب كردند. آن موقع سواركار مبتدي بودم. به خاطر دارم يك بار كه مسابقات ليگ در بندرعباس برگزار مي‌شد. از فرودگاه آمدم به باشگاه، ديدم در تهران مسابقه است. از دوستم لباس و اسب گرفتم، توانستم بدون خطا مسير را طي كنم؛ اسبي هم كه گرفته بودم خيلي باتجربه بود و خيلي كمك كرد.
يك فرد عادي كه آموزش مي‌بيند و در مسابقات شركت مي‌كند و جايزه مي‌گيرد با شما كه برنده شدن در المپيك در مسابقات جهاني برايتان عادي شده، يك ميزان اشتياق داريد؟
در خود تكواندو برايم خيلي عادي شده بود. انگار وظيفه‌اي بود كه بايد انجام مي‌دادم، دفعه‌هاي اول خيلي هيجان داشت. ولي در سواركاري براي خودم خيلي راضي‌كننده است. خيلي فرق مي‌كند چون يك رشته ديگر است. خيلي خوشحال بودم وقتي جايزه گرفتم، خيلي برايم مهم بود.
هادي ساعي تكواندو‌كار، سواركار، عضو فعال شوراي شهر، سياستمدار.
من به‌طور كلي علاقه ندارم كسي مرا به‌عنوان سياستمدار بشناسد. شوراي شهر مردمي‌ترين نهاد يك كشور است؛ اينكه تعدادي آدم‌هاي سياسي در آن هستند متفاوت است. ولي در كل یک جايگاه مردمي است؛ اين برايم مهم بود كه وارد اين حوزه شدم. چون اصلا علاقه ندارم وارد مسائل سياسي شوم وقتي وارد امور سياسي مي‌شويد، بايد يك حزب يا گروه را انتخاب كنيد. من هيچ وقت اين اجازه را به خود ندادم، كسي كه ملي مي‌شود، بايد ملي بماند، نبايد خودم را مختص به يك حزب و گروه كنم. به خودم هم اجازه نمي‌دهم فكر و نظرم را به كسي تحميل كنم، به نظرم اين كار درست نيست. من در شوراي شهر هم هر چيزي را كه به نفع مردم است انجام مي‌دهم. اميدوارم توانسته باشم در انتخاب‌ها و تصميم‌هايم درست عمل كرده باشم. اصلا هم شعار نمي‌دهم. من نسبت به قبل فعاليتم در وزرش بيشتر شده است، قبلا يك تكواندوكار بودم، ولي الان عضو هيات‌رييسه تكواندو و مدير فني تيم‌هاي ملي هستم، در ليگ تيم دارم، در خارج از كشور تدريس مي‌كنم، بعدازظهرها هم اگر خارج از كشور نباشم از ساعت ۴ به بعد هميشه اينجا هستم.
تاثير تغییرات قیمت ارز بر ورزش چگونه است؟
تغييرات دلار در ورزش سواركاري خيلي تاثير گذاشته است. اكثر اسب‌هاي ما اسب‌هاي وارداتي هستند، ولي خوشبختانه يك سري اسب‌هاي خارجي در ايران داريم. سعي مي‌كنند خودشان از اين اسب‌ها كرّه بگيرند و پرورش دهند.

 


برچسب‌ها: هادي ساعي, تبريز, مهروز ساعي, حسين رضازاده, سيدمحمدخاتمی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

ثریا قاسمی، نام اصلی مولود ملاقاسم متولد ۲۸ آذر ۱۳۱۹ در شهر تهران .  از بازیگران زن ایرانی سینمای ایران است. او دختر حمیده خیرآبادی بازیگر معروف ایرانی است.

 راه‌یابی به سینما اوايل دهه ۱۳۴۰ با گويندگي راديو كار حرفه اي خود را شروع كرد و سپس به تئاتر رو آورد. در همان سال ها به دوبله هم پرداخت و در سريال پرهوادار «بالاتر از خطر» صحبت كرد. در نمايش هايي مثل «آنتيگون» و «از پشت شيشه ها» (ركن الدين خسروي) و «آندورا» (حميد سمندريان) روي صحنه رفت. گذشته از فيلم كوتاه «تلفن» با ايفاي يكي از نقش هاي اصلي «آرامش در حضور ديگران» عرصه جدي سينما را آزموده و آنقدر قدرتمند ظاهر شد كه پس از گذشت اين همه سال ـ همچون عزت الله انتظامي ـ با اولين فيلم بلندش به ياد آورده مي شود. همچنين ثريا قاسمي در سال هاي ابتداي فعاليتش در يكي از اولين سريال هاي تلويزيوني ايراني با نام «پيوند» (نصرت كريمي) بازي كرد. با اين همه او پس از حضور در فيلم ناصر تقوايي ـ كه چهار سال پس از ساخت امكان نمايش عمومي پيدا كرد ـ ترجيح داد فعاليت اصلي اش را در راديو و تئاتر متمركز كند. حرفه اي كه ثريا قاسمي هنوز بعد از اين همه سال كار در سينما، خودش را وابسته به آن مي داند كارگرداني و بازيگري صداست. فيلم اول ناصر تقوايي علاوه بر اين كه در جريان سينماي تجاري ايران تجربه نامتعارفي بود، تصوير بسيار متفاوتي از شخصيت زن به نمايش گذاشت. اهميت اين موضوع از آن روست كه در فيلم هاي «قيصر» و «گاو» زن نقش چنداني نداشت و شايد بتوان ثريا قاسمي را پس از تاجي احمدي «خشت و آينه» دومين زني دانست كه در نقشي تأثيرگذار، عميق و ماندگار درخشيد.



[تصویر:  r1bn3yqbmer4jrdxf8t.jpg]

او برخلاف مادرش (حميده خيرآبادي) در فيلم هاي كمي بازي كرد و عمده تجربه هاي سينمايي اش مربوط به ده سال اخير است. در اوايل دهه 1370 ثريا قاسمي در چند برنامه تلويزيوني حضور يافت كه نمي توان آن ها را نمايش تلويزيوني به حساب آورد و طبعاً در كارنامه حرفه اي او به عنوان بازيگر جايي ندارند. يكي از اين تجربه ها، برنامه اي بود كه قاسمي در محاصره دكوري عجيب و غريب همراه با شمع هاي روشن و رنگ هاي تند صحنه و در پوششي فاخر، اشعار شاعران كلاسيك ايراني را دكلمه مي كرد و يكي از دو مجري اين مجموعه نامه عرفاني و آموزنده بود. او تا قبل از آغاز دهه هشتاد، در نقش مادران دلسوز و فداکار ظاهر می‌شد. اما شاید همه چیز از مارال شروع شد.اين بازيگر باسابقه سينما، تئاتر، راديو و تلويزيون پس از اين كه به خاطر بازي در «مارال» در جشنواره فجر تحسين شد، به بازي در فيلم هاي كمدي گرايش پيدا كرد كه آخرين كار به نمايش درآمده اش انتقادهاي بسياري را به همراه داشت.

 دو سريال تلويزيوني «در پناه تو» (حميد لبخنده) و «شب دهم» (حسن فتحي) با بازي ثريا قاسمي محبوبيت فراواني پيدا كرد. در كنار اين ها بازي او در تله تئاترهايي مثل «به سوي دمشق» (حميد سمندريان)، «نكراسوف» (محمد رحمانيان) و «به سوي كعبه» (تاجبخش فناييان) به چشم آمد. فريدون جيراني در «شام آخر» نقش متفاوتي به ثريا قاسمي واگذار كرد كه فرق زيادي داشت با چهره مادرانه و سنتي او در فيلم ها و سريال هاي متعدد. بازي كوتاهش در همين فيلم جايزه بهترين بازيگر نقش مكمل را از جشن خانه سينما براي او به همراه داشت.
جایزه سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن از نوزدهمین جشنواره فیلم فجر جرقه‌ای بود تا ثریا قاسمی به فکر ایفای نقشهای دیگر هم بیفتد. که نتیجه آن بازی در شام آخر و بخصوص دختر شیرینی فروش بود.

 فیلم‌شناسی

 سینمایی

۱۳۸۸ عروسک ابراهیم وحیدزاده   

۱۳۸۷ دعوت ابراهیم حاتمی کیا  

۱۳۸۷ در شب عروسی رضا قهرمانی  

۱۳۸۶ ملودی جهانگیر جهانگیری  

۱۳۸۵ دختر میلیونر اکبر خامین  

۱۳۸۵ سربلند سعید تهرانی  

۱۳۸۵ محاکمه ایرج قادری  

۱۳۸۴ شاهزاده ایرانی محمد نوری زاد  

۱۳۸۳ رستگاری در هشت و بیست دقیقه سیروس الوند  

۱۳۸۳ سرود تولد علی قوی تن  

۱۳۸۲ معادله ابراهیم وحیدزاده  

۱۳۸۲ بله برون داود موثقی  

۱۳۸۰ عشق فیلم ابراهیم وحیدزاده  

۱۳۸۰ دختر شیرینی فروش ایرج طهماسب  

۱۳۸۰ خاکستری مهرداد میرفلاح  

۱۳۸۰ شام آخر فریدون جیرانی  

۱۳۷۹ مارال مهدی صباغزاده  

۱۳۷۵ حریف دل رضا گنجی  

۱۳۷۱ مجسمه ابراهیم وحیدزاده  

۱۳۶۸ خواستگاری یدالله صمدی  

۱۳۶۷ ستاره و الماس سیامک شایقی  

۱۳۶۵ خانه ابری حجت الله سیفی  

۱۳۵۷ زنده باد ...    

۱۳۴۹ آرامش در حضور دیگران ناصر تقوایی  

خانم قاسمی در سه فیلم زیر هم نقش افتخاری داشت :

۱ -  نامزد آمريكايي من (۱۳۸۷)

۲ -  مخمصه (۱۳۸۶)

۳ -  راننده تاكسي (۱۳۸۵)

مجموعه تلویزیونی :

نابرده رنج - (علیرضا بذرافشان ، ۱۳۹۰)

جراحت - (محمدمهدی عسگرپور ، ۱۳۸۹)

صاحبدلان محمدحسین لطیفی، ۱۳۸۵)

او یک فرشته بود  ۱۳۸۴)

شب دهم حسن فتحی، ۱۳۸۰)

قلب یخی (مجموعه، ۸۰/۱۳۷۹)

در قلب من (حمید لبخنده - مجموعه، ۷۷/۱۳۷۶)

در پناه تو (حمید لبخنده - مجموعه،۱۳۷۳)

تلخ و شیرین (مجموعه ۱۳۵۲)

همچنین ایشان در سه فیلم زیر هم سرپرست گویندگان بودند :

۱ -  خواستگاري (۱۳۶۸)

۲ -  ستاره و الماس (۱۳۶۷)

۳ -  خانه ابري (۱۳۶۵)


ثريا قاسمي بازيگر سينما و تلويزيون ايران و فرزند هنرمند فقيد حميده خيرآبادي با گذشت بيش از يك ماه از درگذشت اين هنرمند و در آستانه‌ي چهلمين روز درگذشت،يادداشتي را منتشر كرده است. اين يادداشت در آخرين شماره ماهنامه «فيلم» با عنوان «پند مي‌گيريم...» منتشر شده است.

 ثريا قاسمي نوشته‌اش را با نقل‌قولي از ابوالحسن داودي «براي خاكسپاري مرحومه خيرآبادي تصميم‌گيري درستي نشد» آغاز كرده و در ادامه نوشته است:«من مي‌خواستم ايشان پس از پنجاو‌چندسال تلاش اضطراب‌آلود براي رسيدن به مكان فيلمبرداري، با آرامش به مقصد هميشگي خود برسند. مي‌خواستم همه لبخند دل‌نشين و زيباي ايشان يادشان بماند. مي‌خواستم صداي خاص و مادرانه‌اي كه مي‌گفت: «اسدالله ‌خان بيا چايي بخور!» در گوش‌ها باقي‌ بماند. (ديالوگ مشهور نادره خطاب به محمدعلي كشاورز در سريال پدرسالار). مي‌خواستم در لحظه‌هاي جنگ زندگي با مرگ، در لحظه تلاقي روشنايي با تاريكي، در لحظه پديدارشدن نام حميده خيرآبادي در جعبه بهشت زهرا، در لحظه برخورد خاك با صورت شيرين و چشم‌هاي خندان او، در لحظه ريختن گُل بر خاك خيس بانوي توانمند و خندان سينماي ايران، در لحظه گذاردن مقوايي بالاي سر خاك به نام حميده خيرآبادي كه لايق گذاشتن شمش طلاي همه عالم بود... كسي نباشد. كسي نبيند. چراكه كسي باور نمي‌كرد اين انسان پر از اشتياق، پر از شور زندگي، پر از نشاط و شادماني و هيجان‌ زندگي، رضا داشته باشد با مرگ برود. او اميد را دوست داشت. او زندگي را دوست داشت. كارش را دوست داشت. همكارانش را دوست داشت. مردم را دوست داشت. من چه‌طور مي‌توانستم بگذارم مردمي كه او را دوست داشتند، مردمي كه او را مادر، خواهر، دوست و كمك‌دهنده خود مي‌دانستند، ببينند چه‌طور خروار خروار خاك بر پيكر عزيزشان ريخته مي‌شود. اي‌ امان! خاك‌ها را برداريد. بگذاريد برخيزد و بگويد كه چه عاشقانه شما را دوست داشت. ما قطعه‌هاي هنرمندان هم مي‌خواهيم ولي قبل از آن، خانه‌هاي هنرمند مي‌خواهيم. مي‌خواهيم پيش از آن‌كه بميرند، قبل از بردن به قطعه هنرمندان كه بسيار آسان است، كه برويم و آن‌ها را آن‌جا بگذاريم و خداحافظ... خانه‌اي باشد كه بتوانيم از آن‌ها نگهداري كنيم. خانه‌اي كه اگر دل‌شان گرفت، اگر خلق‌شان تنگ شد، بتوانيم با وسيله راحت و بزرگ در خور سالمند، آن‌ها را به آن خانه ببريم و به جاي اين‌كه تنها خانم لرستاني به داد آن‌ها برسد، زحمت‌شان، يا درواقع رحمت‌شان به كساني برسد كه موظف به اين‌كار باشند. قانونمند كردن اين كار با اختصاص نمي‌دانم نيم‌درصد يا يك درصد از دستمزد بازيگران كار ناممكني نيست. مي‌توانيم خانه‌اي براي آن‌ها داشته باشيم به نام «خانه چاي/گفت‌وگو/هنرمند». خانه‌اي كه اگر در كوتاه‌مدت نياز به استراحت و رسيدگي داشته باشند بتوانيم به آن‌ها برسيم. خانه‌اي كه پله نداشته باشد. صندلي راحتي داشته باشد. شايد بتوانيم فيلمي براي آن‌ها نشان دهيم، شعري براي آن‌ها بخوانيم، جوكي برايشان تعريف كنيم، يا چندساعت يا حتي يك شب و يك روز آن‌ها را از دل‌تنگي داخل منزل‌شان دربياوريم. شخصا از خانم شهره لرستاني كه در طول اين سال‌ها بدون وقفه دست هنرمندان پيشكسوت و پابه‌سال گذشته را گرفته‌اند و به آن‌ها هرچه از دست‌شان مي‌آمده كمك كرده‌اند متشكرم. شهره تنها به فكر آن‌هاست. آيا بايد همچنان تنها بماند يا نهادي بنيادي، او را ياري خواهد داد؟ نمي‌دانم.» ثريا قاسمي در ادامه اين يادداشت آورده است: «چه پندها كه نياموختم... بازيگر از پاافتاده و ناتوان يعني هيچ. بيمارستان مي‌گويد: «با اين بيمه طرف قرارداد نيستيم» بخت برگشته كتابچه تأمين اجتماعي با اندوه، سر پايين مي‌اندازد، چراكه فقط چند عدد قرص و شربت در ميان ورقه‌هايش نوشته‌اند كه مبلغ آن‌ها را به صاحبش مي‌پردازند، نه پول سي‌سي‌يو و جراحي و اتاق و آزمايش‌ها و غيره و غيره و غيره... آن هم صاحبش بايد هفت‌خوان را بپيمايد و روزي صبح علي‌الطلوع كفش آهني و زره‌پولادي و كلاه‌خود نقاب‌دار بپوشد و از ميان ديوهايي به نام اتومبيل‌هاي آخرين سيستم و آتش‌فشان‌هاي سرزمين عجايب يعني گردوغبار و دود شهر تهران به محلي برود كه شايد ده يا بيست درصد مخارج را بدهند كه آيا بدهند يا ندهند. پند گرفتم كه به اميد بيمه نباش، به اميد جيب‌ات باش... «حميده خيرآبادي ركورددار بازيگري در سينماي ايران تاكنون در بيش از دويست فيلم سينمايي به ايفاي نقش پرداخته و سه بار نيز نامبرده نامزد دريافت سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل از جشنواره فجر شده است»-جرايد اما جايزه‌اي دريافت نكرده است. پيدا كنيد نقش مكمل بهتر از ايشان را. پند گرفتيم كه مكملي بهتر باشيم تا اعضاي هيأت‌هاي داوري از ما بيشتر خوش‌اش بيايد. «تسلطش در بازيگري مثال‌زدني است»- جرايد ولي هيچ كارگرداني جرأت آن را نداشت كه بتواند از توانمندي فوق‌العاده ايشان براي نقش اول استفاده كند. فيلمنامه‌نويسي حاضر نيست درباره مشكلات سنين بالا داستاني بنويسد كه پنجاه درصد افراد اين مملكت را تشكيل مي‌دهند، با مشكلات و مصايب خودشان. پيدا كنيد مشكلات بازيگران نقش دوم را. «خاكسپاري خانم خيرآبادي در شأن ايشان نبود.»-جرايد اما كسي هرگز سوال نكرد كه ماهي ۱۲۰۰۰۰تومان حقوق پيشكسوتان چه‌قدر در شأن بلند و توانمندي بي‌مثال ايشان بود. پيدا كنيد پس از كسر مبلغ آزمايش‌هاي متعدد و گهگاه خوابيدن در بيمارستان و خريدن قرص‌هاي گران‌قيمت تجويزشده از طرف پزشكان، مابقي ۱۲۰۰۰۰تومان، چه مبلغي مي‌شود كه بتوان با آن براي بقاي زندگي جنگيد؟ پند مي‌گيريم كه متواضعان چگونه با سربلندي زندگي مي‌كنند و همچنان لبخند مي‌زنند، لبخندي به‌يادماندني مانند لبخند خانم حميده خيرآبادي.» *** اين بازيگر در ادامه‌ با اشاره به سال‌هاي اخير زندگي حميده خيرآبادي آورده است:«ايشان در طول پنج، شش سالي كه خودشان اعلام كرده بودند ديگر كار نمي‌كنند، پيشنهادهاي بسياري داشتند؛ از جمله فيلم آقاي بهمن فرمان‌آرا، فيلم آقاي حسن فتحي، سريال آقاي اكبر خواجويي و بسياري پيشنهادهاي ديگر كه ايشان به مناسبت نگراني از ادامه كار، رد كرده بودند. آخرين پيشنهاد براي دو جلسه كار آقاي ابوالحسن داودي را چون حال‌شان خوب بود، قبول كرده بودند كه اين باعث سرزبان افتادن سريال آقاي داودي شد. پند مي‌گيريم كه حتي مرگ‌مان مي‌تواند تبليغي براي كار باشد. سپاسگزارم و متشكرم از تمامي كساني كه گل فرستادند يا تسليت تلفني گفتند يا تسليت روزنامه‌اي نوشتند و از مردم سراسر ايران كه در غم از دست‌دادن مادرشان با من شريك بودند. در نهايت براي شايعه‌سازان آرزوي آرامش و عاقبت‌بخيري مي‌كنم. فراموش نكنيم كه خانم خيرآبادي تمايل داشتند در قبر خريده شده توسط خودشان در سال‌هاي پيش، به خاك سپرده شوند. در قطعه 66 بهشت‌زهرا.» *** ثريا قاسمي در بخش پاياني اين يادداشت نوشته است: ««لذت لمس احساس مادرانه از سينماي ايران گرفته شد.» پيام تسليت مكتوب هديه تهراني «من نمي‌توانم به شما تسليت بگويم يا شما را دلداري بدهم، اين شما هستيد كه بايد به ما دلداري بدهيد.» -پيام تسليت تلفني ميكاييل شهرستاني. اين دو پيام صميمي و صادقانه و دل‌نشين و عاشقانه بارديگر به يادم انداخت كه برادران و خواهران بي‌شماري دارم كه در سوگ حميده خيرآبادي هستند. روانش شاد باد...» .

 


برچسب‌ها: ثریا قاسمی, حميده خيرآبادي, علي نصيريان, محمدعلی کشاورز, ناصر تقوايي
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

 

 معمار ایرانی، استاد معماری و رییس سابق دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است.

زندگی

وی فرزند محمدعلی فروغی (ذکاء الملک) ادیب و سیاست‌مدار ایرانی است. او در سال ۱۳۱۶ از مدرسه عالی هنرهای زیبای پاریس (Ecole des Beaux-Arts) با مدرک درجه یک فارغ التحصیل شد و همان سال به ایران بازگشت. وی در سال ۱۳۱۶ در زمره نخستین معماران معاصر ایرانی به استخدام دولت درآمد. او به همراه آندره گدارد، ماکسیم سیرو و رولاند دابرول از بنیان گذاران و استادان دانشکده معماری دانشگاه تهران و پس از آندره گدار، دومین رییس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بوده‌است که پس از وی مدت ۱۵ سال ریاست دانشکده را برعهده داشت. محسن فروغی به همراه حیدر غیابی در سال ۱۳۴۲ به اتهام زد و بندهای غیرقانونی در طرح ساختمان مجلس، مدتی را در زندان گذراند. وی پس از مدتی تبرئه شد و خود عضوی از مجلس سنا گردید. در خلال سال‌های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۷ وی در حدود ۳ ماه و در کابینه‌های جعفر شریف امامی و غلامرضا ازهاری، سمت وزیر فرهنگ و علوم را عهده دار بود. فروغی پس از انقلاب اسلامی و در ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ دستگیر شد و مجموعه اشیا و آثار هنری شخصی وی ضبط و به موزه ایران باستان تهران منتقل شد. وی در ششم دیماه ۱۳۶۱ از زندان آزاد شد و ده ماه بعد در گذشت.

نسل اول معماران تحصيل كرده ايراني

محسن فروغی معروف ترین معمار ایرانی دوران رضاخان بود كه در برنامه های او فعالانه شركت می كرد، فروغی فرزند ذكاء الملك فروغی فارغ التحصیل مدرسه عالی هنرهای زیبای پاریس در ساخت بانكهای ملی، بیمارستانها و بناهای مسكونی بسیاری مشاركت داشته است. معمار دیگر ایرانی، وارتان آوانسیان، ارمنی، اهل تبریز فارغ التحصیل مدرسه عالی معماری پاریس كه بناهای هتل دربند، كاخ رضاشاه در سعدآباد، سینماهای متروپل، دیانا و مجتمع های آپارتمانی واقع در خیابان انقلاب به نام او ثبت شده است.

معماران دیگر ایرانی چون گابریل گوركیان كه دارای شهرت بین المللی بود و ساختمان وزارت امور خارجه و مجتمع های مسكونی كاملاً مدرن از كارهای اوست، كیقباد ظفربختیار، علی صادق، ایرج مشیری كه سردبیر و مؤسس مجله آرشیتكت بود، از دیگر معمارانی هستند كه نامشان در معماری زمان پهلوی اول ماندگار است.

برنامه مدون سازی رضاخان به طور مستقیم در سنت معماری بناهای مسكونی شخصی نیز اثر گذاشت و از طرفی معماری یك حرفه شد، حرفه ای كه تا زمان رضاشاه هویت چندان نداشت، اما به تدریج پیام خود را در معماری ساختمانها به شهروندان منتقل می كردند و پایتخت نشینان اعیان برای ساخت واحدهای مسكونی خود به دنبال معماران تحصیلكرده می گشتند.

آثار

از مهم‌ترین آثار او می‌توان به دانشکده حقوق دانشگاه تهران (با همکاری ماکسیم سیرو)، ساختمان وزارت دارایی، آرامگاه سعدی (با همکاری علی صادق)، کاخ نیاوران و همچنین شعب بانک ملی در شهرهای شیراز، اصفهان، تبریز و بازار تهران اشاره کرد. بسیاری از این آثار، از جمله ساختمان‌های دانشگاه تهران و آرامگاه سعدی امروزه جزو میراث فرهنگی کشور شناخته می‌شوند. اگر چه نگاه فروغی به معماری نگاهی مدرن بود اما وی با اصول و عناصر معماری سنتی چون ایوان و کاشیکاری و... به خوبی آشنایی داشت. این شیوه طراحی به خوبی در ساختمان بانک ملی که تضادی بین مصالح نوین و طراحی داخلی و نمای سنتی است، خود نمایی می‌کند.

او همچنین منازل و ویلاهای مسکونی متعددی را در تهران طراحی نمود که در آنها به جای شیوه مرسوم و سنتی تقسیم فضاها در پلان بر اساس میزان عمومی و خصوصی بودن آنها، شیوه مدرن طراحی فضاهای کاربردی را پیاده سازی کرد.

مسجد دانشگاه تهران

 اثر جاودان محسن فروغی را به راستی می توان اثری تاثیر گذار در مسیر پست مدرن ایرانی (بوم گرا یا تاریخ گرا) دانست.

    محسن فروغی حجم این مسجد را به صورت مکعبی سبک و با سقفی جدا شده از حجم اصلی ساخت، مناره ها نیز به صورت استوانه در دو سمت این حجم قرار دارند، نکته قابل توجه در این مسجد ماهیت وجودی گنبد است که این بار نه در بیرون و بالای مسجد، بلکه در داخل و در دل مسجد قرار گرفته، گنبدی که به کمک ستونهای مورب و آبی رنگ، شکل ظاهری به خود می گیرد و از نظر بصری، تداعب کننده گنبدی سبک، در عمق ساختمان می باشد.

    نکته قابل ذکر در ساخت این مسجد استفاده ناهمگون مصالح، سنگ پلاکِ سفید و کاشیکاری آبی رنگ در درب ورودی می باشد، که تضاد بصری بدی را در اولین برخورد به مخاطب نمایش می دهد.

    نمای ورودی اصلی مسجد، و نمایش سقف که با استفاده از Space Frame طراحی و اجرا شده است از نظر بصری سبکی را در ذهن مخاطب به همراه دارد.

آرامگاه سعدی،اثر محسن فروغی

طرح آرامگاه سعدی در شیراز به سال ۱۳۳۰ به اتمام می رسد.

محسن فروغی معمار مدرنیستی بود که به تاریخ و پیشینه ی فرهنگی ایران عشق می ورزید. او برداشت فرمال و ظاهری از تاریخ را سطحی نگری همکاران جوان خود می دانست و بر این عقیده بود که رابطه ی ساختمان ها را از نظر سبک و شکل می توان به دو دسته تقسیم کرد: رابطه ظاهری و رابطه حقیقی. برای فروغی، رابطه ظاهری به مانند ساختمان های ساخته شده در ابتدای دوره شکل گیری معماری ساسانی است که با الگوبرداری از معماری هخامنشی درصدد خلق شباهت بین معماری ساسانی و هخامنشی بودند.

طرح آرامگاه سعدی در شیراز به سال ۱۳۳۰ به اتمام می رسد. فروغی طرح آرامگاه را با همکاری علی اکبر صادق با الهام گرفتن از عناصر معماری سنتی ایران، طراحی می کند. در گزارش انجمن ملی در توصیف عمومی آرامگاه چنین آمده است:

طرح معماری این مجموعه، از یک ایوان ستون دار بلند و یک رواق کشیده تشکیل شده است که به صورت یک «L» سازماندهی شده اند.

در محل برخورد ایوان و رواق یک گنبد تعبیه شده که مقبره سعدی در آن قرار دارد و بر فراز آن گنبد، کاشی فیروزه فامی می درخشد. ایوان اصلی ستون دار که در امتداد مسیر اصلی ورودی قرار دارد، مرتفع و با سقفی صاف است، در حالی که رواق مزبور، کوتاه تر و متشکل از شماری دهانه قوسی شکل است.

 همچنین آب قنات مخصوص سعدی، درون آبنمای موسوم به حوض ماهی در زیرزمین این مجموعه جریان دارد. در طرح آرامگاه سعدی، عناصر معماری ایرانی مانند ایوان و گنبد، با ظرافت تمام به زبان مدرن بیان شده اند. ترکیب ستون ها، فرم خالص گنبد با تک رنگ فیروزه یی و ترکیب آزاد فضاها از عواملی هستند که ماهیتی مدرن به این ساختمان بخشیده اند.

 از سوی دیگر کاربرد کاشی و عناصری مانند گنبد و قوس، کیفیتی ایرانی به مجموعه داده است. ساختمان کاخ نیاوران نیز از جمله آثار متاخر فروغی است که در عرصه کاخ های ییلاقی شاهان قاجار برپا شده است. این کاخ که در آغاز به عنوان محلی برای پذیرایی و اقامت میهمانان عالی رتبه دربار طراحی شده بود، حین اجرا با ایجاد تغییراتی در کاربری و انتظام فضایی، به محل سکونت محمدرضاشاه و خانواده او اختصاص یافت.

 کاخ، حجم مکعب شکلی به ابعاد ۵۶ در ۴۰متر و ارتفاعی حدوداً ۱۲ متر دارد. بنای آن چهار طبقه است که سه طبقه از آن روی همکف دارای کاربری های سکونتی، پذیرایی و خدماتی است و یک طبقه آن در زیر زمین با کاربری خدماتی و سرویس شامل آشپزخانه، سردخانه، انبار و تاسیسات احداث شده است. سبک معماری این بنا به ویژه در نماهای شمالی و جنوبی، به دلیل تقارن کامل در پیکره آنها اندازه بازشوها و نحوه استقرار ایوان ستون دار اصلی مانند آثار اولیه فروغی، از شیوه کلاسیک الهام گرفته شده است، اما نمای غربی و شرقی آن یادآور سبک معماری مدرن است.







برچسب‌ها: محمدعلي فروغي ذكاءالملك, حیدر غیایی, محسن فروغي, رضاخان, سعدي
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

حیدر قلی خان غیایی شاملو (۳۰ مهر ۱۳۰۱ در تهران به دنيا آمد و در تاريخ ۱۵ شهريور ۱۳۶۴ در آنتيپ فرانسه در گذشت . ) معمار ایرانی بود. او یکی از پیشگامان معماری نوین ایران است.

زندگی و تحصیلات

وی در سال ۱۳۰۱ در تهران و در خانواده ای با اصالت خان دیده به جهان گشود. همسر وي خانم ماريت غيابي بود كه يك بانوي فرانسوي بود و سه فرزند به نامهاي فرهاد ، پرويز و مهدي دارد او در سال ۱۹۴۷ میلادی از دانشگاه تهران در رشته معماری فارغ التحصیل گردید و در سال ۱۹۵۲ گواهی (DPLG) خود را از مدرسه هنرهای زیبای پاریس (بوزار) دریافت نمود. او در همین سال برنده جایزه " Prix de Vienne " گردید.

سابقه حرفه ای

حیدر غیایی(چپ) به همراه محمدرضا پهلوی

غیایی در سال ۱۹۵۳ دفتر معماری خود را در تهران تاسیس نمود و در خلال این سالها پروژه‌های خصوصی فراوانی را به انجام رساند که منجر به انتخاب وی برای طراحی ساختمان مجلس سنای ایران گردید. او در سال ۱۹۷۴ میلادی به عنوان معمار سلطنتی و مشاور معماری شاه ایران برگزیده شد. وی همچنین به عنوان استاد در دانشگاه تهران به تدریس معماری پرداخت (آتلیه غیایی) و چندین نسل از معماران را آموزش داد. غیایی خود را یک فراماسون می دانست.

ماکت ساختمان مجلس سنا، ساخته حیدر غیایی

او پس از انقلاب اسلامی به فرانسه مهاجرت کرد و چند سال بعد دفتر معماری جدیدی به همراه فرزندان خود در سانفرانسیسکو برپا نمود. او در ۱۵ شهریور سال ۱۳۶۴ در ویلای خانوادگی خود در آنتیب در جنوب فرانسه درگذشت.

برخی از آثار معماری

  • ساختمان مجلس سنا که پس از انقلاب محل مجلس شورای اسلامی بود.
  • ایستگاه راه‌آهن مشهد
  • ایستگاه راه‌آهن تبریز
  • سینمای مولن روژ (سینما سروش فعلی)
  • هتل استقلال تهران (هیلتون سابق)
  • هتل کارلتون تهران
  • کاخ فرح آباد
  • بیمارستان مشهد
  • بیمارستان لویزان
  • خانه ایران در پاریس
  • بیش از ۳۰ ویلای شخصی

بنای خانه ی ایران که در سال ۱۹۶۸ در شهرک بین المللی دانشجویی پاریس به پایان رسید ، واپسین ساختمان از ۳۸ ساختمان در این شهرک دانشجویی بود که در زمینی به مساحت ۳۵ هکتار ، مجموعه خوابگاه های دانشجویی را برای اسکان دانشجویان خارجی در پاریس ، تشکیل می داد
در اوایل دهه ی ۱۹۶۰ ، به پیشگامی فرح دیبا ، پروژه ی ساختمانی برای اسکان دانشجویان ایرانی عازم پاریس ، به کلود پران ، محسن فروغی ، حیدر غیایی و آندره بلاک سپرده شد.

این بنا از آن جهت پر اهمیت است ،‌که تحت تاثیر گفتمان هنری دهه ۶۰ می باشد
از دو بلوک آویزان ( معلق ) تشکیل شده است که این آویزان بودن بلوک ها در سازه ی ساختمان هم مشخص است
روح معلق بودن در بنا موج می زند
بلوک های جدا از هم نمایانگر مدولار بودن هستند . و سازه های بزرگ ( مگا سازه ) در بنا ، سازه های خارجی هستند که امکان آویزان بودن بلوک ها و ایجاد دو بلوک مدولار را فراهم می کنند
طرح های پیت موندریان ، که خطوطی بی انتها بودند که محدودیت فضایی نداشتند ،‌ بر طراحی این بنا اثر گذار بوده است . بنا به گونه ای می باشد که انگار انتظار پایان یا محدوده ی بنا را از بیننده سلب می کند
بدین معنا که به نظر می رسد این ساختمان با همان مدول های طبقه ( که دو بلوک آن مشهود است ) ،‌ با همان کیفیت می تواند ادامه یابد و ساخته شود

از نظر مهندسی نیز جزو بناهای مطرح جهان می باشد . زیرا مهندسی سازه ای به خوبی در خدمت کانسپت هنری قرار گرفته است.

ساختمان مجلس سنا

هتل هيلتون

ايستگاه قطار مشهد

سینمای تهران پارس

ايستگاه راه آهن تبريز


برچسب‌ها: حیدر غیایی, محسن فروغي, فرح پهلوی, محمدرضا پهلوی, تهران
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

فاطمه امدادیان

 

متولد: ۱۳۳۴
فارغ‌التحصیل هنرستان هنرهای زیبا بهزاد تهران
ورود به دانشکده هنرهای تزئینی (دانشکده هنر) رشته مجسمه‌‌سازی
نمایشگاه‌های انفرادی :
گالری سیحون-۱۳۶۸
گالری گلستان- ۱۳۷۱ - ۱۳۷۳
گالری برگ- ۱۳۷۸
گالری نیل-  ۱۳۷۸
نمایشگاه‌های گروهی :
گالری افرند-  ۱۳۶۹
موزه هنرهای معاصرتهران-  ۱۳۶۹ -  ۱۳۷۰ -  ۱۳۷۳
نمایشگاه بین‌المللی تخصصی صادراتی-  ۱۳۷۱
سفارت فرانسه در ایران-  ۱۳۷۵
گالری آریا-  ۱۳۷۶
گالری کلاسیک پل اصفهان – ۱۳۷۶
گالری برگ –  ۱۳۷۸
کشور کویت –  ۱۳۷۹
گالری آناهیتا-  ۱۳۷۹
گالری طرح ورنگ-  ۱۳۸۰
شرکت در دومین دوسالانه آثار مجسمه‌سازان معاصر ایران وبرنده جایزه سوم – ۱۳۷۹
شرکت در سومین بی‌ینال مجسمه وبرنده جایزه برگزیده لوح افتخار وتندیس- ۱۳۸۱
شرکت در اولین بی‌ینال بین‌المللی چین –  ۲۰۰۳

مجسمهٔ «زندگی» اثر فاطمه امدادیان که سال ۱۳۸۵ در خانه هنرمندان ایران تهران نصب شده بود در بهار سال ۱۳۸۹، به همراه ۱۱ مجسمهٔ دیگر، دزدیده‌شد. تاكنون هيچ رد يا سرنخي از مجسمه هاي دزديده شده تهران به دست نيامده است .

 


برچسب‌ها: فاطمه امداديان, گالري سيحون, مجسمه سازي, خانه هنرمندان ايران, ايران
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

مجسمه برنزی نادر شاه در مشهد

مجسمه فردوسی - تهران

امیرکبیر

درسال ۱۳۸۴ سایت ۷ سنگ دو مصاحبه با فریدون صدیقی فرزند مرحوم صدیقی انجام داد که متاسفانه به قسمت اول آن دسترسی نداشتم و این قسمت دوم اون مصاحبه بلند هستش

- درباره وجه مجسمه‌سازی‌ استاد صحبت کردیم. اما ایشان نقاش بزرگی هم بوده‌اند. تا آنجایی که من اطلاع دارم یک قسمت از نقاشی‌های‌شان به عنوان چهره رسمی در کشور ثبت شده است، مثل تصاویر سعدی و فردوسی که در کتابهای درسی و دیگر جاها به عنوان چهره رسمی استفاده می‌شود کار ایشان است. در این مورد هم کمی صحبت کنیم.

- بله، ببینید در ۱۳۲۲ انجمن آثار ملی تاسیس شد و از آن سال شروع کردند راجع به مفاخر و مشاهیر ملی بحث و گفتگو کردن. ایران‌شناس‌ها و باستان‌شناس‌ها نشستند و صحبت کردند که آنچه تصویر از چهره اینها وجود دارد و در بین کتابهای قدیمی باقی مانده است اثر هنرمندانی است که ایرانی نیستند. اکثرا هندی یا پاکستانی یا مربوط به آذربایجان شوروی هستند. مثلا خواجه نصیر طوسی را یک نفر مثل هندی‌ها کشیده بود، یک نفر عین چینی‌ها و مغولی‌ها کشیده بود. این بود که بنا شد یک چهره رسمی برای این مفاخر ملی در انجمن آثار ملی ثبت شود.

سال ۱۳۲۴ پدرم تصویری از سعدی کشید و به تصویب انجمن آثار رسید و از آن به بعد هر هنرمندی که بخواهد تابلو یا مجسمه‌ای از آن هنرمند بسازد باید چهره‌اش همانی باشد که ثبت شده که البته متاسفانه گاهی رعایت نمی‌شود. ابوریحان بیرونی، خواجه نصیر طوسی، حافظ، فردوسی، سعدی اینها کسایی بودند که پدرم چهره‌های‌شان را کشید و ثبت شد.

پدرم تابلوهای خیلی ارزنده‌ای هم دارد. دو تا از تابلوهایش در موزه سعد‌آباد است. یک تابلو بزرگ دارد به طول ۷ متر و ارتفاع ۳ متر در سفارت ایران در پاریس که چهره اولین ایلچی خان ایران یعنی همان سفیر ایران در دربار لوئی شانزدهم است. حتی موزه لوور در گزارش قرنی که داد اشاره کرده که هنرمندان خارجی هم بودند که آمدند اینجا و همچین فعالیتهایی داشتند مثل پیکاسو، مثل دالی و مثل ابولحسن صدیقی. پدرم تابلوهای خیلی نفیسی دارد و یکی از نفیس‌ترین تابلوها خوشبختانه در اختیار من است. تابلویی است که از رامبراند در فلورانس کپی کرده است. یک تابلو دیگر تابلویی است که از روبنس کپی کرده که متاسفانه بر اثر سهل‌انگاری از بین رفت. هنگام کشیدن این تابلو در موزه لوور بوده و وقتی کارش تمام می‌شود اجازه نمی‌دهند بیرون بیاید می‌گویند شما دارید این تابلو را می‌دزدید! بعدا می‌روند و می‌بینند این تابلو را تازه کشیده و آن یکی خشک شده است. یعنی اینقدر دقیق کار شده بود که قابل تشخیص نبوده است. یک تابلو تمام قد فرشته دختر چشمه مال سورس دارد و چون این تابلو خیلی عریان است آدم هر جایی نمی‌تواند آنرا نمایش دهد! تابلویی دارد از رضا خان ایستاده بعد از تاجگذاری. پدرم چند مدال هم درست کرده است. مدال برای هزارمین سال فردوسی. البته اینها کارهای کوچکترش است. این کار در یونسکو هم ثبت شده است. پدر من ۸۳ تا مجسمه ساخت که از این ۸۳ تا چهارده تا قابل بحث نیست بخاطر اینکه شخصیت‌های حکومتی هستند. واقعا خدمت کلانی به فرهنگ و ادب مملکت کرد و باعث شناسانده شدن شخصیت‌های ادبی ایرانی شد.

- از نظر تدریس چطور؟ چه مدت تدریس داشت؟ شاگردانش چه کسانی بودند؟ کجا تدریس داشت؟

- در دانشکده هنرهای زیبا بعد از افتتاح حدود پنج سالی درس دادند. بعد از ۱۳۲۰ بود که جنگ شد و اینجا هم اشغال شد. یکی دوسالی اوضاع راکد بود و دوباره در دانشگاه درس می‌داد و بعد خسته شد. اصلا پدر من برای اینکار ساخته نشده بود که درس بدهد. رفت و آزاد کار خودش را کرد. البته استاد دانشگاه بود و خیلی زود خودش را بازنشسته کرد که خیالش راحت شود و رفت به مسئله هنر بپردازد.

 

- رابطه شما با پدرتان چطور بود؟

- همیشه راجع به مسائل هنری با هم درد دل می‌کردیم و به من نصیحت می‌کرد که به این مسائل کاری نداشته باش و همیشه گوش‌ت فقط صدای چکش‌ت را بشنود و حتی اگر کسی صدایت زد توجه نکن. می‌گفت دور از حب و بغض باش و کینه کسی را به دل نگیر و اگر سنگ جوابت را نداد کینه او را به دست بگیر و برو و آنقدر بزن در سر سنگ تا نرم شود. اصولا مرد عجیب و غریبی بود و من به عنوان پسرش که الان با شما صحبت می‌کنم ممکن است تا بیست سال پیش پدرم را به عنوان پدر دوست داشتم اما الان نه عنوان صرفا پدر بلکه به عنوان یک شخصیت والای هنری علاقه دارم. چون چیزهایی که من از پدرم موقع کار دیدیم هیچ‌جا ندیده‌ام. مواقعی وسط تابستان داشت کار می‌کرد و عرق می‌ریخت. درست در موقعی که هیچ تنابنده‌ای نمی‌آید همچین کاری بکند این شخص با یک پیراهن رکابی در آن گرمای شدید شروع می‌کرد به چکش زدن و روزی چهار هزار تا، پنج هزارتا چکش می‌زد. وزن هر چکشی را حداقل دو کیلو در نظر بگیرید، کار آسانی نیست که بتوان همچین شاهکاری را از دل یک سنگ نتراشیده نخراشیده بیرون بیاورد.
الان در هنرمندان ما هیچ‌کس نیست. همیشه هم در هر محفلی که باشم می‌گویم هیچ‌کس نیست و این هنرمندان ما فقط ادعا دارند که ما اینیم. از هنر فقط این است که کلاه کج و کوله به سرشان بگذارند و ریش بلند بگذارند و قوز بکنند، یک شالی بندازند روی گردنشان و متاسفانه معتاد هم بشوند. این برایشان یعنی راه و رسم هنرمند شدن! اما پدر من تا روز آخر مرتب کت و شلوار می‌پوشید، کراوات می‌زد، ریشش را می‌زد و آدم مرتبی بود. خیلی از این کارها را از کمال‌الملک یاد گرفته بود و همیشه هم می‌گفت که کمال‌الملک‌ نه تنها استاد هنری من بود، استاد زندگی من هم بود و خیلی چیزها را به من یاد داد.

- خود شما هم یک مجسمه ساز هستید. فکر می‌کنید در بین مجسمه سازان معاصر ایرانی چند جریان وجود دارد و جایگاه پدر شما در بین اینها کجاست؟

- من به عنوان یک هنرمند و مجسمه‌ساز که از گچ و سنگ و بتون مجسمه ساخته‌ام و تجربه لازم را دارم و دستم در این راه پینه بسته ولی نه به عنوان اینکه یک هنرمند تاپ هستم، نه یک مجسمه ساز کاملا معمولی هستم، نظر می‌دهم. اگر الان بخواهم همه مجسمه‌سازها را بگذاریم در یک صف، نمی‌توانم برای پدرم جایگاه پیدا کنم. مثل فرق بین زمین تا کوثر است! پدر من تنهاست هیچ مشابهی در این مملکت ندارد. ما هنرمندان همینطوری اینجا می‌لولیم ولی ایشان یک شخصیت بالاست. وقتی پدرم فوت کرد آقای المعید سفیر بحرین یک نامه تسلیت آمیز به من نوشت که ارتحال پدر شما را تسلیت می‌گویم، یک ستاره پرنور در کهکشان هنر ایران خاموش شد.

- از نظر سبکی ایشان معمولا رئال می‌ساختند. یعنی کارهایی که من از ایشان دیده‌ام رئال بوده است. غیر رئال هم کار کرده‌اند؟

- بله. البته یکی دوبار هم غیر رئال کار کرد ولی جواب نگرفت و ارضا نشد. ببینید چون الان من درگیر هستم از اوضاع هنر اطلاع دارم بگذارید یک چیزی را به شما بگویم. یکی از مسئولین هنری مملکت به من گفت که استاد صدیقی اگر دو نفر دیگر از هنرمندان مملکت باشند که اینطور حرفشان را راحت با مسئولین بزنند ما مشکلی نخواهیم داشت. اما هیچ‌کدام اینکار را نمی‌کنند. هنرمندان مملکت ما کارشان شده اینکه هر جوری هست یک قرارداری ببندند و یک پولی بگیرند و زندگی‌شان را بکنند و یک چیزی هم درست کنند بگذارند آنجا. مملکت ما برای هنر مدرن، مملکت نیست. من نمی‌خواهم هنر مدرن را نفی کنم، من خودم یک مکتب هنری مدرن ثبت شده در اتریش دارم ولی آن جای خودش را دارد. الان در پارک‌های مملکت‌مان هنرمندان ما بدون شناخت نسبت به طول و عرض پارک و بدون آشنایی به بافت پارک که در کدام منطقه تهران قرار گرفته و مردمش چطور هستند می‌آیند و مجسمه مدرن درست می‌کنند. الان هم که مسئله شهید و مادرشهید و شهید گمنام و با نام و بی‌نام و اینها زیاد باب شده - و به درستی به این مسائل ارزش گذاشته می‌شود - مثلا یک میدانی را در جنوبی‌ترین نقطه شهر تهران درست می‌کنند به نام میدان مادر شهید و یک چیزی را با هزینه بالا درست می‌کنند و آنجا می‌گذارند که پیامی ندارد. من پنج بار رفتم آنجا و با مردمش صحبت کردم. آنجا دوره‌گرد هست، بزاز هست، خرازی هست، سبزی فروش هست و ... . ما یک میدانی را درست می‌کنیم آنجا به نام میدان مادر شهید که خود هنرمندی که این را ساخته است نمی داند این چیست. پدر من هر کاری که می‌کرد مطالعه زیادی در مورد آن انجام می‌داد. مثلا اگر قرار بود برای یک میدان مجسمه بسازد از زوایای مختلف از میدان و حواشی آن عکس می‌گرفت و حتی نوع خانه‌های اطراف میدان را هم در نظر می‌گرفت. و بعد طرح می‌داد و ماکت می‌ساخت و بعد مجسمه می‌ساخت.

ما نمی‌توانیم در یک پارکی که یک جوان می‌خواهد با یکی دیگر راه برود یک مجسمه بگذاریم که طرف گیج شود. باید یک مجسمه‌ای را آنجا بگذاریم که فهمش برای من و شما راحت باشد. نمی‌خواهم بگویم مدرن نباشد، مدرن باشد اما در جای خودش. شما می‌توانید در فرهنگ‌سرای نیاوران یک مجسمه مدرن بگذاری. برای ایکنه کسی که می‌آید آنجا و می‌رود کنسرت پیانو می‌شنود کسی است که در یک رده دیگری قرار دارد و هضم این هنر مدرن برایش آسان است و حتی تفسیر هم می‌تواند بکند. ولی کسی که در جنوب شهر است و ساعت شماری می کند که پنج‌شنبه بشود و برود دعای کمیل این‌شخص نمی‌تواند مدرن را بپذیرد و هضم کند. پس باید به هر کس چیزی را بدهیم که با آن آشنایی داشته باشد و با طبیعتش بیگانه نباشد.

الان جلوی دانشگاه شهید بهشتی منومان گذاشته‌اند به عنوان شخصیت شهید بهشتی. بروید بینید! چیزی که در آن نیست پیام یک انسان است! من کاری به اسم انسان ندارم. ولی در این اثر هیچ پیامی نیست. اگر چشم شما را ببندند و ببرند در آن جا چشم‌تان را باز کنند می‌بینید سه تا چیز دراز عین مغار کنار هم گذاشته‌اند! این چه چیزی می‌خواهد بگوید!؟

- خب برگردیم به مجسمه‌های مرحوم ابوالحسن صدیقی. کدام یک از اینها از همه مشهورتر بود و پدر شما کدام‌یک را بیشتر از همه دوست داشتند.

- ببینید پدر من در طول زندگی عاشق سه شخصیت فرهنگی بود؛ خیام، فردوسی و سعدی. پدر من در خانه چهار تا کتاب داشت. دیوان حافظ، شاهنامه فردوسی، خیام و قرآن. بالاخره پدرم تعصب مذهبی هم داشت. پدر من شاهنامه فردوسی را حفظ بود، دیوان خیام را حفظ بود. اصلا حرف زدنش فردوسی بود. هر جا هم که صحبت می‌کرد به هر حال ناخوداگاه دو تا بیت از شاهنامه فردوسی داشت. در بین کارهایش ایتالیایی‌ها خیام پدر من را مثل یک داوود میکلانژ دوست داشتند، همین خیام پارک لاله را. چون این مجسمه به مدت بیست و پنج روز در جلوی کارگاهی که کار می‌کرد در ایتالیا در معرض دید مردم بود و مردم می‌آمدند و با آن عکس می‌انداختند و روزنامه‌های ایتالیا مفصلا در مورد آن نوشته بودند. پدر من همان اندازه در ایتالیا معروف است که در ایران معروف است.

- خودش کدام مجسه‌ها را بیشتر دوست داشت؟

- همین خیام پارک لاله. دومی هم فردوسی میدان فردوسی.

 

- یعنی دو مجسمه‌ای که بیشتر از همه آسیب دیده‌اند. حالا داستان اینها را تعریف کنید که الان وضعیت‌شان چطور است و چه بلاهایی سر آن آمده است.

- مجسمه فردوسی سال ۵۰ نصب شد. سال ۵۲ هم مجسمه خیام نصب شد. مجسمه ها هیچ مشکلی نداشتند تا سال ۱۳۵۶. در سال ۵۶ در آن شلوغی‌ها که تظاهرات می‌کردند به صورت خیام سنگ زدند و با قلوه سنگ و آجر دماغ و گوش و انگشتها را شکستند. من هم یک مجسمه ابوریحان از سنگ مرمر ساخته بودم در انجمن آثار در آن شلوغ پلوغی‌ها اصلا خردش کردند.

بعد از آن سالها شهرداری منطقه ۶ بدون اینکه توجهی به این مسئله داشته باشد یک نفر را از دانشکده هنرهای زیبا پیدا کرد که مجسمه‌سازی می‌خوانده و آورد که مجسمه را مرمت کند. بعد از آن ترمیم نه دماغ، دماغ خیام است و نه انگشتان. یکی دو سال بعد از آن گویا رنگ روی آن پاشیده‌اند. بعد اینها آمده‌اند با تینر رنگ را پاک کرده‌اند، رنگ سیاه را. بعد چون دیدند ریخت مجسمه خراب شد اینبار رنگ سفید زدند، رنگ روغن. رنگ روغن هم روی سنگ تا یک زمانی برقرار است و بعد بخاطر آب و هوا پوسته می‌شود و می‌ریزد. بعد آمدند با یک بتونه مانند پستی بلندی‌هایش را صاف کرده‌اند! یک مقدار زیادی از خطوط چکش الان زیر رنگ محو شده و معلوم نیست. بعد از مدتی دوباره کثیف شده و اینها آمده‌اند رنگ زدند. مجسمه فردوسی را هم همینطور. یک روزی دیدم پوستر آویزان کرده‌اند و طناب پوستر را انداخته‌اند دور دست فردوسی! آن قسمتی که دست روی پایش قرار داده و جای انگشت خالیست به آن طناب وصل کرده‌اند! پوستر ۱۰-۱۵ کیلویی را به آن آویزان کرده‌اند. بعد هم آن را کشیده‌اند تا انگشت شکسته شد!

یک روز دیگر آمدم دیدم انگشت سر جایش است بعد معلوم شد با چسب آنرا همینطوری چسبانده‌اند! تابستان و در هوای ۴۰ درجه سنگ به مرور در طی دو سه روز تا مغزش گرم می‌شود. سنگ مرمر هم از جنسی است که اگر به آن شوک وارد شود از خودش عکس‌العمل نشان می‌دهد. حالا این عکس‌العمل ممکن است بصورت پوسته شدن یا ترک برداشتن باشد. آن باغبانی هم که گلها را آب می‌داده حواسش نبوده یا دلش سوخته به حال مجسمه که کثیف شده آب سرد را ریخته روی مجسمه و در آن اوج حرارت باعث شده که سنگ از جاهای ضعیف ترک بخورد! سنگ مرمر مکندگی‌اش بسیار ضعیف است و به همین صورت اینکارها باعث انهدام و آسیب دیدن مجسمه می‌شود.
الان دور تا دور مجسمه ۱۱ تا ۱۲ تا ترک خورده است. با یک تکان یا یخبندان شدید ترک‌ها بیشتر هم می‌شود. یکی دیگر از عواملی که بطور طبیعی به این سنگها ضربه زده تکان خوردن بر اثر زلزله است.

- حالا سرنوشت این مجسمه‌ها چه می‌شود؟

- فعلا که اینقدر حرکت در این سازمان زیباسازی شهرداری تهران هست و مشغول جلسه درست کردن برای کارهای خودشان هستند که به این جور مسائل نمی‌رسند. از اردیبهشت ماه (سال هشتاد و سه) این قضیه مطرح شد که سازمان میراث فرهنگی دخالت کرد و خبر در چند روزنامه هم منعکس شد و در صدا و سیما هم بخش شد. اینها یک سال است نامه می‌نویسند که به داد این مجسه برسید. الان با یک لرزش ممکن است این سنگ از حداقل دو جا و حداکثر چهار جا از هم جدا شود. من با نماینده زیباسازی رفتیم و مجسمه را بررسی کردیم و با چشکش به دو جای مختلف آن که زدم دو صدای مختلف می‌داد و صدای مرگ داشت.
ترمیم این مجسمه‌ها کار بسیار مشکل و دقیقی است و مراحل مختلفی دارد. اما من اینکار را می‌کنم چون تخصص‌م است.


- پس الان مشکل کجاست؟ چرا کار شروع نمی‌شود؟

- الان مشکل از خود ارگان‌هاست. ببینید شهردای منطقه ۶ اواخر سال هشتاد و دو اعلام می‌کند که این مجسمه خیام آسیب دیده و به دادش برسید و اینها گفتند بسیار خوب. فروردین‌شان که تعطیل بود. از آن به بعد ۳-۴ بار با مامور سازمان زیباسازی به آنجا رفتیم تا موضوع را بررسی کنیم. آنها هم گفتند ما با شما قرارداد می‌بنیم که اول تیر ماه کارتان را شروع کنید. این همه مدت گذشته و هنوز معلوم نیست چکار می‌خواهند بکنند. در این مدت ترک‌ها هم بزرگ‌تر شده است. معلوم نیست وضعیت چه می‌شود. ما می‌خواهیم مجسمه را مرمت کنیم. مرمت این آقایان چه بود در دو سال پیش؟ یک سطل رنگ دادند به باغبانی که نیم‌کت‌ها را رنگ می‌زد و او قلمو را برداشت و مجسمه را رنگ زد! بعضی جاها رنگ به قطر ۵ میل روی مجسمه است. الان در مجسمه خیام موی ریش دیده نمی‌شود از بس که از رنگ اشباع شده است. فردوسی هم همینطور است.

فردوسی را کنیتکس کردند و دوباره رنگ زدند. الان می‌خواهیم مجسمه امیرکبیر را هم مرمت کنیم اما در مورد امیرکبیر طرف من میراث فرهنگی است و سازمان زیباسازی نیست. یک ماه پیش من به اینها گفتم می‌خواهم با مسئول مربوطه صحبت کنم. از آنروز اگر شما پشت گوشت را دیدی من هم آن مدیر را دیدم! یک ماه مرتب می‌رفتم و ایشان یا جلسه داشتند یا نبودند یا مرخصی بودند! یک فکری برای اینکار نمی‌کنند. قضیه مثل زمان یکی از پادشاهان مملکت شده که آمدند گفتند محمد افغان حمله کرد، عین خیالش نبود، گفتند آمد خراسان را گرفت، باز هم به هیمن‌صورت، گفتند آمد تا سمنان و دامغان و رسید به اصفهان، باز هم توجه نکرد تا رسید به دم دروازه شهر، سردار ممکلت خونین و مالین رفت و تا خواست به پادشاه بگوید محمد افغان دارد می‌آید دیدند که پادشاه آنجا نشسته است و با یک عده صحبت می‌کنند که کشمش لای پلو حرام است یا مکروه است یا حرام! این مملکت ماست!

من هفته پیش یک نامه برای اینها نوشتم که اولا من مرمت این مجسمه را چون کار پدرم بوده و ارزش هنری آن را می‌دانم انجام می‌دهم و تحت این شرایط هم کار را انجام می‌دهم؛ زمان طولانی‌تر و هزینه کمتر. خودشان هم محاسبه کرده‌اند که اگر قرار باشد همچین مجسمه‌ای الان ساخته بشود ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون تومان هزینه آن است. حالا گیریم که همه هنرمندان هم بلدند.

- هزینه مرمتش چقدر است؟

- من گرفته‌ام سه میلیون و پانصد هزار تومان. همین مرمت پایین‌تر از ۱۵ میلیون تومان نیست و من هم فقط بخاطر کار پدرم گرفته‌ام. این هزینه هم صرف تهیه ابزار لازم برای مرمت می‌شود. یک مته برای مرمت ۹۰ هزار تومان می‌شود و فقط تعداد زیادی مته برای اینکار لازم است. برای ساخت مته‌ها هم خوشبختانه یک تراشکار ارمنی را پیدا کرد‌ه‌ام که به کارش متعهد باشد!

اینها کار نمی‌کنند! می‌خواهند کار کنند اما هیچ تکانی نمی‌خورند! مجسمه داوود میکلانژ را که مربوط به ۴۹۰ سال پیش است در فلورانس آورده‌اند پایین که تمیزش کنند، مرمتش سه سال طول کشیده، یک میلیون و هشتصدهزار دلار هم هزینه‌اش بود.
من به اینها هم گفتم که اگر تا هفته آینده هیئت مدیره‌تان تشکیل شد و تصمیم گرفت و ابلاغ کرد که هیچ. ولی اگر نشد من دیگر این مجسمه را مرمت نمی‌کنم و بدهید به همان متخصصتان که با سطل رنگ می‌زند مرمت کند!

- شرایط بقیه مجسمه‌ها به چه صورتی است؟ مثل بوعلی، نادر و بقیه.

- الان مجسمه بوعلی هم خیلی وضعش بد است. این مجسمه ساخت ۱۳۲۵ است. هم ترک دارد و هم جنس سنگش خوب نیست. مجسمه را به مرور جابجا هم کرده‌‌اند و صدمه دیده است. سعدی هم همینطور. فرشته‌ عدالت هم همینطور انگشتهایش شکسته شده است. میراث فرهنگی در فکر هست که فکری برای اینها بکند.

- شما خودتان تدریس هم می‌کنید؟

- من نه. من دوسال در دانشگاه فرح پهلوی سابق که الان شده الزهرا درس دادم اما بعد از آن نه. اصلا حوصله تدریس ندارم و نمی‌توانم.

- الان وضعیت مجسمه سازی در ایرن چطور است؟

- همه در یک خط هستند. همان اندازه که می‌شود امید داشت همان اندازه هم می‌شود نا امید بود. ببینید شما وقتی می‌خواهی که یک کاری را انجام بدهی تا زمانی که عشق واقعی به کار نداشته باشی موفق نمی‌شوی. الان همینطور است. الان مسائلی برای ما در اولویت قرار دارد که هیچ هم‌خوانی با هنر ندارد. می‌آیند میلیاردها تومان خرج می‌کنند برای یک برنامه‌ای که چند روز طول می‌کشد وقتی هم که تمام شد اثری از آن باقی نمی‌ماند. آن وقت برای حفظ و احیای یک تابلو نقاشی اصیل ایرانی که کار یک هنرمند ایرانی است کاری نمی‌کنند و آخرش رنگرز می‌آید و رنگ می‌ریزد روی آن! مگر انجمن آثار ملی چکار کرده است؟ در جایی تابلویی بود از حکیم‌المک اثر کمال‌الملک که آنجا را ساخته بود. آنجا که آنموقع مال انجمن آثار ملی نبود. بعد آمدند یک کتابخانه‌ای آنجا درست کردند در جایی که آینه کاری بود. قشری به قطر سه سانتیمتر روی تمام آینه‌ها گچ گرفته بودند!

- چند تا خاطره از پدرتان هم برای ما تعریف کنید.

- خاطره که زیاد است اما یک خاطره بگویم که در ارتباط با مجسمه‌سازی باشد. زمانی که حدود پانزده سالم بود یک روز ظهر وقتی پدرم بعد از کار روی یک مجسمه برای نهار رفته بود من آمدم چکش قلمش را برداشتم شروع کردم به تراشیدن سنگ! آنموقع علاقه داشتم به مجسمه‌سازی و گاهی هم نقاشی می‌کشیدم ولی کار مجسمه‌سازی نکرده بودم برای من هم مهم نبود که کجای سنگ را می‌تراشم و چکار می‌کنم فقط مهم این بود که سنگ را بتراشم و ببینم که چطور است! یک دفعه دیدم گوش من گرفته شد و یک کشیده محکم خورد توی گوشم! دیدم پدرم است و گفت چکار داری می‌کنی؟ گفتم سنگ می‌تراشم! او هم خیلی محکم به من گفت تو غلط کردی که داری همچین کاری می‌کنی! مگر نمی‌بینی پدرت با چه بدبختی مجسمه می‌تراشد؟ تو می‌خواهی از من هم بدبخت‌تر بشوی!؟ بلدشو و برو! الان هم هر وقت روی سنگ کار می‌کنم یاد آن روز می‌افتم!


- خیلی ممنون و متشکر. چیز دیگری برای کامل کردن حرفها ماند؟

- ببینید! گفتنیها زیاد است. ولی زمانش باید ایجاب کند!

تیم گفتگو: حمیدرضا حسن‌پور، احسان حسینی، محمد مهدی مولایی

مجسمه ابوالحسن صدیقی در خیابان گذر هنرمندان کیش

 

 


برچسب‌ها: ابوالحسن صدیقی, كمال الملك, خواجه نصيرالدين طوسي, اميركبير, حافظ
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

ابوالحسن‌خان صدیقی (۱۲۷۳ - ۱۳۷۴) نقاش و مجسمه‌ساز برجستهٔ ایرانی و از شاگردان کمال‌الملک بود. مجسمه فردوسی در میدان فردوسی، مجسمه خیام در پارک لاله تهران، مجسمه نادرشاه افشار در مشهد و طرح چهره ابوعلی سینا از کارهای برجستهٔ وی هستند.

زندگی

ابوالحسن‌خان صدیقی در سال ۱۲۷۳ خورشیدی در محلهٔ عودلاجان تهران به دنیا آمد. پدرش میرزا باقرخان صدیق‌الدوله از اهالی نور مازندران بود اما سال‌ها پیش از زاده شدن ابوالحسن به تهران آمده بودند و ساکن عودلاجان شده بودند که آن زمان از کوی های اعیان‌نشین پایتخت بود. ابوالحسن در هفت سالگی به مدرسهٔ اقدسیه رفت که از مدارس جدید بود و سعیدالعلمای لاریجانی آن را بنیان گذاشته بود. پس از پایان آموزش ابتدایی برای ادامه تحصیل به مدرسهٔ آلیانس رفت و در آن‌جا بدون این که استادی داشته باشد آغاز به نقاشی کرد؛ نقاشی‌های او روی دیوارهای مدرسه اعتراض مدیران مدرسه را در پی داشت.

هر چند خانواده اشرافی او آرزوهای دیگری برای‌اش می‌پروراند و پدرش گرایش نداشت که فرزندش به نقاشی روی آورد اما علاقهٔ بیش از اندازه ابوالحسن به نقاشی و طراحی او را بر آن داشت تا درس را در سال پایانی مدرسه رها کرده و همراه دوستش علی‌محمد حیدریان نزد کمال‌الملک غفاری برود و بر سر کلاس درس او در مدرسهٔ صنایع مستظرفه حاضر شود. پس از سه سال تحصیل در سال ۱۲۹۹ با درجهٔ ممتاز دیپلم گرفت و در همان مدرسه به عنوان آموزگار به آموزش هنرجویان پرداخت. شاگرد برجستهٔ او علی‌اکبر صنعتی در مورد این دوران می‌نویسد: [ابوالحسن] «... در کار هنرآفرینی آن‌چنان خوش می‌درخشد که به روایت مرحوم اسمعیل‌خان آشتیانی، آقا کمال‌الملک اغلب از سر طنز و تشویق شاگرد، او را آمیرزا ابولحسن‌خان رقیب صدا می‌کرد!»

مدرسه صنایع مستظرفه

مجسمهٔ ونوس میلو (به فرانسوی: Vénus de Milo)‏ در موزه لوور. صدیقی اولین مجسمهٔ سنگی خود را از روی عکسی از این مجسمه می‌سازد و به احمدشاه اهدا می‌کند که گم شده‌است.

میل مبهم درونی صدیقی را به سوی مجسمه‌سازی می‌کشاند و در حالی که در آن زمان هیچ استاد مجسمه‌سازی در ایران وجود نداشت و در هیچ کجا از جمله مدرسهٔ صنایع مستظرفه آموزش داده نمی‌شد او در سال ۱۳۰۱ با وسایلی ابتدایی مجسمه‌ای گچی از نیم‌تنه کودکی می‌سازد و به کمال‌الملک عرضه می‌کند. کمال‌الملک با دیدن مجسمه متوجه استعداد صدیقی که اکنون دیگر یکی از آموزگاران نقاشی در مدرسه بود می‌شود و گل‌خانه‌ٔ مدرسه را تبدیل به کارگاه مجسمه‌سازی می‌کند و صدیقی ضمن آموزش دادن نقاشی به تجربه‌اندوزی در زمینهٔ مجسمه‌سازی می‌پردازد و با خواندن کتاب‌هایی که کمال‌الملک از اروپا با خود آورده بود تا اندازه ای به جنبه‌های نظری مجسمه‌سازی نیز آشنا می‌شود.

پس از آن که چندین مجسمهٔ گچی می‌سازد و طی دو سه سال توانایی بایسته را پیدا می‌کند روزی از کمال‌الملک می‌خواهد که امکان ساختن مجسمه‌ای از سنگ را برای او فراهم کند که کمال‌الملک نخست مخالفت می‌کند و امکانات و تجربهٔ صدیقی را کافی نمی‌داند اما سرانجام می پذیرد و هزینهٔ خرید سنگ را تقبل می‌کند. صدیقی از روی عکسی از مجسمهٔ ونوس دومیلو کار ساختن مجسمه ونوس را شروع می‌کند و سرانجام در سال ۱۳۰۴ کار این مجسمهٔ سنگی به پایان می‌رسد. کمال‌الملک که متوجه استعداد کم‌نظیر شاگرد خود می‌شود او را به همراه مجسمهٔ سنگی ونوس میلو به حضور احمدشاه می‌برد و در این دیدار احمدشاه پنجاه تومان که در آن زمان پول زیادی بود به کمال‌الملک می‌دهد و مقرری ماهانه‌ای به مبلغ ۲۰ تومان برای پیش‌برد و تداوم کارهای صدیقی برای وی تعیین می‌کند و کمال‌الملک نیز سرپرستی کارگاه تازه تاسیس شدهٔ مجسمه‌سازی مدرسه صنایع مستظرفه را به او می‌سپارد.

در این دوران او مجسمه‌های بسیاری می‌سازد از جمله:مجسمهٔ گچی فردوسی، مجسمه‌های نیم‌تنه و تمام قد امیرکبیر، مجسمه ابوالقاسم، مجسمهٔ الیاس دوره‌گرد و دلاک حمام. ماندگارترین مجسمهٔ این دوران، که در سال ۱۳۰۵ ساخته شده‌است، مجسمهٔ سیاه نی‌زن (حاج مقبل) است که از گچ فرنگی پاتینه شده ساخته شده‌است و ارتفاع آن ۹۳ سانتی‌متر است و هم‌اکنون در موزه هنرهای ملی نگه‌داری می‌شود.

عزیمت به اروپا

 

سال ۱۳۰۶ سالی است که کمال‌الملک از تمامی مناصب خود کناره گیری و به حسین‌آباد نیشابور کوچ کرد. او هنگام ترک تهران به صدیقی پیشنهاد داد به اروپا رفته و تحصیلات تکمیلی خود را در آن‌انجا بگذراند؛ پولی را هم که کمال‌الملک در این مدت از محل دریافت مستمری احمدشاه برای‌اش پس‌انداز کرده بود به او داد. با کوچ استاد شاگردان و معلمان مدرسه نیز پراکنده شدند و یک سال بعد در ۱۳۰۷ صدیقی با هزینهٔ شخصی از تهران به آستارا و از آن‌جا به باکو و مسکو و از طریق مسکو به فرانسه رفت. مدتی به چند کشور اروپایی سفر کرد و سرانجام به مدت چهار سال در مدرسه عالی ملی هنرهای زیبای پاریس زیر نظر آنژالبر به فراگیری و کسب تجربه در مجسمه‌سازی و حجاری پرداخت.

صدیقی که در فاصله‌ٔ دو جنگ جهانی در اروپا به سر می‌برد بیشتر وقت خود را به نقاشی می‌گذراند. او ۱۶۰ تابلو در این دوران کشید.

بازگشت به کشور و ازدواج

صدیقی و همسرش قدرت‌السادات میرفندرسکی در میدان فردوسی ویلا بورگز رم کنار مجسمه فردوسی

اسفند سال ۱۳۱۲ صدیقی با کوله‌باری از تجربه به کشور بازگشت او چند ماه بعد در اردیبهشت ۱۳۱۳ با دختر خالهٔ خود قدرت‌السادات میرفندرسکی ازدواج کرد. با کسب اجازه از کمال‌الملک که در تبعید خودخواسته به‌سر می‌برد و با کمک دوست و هم‌کلاسی قدیمی‌اش علی‌محمد حیدریان دوباره مدرسهٔ هنرهای مستظرفه را دایر کرد. پس از مرگ کمال‌الملک در ۱۳۱۹ به دلایل نامعلومی این مدرسه تعطیل شد. اما بعد از مدتی مدرسه دیگری به نام مدرسهٔ هنرهای زیبا وابسته به وزارت فرهنگ تشکیل شد صدیقی پس از مدتی سرانجام می‌پذیرد که در این مدرسهٔ جدید به تدریس بپردازد. این مدرسه بعد از تاسیس دانشگاه تهران تحت عنوان دانشکده هنرهای زیبا به کار خود ادامه می‌دهد و ریاست دپارتمان حجاری در این دانشکده به صدیقی سپرده می‌شود.

انجمن آثار ملی

در سال ۱۳۲۹ صدیقی به انجمن آثار ملی پیوست در این دوران او چهره‌نگاری از مشاهیر علمی و ادبی ایرانی را به انجام رساند و مجسمه‌های ماندگاری از این مشاهیر ساخت. چهره‌نگاری از سعدی، بوعلی سینا، فردوسی و حافظ حاصل این دوران است.

او سرانجام در سال ۱۳۴۰ از دانشگاه تهران بازنشسته شد اما تمام هم و غم خود را به مجسمه‌سازی اختصاص داد. با سفر به ایتالیا موفق شد مجسمه‌های ماندگاری در ایتالیا بسازد. مجسمه نادر و همراه‌اش در آرامگاه نادرشاه مشهد و مجسمه فردوسی در میدان فردوسی تهران و مجسمه خیام پارک لاله تهران هم حاصل این سال‌ها است.

سال‌های پایانی

در جریان انقلاب ۱۳۵۷ مجسمه خیام آسیب جدی دید و به دلیل پرتاب سنگ به این مجمسه صورت و انگشتان‌اش شکست در روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ گروهی ناشناس سر مجسمهٔ فردوسی را از تن جدا کردند که بعدها مرمت شد. در هنگام وقوع انقلاب، صدیقی در ایتالیا در کار ساختن مجسمهٔ امیرکبیر بود، ماکت گچی مجسمه تمام شده بود که مسئولین دولت حکومت جدید از پرداخت هزینه‌های بعدی سرباز زدند و مجسمهٔ برنزی که قرار بود ساخته شود هرگز ساخته نشد. این ماکت گچی که ۲۲۵ سانتی‌متر ارتفاع دارد توسط لورنزو نیکولوچی ریخته‌گری شده و ساخته شد اما به دلیل تغییر دولت در ایران در سال ۵۷ انتقال آن به تهران منتفی شد. این مجسمه پس از ۳۳ سال در تاریخ ۱۹ مهر سال ۱۳۸۹ به همت شهرداری وقت تهران، طی مراسمی با حضور خانواده ایشان و مسئولین شهرداری در پارک ملت در فضای زیبایی نصب گردید. محل نصب آن پس از ورودی پارک ملت، کمی بالاتر به پله‌هایی می‌رسید که در دوسوی آن تندیس‌های جاودانهٔ مشاهیر ایران‌زمین خودنمایی می‌کند. درست در نقطه بالایی پله‌ها و در افق زیبایی که به چشم می‌آید، مجسمهٔ رشید و پرابهت امیرکبیر که ۳۳ سال پیش در کارگاه هنرمند ایتالیایی به دست زنده یاد ابوالحسن صدیقی ساخته و توسط لورنزو نیکولوچی ریخته‌گری شده خود را نشان می‌دهد.

صدیقی بعد از مدتی به ایران بازگشت و سال‌های پایانی را در سکوت و انزوا به‌سر برد. در هشتم تیر ۱۳۷۱ همسرش نیز درگذشت.

در سال ۱۳۷۰ کمیسیون ملی یونسکو در ایران تصمیم گرفت از آثار صدیقی عکس‌برداری کند و کتابی در این زمینه منتشر کند. کتاب در سال ۱۳۷۳ منتشر شد صدیقی یک سال پس از انتشار این کتاب در ۲۰ آذر ۱۳۷۴ درگذشت.

پس از مرگ برای او مجالس بزرگداشتی برگزار شد، همچنین سفارش ساخت مجسمه‌ای از او به فرزندش فریدون صدیقی داده شد که این تندیس نیم‌تنه هم‌اکنون در دانشکده هنرهای زیبا قرار دارد. در سال ۱۳۸۸ نیز تندیس نیم‌تنه دیگری از این هنرمند در جزیره کیش و در قطعه گذر هنرمندان برپا گردید.

آثار

مجسمه‌ها

نقش برجسته روی آرامگاه کمال الملک در نیشابور

گوستینوس آمبروزی مجسمه‌ساز ایتالیایی در دیدار از مجسمهٔ فردوسی در ویلا بورگز رم در دفتر یادبود می‌نویسد:

«دنیا بداند، من خالق مجسمهٔ فردوسی را میکل آنژ ثانی شرق شناختم. میکل آنژ بار دیگر در مشرق زمین متولد شده‌است.»

ابولحسن صدیقی مجموعاً ۸۳ مجسمه ساخته‌است که از بین آن‌ها، تعدادی که اطلاعات دقیقی در موردشان ثبت شده، در فهرست زیر آمده‌است؛ علاوه بر آن او به ساخت مجسمه‌هایی از سرشناسان معاصر ایران نیز پرداخته‌است. از جمله مجسمهٔ رضاشاه و محمدرضا پهلوی و تقی‌زاده (برای مجلس شورای ملی) دکتر حبیبی (یکی از روسای دانشکده کشاورزی)، بیات، کاشف‌السلطنه (مجسمه در لاهیجان است) مجسمه‌ٔ مرحوم ساعی، امام قلی خان (حاکم فارس در زمان شاه عباس صفوی) در میدان مرکزی شهر قشم.

سال نام جنس ارتفاع (سانتی‌متر) محل نگهداری

۱۳۰۳

نیم‌تنهٔ دختربچه

گچ فرنگی

۲۰

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۰۵

سیاه نی‌زن (حاج مقبل)

گچ فرنگی پاتینه شده

۹۳

موزه هنرهای ملی

۱۳۰۵

نیم‌تنهٔ حاج مقبل

گچ فرنگی پاتینه شده

۶۳

موزهٔ هنرهای ملی

۱۳۰۷

نیم‌تنهٔ زن جوان

سنگ مرمر یزد

۳۵

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۱۲

نیم‌تنهٔ پیرمرد

گچ فرنگی

۶۷

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۱۲

نیم‌تنهٔ جوان (ابوالقاسم)

گچ فرنگی

۶۴

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۱۲

نیم‌تنهٔ خدمتکار خانه (ننه حسین)

گچ فرنگی پاتینه شده

۳۰

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۱۲

نیم‌تنهٔ پیرمرد

سنگ مرمر یزد

۵۱

مجموعه خصوصی

۱۳۱۲

مجسمهٔ فردوسی سوار بر سیمرغ

گچی

۱۶۰

از میان رفته!

۱۳۱۳

نیم‌تنهٔ ابوالقاسم فردوسی

گچی

۷۰

از میان رفته!

۱۳۱۷

نیم‌تنهٔ نادرشاه

سنگ مرمر یزد

۷۰

موزه توس مشهد

۱۳۱۹

مادر استاد (شاجان)

گچ فرنگی پاتینه شده

۳۳

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۲۱

چهار نقش برجسته از قضات ایران

سنگ سفید سپری

۱۸۰×۹۰

کاخ دادگستری تهران

۱۳۲۲

میرزا تقی‌خان امیرکبیر

گچ فرنگی پاتینه شده

۲۲۰

مدرسه دارالفنون

۱۳۲۳

فرشتهٔ عدالت

سنگ مرمریت

۲۲۰

کاخ دادگستری تهران

۱۳۲۵

نقش برجستهٔ سه خوان از شاهنامه فردوسی

سنگ سپری

۸۵×۴۳۰

سردر زورخانه بانک ملی ایران

۱۳۳۰

شیخ اجل سعدی

سنگ مرمریت

۲۸۵

میدان سعدی شیراز

۱۳۳۳

حکیم ابوعلی سینا

سنگ مرمریت

۲۸۵

میدان آرامگاه ابوعلی سینا همدان

۱۳۳۵

نادرشاه و سربازانش

ریخته‌گری برنز سوخته

۷ متر

آرامگاه نادرشاه مشهد

۱۳۳۷

نیم‌تنهٔ برادر استاد

گچ فرنگی

۴۴

مجموعهٔ خصوصی

۱۳۴۷

نقش برجستهٔ نیم‌رخ استاد کمال‌الملک غفاری

سنگ مرمریت

۶۰×۶۵

آرامگاه کمال الملک، نیشابور

۱۳۴۷

حکیم ابوالقاسم فردوسی

سنگ مرمر کارارا

۱۸۵

میدان فردوسی ویلا بورگز رم

۱۳۴۸

حکیم ابوالقاسم فردوسی

سنگ مرمر کارارا

۱۸۵

آرامگاه فردوسی توس

۱۳۴۹

نیم‌تنهٔ خیام

سنگ مرمر کارارا

۹۰

آرامگاه خیام نیشابور

۱۳۵۰

حکیم ابوالقاسم فردوسی

سنگ مرمر کارارا

۳ متر

میدان فردوسی تهران

۱۳۵۵

ماکت امیرکبیر

گچی

۲۲۵

ریخته‌گری میلان ایتالیا

۱۳۵۴

حکیم عمر خیام

سنگ مرمر کارارا

۱۸۵

پارک لاله تهران

۱۳۵۶

مجسمهٔ سواره یعقوب لیث صفاری (شهره به رستم)

برنز

۴۵۰

میدان مرکزی زابل

۱۳۵۷

مجسمهٔ امیر کبیر

برنز

؟

پارک ملت تهران

نقاشی‌ها

صدیقی نقاش آثار برجسته‌ای از خود به‌جا گذاشته و طرح‌های او از چهره‌ٔ بزرگان ادبیات کلاسیک فارسی چهرهٔ آنان را تثبیت کرده‌است. علاوه بر آن دو تابلو از وی در موزه سعدآباد بوده و یک تابلو بزرگ به طول ۷ متر و ارتفاع ۳ متر از او در سفارت ایران در پاریس است. این تابلو چهرهٔ اولین ایلچی‌خان ایران (سفیر ارران) در دربار لویی شانزدهم است.

وی در سال‌هایی که در اروپا بود ضمن نقاشی کشیدن از مناظر اروپا در موزهٔ لوور از روی آثار رافائل، رامبرانت، روبنس، انگر... تابلوهایی با شباهت بسیار به تابلوهای اصلی کپی کرده‌است. تابلوی روبنس بر اثر سهل‌انگاری از بین رفته‌است اما کپی درخشان او از تابلوی مریم و عیسی اثر رافائل در اختیار فرزند او فریدون صدیقی است. به گفته وی این هنرمند «یک تابلوی تمام قد فرشته دختر چشمه (سورس) دارد و چون این تابلو خیلی عریان است آدم هر جایی نمی‌تواند آنرا نمایش دهد!»

صدیقی اغلب تابلوهای خود را با آب‌رنگ و رنگ روغن کشیده‌است.


طرح‌ها

چهره ابوعلی‌سینا بصورت سیاه قلم روی کاغذ (سال ۱۳۲۴) که همکنون به عنوان چهره رسمی ابوعلی سینا شناخته شده‌است.

طرح‌های صدیقی از بزرگان ادبیات فارسی به عنوان طرح‌های تثبیت شده‌ای از چهره آنان رواج پیدا کرده‌است. به‌ویژه طرح چهرهٔ بوعلی سینا و سعدی و فردوسی.

در مورد طراحی چهرهٔ ابن‌سینا در سال ۱۳۲۳ گروهی کارشناس تشکیل می‌شود و طراحی چهره به عهدهٔ ابولحسن صدیقی گذاشته می‌شود؛ او در اردیبهشت ۱۳۲۴ تصویری تمام چهره با قلم سیاه طراحی کرد و در بیست و یکمین جلسه‌ٔ انجمن آثار ملی این تصویر تصویب شد و بر روی اوراق بخت‌آزمائی ابن‌سینا چاپ شد. در دی ۱۳۲۷ طرح نیم‌رخ همان طرح تمام‌رخ نیز توسط صدیقی کشیده شد و در چاپ تمبر و مدال و موارد مشابه مورد استفاده قرار گرفت. در سال ۱۳۲۸ گروه شش نفری که در آن هوشنگ سیحون و ابولحسن صدیقی نیز حضور داشتند برای نبش قبر بوعلی سینا به همدان رفتند، پس از نبش قبر جمجمهٔ بوعلی سینا مورد بازدید این افراد قرار گرفت، پس از ساختن آرامگاه جدید بوعلی اسکلت وی بار دیگر در آرامگاه جدید به خاک سپرده شد. پس از آن صدیقی از طرف انجمن آثار ملی ماموریت پیدا کرد که مجسمه‌ای از بوعلی سینا بسازد؛ این مجمسه نیز در ۱۳۳۳ ساخته شد و هم‌اکنون در میدان بوعلی سینا در شهر همدان قرار دارد.

سال نام نوع ابعاد

۱۳۰۹

پرترهٔ هنرمند در جوانی، فلورانس ایتالیا

مدادرنگی روی کاغذ

۳۰×۲۰

۱۳۱۰

پرترهٔ هنرمند در جوانی، پاریس

آب مرکب روی کاغذ

۲۴×۱۶

۱۳۱۰

چشم‌اندازی از فلورانس، ایتالیا

سیاه قلم روی کاغذ

۲۵×۱۵

۱۳۱۰

اسکله گوندوله‌ها در ونیز، ایتالیا

سیاه قلم روی کاغذ

۲۰×۱۵

۱۳۱۰

لنگرگاه مخصوص گوندوله‌ها در ونیز، ایتالیا

سیاه قلم روی کاغذ

۲۰×۱۵

۱۳۲۴

چهره ابوعلی سینا

سیاه قلم روی کاغذ

 

۱۳۲۸

نیمرخ بوعلی سینا

سیاه قلم روی کاغذ

۳۵×۴۸

۱۳۲۸

پرتره سعدی

سیاه قلم روی کاغذ

۳۵×۴۸

۱۳۳۰

پرتره زن جوان، رم ایتالیا

مدادرنگی روی کاغذ

۲۱×۲۱

۱۳۵۰

پرتره حافظ

 

۱۱۰×۷۰

رنگ روغن

سال نام ابعاد

۱۳۰۳

پرتره ننه‌حسین، خدمتکار باوفای مادر استاد

۴۰×۳۲

۱۳۰۴

پرتره خواهر استاد

۵۵×۴۶

۱۳۰۶

کپی از تابلوی مریم و عیسی اثر رافائل

۸۵×۸۵

۱۳۰۶

پرترهٔ مریم، استاد علی‌محمد حیدریان و استاد ابوالحسن صدیقی (پروژه دیپلم مدرسه کمال‌الملک)

۴۵×۳۰

۱۳۰۷

منظره‌ای از لتیان، اطراف تهران

۵۰×۳۳

۱۳۰۷

شمایل علی

۴۰×۳۰

۱۳۰۷

منظره‌ای از دهکدهٔ دماوند

۵۰×۳۳

۱۳۰۷

پرتره هنرمند در جوانی

۵۵×۴۸

۱۳۰۹

پرتره هنرمند در جوانی، فلورانس ایتالیا

۲۷×۱۸

۱۳۰۹

دو چشم‌انداز از میدان سان مارکو ونیز-ایتالیا

۴۱×۳۴

۱۳۰۹

پرتره هنرمند در جوانی، ونیز- ایتالیا

۸۲×۶۵

۱۳۰۹

دهکده‌ای کنار رود سن- پاریس

 

۱۳۰۹

پرتره هنرمند در ونیز- ایتالیا

۴۰×۳۳

۱۳۰۹

دهکده‌ای در نزدیکی فلورانس- ایتالیا

۴۵×۳۵

۱۳۰۹

چشم‌اندازی از جنوب فرانسه

 

۱۳۰۹

رخت‌شوی‌خانه‌ای در پاریس

۴۲×۳۵

۱۳۰۹

پرتره هنرمند در مارسی- فرانسه

۷۰×۵۵

۱۳۱۰

پرتره هنرمند در جوانی

۳۳×۲۵

۱۳۱۰

کپی از یک اثر رامبراند (تصویر خود رامبراند)

۵۶×۳۵

۱۳۱۲

پرتره همسر هنرمند (نیمه‌کاره)

۷۰×۵۳

۱۳۳۷

اقامت‌گاه هنرمند در مونتی‌پاریولی- رم – ایتالیا

۴۰×۳۰

۱۳۳۹

چشم‌اندازی از مونتی‌پاریولی- رم- ایتالیا

۸۴×۶۲

۱۳۵۵

چشم‌اندازی از مونتی‌پاریولی- رم- ایتالیا

۵۰×۳۵

آب‌رنگ

سال نام ابعاد

۱۳۰۷

کلیسای نتردام، پاریس

۲۹×۲۱

۱۳۰۸

چشم‌انداز یک پارک در پاریس

۳۰×۲۲

۱۳۰۸

منظره‌ای خارج از پاریس

۵۲×۳۸

۱۳۰۹

چشم‌اندازی از رود سِن- پاریس

۳۰×۲۲

۱۳۰۹

دورنمایی از شهر قدیمی ونیز- ایتالیا

۵۳×۳۸

۱۳۰۹

چشم‌اندازی از دهانهٔ ورودی کانال گرانده- ونیز- ایتالیا

۵۴×۳۸

۱۳۰۹

منظره‌ای نزدیک مارسی- فرانسه

۴۹×۳۹

۱۳۰۹

چشم‌اندازی از جنوب فرانسه

۵۷×۴۲

۱۳۰۹

یکی از لنگرگاه‌های ونیز- ایتالیا

۲۹×۲۱

۱۳۰۹

چشم‌اندازی از محله‌ای قدیمی در شهر پاریس

۵۲×۴۲

۱۳۰۹

دورنمایی از طبیعت- جنوب فرانسه

۳۰×۲۲

۱۳۰۹

دهکده‌ای در نزدیکی پاریس

۳۰×۲۲

۱۳۰۹

منظره‌ای از اطراف پاریس

۲۹×۲۲

۱۳۰۹

دورنمایی از اطراف پاریس

۵۱×۳۹

۱۳۰۹

چشم‌انداز محله‌ای قدیمی در شهر پاریس

۳۰×۲۲

۱۳۰۹

دورنمای محله‌ای قدیمی در شهر پاریس

۴۶×۴۱

۱۳۰۹

دورنمای محله‌ای قدیمی در شهر پاریس

۵۲×۴۲

۱۳۱۰

دورنمای کلیسایی در ونیز- ایتالیا

۳۰×۲۲

۱۳۱۰

دورنمایی از ونیز- ایتالیا

۳۰×۲۲

۱۳۱۰

دورنمایی از سان مارکو- ونیز- ایتالیا

۵۴×۳۸

۱۳۱۰

دورنمایی از بندر ونیز- ایتالیا

۵۴×۳۸

۱۳۱۰

پلی بر رود سن- پاریس

۵۲×۴۲

۱۳۱۰

دورنمای محله‌ای قدیمی در شهر پاریس

۵۲×۴۲

۱۳۱۰

منظره‌ای از رود سن- پاریس

۵۲×۴۲

۱۳۱۰

چشم‌اندازی از ونیز- ایتالیا

۵۴×۳۸

۱۳۱۰

چشم‌اندازی از رود سن- پاریس

۵۲×۴۲

۱۳۱۰

دورنمای محله‌ای قدیمی در شهر پاریس

۵۴×۳۸

۱۳۱۰

چشم‌اندازی از جنوب فرانسه

۵۴×۳۸

۱۳۱۰

میدان سن مارکو- ونیز- ایتالیا

۳۰×۲۲

۱۳۱۰

کلیسایی در شهر پاریس

۲۵×۱۵

۱۳۳۰

پل سن مارتین و کانال گرانده- ونیز- ایتالیا

۲۹×۲۱

آثار از میان رفته

  • ۱۳۰۴ - مجسمه سنگی «ونوس دمیلو» اولین مجسمه سنگی ساخته شده توسط صدیقی که به احمدشاه اهدا شده بود هرگز یافت نشد.
  • ۱۳۱۲ - مجسمه گچی فردوسی سوار بر سیمرغ (با همکاری حسنعلی وزیری). ارتفاع حدود ۱۶۰ سانتی‌متر.
  • ۱۳۱۳ -نیم‌تنه گچی حکیم ابولقاسم فردوسی. ارتفاع:۷۰ سانتی‌متر.
  • تندیس تمام‌قد ملک المتکلمین از سنگ مرمر. (تا سال ۱۳۷۸ در پارک شهر قرار داشت و پس از آن به انبار سازمان پارک‌ها منتقل شد. در خرداد سال ۱۳۸۵ اعلام شد این مجسمه گم شده‌است.)

نشان‌ها و افتخارات

  • هنگام پرده‌برداری مجسمهٔ فردوسی در ویلا بورگز رم رئیس جمهور وقت ایتالیا کورونسکی نشان «کومن داتور» که نشان اول هنر در ایتالیا را به او هدیه داد.

 


برچسب‌ها: ابوالحسن صدیقی, فردوسي, نادرشاه افشار, ابوعلي سينا, احمدشاه قاجار
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

ایرج کریم‌خان زند (به اختصار ایرج زند)، نقاش و مجسمه ساز ایرانی است.

او در سال ۱۳۲۹ در تهران متولد شد. وی پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی در سال ۱۳۴۶ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل گردید وی از شاگردان محسن وزیری مقدم از هنرمندان مدرنیسم ایران بود که ظرف 20 سال گذشته نمایشگاه‌های متعددی از آثار نقاشی و حجم خود برگزار کرده بود. 
در سال1354 به منظور ادامه تحصیل به فرانسه رفت و در سال ۱۳۶۰ همزمان با شروع جنگ ایران و عراق از دانشسرای عالی ملی هنرهای زیبای پاریس (بوزار) فارغ التحصیل شد و به ایران بازگشت. ایرج زند از سال ۱۳۶۴ بیش از ۱۵۰ نمایشگاه انفرادی برپا کرد و در بیش از ۳۵ نمایشگاه گروهی در ایران، فرانسه، آلمان، کویت و پرتقال آثار مجسمه و نقاشی‌اش را به تماشا گذاشت. زند از سال ۱۳۶۳ به تدریس در دانشگاه‌های هنری ایران پرداخت. او عضو هیئت مدیره انجمن هنرمندان نقاش ایران نیز بوده است.

مجسمه‌هاي بزرگ شهري او در تهران و اصفهان و نيز ديوارنگاره‌هايش، در متروي تهران، كليساي سنت‌ماري - فرانسه - و نمازخانه سنت‌پل ماندگار شده‌اند.

از جمله آثار بارز وی می توان به مجموعه مجسمه های فلزی او اشاره کرد که حاصل برش و خمش صفحات دو بعدی و در نتیجه تبدیل آنان به احجام و فرم های سه بعدی است. بر خلاف بیشتر گونه های دیگر مجسمه، آثار زند از تمامی جهات دیداری قابل برداشت و دارای هویت اند. وی در آخرین نمایشگاه خود از پلکسی گلاس به جای صفحات فولادی نیز استفاده کرده بود.

وی با گمان ابتلا به یک بیماری ساده تنفسی یا گوارشی در بیمارستان بستری شد اما بیماری وی سرطان روده و معده تشخیص داده شد. ایرج زند در صبح روز ۲۳ آذر ماه ۱۳۸۵ در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

 

چند نمونه از کارهای ایرج زند

 


برچسب‌ها: ایرج زند, ايرج كريم خان زند, محسن وزيري مقدم, تهران, پاريس
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

 

محمود فرشچیان (زاده ۴ بهمن ۱۳۰۸ در اصفهان) استاد برجسته نقاشی ایران است

زندگی

پدرش حاج غلامرضا فرشچیان ، از تجار فرش بود و در کار هنر قالی بافی دست داشت . 
پدر با دیدن استعداد فرزندش، وی را به کارگاه نقاشی استاد حاج میرزا آقا امامی برد. آشنايي خانوادگي با فرش و هنر و علاقه وي به هنر زمینه مساعد برای پرورش ذوق و شوق فرشچیان كوچك شد و از همان دوران کودکی استعداد و علاقه خود را در زمینه نقاشی نمایان کرد.
. از سالهای پیش از مدرسه از روی نقشه های قالی طرح میزد ، تا به تدریج دستش در کار نقش پردازی روان گردید . وی دراین باره می‌گوید:
« ۴ سالگی را خوب به یاد دارم. روی زمین می‌نشستم و نقش‌های قالی را روی کاغذ می‌کشیدم. پدرم هم از این وضعیت راضی بود.»
فرشچیان در طی تحصیلات مقدماتی در محضر استاد میرزاآقا امامی اصفهانی هنرمند چیره دست و پرآوازه اصفهان ، به آموختن نقاشی دلبستگی تمام پیدا کرد و دل در گرو نقشهای زیبا بست . وی می گوید:
«حاج میرزا آقا امامی نقش آهو به من داد و گفت تا از روی آن نقاشی کنم، تا صبح روز بعد حدود ۲۰۰ طرح دراندازه‌ها و جهت‌های مختلف کشیدم. برای استاد باورکردنی نبود و از آن به بعد مورد تشویق و تایید ایشان قرار گرفتم.»
او از کار هنر احساس رضایت و شادمانی داشت . پس از آموزش نزد استاد امامی از کلاس هفتم دبیرستان فرشچیان قدم به هنرستان هنرهای زیبای اصفهان گذاشت و چهار سال در آن جایگاه عاشقی ، زیر نظر استاد عیسی بهادری ، استاد نابغه و توانمند نقاشی قالی ، مینیاتور ، نقاشی رنگ و روغن ، به فراگیری اصول و مبانی طراحی نقوش سنتی (نقشه قالی ، تذهیب ، مینیاتور) پرداخت .
بدون شک نقش استاد عیسی بهادری در پرورش و خلاقیتهای محمود فرشچیان نقشی فوق العاده ارزشمند بود . بنابر قول وی، استاد بهادری مشق‌هایی ازروی کاشی‌های اصفهان را برای شاگردانش تعیین می‌کرد و طرح‌های آنها رابا اصل نقش‌ها مقایسه می‌نمود. سپس پیش از آنکه آنان رابه‌طور مستقیم از اشکال‌هایشان آگاه کند، از آنها می‌خواست که خود با مقایسه طرح و اصل نقش، اشکال‌های خود را بیابند.
استاد در بیان احساس و تجسم شعرگونه عواطف ، به شیوه ای کاملا جدید موفق به هماهنگی و همگامی میان مضمون و محتوا و شکل و فرم نقاشی هایش گردید و این مشخصه اصلی کار او در نقاشی شد . فرشچیان در جوانی بسیار پرتلاش و خستگی ناپذیر به کار و طراحی نقوش مختلف میپرداخت . او در مطالعه آثار تاریخی شهر اصفهان (چهل ستون ، عالی قاپو ، مسجد شیخ لطف الله و ... طرحهای اسلیمی و ختایی کاشیکاری های بی نظیر آن آثار سر از پا نمیشناخت و چون محققی موشکافانه این نقش ها را مطالعه میکرد . فرشچیان حتی در دوره سربازی نیز دست از قلم و رنگ برنداشات و آثاری دیدنی آفرید که مورد تشویق مقامات قرار گرفت .
سال ۱۳۲۹ بعد از ۶ سال فعالیت و کسب هنر در هنرستان هنرهای زیبای اصفهان ، به کسب دیپلم عالی نائل آمد که آثار سالهای شاگردی همچنان در مرکز هنرستان ، موجود است.سپس برای گذراندن دوره هنرستان هنرهای زیبا به اروپا سفر کرد و چندین سال به مطالعهٔ آثار هنرمندان غربی در موزه‌ها پرداخت. بنا بر گفته وی در موزه‌های اروپا، اول کسی بود که وارد موزه می‌شد با بسته‌ای از کتاب و قلم، و در نهایت آخر از همه، خود او بود که از موزه خارج می‌شد.

پس از بازگشت به ایران، فرشچیان کار خود را در اداره کل هنرهای زیبای تهران آغاز کرد و به مدیریت اداره ملی و استادی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزیده شد. محمود فرشچیان، هم اکنون در نیوجرسی آمریکا ساکن است و سفرهای دوره‌ای و فصلی به ایران دارد.

فیلم مستندی نیز با عنوان عشق‌پرداز به کارگردانی محمد هادی کاویانی، با حضور عزت الله انتظامی، پرویز پورحسینی و با صدای زیبا بروفه در نکوداشت او ساخته شده‌است که در آیین رونمایی کتاب پنجم استاد به نمایش در آمد.

او در طراحی و شناخت و بکارگیری رنگها فوق العاده قدرتمند و قوی است . این قدرت قلم و صلابت و استواری خطوط قلم گیری است که از او هنرمندی پرآوازه و مشهور ساخته است . از نظر محتوا و مضمون ، آثار استاد عمدتا با الهام از ادبیات عرفانی و باورهای مذهبی ساخته و پرداخته شده اند . و امروز استاد فرشچیان از پس نزدیک به پنجاه سال کسب هنر و مهارت در کار نقاشی و خلق نقشهای دلنشین و جشم نواز ، هنرمندی است که به جرآت میتوان او را صاحب سبک جدید در نقاشی ایرانی (مینیاتور) دانست. استاد فرشچیان در نقاشی ایران صاحب سبک و مکتب خاص است و اکنون منتقدان و هنرشناسان بزرگ جهان هنر ، او را مورد بررسی و تحسین قرار داده اند و تابلوهای او در موزه های معتبر دنیا جای گرفته است.
کویچیرو ماتسورا، مدیرکل یونسکو درباره استاد می گوید: «استادی او استادی افسونگری است که گذشته، حال و آینده را در جلوه‌گاهی شکوهمند و والا فارغ از قید زمان به‌هم‌می‌آمیزد.»
پرفسور دکتر امبرتو بالدینی، استاد کرسی تاریخ هنر و رئیس دانشگاه بین‌المللی هنر فلورانس ایتالیامعتقد است برای دریافت باطنی یا درونی کار فرشچیان دیدی ژرف‌نگر لازم است و صبری زمان‌گیر وی می گوید فرشچیان در حوزه‌ی نقاشی ایرانی یک نقطه‌ی عطف و پدیده‌ی شگرف به‌شمار می‌آید.
هوانگ جو، نقاش بزرگ چین و ریاست مرکز تحقیقات هنری چین و رئیس موزه‌ی هوانگ پکن نیز گفته: «این امتیازات و ویژگی‌های هنری، استاد محمود فرشچیان را به‌صورت یکی از چهره‌های درخشان هنر نقاشی معاصر درآورده است و از محدود هنرمندان ماندگار ساخته که تنها فرزند زمان خویش نیستند و ارزشیابی آنان فقط به معیارهای زمان و مکان خودشان محدود نمی‌گردد.»
دیدگاه زینچوک، منتقد و هنرشناس موزه‌ی شوچنگو کیف اکراین نیز در مورد استاد این است که فرشچیان هنرمندیست که نشانی از خداوند بخشنده‌ی مهربان در اوست که می‌تواند شاهکارهایی این‌چنین بی‌مانند بیافریند. او بر این باورست که در آثار محمود فرشچیان کردارهای معنوی و دستاوردهای انسانی، تا حد زیادی محسوس و طبیعی بازتاب یافته است.
پرفسور دکتر برت فراکنر، رئیس کرسی ایرانشناسی، زبان، تاریخ و فرهنگ دانشگاه هامبرگ آلمان نیز می گوید: «نقاشی محمود فرشچیان آثاری را نشان می‌دهد که پیوند تمام‌عیار با هنر اصیل ایران دارد، اما بیش از آن هنری را نمایان می‌سازد که متعلق به بشریت و همه‌ی جهان است و به نسل ما می‌آموزد که هنر او نه‌تنها متعلق به یک تمدن خاص بلکه بخشی از میراث هنری و فرهنگی جهان به‌شمار می‌رود.»
دکتر شیکنو بوکیمورو، رئیس موزه‌ی هنر استانداری هیوکن ژاپن نیز معتقدست که فرشچیان در آثارش ابدیت کائنات را به یاری چرخش‌های خیره کننده بازنمایی می‌کند.
درخشش استاد بر تارک هنر ایران موجب شد که نام ایشان در فهرست چهره‌های ماندگار ایران ثبت گردد.

فرشچیان تنها یک فرزند به نام فاطمه داشت که دانش‌آموخته رشته پزشکی و از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود. فاطمه فرشچیان و همسرش ابوذر ورداسبی در مرداد ۱۳۶۷ طی عملیات فروغ جاویدان کشته شدند.

برخی آثار

  • «ضامن آهو»: طرحی از شمایل امام رضا
  • «پنجمین روز آفرینش»: در این تابلو همهٔ مخلوقات زمینی و آسمانی به ستایش پروردگار مشغول‌اند.
  • «عصر عاشورا»: فرشچیان در مورد نحوه طراحی این اثر می‌گوید:
«سه سال پیش از انقلاب روز عاشورا مادرم مرا نصیحت کرد و گفت: به روضه گوش کن تا چند کلمه حرف حساب بشنوی. و من با ایشان گفتم: من اول در اتاقم کاری دارم بعد خواهم رفت. حال عجیبی به من دست داد. وارد اتاق شدم، قلم را برداشتم و تابلوی عصر عاشورا را شروع کردم. قلم را که برداشتم تابلویی شد که الآن هست بدون هیچ تغییری».این اثر توسط او به موزه آستان قدس رضوی اهدا شد .

دو تابلو «غدير» و «كوثر» نیز تازه‌ترين آثار محمود فرشچيان است که سه سال براي خلق تابلو غدير خم و شش ماه براي تابلوي كوثر وقت صرف كرده ‌است كه اولي در سال ۱۳۸۵ و دومي در سال ۱۳۸۶ به اتمام رسيد.
اثر غدير استاد فرشچيان بيانگر داستان واقعه غديرخم و معرفي حضرت علي (ع) به امامت مردم از جانب حضرت محمد (ص) است و تابلو کوثر که استاد آن را نذر موزه امام هشتم (ع) کرده است شامل تصوير حضرت زهرا (س) به صورت زني نوراني به همراه ۳ زن ديگر حضرت مريم، حضرت خديجه و حضرت آسيه است که بيانگر شفاعت روز قيامت گناهکاران می باشد.

  • طراحی ضریح امام رضا
  • آخرین تابلوی او «ستایش» است که به گفته وی این تابلو برداشتی از مفهوم آیه 'یسَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأرْضِ' است.
  • آخرین و پنجمین جلد از کتاب آثار محمود فرشچیان شامل تازه‌ترین آثار این هنرمند از سوی انتشارات گویا شامل ۱۵۰ اثر نگارگری و طراحی از تازه‌ترین آثار محمود فرشچیان در ۲۵۸ صفحه رنگی با کاغذ گلاسه در سال ۱۳۸۷ منتشر شده است. ناصر میرباقری ناشر این کتاب درباره ویژگی‌های این کتاب گفته‌است که این کتاب در قطع رحلی سلطانی در ۸ رنگ، در جلدهای مختلف چرمی، گالینکور با قاب مخصوص به خود روانه بازار شده که برای اولین بار در کتاب‌های آثار فرشچیان از رنگ متالیک نیز استفاده شده است

منتخبی از جوایز

  • ۱۳۷۹: انضمام نام هنرمند در فهرست روشنفکران قرن بیست و یکم
  • ۱۳۷۲: نشان درجه یک هنر
  • ۱۳۶۴: تندیس طلایی اسکار ایتالیا
  • ۱۳۶۳: نشان هنر نخل طلایی ایتالیا
  • ۱۳۶۳: تندیس طلایی اروپایی هنر، ایتالیا
  • ۱۳۶۲: دیپلم آکادمیک اروپا، آکادمی اروپا، ایتالیا
  • ۱۳۶۱: دیپلم لیاقت دانشگاه هنر، ایتالیا
  • ۱۳۶۰: مدال طلای آکادمی هنر و کار، ایتالیا
  • ۱۳۵۲: جایزهٔ اول وزارت فرهنگ و هنر، ایران
  • ۱۳۳۷: مدال طلای جشنوارهٔ بین‌المللی هنر، بلژیک
  • ۱۳۳۱: مدال طلای هنر نظامی، ایران

يكي از شاهكارهاي جديد ايشان طراحي و نظارت و ساخت ضريح جديد حرم مطهر امام حسين ( ع ) در قم بود كه ايشان ار آمريكا مي آمد ، كار ميكرد و باز ميگشت . اين پروسه حدود ۵ سال به شرح زير زمان برد  

روزنامه ايران در ۲۶ / ۲ / ۱۳۸۶ نوشت :

فرشچيان و بازسازي ضريح امام حسين(ع)

    محمود فرشچيان براي ساخت ضريح حضرت امام حسين(ع) از آمريكا به ايران مي آيد. اين استاد نامي و نگارگر ۷۷ ساله، نيمه خردادماه امسال پس از يك سال اقامت در ايالت نيوجرسي به ايران بازمي گردد تا اجراي طراحي و ساخت ضريح حرم حضرت امام حسين(ع) را آغاز كند. او درباره اين طرح به ايسنا گفت: «به دعوت هيأت امناي ساخت ضريح مقدس امام حسين(ع) اين طراحي را با كمك هنرمندان صنعتگر اصفهاني عملي خواهم كرد».
    فرشچيان با تأكيد بر اين كه تلاش مي كند در كارهايش احساس روحي و نزديكي به بارگاه احديت وجود داشته باشد، گفت: « تا هنگامي كه عمرم باقي است به اين كار ادامه خواهم داد». اين استاد نگارگر، پيشتر نيز ضريح حرم امام رضا(ع) را طراحي كرده بود. كار ضريح امام رضا(ع) ۷ سال طول كشيد و حدود ۳ سال پيش پرده برداري شد.
    همچنين قرار است ۲۹ ارديبهشت از تنديس محمود فرشچيان مقابل موزه او در مجموعه سعدآباد پرده برداري شود. اين تنديس در كارگاه هنرهاي تجسمي مجموعه سعدآباد به دست شاهرخ اكبري ديلمقاني ساخته شده است. همزمان سراي چهره هاي ماندگار نيز گشايش مي يابد.
    
    
    اين استاد ۷۷ ساله اصفهاني تاكنون در شهرهاي الجزاير، فلورانس، مونيخ، سالك ليت سيتي، پكن، كراچي، نيويورك، شانگهاي، شيكاگو، كي يف، پاريس، تهران، استانبول، لاهور، راولپندي، وين، ميلان، رم و واشنگتن دي سي آثار مينياتور خود را به نمايش گذاشته است.
    نام محمود فرشچيان در سال ۱۳۷۹ در فهرست روشنفكران قرن بيست ويكم ثبت شده است و موزه داران و مجموعه داران شخصي به داشتن قطعه اي از او مباهات مي كنند.

روزنامه جام جم در ۷ / ۹ / ۱۳۹۰ نوشت : امروز ضريح مطهر امام حسين (ع) رونمايي مي شود
فرشچيان: مردم شاهد يكي از شاهكارهاي هنر ديني خواهند بود


    حدود ۶ ماه پيش بود كه استاد محمود فرشچيان در كاخ موزه سعدآباد از اتمام مراحل ساخت ضريح مطهر امام حسين(ع) خبر داد و گفت: بزودي و با پايان كار، اين ضريح براي عموم مردم به نمايش در مي آيد.
    
    روز گذشته خبري به نقل از روابط عمومي فرهنگسراي نياوران روي خروجي خبرگزاري ها قرار گرفت مبني بر اين كه در دومين روز از ماه محرم (امروز) و پس از افتتاح هفته هنر استان قم بخشي از ضريح امام حسين(ع) كه در شهر مقدس قم و توسط هنرمندان ايراني ساخته شده براي نخستين بار در گالري اصلي فرهنگسراي نياوران رونمايي و به نمايش گذاشته خواهد شد.
    به گزارش خبرنگار ما، كارگاه ساخت ضريح حرم مطهر امام حسين(ع) از خرداد ۱۳۸۷ فعاليت خود را آغاز كرد و تاكنون حدود ۵ ميليارد تومان وجوهات نقدي و ۱۴۳ كيلوگرم طلا از سوي مردم جمع آوري شده است.
    
    در ساخت ضريح ۵ تن نقره و ۱۲۰ كيلو طلااستفاده شده است و براي تزئينات داخلي ضريح هم از هنرمندان اصيل ايراني از جمله خاتم كاري، مقرنس كاري و معرق كاري استفاده شده است.
    
    نگارگر اين طرح استاد فرشچيان و خطاط آن استاد حسيني موحد است كه در كنار اين هنرمندان بزرگ، استادان ديگري از استان هاي شيراز، اصفهان و قم نقش بسزايي دارند.
    
    اما اصل داستان ساخت اين ضريح مطهر آن طور كه محمود فرشچيان روايت مي كند به حدود 5 سال پيش بازمي گردد كه او دعوت نامه اي از محمد پارچه باف رئيس هيات امناي ساخت ضريح امام حسين(ع) در قم براي طراحي اين ضريح دريافت مي كند.
    
    بر همين اساس فرشچيان ۶ طرح مختلف را آماده مي كند كه پس از مطالعه و بررسي يك طرح مورد تصويب قرار مي گيرد و حالافرشچيان با اعتماد كامل اين گونه درباره ضريح سخن مي گويد: به همه هموطنانم قول مي دهم كه پس از اتمام كامل ساخت ضريح شاهد يكي از شاهكارهاي هنر ديني خواهند بود چرا كه اين طرح ها با هنر قلمزني استاد «خدادادزاده» و خطاطي استاد «موحد» همراه شده است و در تمام مراحل ساخت از درگاه خداوند و آستان مبارك و مطهر آقا امام حسين(ع) طلب ياري كرده ايم.
    
    مردم مي توانند از امروز تا ۱۱ آذر همه روزه از ساعت ۱۰ تا ۱۹ با حضور در فرهنگسراي نياوران تهران ضمن بازديد از نمايشگاه آثار تجسمي و صنايع دستي استان قم بخشي از ضريح امام حسين(ع) را هم براي نخستين بار مشاهده كنند.

و سپس روزنامه ملت در تاريخ ۱۷ / ۱۱ / ۱۳۹۰ نوشت :

ضريح امام حسين (ع) تا ماه ديگر كامل مي‌شود 

استاد نگارگري ايران كه اين روزها در حال نظارت بر ساخت ضريح امام حسين (ع) است از اتمام كار تا ماه آينده خبر داد. به گزارش مهر، استاد محمود فرشچيان، مينياتوريست برجسته كشورمان كه در طراحي ضريح جديد امام حسين (ع) مشاركت دارد از اتمام مراحل ساخت آن تا آخر امسال خبر داد. بر اساس اين گزارش، كار ساخت ضريح جديد امام حسين (ع) كه از ۱۴ خرداد سال ۱۳۸۷ و در شهر قم آغاز شده و  پيش از اين قرار بود طي دو سال يعني تا خرداد سال جاري آماده شود

محمود فرشچيان خبر داد  

اما با توجه به ورود استاد فرشچيان به اين طرح، مقداري به تاخير افتاد و برابر تعهدي كه مجري ساخت اين ضريح به طرف عراقي داده، قرار است تا آخر سال آماده و نصب شود. محمود فرشچيان؛ استاد نگارگري و يكي از شناخته‌شده‌ترين چهره‌هاي هنري ايران در گفت‌وگو با مهر گفت: سال ۱۳۸۶ در مجموع ۶ طرح اوليه به هيئت امناي قم كه سرپرستي اين پروژه را در دست داشت، ارايه دادم تا نهايتا طرح نهايي مشخص شد. از همان ابتدا نظرم اين بود كه طرح نهايي يك طرح شماتيك است و بايد برپايه و اساس صحيحي اجرا شود. 

حتي من توصيه كردم كه ضخامت نقره مورد استفاده در ضريح حداقل ۲ يا ۳ ميلي متر باشد و اين مسئله در قرارداد حفظ شود تا حاصل كار خراب نشود. نكته ديگر درباره خطاطي اين ضريح است. من به خط استاد موحد مقيد هستم و ترجيح دادم كه او اين ضريح را خطاطي كند. فرشچيان با اشاره به خطاطي استاد موحد در ضريح امام حسين (ع) گفت: 

استاد موحد كه از استادان بزرگ خوشنويسي ايران هستند، خطاطي اين ضريح را برعهده دارد. همچنين آقاي خدادادزاده كه ضريح امام رضا (ع) را ساخت، قلمزني ضريح امام حسين(ع) را نيز انجام مي‌دهد، برادر آقاي خدادادزاده، استاد رضا نيز سرپرستي كارهاي زرگري و فلزكاري‌ را برعهده دارد. 

اين نگارگر نامي ايران، درباره مراحل ساخت ضريح امام حسين (ع) گفت: بخشي از ضريح آذرماه امسال در فرهنگسراي نياوران رونمايي شد. ضريح مطهر توسط ستاد بازسازي عتبات عاليات هم‌اكنون در شبستان مدرسه علميه معصوميه (س) در قم درحال پشت سر گذاردن مراحل نهايي ساخت است.

فرشچيان بخش قلمزني را‌ به واسطه ريزه‌‌كاري‌ها و ظرافت‌هاي بي‌شماره، سنگين و وقت‌گيرعنوان كرد و گفت: به دليل اين‌كه اين عمليات كلاً‌ با هنر دست و بدون دخالت هر نوع دستگاهي انجام مي‌شود، سنگين‌ترين و وقت‌گيرترين بخش كار بود.

و روزنامه خراسان در روز شنبه ۸ / ۷ / ۱۳۹۱ نوشت :

ضريح جريد حرم مطهر امام حسين ( ع ) رونمايي شد

مراسم رونمايي از ضريح جديد حرم مطهر امام حسين(ع) با طراحي منحصر به‌فرد استاد فرشچيان، روز پنج‌شنبه گذشته با حضور رئيس دفتر مقام معظم رهبري، رئيس مجلس شوراي اسلامي، دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام، استاد محمود فرشچيان و ميهماناني از کشورهاي عراق، عربستان، کويت، لبنان، پاکستان و هند در سالن آمفي‌تئاتر مدرسه معصوميه قم برگزار شد. به گزارش ايسنا، سازه اصلي اين ضريح که ساخت آن از چهاردهم خرداد سال ۱۳۸۷ آغاز شده، از قطعات نقره، طلا و چوب ساج است. مدير پروژه ساخت اين ضريح در سخناني با بيان اين که پيکره چوبي و هزينه ساخت آن توسط آستان مقدس حضرت معصومه (س) اهدا شده است، تصريح کرد: وظيفه طراحي ضريح برعهده استاد محمود فرشچيان بوده است. به گفته وي ، خطاطي سوره‌هاي مبارک قرآن، احاديث درباره سيدالشهدا(ع)، اسماء جلاله و نام‌هاي مبارک معصومين (ع) بر عهده استاد سيد محمد حسيني موحد از خطاطان به‌نام جهان اسلام بوده است. همچنين به گزارش ايرنا، محمد پارچه‌باف، مدير پروژه ساخت ضريح گفت: وزن سازه ضريح حرم مطهر حضرت امام حسين (ع) بالغ بر ۱۲ هزار کيلوگرم است که در اين سازه، ۵۳۰۰ کيلوگرم چوب، چهارهزار و ۶۰۰ کيلوگرم نقره، ۱۱۸ کيلو و ۶۵۰ گرم طلا، ۷۰۰ کيلوگرم مس، ۴۵۰ کيلوگرم تسمه و پولت‌هاي استيل، ۷۰۰ کيلوگرم چوب تزئيني و ۱۰۰ کيلوگرم آهن‌آلات به‌کار رفته است.

حجت الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني: هيچ‌کس نمي‌تواند ما را از اهل بيت (ع)جدا کند

در همين حال رئيس دفتر مقام معظم رهبري گفت: عشق به امام حسين(ع) در روح و جان مردم رسوخ کرده و هيچ کس نمي‌تواند ما را تا آخر عمر از خاندان اهل بيت(ع) جدا کند. به گزارش مهر، حجت الاسلام والمسلمين محمد محمدي گلپايگاني ظهر پنج شنبه در حاشيه مراسم رونمايي ضريح جديد حرم مطهر امام حسين(ع)، در گفت وگو با خبرنگاران با بيان اين که انسان در کنار اين ضريح زيبا حس مي‌کند در حرم امام حسين(ع) قرار دارد، افزود: ائمه معصومين(ع) و فرزندان پيامبر(ص) در قلب و جان ما قرار دارند. وي با تقدير از همه هنرمندان و بزرگاني که در توليد اين اثر ارزشمند و فاخر تلاش کردند، افزود: اين ضريح براي سال هاي متمادي در حرم امام حسين(ع) نصب خواهد شد و همه ارادتمندان به سيد الشهداء(ع) دعاهاي خود را درکنار ضريح مطهر اباعبدا...(ع) ازخداوند متعال طلب مي‌کنند. رئيس دفتر مقام معظم رهبري ساخت اين ضريح مطهر را از برکات وجود امام حسين (ع) برشمرد و افزود: امام حسين (ع) در دل و جان همه عاشقان حسيني جاي دارد و عشق به امام حسين (ع) در روح و جان مردم رسوخ کرده و هيچ کس نمي‌تواند ما را تا آخر عمراز اين خاندان جدا کند. درخور اشاره است با رونمايي از ضريح جديد حرم مطهر امام حسين (ع) مردم ايران از ۱۱ مهرماه به مدت ۱۵ روز مي‌توانند از اين ضريح در شهر مقدس قم بازديد کنند.

رئيس مجلس: ساخت ضريح سيدالشهداء(ع) در قم، افتخاري ماندگار براي شيعيان است

همچنين رئيس مجلس شوراي اسلامي در مراسم رونمايي از ضريح جديد حرم امام حسين (ع) گفت: قمي‌ها در گسترش فرهنگ شيعه تاثيري چشمگير دارند. به گزارش ايسنا، علي لاريجاني در مراسم رونمايي از ضريح حرم امام حسين (ع)، اين مراسم را بسيار شورانگيز توصيف کرد و ادامه داد: قمي‌ها نقش بسزايي در رشد و گسترش فرهنگ شيعه داشتند، در اين زمينه به ويژه اشعري‌ها در ترويج احاديث اهل بيت (ع) نيز تاثير چشمگيري داشته‌اند. رئيس مجلس شوراي اسلامي با بيان اين که نگه داشتن تفکر شيعي نمادهايي دارد عنوان کرد: گاهي در کارهاي فلسفي و ديني و گاهي نيز در کارهاي هنري اين نمادها نشان داده مي شود و ايراني‌ها به ويژه در کارهاي هنري و مذهبي برجستگي‌هاي زيادي را ارائه کرده‌اند. وي گفت: ساخت ضريح حرم امام حسين (ع) در قم نوعي پاسداشت از تفکر ولايي اين شهر و متعلق به تمام ايراني‌ها و شيعيان واقعي است. لاريجاني ادامه داد: طراحي استاد فرشچيان از ويژگي و تجلي خاصي برخوردار است که اين نمونه بارز سنت ايراني‌هاست.

وي ساخت ضريح مقدس حرم امام حسين (ع) در قم را افتخاري ماندگار براي شيعيان دانست و گفت: اين کار عظيم از همکاري‌هاي ميان دولت ها و ملت هاي عراق و ايران حکايت دارد.

رونمايي از ضريح جديد با عمر ۴۰۰ ساله :

 حسن پلارک گفت:ضريح جديد مرقد مطهر امام حسين(ع) که يکي از زيباترين ضريح هاي ساخته شده براي قبور اهل بيت(ع) به شمار مي آيد تا پايان هفته جاري همزمان با دهه کرامت رونمايي خواهد شد.
به گزارش خبرنگار اجتماعي آريا ، حسن پلارک در نشست خبري امروز خود با اصحاب رسانه از رونمايي ضريح جديد امام حسين (ع) خبر داد و افزود : ساخت اين ضريح مطهر که با طراحي استاد فرشچيان و همکاري هنرمندان و مهندسين ايراني، ۴ سال به طول انجاميد، يکي از ارزشمندترين و مقدس ترين پروژه هاي انجام شده در ساخت ضريح براي ائمه اطهار مي باشد.
وي ادامه داد : وي ادامه داد: سازه ضريح در مجموع ۱۲ تن وزن دارد و در آن ۱۲ کيلوگرم طلاي ۱۸ عيار، ۴ هزار کيلوگرم نقره خالص، ۲ هزار کيلوگرم مس، ۷۰۰ کيلوگرم برنج و ۶۵۰ کيلوگرم فلزات ديگر براي اتصالات جزئيات آن به کار رفته است.
پلارک مورد برنامه زمانبندي بازديد اقشار مختلف مردم از اين ضريح مقدس تصريح کرد:از روز جمعه ۷ مهرماه به مدت پانزده روز مراجع تقليد و علما، خانواده هاي معظم شهدا، ميهمانان خارجي و اقشار مختلف مردم از اين ضريح در قم بازديد به عمل خواهند آورد.
رئيس ستاد بازسازي عتبات عاليات در مورد روند انتقال اين ضريح به كربلاي معلي، اعلام كرد: اول ماه ذي‌الحجه قطعات مختلف ضريح باز مي‌شود و ۵۰ درصد آن در جعبه‌هاي مخصوص با محافظت ويژه از طريق هوايي به كربلا منتقل مي‌شود و ۵۰درصد بقيه نيز با نصب بر روي تريلي و طي مسيري در داخل ايران به كربلا منتقل مي‌شود.
وي با تأكيد بر اينكه تلاش مي‌شود بيشترين استفاده معنوي از فضاي استقبال و بدرقه از ضريح امام حسين(ع) صورت گيرد، اظهار كرد: مسير حركت اين ضريح در ايران هنوز مشخص نشده است و به زودي اعلام مي‌شود و بعد از انتقال به عراق با توجه به اينكه بايد منتظر پايان ماه محرم و اربعين حسيني باشيم، در ماه صفر ضريح قبلي باز و طي ۱۵ تا ۲۰ روز در ماه ربيع‌الاول ضريح جديدي نصب مي‌شود.
پلارک با اشاره به اينكه ضريح قبلي امام حسين(ع) چهار بار تعمير شده است و با توجه به حجم بالاي زائران، توليت در مورد تعويض ضريح احساس نياز كرده بود، گفت: با توجه به حضور ستاد بازسازي همراه با اعتماد بالا در عتبات و عنايت آيت‌الله سيستاني نسبت به ساخت ضريح در ايران طي توافق‌هاي به عمل آمده اين ضريح در ايران ساخته شد و پيش‌بيني مي‌كنيم اين ضريح عمري ۴۰۰ ساله داشته باشد.
وي از اعلام آمادگي مسئولان عراقي براي تأمين امنيت انتقال ضريح از خاك عراق به كربلا خبر داد و گفت: مسئولان عراقي علاقه‌مند هستند كه مراسم استقبال و بدرقه ضريح در داخل شهرهاي عراق نيز صورت گيرد البته هنوز توافقي در اين مورد صورت نگرفته است.
پلارک در مورد ضريح قديمي امام حسين(ع) نيز گفت: شوراي سياست‌گذاري عتبات عاليات پيشنهاد كرده است كه قطعات ضريح قبلي به كشورهاي مختلف هديه داده شود و قرار است اين پيشنهاد به مسئولان عراقي ارائه شود، البته ممكن است اين ضريح به موزه آستان امام حسين(ع) نيز منتقل شود.
رئيس ستاد بازسازي عتبات عاليات ، با اشاره به اتمام طرح‌ «يا حسين(ع)» كه مربوط به تعويض سنگ‌هاي حرم، گچ‌بري، آئينه كاري و ... حرم امام حسين(ع) بود، اظهار كرد: به جز اشكالات جزئي موجود كه در حال رفع شدن است، طرح يا حسين رو به اتمام است و مراسم اختتاميه اين طرح برگزار خواهد شد البته با توجه به آنكه تا ضريح جديد نصب نشود نمي‌توان اين مراسم را برگزار كرد و پس از نصب ضريح اين مراسم برگزار مي‌شود.
وي از آغاز مرحله سوم بازسازي عتبات عاليات كه شامل توسعه تمامي حرم‌هاي مطهر در عراق است، خبر داد و گفت: پس از انجام مراحل اول و دوم كه شامل: غبارروبي، انجام اقدامات ضروري و رفع نيازهاي فوري حرم‌ها بود اكنون مرحله سوم كه شامل توسعه همه حرم‌هاي مطهر ائمه(ع) در عراق است آغاز شده است.
پلارک در مورد توسعه حرم اماکن مقدسه در کربلا نيز گفت: اين کار آغاز شده به طوري که در نجف اشرف توسعه صحن حضرت زهرا(س) در زمان بندي ۴ ساله در نظر گرفته شده است که با اين اقدام صحن بيش از ۱۰ برابر افزايش پيدا مي‌کند. همچنين براي توسعه صحن حرم امام حسين(ع) طرح جامعي تدوين شده که با اجراي آن بين‌الحرمين حذف و به زير زمين منتقل مي‌شود.
به گفته وي، اين کار بيش از ۱۰ سال زمان نياز دارد و از هم اکنون نيز بخشي از آن آغاز شده است. همچنين دو طبقه کردن بين‌الحرمين و توسعه صحن امامين جوادين در کاظمين و امامين عسکرين نيز در دستور کار قرار دارد و بخش‌هايي از آن نيز آغاز شده است.
وي در مورد ميزان دريافت هداياي مردمي از ابتداي سال تا کنون نيز گفت: هيچ مشکلي در خصوص تامين منابع خود نداريم به طوري که هر روزه شاهد کمک‌ها و هداياي مردم نيکوکار کشورمان هستيم و تا کنون نيز بيش ز ۲۰ ميليارد تومان کمک دريافت شده است.
پلارک گفت: در آينده نزديک تمام عملکردهاي مالي خود را در سايت اين ستاد در معرض ديد عموم خواهيم گذاشت. 

 در نهايت در ايام محرم ۱۳۹۱ با تمام حرف و حديث ها اين اثر گرانسنگ و ارزشمند در قم رونمايي شد . بعد از عاشورا به تهران و مرقد مطهر امام خميني ( ره ) منتقل شد و در وعرض ديد مردم قرار گرفت سپس به صورت زميني از چند استان كشورمان عبور داده شد و به كربلا رفت ...

 

ورود ضریح جدید حرم امام حسین(ع) به کربلا

ورود ضريح به كربلا معلي

ورود ضریح جدید حرم امام حسین(ع) به کربلا

 

برچسب‌ها: محمود فرشچيان, محرم, كربلا, ضريح جديد امام حسين, مينياتور
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

ناصر حِجازی (۲۳ آذر ۱۳۲۸ در تهران-۲ خرداد ۱۳۹۰ در تهران) مربی و بازیکن فوتبال ایرانی بود. او دروازه‌بان اول تیم ملی فوتبال ایران در دهه ۱۳۵۰ بود و ۲ قهرمانی در جام ملت‌های آسیا، ۱ قهرمانی در بازی‌های آسیایی و شرکت در المپیک و جام جهانی فوتبال را در کارنامه دارد. او هم‌چنین به هم‌راه تیم تاج قهرمانی در جام تخت جمشید و جام باشگاه‌های آسیا را تجربه کرده‌است.

فدراسیون بین‌المللی تاریخ و آمار فوتبال حجازی را دومین دروازه‏بان برتر قرن بیستم قاره آسیا پس از محمد الدعایه عربستانی معرفی کرده‌است.

حجازی در دوران مربی‌گری هم تیم استقلال تهران را به نایب‌قهرمانی جام باشگاه‌های آسیا و قهرمانی لیگ آزادگان رساند.

وی در روز ۲ خرداد ۱۳۹۰ پس از تحمل مدت‌ها رنج ناشی از بیماری سرطان ریه در بیمارستان کسری تهران درگذشت و در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۰ خورشیدی در «قطعه نام‌آوران» بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

ناصر حجازی و غلامرضا تختی تنها چهره های ورزشی هستند که نام آنها در مجموعه مفاخر و نام آوران ایران زمین در کنار نام هایی چون ابوعلی سینا ، سعدی شیرازی ، حکیم ابوالقاسم فردوسی ، عطار نیشابوری ، امیر کبیر ، کمال الملک ، جلال آل احمد ، پروین اعتصامی ،پروفسور محمود حسابی ، دکتر علی شریعتی و دکتر جعفر شهیدی قرار گرفته است.

زندگی

ناصر حجازی در یک خانواده اذربایجانی . همراه پدر ومادر و ۴ خواهر و یک برادر زندگی می‌کرد. پدرش متولد منطقه لاله تبریز بود و آژانس املاک داشت و مادرش متولد یکی از روستاهای اطراف خرمدره و ابهر بود.در دوره مربیگری تیم ماشین سازی تبریز منطقه لاله تبریز (زادگاه پدرش) پاتوق تفریحی ناصر حجازی بود. وی دوره دبستان را در دبستان هخامنش و دوره دبیرستان را در دبیرستان‌های ابومسلم، سعادت، سینا، سهند و شرق طی کرد. وی در تیم فوتبال دبیرستان ابومسلم در پست گوش راست و دروازه بانی بازی می کرد.همچنین در تیم بسکتبال این دبیرستان حضور مستمر داشت. دبیرستان ابومسلم در خیابان ابوسعید در نزدیکی میدان منیریه تهران، حوالی منزل سابق وی واقع شده بود. در سال ۱۳۵۰ وارد مدرسه عالی ترجمه شد و در سال ۱۳۵۶ لیسانس خود را دریافت کرد.

زندگی ورزشی

ناصر حجازی در ۱۳۵۹
 

خود حجازی گرایشش به فوتبال را این گونه تعریف می‌کند:

من فوتبال را فقط به صورت تفریحی دنبال می‌کردم و رشته اصلی من بسکتبال بود و حتی برای تیم جوانان بسکتبال ایران هم انتخاب شدم و ماجرا از اینجا شروع شد که روزی با دوستان به تماشای بازی آموزشگاهی که تیم مدرسه ما هم در آن شرکت داشت رفتیم.

در همان روز دروازه‌بان تیم مدرسه ما آسیب دید مربی تیم مرا صدا زد و گفت ناصر بیا درون دروازه بایست من هم گفتم آقا اصلا من نمی‌توانم من فقط گاهی فوتبال بازی می‌کنم اون هم هافبک تیم نه دروازه‌بانی!! مربی دست بردار نبود و می‌گفت تو قد بلند داری و بسکتبالیست هم بودی حتما می‌توانی چند توپ هوایی رو بگیری.

خلاصه با اصرار مربی و با ترس و لرز و دلهره رفتم درون دروازه. آن روز برای من یک روز بیاد ماندنی و خاطره‌انگیز است. خودم هم باورم نمی‌شد که چرا با وجود آن‌که برای اولین بار درون دروازه ایستاده بودم اینقدر خوب توپ می‌گرفتم. بازی که تمام شد همه تماشاگرانی که برای دیدن مسابقه آماده بودن تشویقم کردند.

دوران بازیکنی

باشگاهی

تیم فوتبال نادر در دسته دوم باشگاه‌های تهران اولین باشگاه حجازی بود و از همان تیم به تیم ملی جوانان و تیم ملی بزرگسالان رسید. در سال ۱۳۴۸ به تاج پیوست و در همان سال اول، قهرمانی جام باشگاه‌های آسیا و جام تخت جمشید را با این تیم به دست‌آورد. وی تا پایان دوران بازیکنی خود به‌جز یک سال و نیم در بین سال‌های ۱۳۵۶ و ۱۳۵۸ که برای تیم شهباز بازی کرد و مدت کوتاهی پس از جام جهانی ۱۹۷۸ که با تیم منچستر یونایتد تمرین می‌کرد و ۵ بازی برای تیم اصلی یونایتد انجام داد ( عدم صدور کارت «آی.تی.سی» برای این دروازه بان ارزنده به دلیل نبود فدراسیون منسجم در ایران مانع از حضور حجازی در لیگ برتر انگلیس شد)، در بقیه این مدت توپچی تاج و استقلال تهران بود و با این تیم چندین دوره قهرمانی در لیگ کشور، جام باشگاه‌های تهران، جام حذفی ایران و جام باشگاه‌های آسیا را جشن گرفت.

حجازی در پایان دوران بازیکنی خود به بنگلادش رفته و پس از مدت کوتاهی دروازه‌بانی در تیم محمدان، سرمربی این تیم شد و در سال ۱۳۶۹ بازی خداحافظی خود را در همین تیم انجام داد.

ملی

ناصر حجازی در مقابل بازیکن استرالیایی در بهار ۱۳۵۶، مقدماتی جام جهانی ۱۹۷۸

حجازی اولین بازی ملی خود را در ۲۲ شهریور ۱۳۴۸ در آنکارا در مقابل تیم ملی پاکستان انجام داد که با نتیجه ۴ بر ۲ به نفع ایران پایان یافت. آخرین بازی او هم در سال ۱۳۵۹ و در بازی ایران- کویت انجام گرفت و بعد از آن به دلیل قانون عجیبی معروف به «قانون ۲۹ ساله‌ها» که حضور دروازه‌بانان بالای ۲۹ سال در تیم ملی را ممنوع می‌کرد از تیم ملی کنار گذاشته شد.این قانون آن زمان تنها به ناصرحجازی ابلاغ شد.

ناصر حجازی در دهه ۱۳۵۰ دروازه‌بان اصلی تیم ملی ایران بود و با این تیم دو بار قهرمان جام ملت‌های آسیا (۱۹۷۲ و ۱۹۷۶) و یک بار قهرمان بازی‌های آسیایی ۱۹۷۴ تهران شد و در جام جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین و المپیک ۱۹۷۲ مونیخ هم شرکت کرد و سهمیه حضور در المپیک ۱۹۷۶ مونترآل و مقام سومی جام ملت‌های آسیا ۱۹۸۰ را هم به‌دست آورد.

دوران مربی‌گری

اولین تجربه مربیگری حجازی در محمدان بنگلادش بود، نقطه اوج این باشگاه در سال ۱۳۶۷ با پیروزی بر پرسپولیس و صعود به یک‌چهارم‌نهایی جام باشگاهای آسیا رقم خورد. حجازی در مورد آن مسابقه می‌گوید: «رئیس باشگاه گفت می‌خواهم بیایم رختکن بگویم کمتر گل بخورید آبرویمان نرود! گفتم می‌خواهی بیایی روحیه بچه‌ها را تضعیف کنی؟ لازم نکرده! خودم به رختکن رفتم و گفتم بچه‌ها من پرسپولیس را می‌شناسم اصلا تیم نیست! خلاصه به داخل زمین رفتیم.

در نیمه اول با گل کرمانی از ما جلو افتادند. در بین دو نیمه حسابی به بچه‌ها توپیدم. چشمتان روز بد نبیند با گل بیژن طاهری بازی را مساوی کردیم. بعد از آن گل خیلی فشار آوردیم چون برای صعود نیاز به برد داشتیم. بازی طوری شده بود که فنونی‌زاده کاپیتان پرسپولیس می‌گفت بچه‌ها بزنید زیرش ۱-۱ هم می‌ریم بالا! در دقیقه ۸۸ سانتری شد و مهاجم خارجی و سرعتی ما توپ را از زیر دستان سلطانی وارد دروازه کرد ۲-۱ بردیم! این برد در تاریخ محمدان بنگلادش بی‌سابقه بود. بعد از بازی جشنی گرفتند که باورنکردنی بود. تمام مردم شهر بیرون آمده بودند. در جشن شهردار و وزیر امور خارجه هم حضور داشتند.» او هر وقت از روزهای حضور در هند و بنگلادش حرف می‌زد بغض می‌کرد و همیشه می‌گفت: هیچ کسی نمی‌تواند یک ساعت آن زندگی را تحمل کند. او در مصاحبه ای گفته بود:«روزهای اولی که در هند و سپس بنگلادش بودم فقط می‌توانستم روزی یک وعده شکمم را سیر کنم آن‌هم نه با غذای خوب و مقوی بلکه با نان یا موز که ارزان بود. این سختی‌ها را به جان خریدم تا از اصولم برنگردم، تا جلوی کسی تعظیم نکنم، تا دست کسی را نبوسم، تا مردانگی‌ام را به حراج نگذارم، تا خداوند را ناراحت نکنم که آدم با شرافت و با عزتی باشم.»

او در دوران سرمربیگری موفق شد استقلال را به مقام نایب قهرمانی باشگاه‌های آسیا و قهرمانی در لیگ و جام حذفی ایران برساند. در تیم‌های سپاهان اصفهان، ذوب آهن اصفهان، استقلال رشت، ماشین‌سازی تبریز، استقلال اهواز، ابومسلم خراسان، نساجی قائمشهر نیز به مربیگری پرداخت که موفقیت چندانی نصیب وی نشد. او در سال ۱۳۸۷ پس از انتخاب مجدد علی فتح‌الله‌زاده به سمت مدیرعاملی، مجدداً سرمربی باشگاه استقلال تهران گردید.
او یکبار در دوره مصطفوی به عنوان مربی تیم ملی انتخاب شد، اما به ناگاه نام مایلی کهن به عنوان مربی تیم ملی از صدا و سیما اعلام شد. این تنها آرزویی بود که حجازی داشت و به آن نرسید

وی در زمان مربی گری اش بازیکنان بزرگی همچون علی دایی، رحمان رضایی، علی رضا اکبرپور، علی اکبر استاد اسدی و امیدرضا روانخواه را به فوتبال ایران تقدیم کرد.

زندگی شخصی

ناصر حجازی و نوعروسش بر جلد مجلهٔ اطلاعات هفتگی، تیرماه ۱۳۵۲

همسر حجازی بهناز شفیعی نام دارد و حجازی از او دارای دو فرزند به نام‌های آتوسا و آتیلا است که هرد و فوتبالیست بوده‌اند. آتیلا چند سال در تیم استقلال تهران بازی می‌کرد و آتوسا هم اولین کاپیتان تیم ملی فوتسال زنان ایران بود. داماد او (همسر آتوسا) سعید رمضانی هم بازیکن حرفه‌ای فوتبال است و فرزند آنها نیز امیرارسلان نام دارد.

فعالیت سیاسی

ریاست جمهوری ۱۳۸۴

حجازی برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری ایران در سال ۸۴ ثبت نام کرد و گفته بود که اگر تأیید صلاحیت شود ۳۰ میلیون رأی می‌آورد. و اعلام کرده بود که در صورت پیروزی در انتخابات احمد نیک‌کار را به معاون اولی برمی‌گزیند ولی شورای نگهبان صلاحیت او را برای شرکت در انتخابات رد کرد. حجازی پس از رد صلاحیت در اطلاعیه‌ای از نامزدی هاشمی رفسنجانی حمایت کرد. او پس از ثبت نام به روزنامه خبرورزشی گفت:

چه ایرادی دارد ورزشی‌ها هم کار سیاسی انجام بدهند؟ الان که در ورزش ما سیاستمداران فعالیت دارند حالا چه ایرادی دارد مثلاً حجازی کار سیاسی کند؟! من شرایط اولیه را که برای ثبت نام دارم. اگر صلاحیت‌مان را تایید کردند که شرکت می‌کنیم و فکر نمی‌کنم ایرادی داشته باشد.

موضع‌گیری در مورد هدفمندسازی یارانه‌ها

در ۳۱ فروردین سال ۱۳۹۰، ناصر حجازی در مصاحبه‌ای که با پرتال شخصی خود انجام داد ضمن اعتراض به وضعیت اقتصادی موجود در ایران، نسبت به سیاست‌های اقتصادی دولت از جمله هدفمندی یارانه‌ها، شدیداً اعتراض خود را اعلام کرد و شرایط بیماری اش را ناشی از آن دانست همچنین وی در بخشی از این مصاحبه در مورد پرداخت ماهیانه یارانه‌ها به مردم توسط دولت گفت:

دولت می‌گوید چهل هزار تومان در ماه به مردم کمک می‌کنیم، مگر مردم گدا هستند؟ مردم ایران روی گنج خوابیده‌اند، نفت، گاز و... دولت حق ندارد به مردم کمک کند، دولت باید کار کند، خدمت کند و زحمت و دسترنج مردم را دودستی تقدیم آنها نماید. چهل هزار تومان در ماه به مردم می‌دهند و بعد چند برابر آن را از جیب مردم برداشت می‌کنند و سپس ادعای خدمت به مردم دارند. از دید مسئولین خدمت دولت به مردم یعنی کار کردن مردم برای دولت و اینکه مردم کار کنند و پولشان را تقدیم دولت نمایند! برای من گاز می‌آمد چهل هزار تومان و حالا می‌آید یک میلیون تومان. گاز به کشور همسایه با مبلغی به‌مراتب کمتر از آنچه از جیب مردم برداشت می‌کنند، صادر می‌شود. با دیدن این شرایط نباید عصبانی شوم؟ نباید حرص بخورم و شرایط جسمانی‌ام مثل امروز شود.


حجازی در پایان صحبت‌هایش بدون نام بردن از مقام مسئول خاصی در حکومت جمهوری اسلامی ایران گفته بود: یا رب روا مدار که گدا معتبر شود، گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود.

موضع گیری های ورزشی

ناصر حجازی تداوم ناکامی های فوتبال ما در چند سال اخیرآینده فوتبال ایران را اینگونه پیش بینی کرده بود:«حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه است.»

درگذشت


ناصر حجازی در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ در حین تماشای دیدار تیم فوتبال استقلال مقابل پاس همدان در روز آخر لیگ برتر به‌دلیل وخامت حالش به کما رفت و در حالی که از بیماری سرطان ریه رنج می‌برد، در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۹۰، ساعت ۱۰:۵۵ صبح، در بیمارستان کسری در تهران درگذشت.
ناصر حجازی در طول ۱۸ ماه بیماری هیچ گونه کمک دولتی را قبول نکرد. او دربارهٔ بیماریش و حضور مسئولان دولتی در کنار خود در بیمارستان گفته بود: «خیلی از مسئولان آمدند. من احتیاجی به کمک آن‌ها نداشتم. آن‌ها عددی نیستند که بخواهند به من کمک کنند، در اندازهٔ این حرف‌ها نیستند که بخواهند به ناصر حجازی کمک کنند.»

مراسم تشییع جنازه ناصر حجازی

مراسم تشییع

مراسم تشییع جنازه ناصر حجازی ابتدا قرار بود در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰ برگزار شود که با درخواست‎های اهالی ورزش و فوتبال و هواداران او به دلیل اینکه عدهٔ بیشتری بتوانند در این مراسم شرکت کنند به چهارشنبه ۴ خرداد موکول شد.[همچنین قرار براین بود که ناصر حجازی در ورزشگاه شیرودی تشییع شود که با مخالفت شورای تامین روبرو شد و مراسم تشییع به ورزشگاه آزادی انتقال یافت

واکنش‌ها به مرگ ناصر حجازی

تیتر روزنامه گل،۳ خرداد ۱۳۹۰

جامعه ورزش

  • کنگره فیفا، سپ بلاتر در نشست ژوئن ۲۰۱۱ نام کسانی را برد که در سال گذشته از خانواده فوتبال درگذشته‌اند و در این میان نام ناصر حجازی هم از ایران مطرح شد و بلاتر با صحبت درباره ناصر حجازی به احترامش یک دقیقه سکوت در کنگره اعلام کرد.
  • سایت فیفا در گزارش اختصاصی:هفته اخیر، هفته‌ای بود که در آن مردی که با واکنش‌های ماورای صوت خود ایران را به دو قهرمانی جام ملت‌های آسیا در روزهای اوج آن تیم در دهه ۱۹۷۰ رسانده بود، مردی که منچستریونایتد برای به خدمت گرفتن او تمایل داشت، مردی که دومین دروازه‌بان برتر آسیا در قرن بیستم شناخته شد و مهم‌تر از همه مردی که در طول ۶۱ سال زندگی‌اش متواضع، صادق و فروتن ماند، از میان دوستدارانش رفت. و دست آخر این آخرین حضور او در فوتبال بود و ورزش تا آخرین لحظه‌ها در کنار او ماند. در واقع هنگامی که او روز جمعه به کما رفت، در حال تماشای بازی استقلال و پاس همدان از تلویزیون بود.
  • سپ بلاتر رئیس فیفا با ارسال نامه‌ای به علی کفاشیان ابراز تاسف نموده و به طرفداران ناصر حجازی تسلیت گفته‌است.
  • کارلوس کی‌روش، سرمربی تیم ملی فوتبال ایران: «امروز، روز غمگینی برای فوتبال ایران است. درگذشت یکی از بزرگ‌ترین بازیکنان فوتبال ایران را تسلیت می‌گویم. به دلیل درگذشت حجازی تمرین را با یک دقیقه سکوت آغاز کردیم».
  • حشمت مهاجرانی، سرمربی سابق تیم ملی فوتبال ایران: «من با ناصر زندگی کردم. او یکی از مفاخر فوتبال ایران است».
  • باشگاه فرهنگی ورزشی پرسپولیس: «فقدان اسطوره فوتبال ایران غم بزرگی را در دل خانواده ورزش به جای گذاشت. باشگاه فرهنگی ورزشی پیروزی (پرسپولیس) به همین مناسبت درگذشت دروازه‌بان اسبق تیم ملی و استقلال را به جامعه ورزش کشور و خانواده حجازی تسلیت گفته، از درگاه خداوند متعال برای آن مرحوم مغفرت الهی و برای خانواده گرانقدر ایشان آرزوی صبر می‌نماید.»
  • باشگاه ماشین‌سازی تبریز: «این مرد بزرگ در فوتبال تبریز نیز نقش موثری را ایفا کرده و در دو سال مربیگری خود در باشگاه ماشین‌سازی تبریز این تیم را به یکی از قطب‌های ایران مبدل کرده بود.»
  • حبیب کاشانی سرپرست تیم فوتبال پرسپولیس: «خبر فراق جانسوز درگذشت ناصر حجازی دروازه‌بان اسبق تیم ملی و استقلال بر ما نیز گران آمد و فقدان ایشان ضایعه بزرگی برای جامعه ورزش کشور خواهد بود. بدینوسیله ضمن عرض تسلیت به جامعه ورزش کشور، از درگاه خداوند سبحان برای آن مرحوم مغفرت الهی و برای خانواده محترم شان صبر و شکیبایی مسئلت می‌نمایم. روحش شاد و یادش گرامی باد.»
  • افشین قطبی سرمربی سابق تیم ملی فوتبال ایران: «از درگذشت ناصر حجازی بسیار متاسفم و با خانواده‌اش ابراز همدردی می‌کنم. حجازی اسطوره ورزش ایران و یکی از الگوها و اخلاق ورزشی‌ام در دوران کودکی بود. متاسفم که او فوت کرد و همه ما را تنها گذاشت. امیدوارم قدر پیشکسوتان را بیشتر بدانیم و تا زمانی که زنده‌اند برایشان ارج و منزلت قائل شویم».
  • علی دایی، سرمربی تیم پرسپولیس و کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال ایران: «ناصر حجازی به گردن من حق دارد و من خودم را مدیون او می‌دانم. وقتی کسی علی دایی را نمی‌شناخت، ناصر حجازی من را کشف کرد».
  • علیرضا منصوریان، بازیکن سابق تیم فوتبال استقلال و تیم ملی فوتبال ایران: «من شاگرد مرحوم حجازی بودم و درگذشت این پیش‌کسوت بزرگ فوتبال ایران را باور نمی‌کنم. او محبوب مردم بود و در دل مردم جا داشت و امروز همه ورزش دوستان در فقدان چنین مرد بزرگی داغدار هستند».
  • علی کریمی، بازیکن تیم فوتبال شالکه ۰۴ و کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال ایران: «اصلا دوست ندارم فقدان ناصرخان حجازی را باور کنم».
  • رحمان رضایی، بازیکن پیشین تیم ملی فوتبال ایران: «ناصر حجازی شخصیتی منحصر بفرد، چه از لحاظ شخصیتی، چه از لحاظ ورزشی و چه از لحاظ علمی بود».
  • کریم باقری، کاپیتان سابق تیم ملی فوتبال ایران:نمی‌دانم چرا تا زمانی که اسطوره‌ها و پیشسکوتان زنده هستند به فکرشان نیستیم؟عزاداری مردم ایران و حضور در این مراسم نشان داد که امثال حجازی‌ها زنده هستند و هرگز نام آنها از یاد مردم پاک نخواهد شد.
  • علی کفاشیان رئیس فدراسیون فوتبال ایران:مردم نه تنها در زمین بازی بلکه در زمان مرگ نیز با اسطوره‌های خود هستند. این موضوع برای ما درس باشد و تلاش کنیم تا برای مردم بیشتر کار کنیم.
  • عادل فردوسی‌پور مجری برنامه نود در مراسم تشییع پیکر ناصر حجازی در استادیوم آزادی:«ما استاد چنین کارهایی هستیم، وقتی کسی مرحوم می‌شود برای ما عزیز می‌شود، باید زمانی که آنها زنده هستند قدرشان را بدانیم. جمعیت بسیار زیادی برای بدرقه ناصر حجازی به ورزشگاه آزادی آمده‌اند که همه آنها مشکی‌پوش هستند. به نظر من حیف بود و حجازی زود از میان ما رفت.»
  • امیر قلعه نویی در حالی که جامعه ورزش عزادار بودند، ادعا کرد او در سال ۷۵ مامور شده‌است تا ناصرحجازی را به استقلال بیاورد. ذکراین نکته کافیست که امیر قلعه نویی برای گفتن تسلیت به خانه حجازی نرفت و مشکی نپوشید.

آتوسا حجازی، دختر ناصر حجازی در واکنش به مصاحبه قلعه نویی در برنامه ۹۰:

من می‌گویم اگر ایشان می‌خواست خاطره تعریف کند ۳روز زودتر تعریف می‌کرد تا بابام زنده باشد و جوابش را بدهد. قلعه‌نویی خیلی ادعای مسلمانی دارد اما اگر مسلمان است درست نیست پشت سر مرده حرف بزند. این حرکت ایشان خیلی زشت بود. این آقا دیگر اسم پدرم را به زبان نیاورد. ایشان حتی به مردن پدرم هم حسادت می‌کند. من از ایشان خواهش می‌کنم دیگر اسم پدرم را به زبان نیاورد چون پدرم در آن دنیا هم ناراحت می‌شود که کسی مثل قلعه‌نویی اسمش را به زبان بیاورد. به خاطر اینکه قلعه‌نویی در مراسم پدرم نبود هم از ایشان تشکر می‌کنم چون پدرم خوشحال شد که ایشان در مراسمش شرکت نکرد.

سیاست‌مداران

  • رضا پهلوی، ولیعهد سابق ایران: «از دریافت خبر درگذشت شادروان ناصر حجازی بی‌نهایت متاثر شدم. به یاد خاطرات شیرینی از جوانی خود می‌افتم که ناصر حجازی، هم‌راه با دیگر اعضای تیم ملی فوتبال ایران، گاهی به میدان فوتبال سعدآباد می‌آمدند و با هم تمرین فوتبال می‌کردیم. به عنوان یک دوستدار فوتبال، به خانوادهٔ وی، به هم‌بازی‌های ناصر و جامعهٔ ورزشکاران ایران، تسلیت می‌گویم».
  • محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور ایران: «آن مرحوم، اسطوره فوتبال ایران و از مردان نیک‌نام و خوش اخلاق ورزش کشور بود که خدمات ماندگاری برای ورزش ملی انجام داد و بی‌تردید در قلب ملت ایران جاودانه خواهد ماند».
  • علی لاریجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی: «ناصر حجازی یکی از پر افتخارترین چهره‌های ورزشی کشور بود»
  • هاشمی رفسنجانی رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام:«خبر درگذشت آقای ناصر حجازی موجب تأسف و تأثر خاطر گردید. مصیبت وارده را به جامعه ورزشی ایران بویژه خانواده آن مرحوم تسلیت می‌گویم».
  • محمدرضا رحیمی معاون اول ریاست جمهوری: «درگذشت ورزشکاری برجسته و پیشکسوت مرحوم ناصر حجازی که سال هادر میادین ورزشی برای کشور افتخار آفرید موجب تاسف و تاثر شد».
  • رامین مهمان‌پرست سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، در نشست خبری خود در روز سوم خرداد درگذشت ناصر حجازی را تسلیت گفت.
  • سید محمد خاتمی با انتشار پیام تسلیتی گفت: «ناصر حجازی نه فقط در عرصه فوتبال، که در ساحت جوانمردی و انسانیت نامی ماندگار است و یادش همواره زنده خواهد ماند.»

برنامه نود

  • در برنامه نود (۲ خرداد ۱۳۹۰) یک مسابقه پیامک پس از درگذشت حجازی برگزار شد و بر اساس آن شرکت کنندگان در مسابقه با فرستادن عدد ۱ یاد حجازی را گرامی داشتند. به این برنامه بیش از چهار و نیم میلیون پیامک رسید. این تعداد پیامک یک رکورد جدید از لحاظ ارسال اس‌ام‌اس در یک برنامه تلوزیونی در ایران می‎باشد.همچنین در تاریخ ۱۵ فرودین ۱۳۹۱ درگذشت ناصر حجازي مهم‌ترين اتفاق فوتبالي سال ۹۰ از سوی بینندگان اعلام شد..

هنرمندان

  • ابراهیم حامدی (ابی)، خواننده ایرانی: «امروز با اینکه ساعتی از شنیدن این خبر جانگداز می‌گذرد, من همچنان در ناباوری به سر می‌برم. یاد عقاب بلند پرواز فوتبال ایران، همیشه در قلب ملت‌مان جاوید خواهد ماند.»
  • جمشید مشایخی، بازیگر باسابقه سینما: «حجازی همیشه برای من زنده‌است. یکی از بزرگانی بود که بزرگی‌اش را به امضای مردم رساند. من عاشق او بودم چون رک حرف می‌زد و چاپلوس هم نبود.»

کارنامه

جام تیم مقام سال

دوران بازیکنی

جام باشگاه های تهران

تاج

قهرمان

۱۳۴۸

جام میلز هندوستان

تاج

قهرمان

۱۳۴۸

جام باشگاه های تهران

تاج

نایب قهرمان

۱۳۴۹

جام حذفی تهران

تاج

نایب قهرمان

۱۳۴۹

باشگاههای ایران

تاج

قهرمان

۱۳۴۹

جام باشگاه های آسیا

تاج

قهرمان

۱۳۴۹

جام میلز هندوستان

تاج

قهرمان

۱۳۴۹

جام باشگاه های آسیا

تاج

مقام سوم

۱۳۵۰

جام چهار جانبه فوتبال تهران

تاج

قهرمان

۱۳۵۰

جام باشگاههای ایران

تاج

مقام سوم

۱۳۵۰

جام باشگاه های تهران

تاج

نایب قهرمان

۱۳۵۰

جام ملتهای آسیا ۱۹۷۲

تیم ملی ایران

قهرمانی

۱۳۵۱

المپیک مونیخ ۱۹۷۲

تیم ملی ایران

 

۱۳۵۱

جام باشگاه های تهران

تاج

قهرمان

۱۳۵۱

جام دوستی

تاج

قهرمان

۱۳۵۱

جام میلز هندوستان

تاج

نایب قهرمان

۱۳۵۱

جام ایران

تاج

قهرمان

۱۳۵۱

بازیهای آسیایی ۱۹۷۴

تیم ملی ایران

قهرمان

۱۳۵۲

جام اتحاد

تاج

نایب قهرمان

۱۳۵۲

جام تخت جمشید

تاج

نایب قهرمان

۱۳۵۲

جام علم

تاج

نایب قهرمان

۱۳۵۲

جام تخت جمشید

تاج

قهرمان

۱۳۵۳

جام ملتهای آسیا

تیم ملی ایران

قهرمان

۱۳۵۴

المپیک مونترآل ۱۹۷۶

تیم ملی ایران

صعود به مرحله یک چهارم نهایی

۱۳۵۵

جام جهانی ۱۹۷۸ آرژانتین

تیم ملی ایران

 

۱۳۵۷

جام ملتهای آسیا ۱۹۸۰

تیم ملی ایران

مقام سوم

۱۳۵۹

جام باشگاههای تهران

استقلال تهران

نایب قهرمان

۱۳۶۱

جام باشگاههای تهران

استقلال تهران

قهرمان

۱۳۶۲

جام باشگاههای تهران

استقلال تهران

قهرمان

۱۳۶۴

دوران مربی‌گری

جام باشگاههای تهران

استقلال تهران

نایب قهرمان

۱۳۶۱

جام باشگاه‌های آسیا

محمدان بنگلادش

صعود به جمع ۸ تیم برتر

 

جام خزر

استقلال تهران

قهرمان

۱۳۷۶

جام دوستی امارات

استقلال تهران

نایب قهرمان

۱۳۷۶

جام پرچم ترکمنستان

استقلال تهران

قهرمان

۱۳۷۶

جام چهار جانبه کیش

استقلال تهران

قهرمان

۱۳۷۷

لیگ آزادگان

استقلال تهران

قهرمان

۱۳۷۷

جام باشگاه های آسیا

استقلال تهران

نایب قهرمان

۱۳۷۸

جام حذفی کشور اسلواکی

دی استرادا (مدیر فنی تیم)

صعود به مرحله نیمه‌نهایی

۱۳۸۸

 دومین دروازه بان قرن آسیا

 رده بندى بهترين دروازه بانان قرن در سال ۱۹۹۹ و در پايان قرن بيستم توسط فدراسيون بين المللى تاريخ و آمار انجام شد. انتخاب برترين دروازه بانان قرن در يك فرآيند ۵ مرحله اى از سوى iffhs و توسط روزنامه نگاران و كارشناسان فوتبال از تمام كشورهاى دنيا انجام شده است و مبناى اين انتخاب نيز عملكرد دروازه بانان در طى قرن گذشته در مسابقات داخلى و بين المللى بوده است.لئوياشين دروازه بان اسبق تيم ملى شوروى سابق و باشگاه دينامو مسكو با كسب ۱۰۰۲ امتياز و با فاصله زيادى نسبت به ساير رقبا به عنوان برترين دروازه بان قرن بيستم انتخاب شد.در فهرست ۵۰ نفره دروازه بان برتر قرن بيستم فقط نام ۲ آسيايى به چشم مى خورد كه محمدالدعايه با كسب ۲۵ امتياز در رده ۳۹ و ناصر حجازى با كسب ۲۱ امتياز در رده ۴۱ قرار گرفته اند. به اين ترتيب در رده بندى دروازه بانان برتر قرن در قاره آسيا حجازى پس از الدعايه در رده دوم قرار مى گيرد. نكته قابل توجه اينكه رده بندى و امتيازدهى در قاره هاى مختلف متفاوت از رده بندى جهانى است. رده بندى ۷ دروازه بان برتر قرن آسيا به اين ترتيب است:
- محمد الدعايه (عربستان) ۵۴ امتياز
۱- ناصر حجازى (ايران) ۱۸ امتياز
۳- اين يونگ چوى (كره جنوبى) ۱۵ امتياز
۴- هوى كانگ ژانگ (چين) ۱۴ امتياز
۵- يوبين فو (چين) ۸ امتياز
۶- حمود سلطان (بحرين) ۸ امتياز
۷- پيتر تانگاراج (هند) ۸ امتياز

ایده ها و نظرات شخصی ناصر حجازی :

يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي اين بازيكن سابق فوتبال در كنار صداقت و صراحت، چهره خوبش و همين‌طور طرز پوشش او بود كه باعث مي‌شد درنظر همه آدمي «خوش‌تيپ» به‌نظر برسد.

بايد خيلي بزرگ و خاص باشي كه در زمان حيات، مردم به تو لقب اسطوره بدهند. «ناصر حجازي» از جمله معدود اسطوره‌هاي زنده ما بود و با اينكه در مورد او زياد گفته شده و اين روزها همه‌جا از حرف‌هايي درباره او و بزرگي‌اش پر شده، كمتر كسي به اين موضوع پرداخته كه حجازي چطور و چرا اسطوره شد؟ يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي اين بازيكن سابق فوتبال در كنار صداقت و صراحت چهره خوبش و همين‌طور طرز پوشش او بود كه باعث مي‌شد درنظر همه آدمي «خوش‌تيپ» به‌نظر برسد. البته زيبايي ذاتي يك هديه خدادادي است؛ اما اينكه چطور از داشته‌هايت استفاده كني، در زندگي چه چيزهايي را درنظر داشته باشي و چه معيارهايي را به كار بگيري تا درنظر همه عزيز باشي، چيزهايي ا‌ست كه حجازي در موردآن‌ها نظرات جالبي داشت و دقت او در اين زمينه هم بسيار تاثير داشت.

 



ناصرخان به‌عنوان جنتلمن فوتبال ايران كه هميشه زندگي خوب و آبرومندي داشته، نقش مديريت پول را از خود آن مهم‌تر مي‌دانست: «براي من هميشه تعجب‌آور بوده كه اين جوان‌ها با وجود گرفتن پول‌هاي زياد، درست زندگي كردن و اداره آن را بلد نيستند. شايد اين پول در حد آنها نيست و راه زندگي كردن با آن را نياموخته‌اند. اميدوارم زندگي راحتي داشته باشند اما فراموش نكنيد كه پول زياد بايد با رشد فرهنگي همراه باشد؛ كه متاسفانه اين‌جا اين‌طور نيست.»

اهميت خوش لباسي

بارها گفته شده خوش‌پوشي با «مارك‌پوشي» فرق دارد. حجازي هم بيش از اينكه به مارك لباس‌هايش توجه كند - هرچند كيفيت هم از معيارهاي اصلي‌اش بود- يا پول زيادي بابت خريدن لباس خرج كند؛ هميشه خوب مي‌پوشيد. راز قضيه را از زبان خودش بخوانيد: «سعي مي‌كنم در لباس‌هايم رنگ‌آميزي را رعايت كنم. موقع انتخاب لباس فقط به قيمت نگاه نمي‌كنم؛ اينكه مدل لباس يا رنگش به پوست و استيل بدنم بيايد مهم‌تر است. هماهنگ كردن هم مهم است، در لباس پوشيدن سليقه بايد داشت و مثل شلخته‌ها رنگ‌هاي بد را با هم نپوشيد.» و البته اين خوش‌تيپي خرج هم دارد: «به لباس و لباس خريدن علاقه دارم. طبيعتا براي آن هزينه هم مي‌كنم چون در ديد مردم خيلي موثر است. مثلا آخرين باري كه اتريش بودم از يك مدل بلوز چندتا و از چند رنگ مختلف به قيمت زيادي خريدم. برايم مهم است كه تميز باشم و لباس خوب بپوشم.»

هيچ‌كس از گفتن اينكه ناصر حجازي خوش‌قيافه است، ابايي ندارد. حتي مجريان راديو و تلويزيون كه با محافظه‌كاري صحبت مي‌كنند و كمتر درباره حاشيه‌هاي مربوط به تيپ و قيافه فوتبالي‌ها حرف مي‌زنند؛ اين اواخر خيلي راحت از خوش‌تيپي ناصرخان گفتند و حتي برنامه پربيننده «90» هم ميان گزينه‌هاي مسابقه اس‌ام‌اس درباره حجازي، خوش‌قيافه بودن و تيپ او را به‌عنوان يكي از عوامل محبوبيت حجازي به راي گذاشت.
به تصاوير او نگاه كنيد. عكس‌هاي قديمي كه او را در كنار سوپرستاره‌هاي سينما و خوانندگان روز نشان مي‌دهند يا تصاوير جديدتر كه مربوط به دوران مربيگري او هستند؛ همه و همه از جذابيت غيرقابل انكار حجازي خبر مي‌دهند. حتي وقتي بيماري ناصر حجازي تيتر روزنامه‌ها شد و همه با چهره متفاوتي از او روبه‌رو شدند، باز هم مرتب بودن و حفظ ظاهر از نكات برجسته او بود. «آتيلا» تك پسر او مي‌گويد: «پدرم هيچ‌وقت قبول نكرد روي صندلي چرخدار بنشيند. در بدترين حالت هم مي‌گفت مي‌خواهم روي پاي خودم بايستم و سعي مي‌كرد درنظر ديگران قوي و خوب باشد.»
بازي روزگار را ببينيد كه ناصرخان دقيقا از همان نقطه قوتش ضربه خورد؛ كسي كه به خوش‌تيپي معروف بود، با اوج گرفتن بيماري سرطان و شيمي‌درماني، با چالشي غريب روبه‌رو شد اما با وجود آن بيماري مهلك، حجازي تا لحظه آخر مقاومت كرد و هرگز تسليم عجز و ناتواني نشد.

خيلي از هواداران ناصر حجازي نمي‌توانند او را بدون كراواتش تصور كنند. در اغلب عكس‌هايي كه به قصد پوستر شدن از او گرفته مي‌شد، با عينك دودي و كت‌وشلوار و البته كراواتي خوش‌رنگ، در حد يك مدل حرفه‌اي ظاهر مي‌شد. جالب است بدانيد چند سال پيش يك برند معروف از حجازي و «فريدون زندي» براي شركت در برنامه‌هاي تبليغاتي‌شان دعوت كرد كه البته به سرانجام نرسيد. اما در دهه ۷۰ چهره اسطوره آبي‌ها در آگهي كالايي ورزشي ديده شد. خود او بعدها گفت كه به‌دليل رفاقت با صاحب آن كالا شركت در تبليغات را قبول كرده و پول چنداني بابت آن نگرفته است. ضمنا برخلاف چيزي كه شايعه شده بود، كراوات زدن حجازي هرگز براي او مشكلي درست نكرد. خودش مي‌گفت: «بعضي از دوستانم مي‌گفتند كراوات نزن، برايت دردسر درست مي‌شود. من هم مي‌پرسيدم مگر شيك‌پوشي بد است؟ هيچ‌وقت به خاطر كراوات زدن برخورد بدي با من نشد.»

ناصر حجازی و سینما ...

يكي از روزنامه‌ها از قول «ايرج قادري» نوشت: «اگر حجازي براي من بازي مي‌كرد، ستاره سينما هم مي‌شد.»
محبوبيت و تيپ مناسب حجازي، نظر سينماگران را هم به‌خود جلب كرد و از همان دوران جواني، پيشنهادهاي زيادي براي بازي در سينما داشت. او البته به هيچ‌كدام از پيشنهادها روي خوش نشان نداد و مثلا به همين آقاي قادري جوابي داد تا به‌اصطلاح قيد او را بزند. خودش در مورد اين قضيه و نه گفتنش به دنياي سينما معتقد بود: «خيلي از ورزشكارها و فوتباليست‌ها رفتند بازيگر شدند ولي من با اينكه پيشنهادهاي زيادي داشتم هيچ‌وقت قبول نكردم و دنبالش نرفتم. احساس مي‌كردم در ورزش خيلي موفق‌تر از سينما هستم. ضمنا بررسي كردم و ديدم از بين ورزشكارها فقط فردين در سينما موفق بود. فردين چهره خوبي داشت و به بازيگري هم علاقه‌مند بود. اما من موفق نمي‌شدم و براي همين هميشه نه گفتم. مثلا وقتي ايرج قادري براي فيلم «مي‌خواهم زنده بمانم» با من صحبت كرد، قيمت بالايي براي دستمزد گفتم و خودم سنگ بزرگ انداختم كه ديگر دنبالم نيايند!»
در سال‌هاي اخير «احمدرضا عابدزاده»، «علي پروين»، «حميد استيلي» و خيلي‌هاي ديگر در فيلم‌هاي سينمايي ديده شدند ولي حرف ناصرخان يك كلام بود: نه! او مي‌گفت: «ممكن است كسي معروف باشد و چهره مناسب هم داشته باشد ولي بازي كردن و هنر داشتن خيلي فرق دارد. من دنبال كسب درآمد از راه بازيگري نبودم، فقط مهم بود كه با چه‌كسي بازي كنم. مثلا يك بار قرار شد با بهروز بازي كنم، صحبت‌هاي‌مان را هم كرديم ولي باز هم بازي نكردم! چون فكر مي‌كردم ممكن است موفق نشوم و اگر اين‌طور مي‌شد وجهه فوتبالي‌ام هم از بين مي‌رفت.»

حجازی ؛ مورينيو ؛ گوارديولا و ...

پديده عجيب فوتبال جهان در اين سال‌ها، مردي به نام «ژوزه مورينيو» است كه اين روزها بازار اظهارنظر درباره تيپ و قيافه يا لباس پوشيدن او و همين‌طور مقايسه با تيپ رقيبش «پپ گوارديولا» داغ است. از اين نظر مي‌شود بين حجازي با ديگران هم مقايسه‌اي انجام داد. اما با چه‌كسي؟ مثلا با «علي پروين» اسطوره قرمزها؟ «امير قلعه‌نويي» ژنرال آبي‌ها؟ «پرويز مظلومي» مربي فعلي استقلال؟ يا «علي دايي» كه با آن لباس‌هاي عجيب و غريبش حيرت همه را برانگيخته؟ نه، فكرش را هم نكنيد! بايد سراغ ديگراني رفت كه به خوش‌پوشي معروف هستند. مثلا «افشين قطبي» چطور است؟ تعريف حجازي از سرمربي سابق تيم ملي اين بود: «باكلاس». او در مورد ۲ ستاره نيمكت رئال‌مادريد و بارسا هم نظر مثبتي داشت: «هر دوي آن‌ها خوبند، فقط مورينيو كمي قد كوتاه‌تر ولي خوش‌قيافه‌تر است. البته من از نظر فوتبالي بارسلون را دوست دارم.»




 

برچسب‌ها: ناصر حجازي, بهروز وثوقي, احمدرضا عابدزاده, علي پروين, مدال آوران بازيهاي آسيايي
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
  

مرتضی احمدی (۱۳۰۳ - ) بازیگر سینما و تلویزیون و گوینده و خواننده ایرانی است.

زندگی

تولد و تحصیلات

احمدی در ۱۳۰۳ در جنوب تهران از خانواده‌ای با اصـالت تفرشی به دنیا آمد. پدرش سَقط‌فروش بود. برای تـحصیل ابتدا به مکتب و سپس به دبستان منوچهری در میدان گمرک رفت و بعد از آن به دبیرستان شرف و دبیرستان روشن رفت.

نوجوانی

در شانزده‌سالگی ورزش باستانی و فوتبال را شروع کرد و به هـمراه تیم فوتبال دبیرستانش در مسابقات آموزشگاه‌های تهران رتبه‌هایی به دست آورد. بعدها در تیم فوتبال راه‌آهن تهران و پس از آن در باشگاه راه‌آهن بازیکن و مربی (تا سال ۱۳۲۵) شد.

مرتضي احمدي طبق اسناد موجود و ادعاي خودش قديمي ترين و مسن ترين طرفدار تيم فوتبال پرسپوليس ميباشد كه اتفاقاً يك پرسپوليسي دو آتشه هم ميباشد .

فعالیت حرفه‌ای

پس از چند تلاش آماتوری در تئاتر در ۱۳۲۱ با کمک عده‌ای از دوستانش «تـماشاخانه ماه» را روبه‌روی باغ فردوس دایر کرد، ولی پس از چند هفته مـجبور به ترک آنـجا شد. در اوایل پاییز ۱۳۲۲ در تئاتر فرهنگ برای اولین بار پیش پرده‌خوانی کرد و در نتیجه آن بازیگر تئاتر هم شد. مدتی بعد پدرش از فعالیت او در تئاتر مطلع شد و او را از خانه بیرون کرد .مرتضی احـمدی پس از مدتی هم‌زمان با هنرپیشگی در راه‌آهن تهران به‌عنوان تعمیرکار استخدام شد.

مرتضی احـمـدی برای اولین بار به سبک بیات تهران در پیش پرده‌ها آواز خواند و نیز اولین بار (در ۱۳۲۲) ترانهٔ گلپری جون را اجرا کرد، که بسیار مـحبوب شد و به خاطر آن برای کار در رادیو تهران دعوت شد. در یکی از پیش پرده‌ها ترانه‌ای دیگری به نام «کارگرم من» را اجرا کرد که به استقبال کارگران راه‌آهن و پس از آن منجر به اعتصاب کارگران راه آهن گردید که در نتیجه، مرتضی احـمدی به بـخش حسابداری راه‌آهن منتقل شد و پس از پایان اعتصاب دستگیر شد و در کلانتـری تعهد کرد از آن به بعد ازاجرای آن پیش پرده خوداری کند.

پیش‌پردهٔ دیگری نیز با اجرای احـمدی به نام «قدس شاهین» (دربارهٔ ماجرای تجاوز جنسی عده‌ای از سربازان آمریکایی به یک زن ایرانی) توقیف شد. ولی پس از اجرای مـجدد آن در پاییز ۱۳۲۳ در جـمعی خصوصی، مـحکوم شد شش ماه به کرمان تبعید شود که با پیگیری مـحمد مسعود، مدیر روزنامهٔ مرد امروز که تصادفاً به تئاتر فرهنگ آمده بود ملغی شد . چندتا از پیش‌پرده‌های دیگر با اجرای احـمدی نیز توقیف شده است، از جـمله پیش‌پرده‌ای به نام «پیرهن زرده» که دربارهٔ گروه‌های فشار حزب دموکرات ایران که پیراهن زرد می‌پوشیدند بود و به کتک خوردن مرتضی احـمدی و بازداشت او انـجامید و پیش‌پرده‌ای به نام «کارمند دولت» که منجر به انفصال موقت او از خدمت در راه‌آهن شد ولی با اعتراض احـمدی به دیوان عالی کشور لغو شد.

مرتضی احـمدی در بهار ۱۳۲۴ از طریق مسابقات فوتبال با ناصر فخرآرایی که در تیم «آفتاب شرق» بازیکن و مربی بود آشنا شد. در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ به دعوت فخرآرایی به مراسم سالگرد افتتاح دانشگاه تهران رفت و در آن جا شاهد ترور مـحمدرضا پهلوي به دست فخرآرایی بود که به کشته شدن فخرآرایی و دستگیر شدن احـمدی انـجامید که پس از بازجویی و اثبات بی‌اطلاعی‌اش از ماجرا، آزاد شد.

احـمدی در ۱۳۲۳ به رادیو تهران (چندی بعد در رادیو ایران و بعد از آن در رادیو و تلویزیون ایران)به کار کردن اشتغال گزید، تا برنامه‌های کمدی اجرا کند. در دوره‌های مـختلفی در رادیو کار کرد و از جـمله تیپی به نام «بابا جاهل گریان» اجرا کرد و به سبک‌های مـختلف ترانه و آواز خواند. در فروردین ۱۳۵۳ نقش اول سریال پربینندهٔ هردمبیل، نوشتهٔ پرویز خطیبی را بازی کرد در نظرخواهی‌از مردم در سال ۱۳۵۶ به‌عنوان مـحبوب‌ترین هنرپیشهٔ رادیو انتخاب شد .

مرتضی احـمدی در ۱۳۲۶ گویندهٔ فیلم‌های خارجی شد و از اعضای اولیهٔ انـجمن گویندگان و سرپرستان گفتار فیلم (تأسیس در ۱۳۴۲) بود.

پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ احـمدی بازیگری را کنار گذاشت و به مدت هفت سال به اهواز رفت. ولی پس از بازگشت به تهران از نو کار بازیگری را در سریالی تلویزیونی به نام تک‌مضراب از سر گرفت. از سریال‌های تلویزیونی دیگری که بازی کرده است می‌توان از سلطان صاحبقران، هفت شهر عشق (۱۳۵۶)، آئینه و زیر بازارچه (۱۳۷۷، رضا ژیان) نام برد.

در فروردین ۱۳۴۹ نیز احـمدی به دعوت علی حاتمی ترانهٔ عنوان‌بندی فیلم حسن کچل را، ضربی‌خوانی کرد (که به نام روحوضی نیز شناخته می‌شود). در هـمین سبک در ۱۳۲۸ پنج صفحهٔ موسیقی برای یک شرکت انگلیسی ضبط کرد. مرتضی احـمدی بیش از چهارصد ترانهٔ ضربی و صد و پنجاه ترانهٔ فکاهی خوانده است، این ترانه هااز نوشته‌های نصیری‌فر، نویسندهٔ کتابی است به نام مردان موسیقی سنتی و نوین ایران که بیشتر کارهای موزیکال مرتضی احـمدی از آن کتاب گرفته شده است.

ازدواج

احـمدی در ۹ مرداد ۱۳۳۴ با یکی از هـمکارانش در راه‌آهن ازدواج کرد که، در۲۵ اردیبهشت ۱۳۵۰ بر اثر سرطان درگذشت. احـمدی از این ازدواج یک فرزند دختر (متولد ۱۳۳۷) و یک فرزند پسر (متولد ۱۳۴۰) دارد.

آثار

دوبله

از ماندگارترین آثار مرتضی احـمدی می‌توان به کار صدایی (نوعی دوبله) وی در مـجموعه پینوکیو اشاره کرد که در آن در نقش «روباه مکار» به خواندن متن می‌پرداخت.

این مـجموعه از مـحصولات شرکت «چهل و هشت داستان» است که در اواخر دوران شاه و اوایل انقلاب به تولید مـحصولات فرهنگی برای کودکان ایرانی می‌پرداخت. دیگر اعضای این گروه عبارت بودند از ناهید امیریان در نقش «جینا»، نادره سالارپور در نقش پینوکیو و کنعان کیانی در نقش «گربه نره». ویژگی اصلی این اجرا از داستان پینوکیو، ادغام آن با سازوضرب ایرانی و ترانه‌های سبک روحوضی است که به این داستان خارجی حال و هوای کاملا ایرانی می‌دهد؛ تا آنـجا که قسمتی ویژه، جدااز خط سیراصلی قصه، برای نوروز و سفره هفت سین تهیه می‌شد و در آن قسمت شخصیت‌های داستان (پینوکیو، جینا، آقا روباهه و گربه نَره) به شـمردن سین‌های، هفت‌سین و خواندن آواز جوجه خروس می‌پردازند! شایان ذکر و گفتنی یست که هـمین گروه چهار نفره کار دوبله کارتون ژاپنی این داستان را نیز بر عهده داشتند که بالطبع شرایط زبان و فرهنگ ژاپنی، در آن کارتون، جایی برای اضافه کردن ِقطعات روحوضی، ساز و آواز ایرانی و یا تیکه کلام‌های فرهنگ فارسی از قبیل شـمردن هفت سین و غیره را میسر نـمی‌نـمود.

سینما

احـمدی در ۱۳۳۲ برای اولین بار در سینما بازی کرد، در فیلمی به نام ماجرای زندگی (به کارگردانی هوشنگ کاووسی). از فیلم‌های دیگر او می‌توان به موارد زیر اشاره کرد.

سال نام فیلم کارگردان

۱۳۷۴

کلاه‌قرمزی و پسرخاله

ایرج طهماسب

۱۳۶۵

گراند سینما

 

در انتظار شیطان

 

جدال در تاسوکی

 

مأموریت

 

مُعمّا

۱۳۶۴

اتوبوس

یدالله صمدی

مدرک جرم

 

۱۳۶۳

مردی که زیاد می‌دانست

 

۱۳۵۴

خانه‌خراب

 

۱۳۵۲

جعفر جنی و مـحبوبه‌اش

۱۳۵۱

مطرب

 

قایقرانان

 

فرار از زندگی

 

قلندر

 

نانـجیب

احـمد نـجیب‌زاده

۱۳۵۰

شراره

 

فریاد

سلیمان میناسیان

۱۳۴۹

جنجال عروسی

 

میوهٔ گناه

 

شیرین و فرهاد

 

۱۳۳۲

ماجرای زندگی

هوشنگ کاووسی

کتاب‌شناسی

  • کهنه های همیشه نو (ترانه های تخت حوضی)، مرتضی احمدی (گردآورنده)، ناشر: ققنوس
  • من و زندگی: خاطرات مرتضی احمدی، مرتضی احمدی، ناشر: ققنوس
  • پرسه در احوالات ترون و ترونیا، مرتضی احمدی، ناشر: هیلا
  • فرهنگ بر و بچه های ترون: کلمه های ویژه، واژه ها، اصطلاحات و ضرب المثل های تهرانی، مرتضی احمدی، ناشر: هیلا

همچنين مرتضي احمدي دو آلبوم موسيقي يا عنوان صداي تهران دارد كه گنجينه آهنگهاي فولكلور و ضربي خواني تهران است .

مرتضي احمدي: سال‌ها دويدم تا ضربي‌خواني را زنده نگه دارم
 
به گزارش خبرنگار موسيقي فارس، مراسم رونمايي از آلبوم موسيقي صداي طهرون با صداي مرتضي احمدي شب گذشته، هم‌زمان با تولد ۸۶ سالگي اين هنرمند در تالار وحدت با حضور بسياري از هنرمندان و مردم علاقمند برگزار شد. * برومند: خلوص و تواضع استاد احمدي من را ياد دم‌پختك مي‌اندازد براساس اين گزارش، در شروع اين مراسم مرضيه برومند با حضور در صحنه گفت: دارم در حضور استاد خودم صحبت مي‌كنم كه تاج سر همه ماست و نبات است واقعاً آقاي احمدي نقل است، نبات است، شكر است و شاخ نبات است. وي افزود: اين خلوص و تواضع ايشان من را ياد دم‌پختك مي‌اندازد چرا كه دم‌پختك بسيار ساده و خوش‌مزه است و آقاي احمدي هم به سادگي و خوشمزگي دم‌پختك است البته ايشان شبيه كله‌جوش هم هست حتي شبيه نان سنگك هم هست كه ايشان بسيار آن را دوست دارند و هرچه فكر كردم ديدم آقاي احمدي‌ شبيه چيست، ديدم شبيه‌ به چيزهايي است كه ما را به گذشته‌ها مي‌برد. برومند در ادامه اظهار داشت: آقاي احمدي ما را ياد زماني مي‌اندازد كه ستون‌زاده‌ها وجود داشتند و ايشان ستون‌زاده آرايشگاه زيبا هستند. آقاي احمدي تبلور فرهنگ است آدمي متواضع، صادق و مؤدب كه اين همه حرف‌هاي بي‌تربيتي بلد است اما هيچ وقت هيچ‌كدام از اين حرف‌ها را در كلامش به كار نمي‌برد. اين هنرمند سينما، تئاتر و تلويزيون در خاتمه اظهار داشت: اميدوارم ساليان سال ايشان زنده باشد و انشاءالله كه قدرشان را بدانيم. آقاي احمدي يك هنر ندارد جامع‌ هنر است و در اين سن و سال مي‌نشيند و مي‌نويسد هنوز پيگير است و به دنبال فولكلور و فرهنگ عامه است و حيف است كه از اين همه دانش استفاده نكنيم. در ادامه اين مراسم فيلم مستند "من و زندگي " ساخته پناه برخدا رضايي كه سال گذشته در جشنواره گل‌آقا نيز به نمايش گذاشته شد براي حاضر در سالن به نمايش درآمد و پس از آن "حسين عليزاده " با حضور بر روي صحنه دقايقي را به سخنراني پرداخت. * عليزاده: وقتي از مرتضي احمدي‌ مي‌زنيم انگار از هفت هنر حرف مي‌زنيم به گزارش فارس، حسين عليزاده در شروع سخنان خود با اشاره به اين كه من از عنوان استاد و دكتر براي نام مرتضي احمدي استفاده نمي‌كنم چرا كه اين عناوين امروز چندان اصالتي ندارند، گفت: من از نام مرتضي احمدي استفاده مي‌كنم كه اسم مرتضي احمدي اصيل است و حضور، كار و زندگي‌اش اين اجازه را به ما مي‌دهد كه وقتي از مرتضي احمدي حرف مي‌زنيم انگار از هفت هنر حرف زده‌ايم. وي افزود: وقتي نام استاد احمدي‌ آمد ديدم كه ايشان من را ياد علي‌اكبر شهنازي مي‌اندازد كه استاد من بودند و ما هميشه وقتي ياد خاطرات مي‌افتيم برايمان غم‌انگيز هستند اما مرتضي احمدي جزو خاطرات شاد ملت ايران است. اين آهنگساز و نوازنده موسيقي كشورمان در ادامه اظهار داشت: چيزي كه بسيار اهميت دارد اين است كه ما در شهر تهران زندگي مي‌كنيم و در كشوري هستيم كه هويت و فرهنگي را براي مردم قائل مي‌شويم اما چون تهران يك شهر مهاجرنشين بوده‌ است خيلي نمي‌توانيم هويتي را براي آن قائل شويم اما وقتي درب خانه مرتضي احمدي را مي‌زنيم متوجه مي‌شويم كه مردم ايران هويت داشتند و چقدر هم شاد بودند. عليزاده تصريح كرد: آن چيزي كه براي اين ملت سر سازگاري ندارد اين است كه بخواهيم اين چيزها را از آنها بگيريم و بگوييم موسيقي، هنر و شاد زيستن را همانطور كه ما مي‌گوييم داشته باشيد اما بچه‌هاي ايران وقتي كه نام مرتضي احمدي‌ مي‌آيد، اصالت خودشان يادشان مي‌آيد. اسم مرتضي احمدي اصيل است و بياييد امشب با جان و دل به مرتضي احمدي بابت تولدش تبريك بگوييم. وي در خاتمه اظهار داشت: يكي از حسن‌هاي اين مراسم اين است كه مجري ندارد و هركس به فراخور مي‌آيد و صحبت مي‌كند كه مثل همان دم‌پختك ساده است و خوشحالم در خدمت كسي هستم كه من را ياد اسطوره‌هايم مي‌اندازد. * چمن‌آرا: اميدوارم به زودي ساير مجموعه‌هاي "صداي طهرون " منتشر شود به گزارش خبرنگار فارس در ادامه اين مراسم، بابك چمن‌آرا مديرعامل مركز موسيقي بتهوون و تهيه‌كننده اين مراسم گفت: بهار سال گذشته با آقاي احمدي صحبت كرديم كه قطعاتي را ضربه‌خواني و آرشيو كنيم اما وقتي تعداد اين قطعات بالا رفت تصميم گرفتيم آن را به صورت آلبوم منتشر كنيم البته بسياري از ضربي‌خواني را مردم بلد هستند اما به دليل آن كه موجود نيستند و آرشيوي از آنها در دسترس نيست خيلي‌ اصالتي ندارند. وي افزود: در نهايت كارهاي قانوني انتشار آلبوم انجام شد و در نهايت ۱۲ قطعه مجوز گرفت و من افتخار مي‌كنم كه ناشر اين مجموعه هستم و اميدوارم با حمايتي كه رسانه‌ها انجام مي‌دهند شرايطي فراهم شود كه ساير مجموعه‌ها را نيز منتشر كنيم و در واقع صداي تهران را زنده كنيم. براساس اين گزارش، چمن‌آرا در ادامه مراسم با تشويق عدم كپي سي‌دي‌ها به مسواك زدن آن را وظيفه‌اي هميشگي دانست و درخواست كرد كه مردم از روي اين سي‌دي‌ها كپي نكنند چرا كه اگر جلوي اين ماجرا گرفته نشود، درخت تنومند موسيقي صدمه خواهد ديد. *صابر ابر "صداي تهرون" را رونمايي كرد به گزارش فارس، در ادامه مراسم صابر ابر بازيگر سينما و تئاتر كشورمان با حضور بر روي صحنه رسماً‌ از آلبوم "صداي طهرون " رونمايي كرد. صابر ابر با حضور بر روي صحنه گفت: من نمي‌دانم كه چرا مرا دعوت كردند اما پريشب آرش، داداش بابك كه الان صحبت مي‌كرد گفت يك مراسم رونمايي است و يك كارت مي‌خواهيم براي تو بفرستيم و وقتي خواستم بروم آنها قرار شد يك كاري نويي را انجام دهيم اما بعداً فكر كردم كه وقتي آمدم اينجا هرچه را كه در دلم هست، خيلي راحت برايتان بگويم. وي افزود: خوش به حال همه آدم‌هايي كه در تاريخ هستند و يك روزي مي‌فهمند كه در تاريخ هستند همانند آقاي مرتضي احمدي. براساس اين گزارش، صابر ابر در ادامه از جمشيد مشايخي دعوت كرد تا به روي صحنه بيايد كه مشايخي نيز مثل هميشه صحنه را بوسيد و بالاي سن رفت. * مشايخي: مرتضي احمدي عزيز من، عشق من و معلم اخلاق من است مشايخي با حضور در روي سن گفت: افتخار مي‌كنم كه امشب شب تولد مرتضي‌خان است عزيز من، عشق من، معلم من و معلم اخلاق من. من ۱۰ سال از ايشان كوچك‌ترم و زماني كه ايشان در تئاتر كار مي‌كردند من هنوز محصل بودم. مشايخي خاطرنشان كرد: امشب چون شب خنده و عشق است و عزيزم مرتضي‌خان و همه هنرمندان عاشق مردم هستند و دلشان مي‌خواهد كه مردم هميشه شاد باشند، چند جمله از كورش كبير را برايتان نقل مي‌كنم. براساس اين گزارش، در ادامه مراسم به دعوت جمشيد مشايخي مرتضي احمدي و بهزاد فراهاني به روي صحنه آمدند. * احمدي: اگر كاري كنم كه يك لحظه غم از چهره مردم كنار برود من به مشروطيت خودم رسيدم مرتضي احمدي با حضور بر روي صحنه گفت: عزيزان من آنچه را بايد مي‌گفتند گفتند و من چيزي را ندارم بگويم يعني جرأتش را ندارم كه در حضور اين بزرگان حرفي را بزنم و برايم حرف زدن خيلي مشكل است. وي ادامه داد: ‌يك چيزي را بابك عزيز كم گفت و آن هم اين است كه باور بفرماييد همه عواملي كه در توليد اين آلبوم نقش داشتيم، ديناري پول نگرفتيم تا اين سي‌دي آماده شود به خصوص صدابردار كه شغلش اين است. احمدي در ادامه اظهار داشت: من ده، دوازده‌ سالم بيشتر نبود كه در يك مراسم عروسي با روحوضي‌خواني آشنا شدم و از آن همانجا عاشق هنر روحوضي شدم. من در قديمي‌ترين جاي تهران به دنيا آمدم و عاشق اين شهر هستم و به همين دليل به دنبال ضربي‌خواني رفتم و در سال ۱۳۲۷ يا ۱۳۲۸ اولين ضربي‌خواني‌ام را در تئاتر فرهنگ خواندم اما هميشه به دوستانم مي‌گفتم كه هرچه در چنته داريد روي كاغذ بياوريد تا مبادا شرمنده نسل بعدي بشوم و به همين دليل من واقعاً دويدم و زحمت كشيدم تا ضربي‌خواني را زنده نگه دارم. به گزارش خبرنگار موسيقي فارس، اين هنرمند پيشكسوت در عرصه سينما و تئاتر كشورمان در ادامه بيان داشت: من از سال ۱۳۴۵ به بعد واقعاً دويدم تا ضربي‌خواني را حفظ كنم چرا كه هنرمندان آن پير شده بودند و حتي به شهرستان هم رفتم كه اغلب اين هنرمندان بسيار فقير بودند و امروز ديگر كسي از آنها باقي نمانده است اما مي‌شود آدم اينقدر فقير باشد اما مردم را بتواند شاد كند چرا كه در بسياري از اين مجالس روحوضي مردم تا صبح از هنر اين افراد لذت مي‌بردند. وي در ادامه خاطرنشان كرد: سال ۱۳۸۰ اولين كتاب من به نام "كهنه‌هاي هميشه نو " چاپ شد و از آنجايي كه من عاشق زادگاهم هستم به دنبال اين موضوع رفتم و جلد دوم آن هم در انتشارات ققنوس قرار دادم و بعد فرهنگ بروبچه‌هاي تهرون را منتشر كردم و اسفندماه سال گذشته نيز كتاب "پرسه در كوچه‌هاي تهرون " را چاپ كردم. براساس اين گزارش، در ادامه مراسم لوح تقديري از طرف بنياد رودكي و تابلوي از آثار ناصر محمدزاده از آثار فاخر گنجينه بنياد رودكي به همراه صفحه زرين از طرف مركز موسيقي بتهوون از سوي جمشيد مشايخي و بهزاد فراهاني به مرتضي احمدي اهدا شد و در ميان تشويق‌هاي حاضران مرتضي احمدي كيك تولد ۸۶ سالگي خود را بريد. * فراهاني: مرتضي احمدي تاريخي شده است اما به تاريخ نپيوسته است به گزارش خبرنگار فارس، بهزاد فراهاني در خاتمه اين مراسم در سخناني گفت: وقتي حرمت و عزت يك هنرمند را مقتدر مي‌داريد واقعاً جاي سپاسگزاري دارد اين مرد بزرگ در حفظ آرشيو راديو با قدرت فوق‌العاده خوب و ورزشكاري‌اش آرشيو ما را حفظ كردند. وي افزود: آقاي احمدي درست است كه تاريخي شدند اما به تاريخ نپيوسته است و چه خوش است كه احمدي‌ هنوز مي‌تواند كار و بازي كند. فراهاني در خاتمه اظهار داشت: شايد برخي ندانند كه اين مرد با همه خوشگلي آوازش مرد بسيار خجالتي است و شرم مردانه و اصالت او نشانه فرزانگي شرقي اوست و من هرگز نديدم كسي را از او گلايه داشته باشد اين تولد قشنگش را به او تولد مي‌گويم به خصوص به دخترش كه زندگي‌اش را وقف نگهداري از او كرده است. حاشيه‌هاي مراسم؛ * اين مراسم همچون اغلب برنامه‌هاي فرهنگي هنري با تأخير آغاز شد كه تأخير آن در حدود ۴۵ دقيقه به طول انجاميد. * در طول مراسم چندين كليپ پخش شد كه كيفيت بسيار پايين آنها باعث آزار حاضران در مراسم بود. * در قسمتي از كليپ زندگي "مرتضي احمدي " وي خاطره‌ زيبايش را از برد تاريخي پرسپوليس مقابل استقلال نقل كرد كه با استقبال بسيار زياد حاضران مراسم روبه‌رو شد اما وقتي كه بهزاد فراهاني براي تقدير از او به روي صحنه گفت: كه اين شاخ و شانه‌هايي كه آقاي احمدي براي پرسپوليس مي‌كشد هميشگي نيست و گاهي عكس مي‌شود به خصوص وقتي كه من به او زنگ مي‌زنم و مي‌گويم يك بر هيچ باختيم... كه مرتضي احمدي نيز معمولا مي‌گويد البته اين اتفاق‌ها معمولاً خيلي كم رخ مي‌دهد. * در خلال برگزاري مراسم قسمتي اختصاص به موسيقي زنده داشت كه نوازنده تار اين بخش بهرنگ بقايي نوه مرتضي احمدي بود. * در پايان اين مراسم و در محوطه تالار وحدت سي‌دي آلبوم موسيقي "صداي طهرون " در بين حاضران توزيع مي‌شد كه البته توزيع بدون برنامه و بسيار نامنظم اين سي‌دي‌ها كه البته با شلوغ‌بازي حاضران نيز همراه بود، صحنه‌هاي دلپذيري را رقم نزد.
 
مرتضي احمدي در جشن تولد ۸۸ سالگي و رونمايي از آلبوم موسيقي صداي تهران قديم ۲
 
مرتضی احمدی در مراسمی کیک ۸۸ سالگی خود را برید.
به گزارش خبرنگار ما؛ مراسم ۸۸ سالگی مرتضی احمدی هنرمند با سابقه عرصه تئاتر و تلویزیون با حضور جمعی از هنرمندان دیشب در خانه هنرمندان برگزار شد.
مجید سرسنگی مدیرعامل خانه هنرمندان ، هما روستا ، انوشیروان ارجمند ، بهزاد فراهانی ، اکبر زنجان پور، ایرج نوذری و تعدادی از علاقمندان به این هنرمند کشورمان در این مراسم حضور داشتند.
در این مراسم بعد از سخنرانی تعدادی از هنرمندان از آلبوم موسیقی (صدای تهران قدیم ۲ ) رونمایی شد.
مرتضی احمدی در پایان این مراسم با تشکر از برگزارکنندگان جشن تولد ۸۸ سالگی اش گفت: برای اولین بار اینجا اعلام می کنم که از سلامتی کامل برخوردارم و فقط یکی از زانوهایم درد می کند.
وی گفت: علت سلامتی ام این است که من عمری است که صبح و بعد از ظهر ورزش می کنم.
مرتضی احمدی در میان صحبتهایش گلایه هایی هم از وضعیت شهر تهران کرد و گفت: روزگاری به کوههای شمیران نگاه می کردیم و به آن افتخار می کردیم اما اکنون این آپارتمانها اجازه نمی دهد که کوههای شمیران را ببینیم.
 

من و زندگي، خاطرات مرتضي احمدي

نويسنده: آرتميز نيازي  http://rasekhoon.net

من و زندگي، خاطرات مرتضي احمدي


«من و زندگي» خاطرات «مرتضي احمدي» از دوران کودکي تا بزرگسالي و زندگي حرفه اي شخصي اوست. اين کتاب را انتشارات ققنوس درسال ۱۳۸۷ در ۲۳۲ صفحه به همراه عکس هاي ضميمه شده در انتهاي آن به قيمت ۳۵۰۰ تومان و تيراژ ۱۱۰۰ نسخه به چاپ رساند.
«مرتضي احمدي» درسال ۱۳۰۳ در جنوبي ترين نقطه تهران در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد.همچنان که خود در فصل اول کتاب به آن اشاره مي کند پدرش سقط فروشي داشت.
«مرتضي احمدي» در اين کتاب با بياني شيرين به شرح خاطرات قديم و دوران کودکي خود مي پردازد و با چنان شيريني به وصف محله قديم خود و تهران آن زمان و آب و هواي زمستان هاي پر برف و هواي تابستاني ييلاقي تهران مي پردازد که خواننده را با خود به آن دوران مي برد. از صفا و بي غل و غشي مردمان روزگار گذشته تا اعتقادهايشان و رسوم مختلفي که در ماه هاي مختلف سال برگزار مي کردند، از خاطرات کودکي اش در نوحه خواني دسته هاي سينه زني ماه هاي محرم و مؤذن محل بودن در ماه رمضان تا خاطراتش از گردو فروشي ها و جغور بغوري ها و بستني محمد ريش. او دوران کودکي و نوجواني خود را در سال هايي پر التهاب گذراند؛ سال هاي کشف حجاب و قوانين تازه اي که پس از آن درمورد نحوه لباس پوشيدن به خصوص در مدارس و مختلط شدن مدارس مي رسيد و پس از آن آغاز جنگ جهاني دوم و تحولات داخلي ايران. «مرتضي احمدي» اسفندماه سال ۱۳۲۲ وارد خدمت راه آهن مي شود که درهمان سال هم وارد تئاتر حرفه اي مي شود. اودراين بخش از کتاب مي نويسد: «همه چيز من در يک کلمه خلاصه مي شد: «تئاتر... من از نوجواني علاقه زيادي به صداي استاد جواد بديع زاده داشتم. هر کجا گرامافوني بود (بوقي) و صفحه اي روي آن در گردش، مثل اين که من را با ميخ کنارش به زمين کوبيده باشند، پايم ديگر پيش نمي رفت، سيخ شده، زل زل توي بوقش نگاه مي کردم، با يک دنيا ذوق و شوق کنارش قنبرک مي ساختم و بي خبر از همه جا سراپا گوش مي شدم.»
(برگرفته از متن کتاب، فصل ۶ همه چيز من در يک کلمه، صفحه ۶۳ ) و درادامه مي نويسد: «سال آخردبستان بودم، براي اولين بار برابردستور وزارت فرهنگ قرار شد درمدرسه ما يک نمايشنامه کوتاه به صورت آزمايشي اجرا شود. من هم به عنوان بازيگر انتخاب شدم، آخرمن دور ازچشم و گوش مدير و ناظم و معلم ها درفرصت هاي مناسب چند نفر از بچه ها را در يک گوشه دنج مدرسه جمع مي کردم و برايشان ترانه هايي را که ياد گرفته بودم مي خواندم... در پايان سال تحصيلي (دوره ابتدايي) نمايشنامه «زيرگذر» که نويسنده آن آقاي جلالي ناظم مدرسه بود با حضور عده زيادي در گوشه حياط مدرسه اجرا شد. تنها بازيگر نقش کمدي آن من بودم از آنجا که ديدن نمايش هاي رو حوضي براي من تجربه و نسبت به ديگران نوعي برتري بود، نقش من مورد توجه قرار گرفت. تشويق تماشاچي ها انگيزه ام را بالا و بالاتر برد. اجراي نمايش نمايشنامه در محله کوچک ما زبان به زبان گشت و به گوش پدرم رسيد. کتک مفصلي نوش جان کردم که چرا رفتم « مطربي» يکي دو سال بعد همان نمايشنامه را درمنزل يکي از هم شاگردي ها و در دو اتاق کوچک اجرا کرديم و به دوازده نفر از فاميل هاي بازيگرها بليت فروختيم. هر بليت ۵ ريال.» (برگرفته از متن کتاب، فصل ۶ . همه چيز من در يک کلمه، صفحه ۶۶ )
«مرتضي احمدي» که استاد پيش پرده خواني است در بخشي از اين کتاب به اختصار و بسيار کوتاه به شرح مقدمه اي از پيشينه پيش پرده خواني مي پردازد. همچنين در خلال همين بخش چگونگي طرد شدن ازخانه توسط پدرش را به دليل روي آوردن به حرفه نمايش و بازيگري، شرح مي دهد. همان طور که گفته شد، يکي از ويژگي هاي اين کتاب اين است که نويسنده آن خاطرات جالب خود از دوران گذشته را با شرح بخشي از تحولات هنري که خود با آنها همراه بوده در آميخته است. علاوه بر پيش پرده خواني که ذکر شد «مرتضي احمدي» در فصل ديگر کتاب به معرفي کوتاه آواز بيات تهران و پيشينه آن مي پردازد. و درجايي از اين فصل چنين مي آورد:«بيات تهران در سال ۱۳۱۴ يا ۱۳۱۶ مورد توجه شخصيت هاي هنري و ادبي قرار مي گيرد، برابر پيشنهاد مرحوم اشرف الدين حسيني (نسيم شمال) درنشستي با حضور ذکاء الملک فروغي، مرتضي خان ني داود، ملک الشعراء بهار، موسي خان معروفي، ابوالحسن صبا، مرتضي خان محجوبي و اديب خوانساري اين سبک «بيات تهران» نامگذاري مي شود و پس از سال ها هويت واقعي خود را به دست مي آورد و براي اولين بار به همين نام با صداي استاد جواد بديع زاده همراه با قره ني حسينعلي خان وزيري تبار اجرا و مجدداً از سال ۱۳۱۸ تا پايان سال ۱۳۲۲ با کم توجهي به گوشه فراموشي فرستاده مي شود. در اواخر بهار سال ۱۳۲۳ همان عشق و علاقه و کشش وادارم کرد که از بيات تهران در بين پيش پرده ها استفاده کنم. بالاخره با اصرار وپافشاري من وموافقت استاد حسن رادمرد، آقاي تفکري و آقاي پرويز خطيبي در نهايت احتياط، آن هم در سئانس اول روز جمعه در تئاترفرهنگ اجرا شد که به شدت نظرهمگان را جلب کرد و چند سال به همان سبک ادامه يافت...» ( برگرفته از متن کتاب، فصل ۷ . بيات تهران، صفحه ۸۲ )
«مرتضي احمدي» در ميان خاطرات خود از تئاتر به بيان وضعيت کلي تئاتر در دهه هاي ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ مي پردازد و برخي از گروه هاي تئاتري که در آن سال ها شکل گرفتند و اعضاي آنها را معرفي مي کند. اوازکمدي ايران شروع مي کند ومي نويسد: «در بهارسال ۱۲۹۹ با همت ميرزا سيد علي خان نصر که از شيفتگان هنرهاي نمايشي بود درتمام دوران زندگي اش آن از تلاش دراين زمينه غفلت نداشت ومي توان نامبرده را پايه گذار تئاتر سنتي ايران دانست، گروه تئاتر «کمدي ايران» با بهره گيري از هنرمندان جوان و علاقه مندان زمان تشکيل و حرکت اوليه تئاترکشورآغاز شد.» (برگرفته از متن کتاب، فصل ۱۱ . از اولين ها بگويم، صفحه ۱۳۷ ) ازديگر گروه هايي که درآن سال ها و سال هاي پس ازآن شکل گرفتند و دراين کتاب به اختصارخود واعضاي شکل دهنده آنها معرفي شده اند مي توان از «جامعه باربد»، «تئاتر آريان»، «کمدي اخوان»، « تئاتر سعادت»، « تئاتر هنر»، « تئاتر فردوسي»، « تئاتر سعدي»، «تئاتر آناهيتا» و سينما تئاتر کسري و بسياري ديگر نام برد.
همچنين نويسنده در بخش هاي ديگر اين کتاب تعدادي ازنمايش هايي را که در دهه هاي ۱۳۱۰ ، ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ به صورت کوتاه مدت اجرا و بعد ازمدتي تعطيل مي شدند، نام مي برد و درادامه آن به معرفي زن پوش ها درتئاتر، ورزشکاراني که به حرفه هنر پيوستند وتئاترآن روزهاي شهرستان ها مي پردازد. همان طورکه قبلاً هم گفته شد سال هاي نوجواني و جواني «مرتضي احمدي» همزمان با تحولاتي شگرف درعرصه هاي سياسي، اجتماعي، تکنولوژي، صنعت و هنر و ...در ايران بود. «در سال ۱۳۱۹ اولين فرستنده بي سيم گشايش يافت و براي اولين بار صداي يک مرد به نام آقاي رضا سجادي و صداي يک زن به نام خانم قدسي رهبري به گوش معدود کساني که راديو داشتند رسيد:«اين جا تهران است»... اولين خريداران راديو به ترتيب صاحبان قهوه خانه ها، چلوکبابي ها، کله پزي ها و کبابي ها بودند که براي جذب مشتري و فروش زيادتر و بازار گرمي و رونق بيشتر کسب و کارشان راديويي خريده و در محل کسبشان گذاشته بودند.»
( برگرفته از متن کتاب، فصل ۱۳ . اينجا تهران است،صفحه ۱۸۷)
«مرتضي احمدي» که به همراه اکبر مشکين، حميد قنبري، عبدالله محمدي، خانم پرخيده و خانم کني اولين گروه بازيگران راديو بودند. در مورد نخستين اجراي نمايشي راديو بخشي از اين فصل آمده:« اولين گروه بازيگران براي اجراي برنامه هاي نمايشي ، در بهار سال ۱۳۲۳ به نويسندگي و کارگرداني آقاي پرويز خطيبي، براي نخستين بار با تهيه و ارائه قطعات نمايش کمدي آغاز به کار کردند، که بيش از حد مورد اقبال شنونده ها قرار گرفت. خواست شنونده ها و اشتياق روزافزون آنها ادامه سال هاي بعدي اين برنامه ها را در پي داشت. در آن زمان ترجمه از متن نمايشنامه هاي خارجي به هيچ وجه معمول نبود، تمام قصه هاي کمدي و سنتي بود که آقاي پرويز خطيب تبحر خاصي در نوشتن آنها داشت.»
( برگرفته از متن کتاب، فصل ۱۳ ، اين جا تهران است، صفحه ۱۸۸)
«مرتضي احمدي» بخش پاياني کتاب را به شرح ازدواج خود و آنچه آن را «فراق » مي نامد اختصاص داده است. او درسال هزار و سيصد و سي و چهار ازدواج کرد و دو فرزند دارد اما پس از شانزده سال زندگي مشترک همسرش را بر اثر ابتلا به بيماري سرطان از دست داد.
پايان بخش کتاب عکس هايي است از دوران کودکي تا بزرگسالي و برخي از کارهاي سينمايي و تلويزيوني «مرتضي احمدي» که ضميمه کتاب شده است.

 

DSC_5168.jpg 

نخستين همايش بزرگ مديران مجتمع هاي مسکوني تهران

نخستين همايش بزرگ مديران مجتمع هاي مسکوني تهران



 

 


برچسب‌ها: مرتضي احمدي, محمد مسعود, پرسپوليس, محمدرضا پهلوی, بهزاد فراهاني
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

 

320-18.jpg

جاهد جهانشاهی متولد سال ۱۳۲۵ ، فوت پنج شنبه ۲۳ / ۹ / ۱۳۹۱ ، عضو هیأت مؤسس انجمن منتقدان و نویسندگان خانه‌ی تئاتر و دو دوره عضو هیأت‌مدیره‌ی این انجمن بود.

او همچنین کتاب‌های متعددی را ترجمه کرده است که از آن‌ جمله این عنوان‌ها هستند: «نمایش‌نامه‌ی رییس‌جمهور» توماس برنهارد، «نان سال‌های سپری‌شده» هاینریش بل، «مادر» برتولت برشت، «گزارش یک آدم‌ربایی» گابریل گارسیا مارکز، «کتاب دلواپسی» فرناندو پسوا، «زندگی برتولت برشت» و «در حال کندن پوست پیاز» گونتر گراس.

 يک روز پس از درگذشت جاهد جهانشاهي، رايزني‌ها براي خاکسپاري اين مترجم و پيشکسوت در قطعه ‌هنرمندان بهشت زهرا (س) ادامه دارد. به گزارش ايسنا، همسر جاهد جهانشاهي ۲۳ آذر ماه از درگذشت اين نويسنده، مترجم و منتقد پيشکسوت تئاتر به علت ايست قلبي در حين کوهنوردي خبر داد. وي از نبود کمک‌هاي اوليه در مسير کوهپيمايي گلايه کرد. همسر جاهد جهانشاهي پس از تحويل پيکر جهانشاهي او را براي خاکسپاري به هشتگرد منتقل کرده است ولي ظاهرا براي خاکسپاري جهانشاهي خانه هنرمندان با شهرداري وارد مذاکره شده است تا پيکر اين مترجم را در قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شود اما تا به حال خبري قطعي در اين زمينه و همچنين مراسم تشييع اعلام نشده است.

سخنان بهزاد فراهانی در پی در گذشت جاهد جهانشاهی

در پي درگذشت جهانشاهي، تعدادي از دوستان اين مترجم از جمله بهزاد فراهاني ، سيد علي صالحي ، بهروز غريب‌پور در گفت و گو با ايسنا بخش‌هاي از وجوه شخصيت اخلاقي و حرفه‌اي اين مترجم را مرور کردند. بهزاد فراهاني، جاهد جهانشاهي را مترجمي خوب توصيف کرد که در ترجمه‌هايش عشق و شوري فوق‌العاده داشت.

اين هنرمند عرصه تئاتر پس از درگذشت اين مترجم به ايسنا، گفت: جاهد جهانشاهي سال‌هاي خوبي را در آلمان گذراند. او مترجم خوبي بود و در ترجمه‌هايش عشق و شوري فوق‌العاده داشت، بويژه آثاري که درباره برشت نوشته و ترجمه کرده است، اطلاعات بسيار خوبي از اين هنرمند به جامعه ما ارائه کرد.

فراهاني اضافه کرد: وقتي به خانه‌اش مي‌رفتيم به ما خوش مي‌گذشت، چون هميشه از مسايل تازه و آموزه‌هاي جديد سخن مي‌گفت و فردي دوست‌داشتني بود. او با اشاره به عضويت جاهد جهانشاهي به عنوان يکي از اعضاي هيأت‌مديره انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر، يادآور شد: در اين انجمن نيز با شور و بسيار فعال و پويا فعاليت مي‌کرد. اين بازيگر از حضور جاهد جهانشاهي در جلسه‌هاي نمايشنامه‌خواني انجمن بازيگران که هفته گذشته در حمايت از هموطنان زلزله‌زده برپا شده بود، ياد کرد و گفت: به جلسات ما آمد و سه چهار روز پيش نيز در خانه تئاتر ديدمش اما حالا از شنيدن خبر درگذشتنش غافلگير شدم. بسيار متأسفم و به خانواده‌اش تسليت مي‌گويم.

بهروز غریب‌پور: جاهد جهانشاهی آثار بسیار خوبی ترجمه کرد

بهروز غریب پور با اظهار تأسف فراوان از درگذشت جاهد جهانشاهی، گفت: با وجود اختلاف نظرهای بسیاری که با یکدیگر داشتیم، همواره برایش احترام قائل بودم. این هنرمند تئاتر در پی درگذشت جاهد جهانشاهی، در گفت‌وگو با خبرنگار تئاتر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عنوان کرد: جاهد جهانشاهی انسان پی‌گیری بود، اما متأسفانه در طول حیاتش نتوانست همه‌ی قابلیت‌هایش را نشان دهد.

غریب‌پور در ادامه متذکر شد: او به زبان مسلط بود و آثار خوبی ترجمه کرد، بویژه اثری که درباره‌ی برشت نوشته بود، جزو کارهای ماندگاری بود که در معرفی برشت بسیار تأثیرگذار بود و همیشه این نکته را به خودش هم می‌گفتم.

این کارگردان تئاتر در پایان به ایسنا گفت: از درگذشت جاهد جهانشاهی بسیار متأسف شدم و برایش آمرزش می‌طلبم. با وجود اختلاف نظرهایی که داشتیم، فضای تئاتر نیازمند همه‌ی سلیقه‌ها از جمله‌ی سلیقه او بود.

سیدعلی صالحی: جاهد جهانشاهی از مترجمان معتبر این روزگار بود

سیدعلی صالحی از جاهد جهانشاهی به عنوان یکی از مترجمان معتبر این روزگار یاد کرد.

این شاعر پیشکسوت و دوست جاهد جهانشاهی، در پی درگذشت این مترجم، به خبرنگار ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: من و جاهد جهانشاهی چند سال با یکدیگر دوست بودیم. علاوه بر آرمان فرهنگی مشترکی که داشتیم، دوستی و همسایگی نزدیکی هم داشتیم.

او در ادامه گفت: از شنیدن خبر درگذشت جاهد جهانشاهی متأثر شدم.

صالحی همچنین به کار مشترکش با این مترجم در ترجمه‌ی به‌گزین شعر محمود درویش در کتاب «آخرین قطار» اشاره کرد و متذکر شد: او از مترجمان معتبر و با پشتکار ایران بود.

خانه هنرمندان ایران هم در پیامی درگذشت جاهد جهانشاهی منتقد، مترجم و روزنامه‌نگار را تسلیت گفت.

در این متن آمده است: «خبر ناگوار درگذشت استاد «جاهد جهانشاهی» کام هنرمندان ایرانی، به ویژه هنرمندان عرصه ادبیات و تئاتر را تلخ کرد. نویسنده، مترجم، منتقد، روزنامه‌نگار و در یک کلام استادی بی بدیل که سال‌ها باید بگذرد تا همانندی چون او به منصه ظهور برسد.

بدین وسیله فقدان این استاد بزرگ و گرانقدر را به خانواده ایشان و عموم هنرمندان ایرانی تسلیت می گوییم. آثار ونوشته های او بی تردید در یاد و خاطره همه ی هنرمندان و هنر دوستان باقی خواهد ماند؛ چرا که او مصداق بارز این شعر خواجه ی شیراز است«ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما؛روحش شاد یادش گرامی باد.»

 

انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر در سوگ درگذشت «جاهد جهانشاهی»، پیامی را منتشر کرد.

متن کامل این پیام چنین است:«امسال برای انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر، سال بدی بود. هنوز از بهت درگذشت بانو «فهیمه راستکار» که از حامیان اصلی این انجمن بود، فارغ نشده بودیم که خبر عروج یکی از استوانه‌های اصلی انجمن واصل شد؛ «جاهد جهانشاهی» پیش از آنکه مترجم یا منتقد باشد، انسانی دلسوز بود که از صمیم قلب برای جامعه هنری و فعالیت‌های صنفی تلاش می‌کرد. یقین داریم که جای خالی این عزیز سفر کرده پرنخواهد شد.

انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر درگذشت این منتقد توانا را به جامعه هنری و خانواده وی تسلیت گفته و خود را عزادار این ضایعه بزرگ می‌داند.»

 


برچسب‌ها: جاهد جهانشاهي, بهروز غريب پور, بهزاد فراهاني, گونتر گراس, سيدعلي صالحي
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

 

فرهاد فخرالدینی (زادهٔ ۱۳۱۶ در تبریز ) موسیقی‌دان ایرانی است که به مدت ۱۱ سال رهبر ارکستر ملی ایران بود. او هم‌اکنون یکی از اعضای شورای عالی خانه موسیقی ایران است.

پدرش محمدعلی فخرالدینی متخلص به «محزون» ۱۳۶۵-۱۲۷۸، از شعرای آذربایجان بود که نزد مردم آن سرزمین از احترام خاصی برخوردار بود.  برادر بزرگش فخرالدین فخرالدینی عکاس نامدار پرتره‌است. برادر کوچکترش فاروق فخرالدینی ضمن اشتغال به حرفه عکاسی. از ورزشکارن به نام بوده و سال‌ها سمت مربی گری تیم ملی والیبال ایران را به عهده داشته‌است.

خاطرات دوران كودكي :
 
 برادر بزرگ فرهاد تاري داشت كه اوقات فراغت خود را با آن مي گذراند. هرگاه كه او در منزل نبود فرهاد به سراغ تار او مي رفت و چون در اين كار علاقه و استعداد خاصي داشت ، پدر وي ويولوني تهيه كرد و او را تشويق به فراگيري اين ساز كرد.

همسر :


  فرهاد فخرالديني در سال ۱۳۴۲ ازدواج كرده و داراي دو فرزند پسر به نام هاي فرشاد و فرزاد است. همسرش كه بسيار علاقمند به شعر و موسيقي است ، همواره يار و ياور او و مشاور كارهاي هنريش بوده است.

زندگی‌نامه :

فخرالدینی نواختن ویلون را از کودکی آغاز کرد و تحصیلات موسیقی‌اش را در هنرستان عالی موسیقی ملی و «موسسه موسیقی شناسی»-که تنها برای یک دوره چهار ساله در سال‌های دههٔ ۴۰ در تهران بنیاد شده بود-گذراند. هنوز تحصیلاتش در هنرستان عالی به پایان نرسیده بود که از طرف حسین دهلوی (ریاست وقت هنرستان) به تدریس در آن‌جا دعوت شد. از اساتیدی که فخرالدینی نزد آن‌ها موسیقی را فراگرفته می‌توان از احمد مهاجر، ابوالحسن صبا، علی تجویدی و امانوئل ملیک اصلانیان نام برد.

خاطرات و وقايع دوران تحصيل :

 فرهاد فخرالديني صرف نظر از كار عملي موسيقي به مطالعه و تحقيقات علمي نيز پرداخته است و اين كار را نيز از همان زماني كه در دوره عالي هنرستان موسيقي ملي تحصيل مي كرد شروع نمود. در اين مورد چنين مي گويد: « از استاداني كه در دوره عالي در پرورش و تعليم من سهم عمده داشتند بايد از دكتر مهدي بركشلي يادكنم كه نه تنها به عنوان يك استاد خوب ، با معلومات و دلسوز او را شناختم ، بلكه الگوي موسيقي عملي در من موثر بودند... او اولين بار از من خواست تنبور خراسان را به روش ابو نصر فارابي كه با روايت خود فارابي نوشته و به وسيله دكتر بركشلي شرح داده شده بود ، پرده بندي نمايم. اين كار بعد از شش ماه به پايان رسيد و طي كنفرانسي كه از طرف هنرستان ، در تاريخ ۲۲ بهمن ۱۳۴۱ ترتيب داده شد ، صداهاي حاصله از پرده هاي اين ساز در حضور هنرمندان و علاقمندان شنيده شد و باعث حيرت و تحسي حضار گرديد و بايد بگويم ، خودم هم مانند استادم و استادان ديگر حاضر در جلسه از اين كه صداهاي حدود هزار سال پيش را روي تنبور پرده بندي مي شنيديم ، احساس غرور مي كردم. اتفاق جالبي به وقوع پيوسته و شاهد آن بوديم كه صداها و درجات گام موسيقي ايران از هزاران سال پيش به اين طرف تغييري ننموده است و من به اين موفقيت كه به دست آورده بودم مباهات مي كردم...»

فعالیت حرفه‌ای :

او از سال ۱۳۴۷ و با شوهر آهو خانم آهنگ‌سازی فیلم را شروع کرد و تا به امروز برای بیش از ۱۵ فیلم و سریال موسیقی ساخته‌است.

از ديگر آثار سينمايي كه وي آهنگسازي آن‌ها را انجام داد مي‌توان به اين فيلم‌ها اشاره كرد:
 کمال ‌الملک (علي حاتمي ۱۳۶۳)، گزارش يک قتل (محمدعلي نجفي ۱۳۶۵)، بوعلي سينا (کيهان رهگذار ۱۳۶۶)، پرستار شب (محمدعلي نجفي ۱۳۶۶)، روز باشکوه (کيانوش عياري ۱۳۶۷)، شاخه‌ هاي بيد (امرالله احمدجو ۱۳۶۷)، جستجوگر (محمد متوسلاني ۱۳۶۸)، ساوالان ( يدالله صمدي ۱۳۶۸)، آپارتمان شماره ۱۳ (يدالله صمدي۱۳۶۹)، ملک خاتون (حسن محمدزاده ۱۳۶۹)، قرق (احمد هاشمي ۱۳۷۰)، زندان ديو (حسن هدايت  ۱۳۷۱)، آدم برفي (داود ميرباقري ۱۳۷۳)، مسافر ري (داود ۱۳۷۹)، وعده ديدار (جمال شورجه ۱۳۸۳) و....

در سال ۱۳۵۲ همهٔ ارکسترهای موجود در سازمان رادیو تلویزیون در هم ادغام شدند و ارکستر بزرگ سازمان را به وجود آوردند. رهبري اين اركستر ابتدا به عهده فريدون ناصري و در اوائل سال ۱۳۵۲ چند ماهي مرتضي حنانه قرار گرفت. سپس در همان سال ۱۳۵۲ در مسابقه‌ای که برای گزینش رهبر این ارکستر برگزار شد، فخرالدینی بیشترین امتیاز را آورد و از آن سال تا سال ۱۳۵۸ سرپرستی و رهبری ارکستر رادیو و تلویزیون را بر عهده داشت.

موسیقی شناسی :

فخرالدینی در سال‌های پس از انقلاب و با دشواری‌هایی که برای کار با ارکستر و برگزاری کنسرت‌های بزرگ پیش آمد، بیشتر به موسیقی فیلم پرداخت. در این میان موسیقی او برای مجموعه‌های تلویزیونی سربداران، امام علی و بوعلی سینا با استقبال بسیار روبرو شدند. موسیقی متن مجموعه‌های تلویزیونی روزی روزگاری و کیف انگلیسی از دیگر ساخته‌های او هستند.

افتخارات :

وی به درخواست استادش دکتر مهدی برکشلی برای اولین بار تنبور خراسان را به روش ابونصر فارابی که با روایت خود فارابی نوشته و به وسیله دکتر برکشلی شرح داده شده بود، پس از شش ماه پرده بندی نمود. طی کنفرانسی که از طرف هنرستان، در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۴۱ ترتیب داده شد ساز جدید را نواخت .
فخرالدینی در سال ۱۳۶۵ برای فیلم «گزارش یک قتل» و در سال ۱۳۶۶ برای فیلم «پرستار شب» برندهٔ جایزهٔ «بهترین موسیقی متن» از جشنوارهٔ فیلم فجر شده‌است.

موسیقی متن فیلم امام علی :

فخرالدینی در زمینهٔ پژوهش در آثار موسیقی کهن ایرانی هم فعالیت‌هایی داشته‌است. او در مورد رمزگشایی از یکی از سروده‌های عبدالقادر مراغه‌ای گفته‌است:

عبدالقادر آهنگی دارد در دو کتاب مقاصدالالحان و جامع‌الالحان که با حروف ابجد نوشته شده... و تاکنون شمار زیادی از پژوهشگران خارجی و خودی روی آن کار کرده‌اند ولی هیچ کدامشان موفق نشده‌اند که شعر و آهنگ این قطعه را با هم تطبیق بدهند... توفیق کشف این کار به من رسید که نزدیک ۳۰ سال روی آن کار کرده‌ام.
— پایان نقل قول

فخرالدینی برای ساخت موسیقی تیتراژ ابتدایی «سریال امام علی»، از سرودهٔ مراغه‌ای بهره برده‌است.

فرهاد فخرالديني- احسان رفعتي

ارکستر ملی ایران :

او در سال ۱۳۷۷ ارکستر موسیقی ملی ایران را بنیان گذاشت و اولین برنامهٔ این ارکستر به اجرای چند اثر از علی تجویدی با آواز محمدرضا شجریان اختصاص یافت. وی در تیرماه سال ۱۳۸۸ از این سمت استعفا داد.

اجرای کنسرت در شهرهای پکن و شانگ‌های چین، اجرای کنسرت در کشور سویس -کویت و همچنین اجراهای متعدد در تهران و شهرهای سنندج، شیراز و اصفهان اشاره کرد.

استادان :

فرهاد فخرالدینی از تعلیم استادانی چون: احمد مهاجر، ابوالحسن صبا، علی تجویدی (در رشته ویولن و موسیقی ردیف ایرانی)، ملیک اصلانیان (در اصول تئوری و هارمنی و تجزیه و تحلیل موسیقی غربی)، مهدی برکشلی (در تجزیه و تحلیل موسیقی ایرانی) بهره مند گردید.

همکاران :

فرهاد فخرالدینی در زمینه موسیقی از همکاری حسین دهلوی، مصطفی پورتراب، احمد پژمان، روح الله خالقی، جواد معروفی، مرتضی حنانه، فریدون ناصری برخوردار گردید.

 


برچسب‌ها: فخرالدين فخرالديني, فرهاد فخرالديني, روح الله خالقي, ابوالحسن صبا, تبريز
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

فخرالدین فخرالدینی (زادهٔ ۱۴ اسفند ۱۳۱۱) از پیش‌گامان عکاسی پرتره در ایران است.

سال ۱۳۱۱ در آذربایجان و در خانواده‌ای هنردوست بدنیا آمد. پدرش شاعر بود و عکاس، برادرانش نیز به هنر گرایش داشتند. برادر او فرهاد فخرالدینی از موسیقیدانان و آهنگسازان بنام است.

در کودکی به نقاشی علاقه‌مند شد و هنوز هم نقاشی را ادامه می‌دهد. از ۱۸ سالگی عکاسی را در کنار پدرش که عکاس بود شروع کرد و عکاسی پرتره را نزد او آموخت. بعد از تجربه‌های محدودی در ایران، به کشورهای آمریکا و آلمان سفر کرد و در زمینه شخصیت‌گرایی در عکاسی پرتره کار کرد. مطالعه چندین جلد کتاب از عکاسان معاصر جهان عامل گرایش‌اش به عکاسی پرتره بود.

گفت‌وگوي روزنامه «ملت ما» با فخرالدين فخرالديني

نمايش عكس‌هاي فخرالدين فخرالديني

من عكاسي را از دوران كودكي از پدر آموخته‌ام و براي دستيابي به ريزه‌كاري‌ها و تكنيك‌ سه سال در آكادمي سانفرانسيسكو به كار مشغول شدم؛ يك سال و نيم هم با شاركويكسي كار كردم كه يكي از صاحب‌‌نظران خوب عكاسي كلن و از استادان بسيار خوب بود و تكنيك بالايي داشت.

وي تمايل خود را در عكاسي بيش‌تر به پرتره مي‌داند و مي‌افزايد: تمايل من به پرتره و شخصيت‌گرايي در افراد است. مي‌خواستم شخصيت افراد را آنطور كه هست نشان دهم نه چهره‌هايي با ژست‌هاي غيرطبيعي. هدف من اين بوده است كه شخصيت‌هاي انسان‌ها را با لحني ساده و آنچه كه در قالب خودشان است نشان دهم. من سعي كرده‌ام كه سادگي كار را در نظر بگيرم.

وي توضيح مي‌دهد: من به شخصيت‌گرايي افراد علاقه بسيار داشتم، با عكاسي پرتره شخصيت‌هاي افراد را مي‌توان نشان داد؛ در پرتره مسائلي است كه هنوز عكاسان ما به دنبال آن نرفته‌اند. آنچه كه انسان حس كند وروي كاغذ بياورد كار بسيار مهمي است. عكاسي دكلانشورزدن نيست.بايد محيط‌كار عكاس و نورپردازي‌هايي كه انجام مي‌دهد چهره را كاملاً طبيعي ثبت كند. به اين منظور ممكن است از پنج يا شش منبع نوري هم استفاده كند. عكاس بايد در كار خود خلاقيت داشته باشد و تمايل افراد در پيشه آنها نشان داده شده باشد. روانشناسي تا 20 درصد در كار عكاس دخالت دارد و بقيه آن مربوط به ذوق و استعداد اوست.قبل از عكاسي، عكاس بايد با سوژه آشنايي پيدا كند، دوستي و احساس راحتي با آن برقرار كندو شغل او را در نظر بگيرد و بعد متناسب با آن همان حالت نورپردازي و عكاسي انجام پذيرد. من معمولا از مدل هايم بلافاصله عكس نمي‌گيرم و با آنها چند بار صحبت مي‌كنم و اجازه مي‌دهم كه با هم راحت ارتباط برقرار كنيم. چون كسي كه مي‌خواهد عكس بگيرد در برخورد اول خود را جمع و جور مي‌كند و اين مسئله به عقيده من در عكاسي مهم است. وقتي كه روابط خوب و آشنا باشد، مدل در مقابل عكاس راحت‌تر است و عكاس هم در مقابل مدل. فخرالديني عجله نداشتن در عكاسي را توصيه مي‌كند و مي‌گويد: عجله نكردن در عكاسي و حوصله‌داشتن، كارهاي منحصربه فردي را خلق مي‌كند.

با عكاسي شخصيت‌گرايانه مي‌توان، شخصيت‌های مهم را براي نسل‌هاي آينده معرفي كرد. شخصيت‌هاي معروف خيلي به عكاسي كمك مي‌كنند؛ شهرت آنها خود به خود تاثيرگذار است و نسل‌هاي جديد با ديدن عكاس‌ها شخصيت آنها را حس مي‌كنند و با آنها ارتباط برقرار مي‌كنند.به عنوان نمونه نسل‌هاي آينده خواهند فهميد كه« پرفسور هشترودي» يا «سعيد نفيسي» چه شكلي بوده‌اند. وقتي عكس حالت طبيعي افراد را نشان بدهد تمامي خيال‌بافي افراد در رابطه با شخصيت‌ها در هم شكسته مي‌شود و مخاطب با ديدن عكس احساس مي‌كند كه شخصيت را ديده است.

 وي درباره نورپردازي در آثار خود بيان مي‌كند: من بيش‌تر از فلاش استفاده مي‌كنم ولي تمايل به نورپردازي كه متمايل به نور‌هاي طبيعي باشند، دارم من معمولاً سعي مي‌كنم از ديافراگم‌هاي بسيار بسته استفاده كنم. ديافراگم بسته مزايا و معايبي دارد. عيب آن اين است كه اگر عكاس شناخت خوبي از نور نداشته باشد، چهره را خيلي تخت نشان مي‌دهد و بعد را از بين مي‌برد؛ در حالي كه اگر نور را خوب بشناسد با نورپردازي‌هاي خاصي مي‌شود به صورت بعد بيش‌تري داد.نورپردازي يكي از مهم‌ترين مسائل عكاسي است و پس از آن كادر بندي مناسب و ظهور خوب مكمل يكديگرند و يك عكاس پرتره حتما بايد آگاهي به داور‌هاي خوب و لنزهايي كه مرتبط باشد، داشته باشد، تا عكاسي را دفورمه نكند. وي مي‌افزايد: من از لنز‌هاي 350 در بيش‌تر پرتره‌هايم استفاده مي‌كنم ولي بعضي‌ها با توجه به روش‌شان از اين لنز‌ها استفاده نمي‌كنند. من در بعضي از عكس‌هايم از لنز‌هاي 420 هم استفاده كرده‌ام.

 وي معتقد است كه يك عكاس خوب بايد عكس هايش را خودش چاپ كند تا عيب كارش مشخص شود. وي بار‌ها به دانشجويانش در دانشكده هنر گفته است كه سعي كنيد كار‌هاي مربوط به عكاسي را خودتان انجام دهيد و به كارتان وجه يك شخصيتي بدهد؛ وقتي كه يك عكاس، عكسش را براي چاپ به جاي ديگري مي‌دهد عكس او دو شخصيتي است. يعني چاپگر با عكاس هيچ‌وقت نمي‌تواند هماهنگي داشته باشد؛ ولي وقتي عكاس كار خودش را خودش انجام دهدمي تواند روش كار و عيوب كارش را تصحيح كندو عيوب كارش را به ترتيب از بين ببرد.

 وي به نمايش چند اثرش كه توسط موزه هنر‌هاي معاصر براي نمايش به چاپ رسيده اشاره مي‌كند و مي‌گويد: وقتي چاپ آن عكس‌ها را يكي از آنها پرتره «مميز» بود را با چاپي كه من انجام داده بودم، مقايسه كرديم، متوجه اختلاف زياد در چاپ آنها شديم. وي ادامه مي‌دهد: اگرچه امروزه عكاسي، بسيار پرهزينه است و براي استفاده كردن از وسايل مورد قبول بايد هزينه زياد پرداخت، اما اگر يك عكاس بخواهد اثر با كيفيت ارايه بدهد، بايد تمام كار‌هاي مربوط به عكاسي را خودش انجام دهد.

 وي درپاسخ به اين سوال كه در مدل‌هاي خود تمايل دارد كه كدام يك از ويژگي‌هاي آنها را نشان دهد مي‌گويد: من به هنرمندان و نويسندگان بسيار علاقه‌مندم چرا كه اين شخصيت‌ها هميشه ماندگار هستند. من از افراد عادي هم عكس بسيار گرفته‌ام، اما آنها را كسي نمي‌شناسد. فخرالديني به عكس‌هايي كه از سيمين بهبهاني، ابتهاج، سايه و فريدون مشيري گرفته، اشاره مي‌كند و مي‌افزايد: ممكن است كه بسياري از افراد از اين عكس‌ها خوششان نياد ولي من در اين عكس‌ها با توجه به نزديكي كه با آنها داشتم، آنها را آنطور كه بودند نشان دادم. وي به آخرين عكس گرفته شده از شاملو اشاره مي‌كند و مي‌گويد: 20 روز بعد از گرفتن اين عكس شاملو فوت مي‌كند. در آن روز دولت‌آبادي و جمعي ديگر از هنرمندان هم در منزل شاملو بودند و همسر شاملو(آيدا) روبه من كرد و گفت: هرطور شده بايد يك عكس از شاملو بگيريد. بسيار عكاسي مشكل بود و من دوربين را تا پايين‌ترين سطح آوردم چرا كه سر شاملو بلند نمي‌شد و با خوش‌شانسي توانستم يك عكس از شاملو بگيرم.

 وي درباره اين سوال كه آيا عكسي شده او را راضي نكند اينطور اظهارنظر مي‌كند: بله چندين‌بار شده است كه عكسي را بگيرم و مرا راضي نكرده باشد. پس از آن دوباره از مدل عكاسي كرده‌ام تا عكس مورد نظر خود را بدست آورم. گاهي اوقات ساعت‌ها، ولي بارها دو تا سه روز هم وقت گذاشته‌ام. هنگام نقاشي از چهره ممكن است چند روز مدل رفت و آمد كند و هر بار با قيافه‌اي، يك روز خسته، يك روز بي‌روحيه و يك روز با مشكل مالي و... ولي هنگام عكاسي بيش‌تر فرصت پيدا كردن لحظه مناسب وجود دارد. هرگاه قيافه مناسب است عكس گرفته مي‌شود.

 وي به مدل‌هايي كه از آنها عكاسي كرده است گريز مي‌زند و مي‌گويد: من در كتابم از چند پزشك عكس گرفتم، آخرين عكس گرفته شده از«پرفسور عدل» در سن90 سالگي متعلق به من است كه چند ماه بعد فوت كرده است. وي به فعاليت 60 ساله خود در عكاسي پرتره اشاره مي‌كند و مي‌افزايد: بعضي از عكس‌هاي گرفته شده و چاپ شده در كتاب من متعلق به 40 سال يا بيش‌تر است.وی از عكس‌هاي گرفته شده از عباس كيارستمي و آيدين آغداشلو كه در 5، 6 سال پيش گرفته شده به عنوان عكس‌هاي جديد در مجموعه‌اش ياد مي‌كند. وي در پاسخ به اين سوال كه چه حسي از ديدن عكسهايش به او دست مي‌دهد مي‌گويد: من خاطرات زيادي از مدل هايم دارم. آتليه من بيش از 40 سال عمر دارد و شاهد رفت و آمدها و دوستي‌های زيادي با شخصيت‌های بزرگ است. پدر من با شهريار دوستي و آشنايي داشت وبعضي ازمدل‌هاي من رابطه خانوادگي است و با بعضي ديگر به واسطه عكاسي دوست و آشنا مي‌شدم.

 وي به عكاسي از طبيعت اشاره مي‌كند و مي‌گويد: من نمايشگاه‌هاي زيادي در رابطه با عكاسي از مناظر طبيعي شركت كرده‌ام. من سفر را دوست دارم و بسيار هم سفر كرده ام؛ نمايشگاه‌هاي مناظر طبیعي من هميشه با استقبال روبه‌رو بوده است. فخرالديني عاشق پاييز و طبيعت است و فصل پاييز را بهترين و زيباترين فصل براي عكاسي و نقاشي مي‌داند. وي به علاقه خود به نقاشي اشاره مي‌كند و اضافه مي‌كند: من در 11 سالگي با سياه‌قلم فردوسي را كشيدم.

 وي به برنامه هفتگي خود اشاره مي‌كند و توضيح مي‌دهد: من هفته‌اي سه روز از لواسان به آتليه خودم درخيابان فلسطين مي‌آيم و چهار روز ديگر را در منزل نقاشي مي‌كنم. وي در صحبت هايش به ياد هديه‌اي كه از«شارکویسکی» گرفته مي‌افتد؛ آن كه يك دوربين با 52 سال عمر بود كه هم اكنون با آن عكاسي هم مي‌كند را به من نشان مي‌دهد.

 وي درباره عكاسي سياه و سفيد از مدل‌های خود مي‌گويد: من در حدود 30 سال پيش از طرف كداك به سفري دعوت شده بودم و در نمايشگاهي ديدم، عكس‌هايي كه 60، 70 سال از عمر آنها مي‌گذشت بسيار سالم و خوب بودند ولي عكس‌هاي رنگي از بين رفته بودند. عكاسان بزرگ هميشه سعي مي‌كنند كه با سياه و سفيد كار كنند به دليل اين‌كه رنگي بعد از چند سال از بين مي‌رود. وي ادامه مي‌دهد: در عكاسي سياه و سفيد مخاطب كنجكاو مي‌شود كه چشم‌هاي مدل و رنگ پوست آن چه شكلي است؛ ولي در رنگي توناليته رنگ است و در عكس رنگي همه‌چيز براي شما روشن است و در عكاسي سياه وسفيد شما فكر مي‌كنيد و به خيالبافي می پردازيد. عكاسي سياه و سفيد به‌نظر من با گسترش تكنولوژي امروزي عمری بيش از 500 سال خواهد داشت و هيچ‌وقت خراب نمي‌شود. فخرالديني در پاسخ به اين سوال كه چرا بين عكاسي و نقاشي يكي را انتخاب نكرده است بيان مي‌كند: به‌نظر من مقام نقاشي در مقابل عكاسي بالاتر است. در عكاسي 50 درصد آن وسيله است و 50درصد خلاقيت عكاس است ولي در نقاشي قلم و رنگ است كه به آثار جان مي‌دهد. فخرالديني به علاقه خود به موسيقي و نواختن تار اشاره مي‌كندو مي‌گويد: از آنجا كه برادرم رهبر اركستر است، من در مقابل او نمي‌توانم بگويم كه من در موسيقي هم تخصص دارم. هر وقت با برادرم فرهاد فخرالديني صحبت مي‌كنم به او مي‌گويم من 30 سال است كه در دستگاه«سه گاه» كار مي‌كنم و به جايي نرسيده‌ام. ولي من اگر دوباره، دوباره و دوباره متولد شوم بازهم عكاسي را انتخاب مي‌كنم واگر ديگر چيز ديگر نبود شايد به سراغ موسيقي مي‌رفتم.

 من از كودكي عاشق اين كار بوده‌ام و هم اكنون هم عاشق عكاسي هستم. و هنوزم كه هست اگر من عكاسي را كنار بگذارم همانند آدم فلج مي‌مانم. اگرچه در حال حاضر فعاليتم كم است ولي تجربه‌ام زياد است چرا كه سال‌ها عمرم را صرف تجربه اندوزي كرده‌ام و با گذشت زمان ايراد‌هاي كارم را حس كرده‌ام. ولي با تمام اين تفاسير عكاسي از عزيز‌ترين كار‌هايي است كه من انتخاب كرده‌ام.

 فخرالديني در ادامه صحبت هايش به عكاسي با آنالوگ اشاره مي‌كند و مي‌گويد: پايه‌هاي عكاسي، آنالوگ است. اگر شما دوربين ديجيتال را به يك كودك هم بدهيد او عكاسي مي‌كندولي آن آگاهي كه عكاس آنالوگ دارد و مي‌داند كه تكنيك چيست؟نورپردازي و كادر بندي چيست؟با عكاسي ديجيتال نمي‌توان بدست آورد. عكاسي كه با دوربين آنالوگ كاركرده است، كاركردن براي او با دوربين ديجيتال آسان است. اين هنرمند به روتوش در عكاسي و روش خود در اين باره اشاره مي‌كند و ادامه مي‌دهد: من هميشه به دليل ضعف‌ها و محدوديت‌هايي كه در چاپ وجود دارد در تاريكخانه روي عكس كار مي‌كنم. ما مجاز نيستيم زيبايي بافت‌هاي صورت را كه خود عكس مي‌تواند آنها را جلوه دهد، با ماله صاف كنيم و بگوييم آن را روتوش كرده‌ايم. البته من در تاريكخانه روي عكس كار مي‌كنم و برخي از ضعف‌ها را در هنگام چاپ از بين مي‌برم...

 فخرالديني در پاسخ به اين سوال كه كدام يك از عكاسان بزرگ در كارش تاثيرگذار بوده‌اند؟ بيان مي‌كند: من در اوايل تحت‌تاثير دو نفر قرار گرفتم يكي «فيليپ هالسمن» و ديگري «ژوزف كارش»، اما الان كارم شبيه كار هيچ‌كس نيست. شخصيت كارم مستقل شكل گرفته است. لازم نيست شبيه كسي باشم. چون خود او وجود دارد و تقليد كار بيهوده‌اي است.اگر بخواهم تقليد كنم صورت سوژه‌هايم را تقليد مي‌كنم. شخصيت هر فرد در صورت او نهفته است.  وي به نصيحت«بهزاد» كه هيچ‌وقت به آن عمل نكرده است، اشاره مي‌كند كه به او گفته بود هيچ‌وقت ازدواج نكن ولي من به توصيه او عمل نكردم و در سن 50 سالگي ازدواج كردم. دو فرزند؛ يك دختر و يك پسر دارم. همسرم هنرمندو نويسنده است. پسرم 27 سال مهندس كامپيوتر و دخترم 24 سال دارد و من هيچ‌وقت، وقت نداشتم كه به بچه‌ها برسم و اين همسرم بوده است كه تربيت آنها را به عهده گرفته است و از اين بابت مديون اويم. استاد فخرالديني مي‌گويد:‌اي كاش انسان دوبار در اين دنيا زندگي مي‌كرد، يك‌بار براي تجربه كردن و دگربار براي استفاده از تجربه‌ها با آنها ضعف‌ها و عيوبش را از بين ببرد. ولي متاسفانه آن آرزو هيچ‌وقت محقق نمي‌شود. وي زندگي كردن در غرب را دوست ندارد و معتقد است كه ايران بهترين جاي دنيا است. او مي‌گويد: در غرب انسان‌ها تنها و بيگانه با يكديگرند.

 
با فخرالدين فخر الديني، پيشكسوت عكاسي پرتره و نقاشي
كارهاي پيكاسو را درك نمي‌كنم
 
جام جم شماره خبر: 100834512261
   دوشنبه 11 بهمن 1389
 
فخرالدين فخرالديني از پيشگامان عكاسي پرتره در ايران است. اين عكاس پيشكسوت كه اين روزها دوباره نقاشي را پيشه خود كرده، سال‌هاي سال دست به قلم‌مو داشته، ولي كسي از اين موضوع با خبر نبوده است. متولد سال 1311 خورشيدي در خانواده‌اي آذري است كه هنر در بند‌ بند زندگي آن جاري بوده است. پدرش شاعر بود و عكاس، برادرانش نيز به هنر گرايش داشتند. فرهاد فخرالديني برادر كوچك‌ترش، اكنون چهره سرشناسي در موسيقي ايران است.

برپايي نمايشگاه‌هاي هنري در ايران و كشورهاي آمريكا و آلمان در زمينه شخصيت‌گرايي در عكاسي پرتره باعث شده است تا او هنرمندي متفاوت نام گيرد. اين روزها اما او به علاقه ديرينه‌اش روي آورده تا نقاشي‌هاي واقع‌گرايانه از طبيعت ايران را به نمايش بگذارد. نقاشي‌هايي كه به گفته خودش تلفيقي از عكس‌هاي او از طبيعت و زيباتر كشيدن آنها در قالب يك تابلوي نقاشي است. گفت‌وگوي زير در حاشيه نمايشگاه جديد آثارش در نگارخانه فخرالدين صورت گرفته است.

خيلي از مردم شما را تنها به عنوان يك عكاس پرتره مي‌شناسند. اما امروز ما شاهد اين هستيم كه شما نمايشگاهي از نقاشي‌هاي خود را برپا كرده‌ا‌يد كه بسيار مورد توجه نيز قرار گرفته است.

بله. براي خيلي‌ها اين امر شگفت‌انگيز بود، اما نكته‌اي كه بايد من در اينجا به آن اشاره كنم اين است كه من قبل از اين كه عكاسي كنم، نقاشي مي‌كردم و حتي اين رشته را در دانشگاه تحصيل كرده‌ام. اتفاق خاصي نيفتاده است، تنها كاري را كه سال‌ها براي دلم انجام مي‌دادم در قالب نمايشگاهي عمومي به معرض نمايش درآورده‌ام.

هميشه در ميان منتقدان اين مساله وجود دارد كه وقتي مي‌توان زيبايي‌هاي طبيعت را با عكس ثبت كرد، چرا بايد از آنها نقاشي كشيد. چه پاسخي در اين زمينه داريد؟

من اوايل نقاش بودم و سپس به عكاسي روي آوردم. نقاشي بينش بالا مي‌خواهد. در نگاهي ديگر در ميان هنرشناسان نقاشي ارجحيت بيشتري نسبت به عكس دارد و از سويي ديگر نقاشي بيشتر از عكس مرا راضي مي‌كند. اين امر از نظر اهميت هنري نيز مورد توجه است كه نقاشي بالاتر از عكس جاي مي‌گيرد.

اين پاسخ پرسش من نبود. رئاليست‌ها يا همان واقع‌گرا‌ها وقتي مي‌توانند با فشردن يك دكمه عكسي واقعي از يك موقعيت داشته باشند، چرا به دنبال نقاشي كردن آن موقعيت مي‌گردند.

اين يك واقعيت است كه زندگي رئاليستي است. حقايق را نمي‌توان پنهان كرد همان طور كه طبيعت را نمي‌توان غير از آن چيزي كه هست به تصوير كشيد. بله با فشردن يك دكمه مي‌توان تصويري از يك موقعيت را تثبيت كرد، اما هنرشناسان معتقدند كه رئاليسم تنها در نقاشي ماندگار است. ببينيد رئاليسم در هنر با مدرنيسم متفاوت است، حقايق را نمي‌توان پنهان كرد همان‌طور كه طبيعت را نمي‌توان غير از آن چيزي كه هست به تصوير كشيد. نگاه رئاليست‌ها در هنر با مدرنيست‌ها از زمين تا آسمان متفاوت است. رئاليست‌ها سعي مي‌كنند تا آسيبي به جزئيات واقعي يك واقعيت نزنند، ولي در مدرنيسم اين امر به صورت عمدي صورت مي‌گيرد. نكته ديگري كه در اين تفاوت نگاه وجود دارد، نوعي استمرار و سختي كار در رئاليسم بودن است كه مدرنيست‌ها هرگز نمي‌توانند آن را درك كنند. البته هر كاري سختي خود را دارد، اما شما اگر از بعد زماني هم نگاه كنيد مي‌بينيد كه پديد آوردن يك اثر واقع‌گرا چندين ماه طول مي‌كشد تا خلق شود، اما يك اثر مدرن در چند دقيقه يا چند ساعت به وجود مي‌آيد.

من با اين امر موافق نيستم. كار مدرن را شايد بتوان اختلاط تفكر با هنر دانست. حال آن كه هنر در حيطه واقع‌گرايانه (رئال) تنها به ثبت جز به جز واقعيت‌ها مي‌پردازد، ولي انديشه‌اي را برنمي‌تابد.

شما كار رامبراند را با آثار بسياري از بزرگان نقاشي مدرن مقايسه كنيد تا اختلافي كه من مي‌خواهم از آن حرف بزنم به راحتي ببينيد. به نظر من كار در حوزه واقع‌گرايي چون وقت‌گير است و جوانان نقاش اين روزها كمي تنبل شده‌اند و نمي‌خواهند براي خلق يك اثر هنري وقت بگذارند، امروز كمرنگ شده است. هنر واقعي به نظر من در آثار روبنس و رامبراند جلوه پيدا كرده است. حال بخواهيم اين آثار را كنار آثار مدرنيست‌ها بگذاريم خواهيم ديد كه چه تفاوت مشهودي بين اين دو گروه آثار وجود دارد. براي نمونه پيكاسو به عنوان يكي از سردمداران هنر مدرن كه در عصر خودش نيز نامدار و نام‌آور بوده است، اما من واقعا نمي‌توانم آثار او را بفهمم. اصلا هضمش مشكل است. حال كار رئال و طبيعي رامبراند را بگذاريد، كنار آثار سر درگم و مبهم پيكاسو، خواهيد ديد كه هر كدام چقدر مخاطب خواهد داشت.

يعني به نظر شما وقت صرف شده براي پديد آوردن 2 اثر هنري در 2 شاخه متفاوت نقاشي مي‌تواند دليل برتري يكي بر ديگري شود؟

بي‌شك تاثير دارد. البته نظر و عقيده همه مدرنيست‌ها و ديگر رشته‌هاي هنري براي من محترم است، اما باز مي‌خواهم مثالي بزنم كه شايد بهتر بتوانم حرفم را منتقل كنم. اكنون به تابلوهاي قرن 16 نگاه كنيد. اكنون يك هنرمند به قولي مدرن مي‌تواند آن زيبايي را دوباره خلق كند. وقتي مدرنيست‌ها يك روزه يك تابلو را خلق مي‌كردند رئاليست‌ها ماه‌ها براي خلق يك اثر مشغول به فعاليت بودند. هر روز راز و نيازي متفاوت با اثري داشتند كه نفس به نفس با آنها در حال بزرگ شدن و رشد و نمو است.

شما كه هم عكاس و هم نقاشي واقع‌گرا هستيد، خوب مي‌دانيد كه اختراع دوربين عكاسي خودش يكي از علت‌هاي افول سبك رئاليسم بود. نظرتان در اين‌باره چيست؟

از آن موقع كه عكاسي به دنيا آمده به نقاشي كمك كرد. نقاش‌ها از عكاسي وحشت داشتند، فكر مي‌كردند با آمدن عكاسي وضع مالي‌شان خراب مي‌شود. اما ديديد كه اين طور نشد، چراكه بازنمايي طبيعت از نگاه نقاش و در قاب يك اثر رئاليستي با عكاسي بسيار متفاوت است.

نظرتان درباره كارهاي كمال‌الملك چيست؟

تابلوهاي او بيشتر كپي از روش نقاشان اروپايي است. با اين حال نمي‌توان از كمال‌الملك خرده گرفت، چرا زماني كه مدرنيست‌ها در اروپا عرصه هنر را تصاحب كرده بودند، به دنبال آنان نرفت و كار رئاليست‌هاي چند قرن قبل را تقليد كرد. كمال‌الملك در جامعه‌اي زندگي مي‌كرده كه مردمش هنوز با آثار نقاشي حتي واقع‌گرا ارتباط برقرار نكرده بودند. حال چطور مي‌توان به اين جامعه هنر مدرن را تزريق كرد. اين امر را نيز هنوز در ايران شاهد هستيم. چطور وقتي هنوز مردم ما با نقاشي رئال ارتباط منطقي هنري برقرار نكرده‌اند مي‌خواهيم هنر مدرن را به خورد آنان بدهيم. به نظر من اين ظلم بزرگي در حق هنر است كه مي‌توان روا داشت. مردم بايد اين ارتباط را برقرار كنند تا به قولي اين چرخه اقتصاد هنر نيز بچرخد. بازهم تاكيد مي‌كنم كه هنوز بخش اعظمي از مردم جهان نمي‌توانند با آثار مدرن ارتباط منطقي برقرار كنند.

براي اين گفته مثالي هم داريد؟

در اتاق تمامي روساي جمهور جهان مي‌توان يك اثر رئاليسم از يك منظره طبيعي يا كلا مفهوم واقع‌گرايانه يافت. اما در همين اتاق‌ها هيچ وقت يك اثر مدرن وجود ندارد.

به نظرم هميشه اين‌طور نيست. چون در تزيين خانه يا محل كار آثار مدرن هم زياد به كار مي‌آيند.

دليل بهتر از اين‌كه مردم هنر مدرن را نمي‌توانند درك كنند. مگر هنر براي مردم خلق نمي‌شود. به نظرم هنر مدرن و پسا مدرن آن‌طور كه بايد نمي‌تواند وظيفه ارتباط با مخاطب را انجام دهد و در راه ارتباط‌گيري با مخاطب وامي‌ماند. معتقدم كه هنرمندان معاصر راه را به نوعي به اشتباه پيموده‌اند. آنان بايد ابتدا مقدمات ارتباط هنر با مردم را مورد بررسي قرار دهند و سپس به خلق آثار هنري بپردازند. آثار رئاليسم هر چقدر هم عيني‌گرايي و واقع‌گرايي باشند كه بايد باشند زود هضم هستند و وظيفه‌اي كه هنر به دنبال آن است، يعني ارتباط با مخاطب را در ابتدا به خوبي انجام مي‌دهد، اما آثاري كه به شيوه‌هاي ديگر خلق مي‌شوند، مقابل مخاطب سدي را ايجاد مي‌كنند كه واپس‌گرايي نسبت به هنر ايجاد مي‌شود.

خب باز من با اين قسمت از حرف‌هاي شما مخالفم. شما قبل از ارائه اين آثار نقاشي خود عكاس هستيد و از ريزه‌كاري‌هاي اين هنر با خبريد. به نظر من اگر قرار است اثري نقاشي در حوزه رئاليسم (واقع‌گرايي) خلق شود، چه بهتر است كه از آن موضوع عكس گرفته شود. ديگر چه زحمتي است كه نقاشي از آن كشيده شود.

اولا براي پاسخ به اين سوال شما بايد بگويم كه عكس رنگي تنها 30 سال دوام دارد، اما در دنيا تابلوهاي نقاشي وجود دارند كه 600 سال است مانند روز اول مانده‌اند و ثانيا به عقيده من عكاسي قشنگ است، اما هنر نيست. هنر نقاشي بسيار بالاتر و والاتر از عكاسي است. حساب كنيد اين روزها هر كسي مي‌تواند با فشار دادن يك دكمه به قول خودش يك اثر هنري را خلق كند. خود شما قبول مي‌كنيد اين عكس را در كنار يك تابلوي نقاشي كه چندين ماه و چندين سال براي كشيدنش وقت صرف شده است در كنار هم قرار دهيد.

شما عكاسي را به عنوان هنر قبول نداريد و از آن سو بسياري از عكاسان هستند كه معتقدند دوره نقاشي به عنوان هنر تمام شده است.

آنها شايد هنر را آن طور كه بايد و شايد درك نكرده‌اند. اصلا ببينيد كارتيه برسون يكي از بهترين عكاس‌هاي مطرح جهان بوده كه بعد از مدتي به نقاشي رو آورده است. اين هنرمند بزرگ را شايد به عكاسي مي‌شناسند، اما او نام‌آوري در حوزه نقاشي بوده است كه كارهايش اكنون ميليون‌ها دلار مي‌ارزد. هنرمندان نقاش در يك تابلوي نقاشي مي‌توانند ريزه‌كاري‌هايي از حس خود را در اثر هنري دخيل كنند كه يك عكاس هرگز نمي‌تواند در يك فريم عكس آن را حتي ظاهري هم به تصوير بكشد چه برسد به آن كه بخواهد به القاي پيام بپردازد. به نظر من عكاسي مي‌تواند هنر به شمار رود، اما هنري كه 50 درصد آن به ابزار وابسته است.

اكنون جوانان بسياري هستند كه به هنر رو آورده‌اند. اصلا موج جوانان هنرمند امروز ايران قابل قياس با هيچ دوره تاريخي نيست. اما با كمال احترام به عقايد شما بسياري از اين جوانان هستند كه هم عكاسي مي‌كنند و هم اگر نقاش هستند دوست ندارند آثار رئال (واقع‌گرا) خلق كنند.

من نمي‌توانم كسي را از كاري منع كنم. هنر در برهه‌هاي مختلف تاريخي خود در برخي موارد هنر عصياني هم مي‌توانست نام گيرد. مثل اكنون كه جوان ترجيح مي‌دهد كه خيلي سريع و تند به نتيجه برسد. در حالي كه تابلويي كه 2 ساعته كشيده مي‌شود با اثري كه 2 سال براي آن وقت گذاشته شده، خيلي تفاوت دارد. مطمئنا هر كدام از اين تابلو‌ها با يكديگر متفاوت هستند. به نظر من مدرنيسم در دنيا با خود راحت‌طلبي را به ارمغان آورد. اين امر در تمامي زواياي زندگي آدم‌هاي مدرن رخنه كرد. حال اين‌كه تاثير آن بر هنر چگونه بود يا خواهد بود هنوز راه درازي را مي‌طلبد، اما اين تفكر نسلي از هنرمندان را به وجود آورد. درواقع خلاف آنچه گفته مي‌شود، خلاقيت نقاشان كمتر شد، بدتر از آن اگر هنرمندي در آناتومي يا پرسپكتيو مشكل داشت، اين كاستي را به گردن هنر مدرن مي‌انداخت. مي‌بينيم كه اين روزها طراحي‌هاي آثار هنري ضعيف شده و باز اين امر مشكلي است كه برخي از هنرمندان به گردن مدرنيسم مي‌اندازند. مي‌گويند ما براي خلق اين اثر زمان كمتري صرف كرديم، مي‌گويند كه اگر مشكل پرسپكتيو دارد، مي‌خواستيم كه موضوع خاصي را مطرح كنيم. اما كاش از همين هنرمندان خواسته شود كه در وقت فراخ به طراحي يك اثر كامل هنري بپردازند. نمي‌دانم كاش آنان بتوانند اين كار را انجام بدهند. به عقيده من نقاشي مدرن نقاشي با فكر نيست. تلفيق رنگ‌هاست. ما در مدرنيسم چيزي نمي‌بينيم جز بازي با رنگ. 

 


برچسب‌ها: فخرالدين فخرالديني, فرهاد فخرالديني, احمد شاملو, سيمين بهبهاني, كمال الملك
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

منبع پست احمد شاملو ( ۲ )  : http://ahmadshamlu.blogsky.com

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سعي كردم بدون پيشداوري ؛ عين مطالب احمد شاملو رو ، تو دو تا پست ، واستون بنويسم ، حالا خود دانيد و بس ...

آ. پاسارگاد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


بخش اول:از جاسوسی برای آلمانها تا ...

احمد شاملو در سال 1304 هجری شمسی در تهران به دنیا آمد پدرش حیدرنام داشت و افسر ژاندارمری بود(1) و مادرش کوکب عراقی از قفقازیهایی بود که انقلاب بلشویکی 1917 روسیه، خانواده‌اش را به ایران کوچانده بود.(2) پدر شاملو به دلیل طبیعت حرفه‌ای، با خانوده‌اش دور از شهر و دیار خود و در شهرهای دور افتاده و نقاط مرزی به سر می‌برد و به این سبب کودکی احمد شاملو در شهرهای رشت، سمیرم، اصفهان، آباده، شیراز و خاش سپری شد.او در یادداشتی، پدرش را اینگونه معرفی می‌کند: «بیچاره پدرم، آنقدر در درجه سرگردی مانده بود که «سرگرد» معادل اسمش شده بود.»(3)وی تحصیلات ابتدایی را در شهرهای خاش، زاهدان، مشهد گذراند و برای طی دوره متوسطه به تهران آمد و در دبیرستان ایرانشهر ثبت نام کرد و تا سال سوم در این دبیرستان درس خواند.(4) شاملو از ابتدای جوانی و شاید تحت تأثیر شرایط محیط، علاقه وافر به «آلمانی‌»ها ابراز می‌کرد و این شوق تا آن حد بود که برای تحصیل در دبیرستان صنعتی تهران (که استادان آلمانی در آن حضور داشتند) کلاس سوم دبیرستان را رها کرد و در کلاس اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد.(5) شاملو در سال 1321 که در منطقه ترکمن صحرا می‌زیست فعالیت‌های سیاسی خود را آ‎غاز کرد(6) و در سال 1322 که به تهران بازگشت، برای اولین بار دستگیر شد و به زندان رفت.(7) شاملو می‌کوشید حادثه نخستین زندان رفتن خود را از نظرها مخفی کند و حرف و سخنی در اطراف آن به میان نیاورد. اما هر گاه بر اساس ضرورت صحبت از آن به میان می‌آمد، زندانی شدن خود را محصول احساسات وطن‌پرستی افراطی (ناسیونال شوونیسم) معرفی می‌کرد. بعضی از دوستان او هم همین رویه را دنبال کرده و نوشته‌اند:«... شاملو حدود سال 1323، نوزده سالگی را به سبب اعتقادات شوونیستی در زندان متفقین گذرانیده است...»(8) ماهنامه «آدینه» در این مورد می‌نویسد: «اولین باری که احمد شاملو به زندان رفت، بسیار جوان بود و جالب آنکه مردمی‌ترین شاعر فارسی، برای بار اول به اتهام گرایشات فاشیستی و هواخواهی از آلمان هیتلری، به زندان افتاد»(9) گردانندگان ماهانه «آدینه» که در شمار هواداران درجه اول شاملو هستند سعی کرده‌اند او را به عنوان «مردمی ترین شاعر شعر فارسی» معرفی کنند و دلیل این گرفتاری و زندانی شدن وی را «هواخواهی از آلمان هیتلری» قلمداد نمودند و زیرپوشش یک راوی بی‌طرف، قسمت مهم واقعیت، یعنی دلیل اصلی و این نکته که احمد شاملو به خاطر جاسوسی برای آلمانی‌ها در زندانی که نیروهای شوروی در شهر رشت داشتند، حبس شده بود را از چشم خوانندگان خود پنهان کردند. ولی عناصر قدیمی و مسن‌تر و کسانی که روابط نزدیکتری با شاملو داشته‌اند نظیر فرهنگ فرهی تلویحاً به «جاسوس» بودن شاملو اشاره می‌کنند:«... شاملو هیچگاه از آلمانیها و هواداریش از آلمانیها یادی نمی‌کند، دورانی که به خاطر آنها زندانی شد...»(10)او به جرم جاسوسی برای آلمانیها مدت 21 ماه در زندان ماند.(11) البته احمد شاملو مزد این زندان رفتن و سختی‌کشیدن در زندان روسهای «ضد فاشیست» را بعدها از آلمانیها گرفت و به پاس این همکاری دوران جوانی، در روزگار میانسالی و در آستانه پیروزی انقلاب، قدر دید و در مجامع نامدار جهانی بر صدر نشست.با مروری بر زندگی شاملو در می‌یابیم که اولین شب شعر بزرگ در ایران را در سال 1347 وابسته فرهنگی سفارت آلمان در ایران برای او ترتیب داد.(12) و با تبلیغات وسیع و گسترده نام احمد شاملو را به عنوان «جاودانه مرد شعر امروز ایران» در محافل و مجامع مطرح کرد.بار دیگر، هواداران آلمانی در سال 1367 شاملو را برای شرکت در کنگره نویسندگان آلمان (اینترلیت) دعوت می‌کنند و به تجلیل و تقدیر از او می پردازند. شاملو از این فرصت برای مظلوم‌نمای و کسب شهرت! استفاده کرد و در این کنگره سخنرانی ویژه‌ای با عنوان «من درد مشترکم، مراد فریاد کن» ایراد نمود و از اینکه به خاطر اعتلای هنر وادای تعهد به مردم، زیر فشار حکومت قرار دارد، فریاد شکایت و شکوه سر داد. لابد به همین دلیل بود که آلمانی‌ها به پاس همان سختی‌هایی که شاملو به هنگام جاسوسی تحمل کرده بود، این سخنرانی را پوشش جهانی دادند و او را با عنوان جدید «مردمی‌ترین شاعر شعر فارسی»(13) خواندند و مصاحبه‌های متعددی از وی را از طریق رسانه‌های بیگانه به گوش جهانیان رساندند. زمانی که احمد شاملو از زندان آزاد شد، پدرش به ژاندارمری ارومیه (رضائیه) منتقل شده و با خانواده‌اش به این شهر رفته بود. او هم به ارومیه رفت و به خانواده‌اش پیوست.(14)شاملو در شهر ارومیه به صف هواداران رژیم پهلوی پیوست و در این عرصه تا آن حد پیش رفت که مورد نفرت مردم قرار گرفت و به طوری که نیروهای «پیشه‌وری» و حزب دموکرات در اولین ساعات اعلام خودمختاری، به خانه‌ آنها ریختند و احمد شاملو و پدرش را بازداشت کردند. «آیدا» تحت تأثیر تلقینات مبالغه آمیز احمد شاملو در این مورد می‌گوید:«پیشه‌وری و دموکراتها احمد شاملو و پدرش را دستگیر می‌کنند و آن دو را نزدیک به دو ساعت در مقابل جوخه آتش نگه می‌دارند تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند.»(15) وی در سال 1325 و پس از بازگشت به تهران در حای که هنوز سال چهارم دبیرستان را تمام نکرده بود برای همیشه درس و مدرسه را کنار گذارد.شاملو در سال 1326 در سن 23 سالگی ازدواج کرد. همسرش اشرف اسلامیه نام داشت و از خانواده کازرونی‌های اصفهان بود.(16)شاملو در این سال نخستین مجموعه شعرش را که آهنگ‌های فراموش شده نام داشت، با سرمایه شخصی به نام ابراهیم دیلیمقانیان انتشار داد و آن را به همسرش اشرف تقدیم کرد.(17) شاملو کوشیده است تا این مجموعه را به دست فراموشی بسپارد و خاطره آن را از ذهن مردن پاک کند، اما در این عرصه توفیق چندانی نیافته است. فرهنگ فرهی در این مورد می‌گوید: «... اشرف بانوی آهنگ‌های فراموش شده بود ... شاملو هیچگاه این اثر ار در شمار آثارش یاد نکرده و یا اگر کرده با اکراه این کار را انجام داده است ...»(18) شاملو چندین یادداشت ستایش‌آمیز را که دوستانش درباره اشعار این مجموعه نوشته بودند، به عنوان پیشگفتار چاپ کرده بود. این مجموعه در بر گیرنده آثاری بی‌ارزش و در حد نامه‌های عاشقانه نوجوانان فاقد خلاقیت بود.شاملو در سال 1327 به روزنامه‌نگاری رو کرد، هر چند که سومین همسرش ـ آیدا ـ اعتقاد دارد شاملو روزنامه‌نگاری را از سال 1324 آ‎غاز کرده است. او در سال 1327 هفته‌نامه‌ای به نام سخن نو را انتشار داد که پنج شماره بیشتر دوام نیاورد و به دلیل عدم استقبال تعطیل شد. برخی از دوستان و هواداران شاملو بر این عقیده‌اند که «سخن نو» حرکتی طغیانی علیه مجله «سخن» بود.(19) اما شاملو با چاپ مجله «سخن نو» در حقیقت قصد داشت بخشی از تیراژ و مقبولیت مجله سخن را به خود اختصاص دهد.او در سال 1329 هفته‌نامه دیگری به نام «روزنه» را روانه پیشخوان روزنامه فروشیها کرد. فرهنگ فرهی که خود را همراه و همگام این ایام شاملو و شریک انتشار این هفته‌نامه می‌داند، در این مورد می‌نویسد:«اوایل سال 1329 با هم مجله‌ای درآوردیم به نام «روزنه» به قطع کوچک. نه شماره‌ای درآمد. هوادار چپ بود که در آن زمان منحصر به حزب توده بود ... صاحب امتیاز این مجله خانمی از بستگان همسر شاملو بود و چون دید این مجله به راه توده‌ایها می‌رود، دیگر اجازه چاپ به ما نداد واین مجله تعطیل شد و ما «آهنگ صبح» ر که صاحب امتیازش مردی به نام «ضرغام» بود، جایگزین آن کردیم، این مجله هم سه شماره‌ای درآمد...»(20) گرایش شاملو به چپ نشانه دیگری از فرصت طلبی اوست . وی تا چندی پیش «راست» می‌زد و آنقدر تمایلات فاشیستی در او شدید بود که بنا به ادعای همسرش، نیروهای کمونیست و افراد تحت فرمان پیشه‌وری قصد تیرباران او را داشتند، وقتی مشاهده می‌کند که حزب توده در اوج قدرت قرار داد، بر «موج» سوار می‌شود و در کسوت یک «چپ‌گرا» عرض اندام می‌کند. در این زمان، آوازه «چپ‌گرایی» شاملو آنقدر گسترده می‌شود که علی‌اصغر امیرانی، مدیر نشریه خواندنیها او را به همکاری دعوت می‌کند و به عنوان مسئول گزینش و چاپ کلیه مطالب و مقالاتی که دارای جهت‌گیری «چپ» هستند، به کار می‌گمارد. در جریان حادثه 23 تیرماه 1330 که صدها نفر از ملت ایران به خاک و  خون غلتیدند، شاملو شعر «23» (قطعنامه) را انتشار داد. او نام «23» را از روز 23 تیرماه گرفته و کوشیده است تا این مجموعه خود را به آن حادثه خونین ربط داده و بهره‌برداری سیاسی کند.با انتشار «قطعنامه» در سال 1330 احمد شاملو با چهره‌ای «چپ گرا» در عرصه ادبیات سیاسی ظاهر شد. (بخصوص با شعر «قصیده برای انسان ماه بهمن» که شعری است بلند به مناسبت 14 بهمن سالگرد قتل دکتر تقی ارانی در زندان رضاخان) در دیگر اشعار این مجموعه هم اشاراتی در دفاع از جریان «چپ» و کمونیست‌ها شده است. احمد شاملو از جمله شاعرانی است که سعی داشت تا با سوار شدن بر موجهای سیاسی ازهنر خود بهره‌برداری کند. نصرت رحمانی که از دوستان و همگامان شاملوست، از آنها سالها بدینگونه یاد می‌کند: «... از نسل ما شاملو هم روزگار مرا داشت. در مطبوعات کار می‌کردیم. هم نفس می‌کشیدیم و هم زندگی را آواره‌وار می گذراندیم... در حقیقت ما هیچکدام دیدگاه جمعی را نمی‌شناختم. ضمن اینکه کتابهای بسیار قطور فلسفی را زیر بغل می‌گذاشتیم از محتوی آن کوچکترین اطلاعی نداشتیم ... شاملو آدم اعجوبه‌ای است. در خیلی از کارها... یک ژورنالیست ماهر است و خوب می‌داند از چه چیزهایی و چه هنگام بهره‌برداری کند... گاه پیش می‌آید که از سیاست هم استفاده می‌کند...»(21) وی در سال 1331 به استخدام سفارت مجارستان درآمد و بنا به گفته «آیدا» به عنوان مشاور فرهنگی این سفارتخانه به کار مشغول شد.(22) این فعالیت دو سال به دراز کشید.شاملو در سال 1332 مجموعه شعر «آهنها و احساس‌ها» را انتشار داد. «آیدا» مدعی است که پلیس تمام نسخه‌های این مجموعه را توقیف کرد و آنها را در همان محل به آتش کشید و سوزاند.(23) اما فرهنگ فرهی که همدم و مونس این دوران احمد شاملو بوده است، حرفی از توقیف و به آتش کشیدن این مجموعه به میان نمی‌آورد. نکته مهم در عرصه انتشار این مجموعه، سرمایه‌گذاری چند یهودی است که مالک انتشارات صفی علیشاه بودند. فرهنگ فرهی در این مورد می‌نویسد:«در آن کشمکشها چه کوشش و تلاش‌ها نمودیم که مجموعه شعری از او (شاملو) به چاپ برسانیم، اما ناشری پیدا نشد که ... ]مدیران[ انتشارات صفی علیشاه مجموعه شعر «آهن‌ها و احساس» را چاپ کردند و در واقع یاری دادند تا شاملو به روی ریل شهرت بیفتد...»(24)در نخستین سالهای پس از کودتای 28 مرداد و بعد از اینکه هیجانات و التهابات پس از کودتا فروکش کرد و رژیم پهلوی به زور داغ و درفش، زندان و شکنجه و دربند کردن و تبعید آزادیخواهان سکون و سکوت را بر جامعه ایران تحمیل کرد، تزیین مظاهر روبنایی رژیم در دستور کار قرار گرفت و به دنبال آن عرصه‌های فرهنگی در مدار توجه واقع شد.در این زمان رژیم پهلوی با بذل و بخشش و کمک‌های مادی فراوان از ایادی و اذناب خود خواست تا ظواهر مطبوعات را هم بزک کنند و افرادی چون اسماعیل پوروالی، ایرج نبوی، مجید دوامی و ناصر خدایار را به سرکردگی جهانگیر تفضلی و علی جواهرکلام به میدان هدایت افکار عمومی به کانال‌های دلخواه حاکمیت فرستاد.پوروالی صاحب امتیاز مجله بامشاد بود و متولیان امور مطبوعاتی رژیم، نقش ویژه‌ای برای این مجله در نظر گرفته بودند. او برای دستیابی به توفیق در این عرصه، احمد شاملو را به خدمت فرا خواند.شاملو در سال 1336 اولین شماره مجله آشنا را در 28 بهمن 1336 در قطع جیبی منتشر کرد. «شاملو» خود در این مورد می‌نویسد: «... با تجربیات فراوانی که در مدت بیست سال بر اثر کارمداوم در مطبوعات اندوخته‌ام، اکنون مستقلاً دست به انتشار یک مجله آبرومند هفتگی می‌زنم...»(25) او قصد داشت تا از رهگذر انتشار مجله آشنا سرمایه‌ای به هم بزند و نان راحت و ثروتی فراچنگ آورد.شاملو با صراحت تمام این قصد خود را ابراز کرده و اعلام می‌دارد که با هدف دستیابی به مال و مال دست به کار انتشار این مجله شد، گرچه این هدف و خواست را در لفاف عبارات و الفاظ و شعارهای روشنفکرانه پیچانده است:«... و مطلب مهمتر، هدف این مجله است. سالهاست که من در اندیشه تأسیس یک مجله بزرگ هنری هستم که به طور فصلی سالی سه چهار شماره منتشر شود. به وجود آوردن چنین مجله‌ای سرمایه‌ای کافی و مهم‌تر از آن سرمایه‌ای «وقفی» و هدف من از انتشار «آشنا» تولید این سرمایه است.(26) به هر حال این آرزوی «شاملو» تحقیق نیافت.با این حال اگر رژیم پهلوی به او در کار تأسیس یک روزنامه کمک نکرد، ولی به صورتی دیگر وی را زیر چتر حمایتی خود گرفت و برایش شغل بی‌دردسر و حقوق و مزایای عالی برقرار کرد. در سال 1338 شاملو به سرپرستی واحد سمعی و بصری حوزه مدیریت کل روابط عمومی وزارت کشاورزی منصوب گردید.(27) وظیفه این سازمان ظاهراً بردن فیلم‌های خبری و آموزشی به روستاها و آشنا کردن روستاییان با اصول و مبانی کشاورزی نوین بود. واحد سمعی و بصری وزارت کشاورزی، بودجه کلانی در اختیار داشت که باید در راه تولید فیلم‌های آموزش کشاورزی و چاپ بروشور و پوسترهای تبلیغاتی و راهنما و جزوه‌های رنگارنگ به اصطلاح ترویجی هزینه شود. در این هنگام سهراب سپهری معاون شاملو بود. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1 فرهی ،فرهنگ«خبرتکان دهنده بود»،چاپ امریکا،مهر 1376.                    

2 همان.

3 «درها...دیواربزرگ چین»انتشارات کتاب نمونه،تهران 1352.                     

4 عبدالهی،مهناز،دفترهنر،مهر1376 ص910.

5 همان.                  

6 همان.                                                         

7 شاملو،ایدا،سالشمارزندگیاحمدشاملو،چاپ امریکا

8 لنگرودی،شمس،تاریخ تحلیلی شعرنو،جلداول،تهران،نشرمرکزص355.      

9 آنهاکه نامشان برزبان بود،ماهنامه ادینه نوروز1368

10 فرهی،فرهنگ،دفترهنر،شماره 8،ص925.                                       

11 شاملو،ایدا،«صددرصداحمدشاملو»چاپ امریکا.

12 روزنامه کیهان،1/4/1347.                                                           

13 ماهنامه ادینه،نوروز 1368.

14 عبدالهی،مهناز،دفترهنر،مهر1376ص910.                                       

15 سالشمارزندگی شاملو،چاپ امریکا،1376.

16 فرهی،فرهنگ،دفترهنر،شماره 8،ص925.                                        

17 دفترهنر،شماره 8،ص910.

18 لنگرودی،شمس،بررسی نخستین مجموعه شعراحمدشاملو،دفترهنر،شماره 8،ص 943.

19 فرهی،فرهنگ،دفترهنر،شماره 8،ص925.                       

20 مجابی،جواد،شناختنامه شعرشاملو،زیرعنوان اعراض ازعروض.

21 فرهی،فرهنگ،دفترهنر،شماره 8،ص 925.                                       

22 ماهنامه ادینه،شماره53،مورخ دیماه 1369.

23 دفترهنر،چاپ امریکا،شماره 8،ص 910.          23 همان.                     

24 فرهی،فرهنگ،دفترهنر،مهرماه1376،ص927.

25 شاملو،احمد،مجله اشنا،شماره اول،28بهمن1336،ص3.                     

26 همان

27 شاملو،ایدا،سالشمارزندگی احمدشاملو،ذیل وقایع سال 1338،دفترهنر،شماره هشتم،چاپ امریکـا.                                                                           


بخش دوم:شاملو و فعالیت‌های سینمایی

شاملو فعالیت سینمایی خود را از سال 1338 آغاز کرد. و یک فیلم مستند در پیرامون سیستان و بلوچستان را به سفارش شرکت «ایتال کونسولت» کارگردانی کرد.(1) حضور در مسند ریاست اداره سمعی و بصری وزارت کشاورزی وفعالیت به عنوان «کارگردان» فیلم مستند «سیستان و بلوچستان»، موجب آشنایی و ایجاد رابطه احمد شاملو با سینماگران ایرانی گردید و از این تاریخ است که او به عنوان «فیلمنامه نویس» در عرصه «فیلمفارسی» مطرح می‌شود.درباره زندگی هنری و شخصی احمد شاملو صفحات فراوانی از مجلات و روزنامه‌ها به این موضوع اختصاص یافته، اما هر گاه صحبت از فعالیت‌های سینمایی و تأثیرات سناریوهای پولسازش به میان می‌آید، تمجید کنندگان او مهر سکوت بر لب می‌زنند و یا به سفسطه می‌پرازد. شاید اگر احمد شاملو فقط یک یا دو سناریو برای فیلم‌های فارسی می‌نوشت، می‌شد عذر او را که ـ در اینگونه مواقع بارها پشت مسئله احتیاج پنهان شده، پذیرفت ـ اما وقتی مشاهده می‌کنیم که شاملو بیش از 20 سناریو برای فیلم‌های مبتذل می‌نویسد و حتی در موضع کارگردان و بازیگر، تمام توان و استعدادش را در خدمت «فیلم‌فارسی» می‌گذارد، دیگر نمی‌توان مسئله احتیاج و یا عذر و بهانه‌های دیگر را پذیرفت.نگاهی به لیست اسامی و تعداد سناریوهایی که شاملو به سفارش تهیه کنندگان سینمایی فیلم فارسی نوشته مؤید این نکته است که او در ایجاد و تداوم ابتذال سینمای ایران نقشی اساسی داشته است.«اول هیکل» نام نخستین سناریویی است که احمد شاملو برای سینمای ایران نوشت. این فیلم به کارگردانی سیامک یاسمی و بازیگری ناصر ملک مطیعی و پروان (خواننده رادیو) و ... به اکران آمد.(2) شاملو پس از این یکی از فیلنامه‌های خودش به نام «داغ ننگ» را کارگردانی کرد که با شکستگی همه جانبه مواجه شد.(3) به طوری که حتی دست‌اندرکاران مبتذل ساز فیلم‌فارسی آن را «یک افتضاح» خواندند. شاملو وقتی با موج اعتراض و دست‌اندرکاران سینما مواجه شد، گناه این شکست را به گردن تهیه کننده آن انداخت و مدعی شد دخالت‌های او مجال هیچ‌گونه عرض اندام و فعالیت مستقل را برای او باقی نگذاشته بود.(4) پروین غفاری یکی از بازیگران فیلم‌فارسی قدیمی و معشوقه محمدرضا پهلوي در بیان خاطراتش می‌گوید:«... دومین فیلم من «بن‌بست» بود که تهیه کنندگی‌اش را ایرج قادری به عهده داشت. از نکات جالب این فیلم‌، فیلم‌نامه مزخرف آن بود که «احمد شاملو» مدعی شاعری و روشنفکری نوشته بود... در عرصه سینما کارهای او ]شاملو[ از مبتذل سازترین کارگردان و فیلمنامه نویسان نیز مبتذل تر بود. تا آنجا که یاد می‌آورم در سال 1344 فیلمی به نام «داغ ننگ» را نیز کارگردانی کرد ... فیلمنامه‌اش هم دست پخت خود شاملو و قدرت‌الله احسانی بود...»(5) «فراز حقیقت» نام یکی از دیگر فیلم‌ فارسی‌هایی است که سناریوی آن را احمد شاملو نوشته است. شاملو علاوه بر نگارش سناریو در این فیلم به بازیگری هم پرداخت.(6) این فیلم به کارگردانی ناصر ملک‌مطیعی در سال 1345 به اکران آمد.پس از رها کرن سردبیری «بامشاد» وتوقف انتشار مجله «آشنا» و نیز پذیرفتن ریاست اداره سمعی و بصری وزارت کشاورزی، بین «احمد شاملو» و کار در مطبوعات فاصله افتاد. شاملو نزدیک به دو سال از حرفه روزنامه‌نگاری دوری گزید و با حقوق و مزایای اعطایی وزارت کشاورزی و درآمد ناشی از فیلم‌نامه نویسی و کارگردانی و  دیگر کارهای مرتبط با سینما، روزگار می‌گذرانید. این وضعیت تا مهرماه 1340 ادامه داشت. محمد تقی صالح‌پور در این مورد می نویسد:«توقیف و تعطیلی «آشنا» موجب ناکاملی شاملو در رسیدن به هدف شد و  باعث دوری‌اش از عرصه و قلمرویی که از دیرباز به آن پا نهاده بود ... این دوری چهار سال به طول انجامید، تا مهرماه 1340 که دکتر محسن هشتردوی سبب رویکرد مجدد شاملو به کار مطبوعاتی شد؛ یعنی همکاری با «مؤسسه کیهان» و «کتاب هفته»(7) شد. «کتاب هفته» گرچه نام «دکتر محسن هشتردوی» را در صدر شناسنامه‌اش داشت، اما نقش محوری «شاملو»(8) در آن به عنوان گرداننده اصلی، کاملاً مشخص و آشکار بود.(9) همکاری شاملو با مؤسسه کیهان و «کتاب هفته» زیاد ادامه نیافت و پس از اینکه 24 شماره از آن را انتشار داد از همکاری با «کتاب هفته» کنار کشید و یا کنار گذاشته شد. پروفسور محسن هشترودی هیچگونه اعتقادی به شعر و شاعری شاملو نداشت و درباره‌ی وی معتقد بودکه:«... شاملو بدون توجه به اصول و قواعد زبان فارسی شعر گفته و در واقع از شعرای فرانسوی زبان تقلید کرده است...»(10) اتفاق مهم دیگری که در سال 1340 در زندگی شاملو رخ می‌دهد جدایی او از طوسی حائری همسر دومش بود.(11) وی در روز 14 فرودین 1341 با «آیدا» آشنا می‌شود(12) و کار این آشنایی به عشق می‌کشد. پدر «آیدا» وضع مالی خوبی داشت و این برای «شاملو» یک موهبت و نهایت ایده‌آل بود، زیرا شاملو می‌توانست با دغدغه کمتر و آنطور که دلش می‌خواست، در نهایت آسودگی زندگی کند. «شاملو» و «آیدا» پس از ماها دلدادگی و جنجال عاشقانه سرانجام در فرودین 1343 ازدواج می‌کنند(13) و تحت تأثیر ادای رمانتیک عاشقانه و زیر پوشش دور شدن از جنجال جامعه و مردم، تصمیم به ترک تهران می‌گیرند و ظاهراً برای اقامت دائمی به «شیرگاه» مازندران می‌روند.(14) این اداها که چند ماهی باعث سرگرمی «آیدا» و موجب بروز سر و صدا و جنجال در اطراف شاملو می‌شود، خیلی زود به پایان می‌رسد و آنها به تهران بر می‌گردند. شاملو با توجه به ثروتمند بودن «آیدا» برای جلوگیری از تکرار شکست در ازدواج تلاش زیادی برای حفظ و نگهداری او انجام می‌دهد و برای جلب توجه و محبت آیدا شعرهایش را به وی تقدیم و شروع به «بت» سازی از «آیدا» می‌کند و در همان سال اول ازدواج، مجموعه اشعار «آیدا در آینه» را انتشار می‌دهد. مجموعه شعربندی او نیز که در سال 1344 انتشار یافت نام آیدا درخت و خنجره و خاطره را بر خود داشت.وی در یک گفت‌وگو با مجله فردوسی در سال 1345 در پاسخ این پرسش که؛ تأثیر «آیدا» در شعر ما چیست! می‌گوید: «تا بدان اندازه که هر چه می‌نویسم برای اوست، به خاطر اوست و به خواست او ... من به وسیله «آیدا» آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده بودم، پیدا کردم. آیدا به نظر من سمبل یک انسان به تمام معنی است، بای من همه چیز آیدا است...»(15) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1شاملو،ایدا،سالشمارزندگی احمدشاملو،ذیل وقایع سال 1338،دفترهنر،شماره هشتم،چاپ امریکـا.

2 جمال،امید،فرهنگ سینمای ایران،انتشارات نگاه،سال انتشار1367،جلداول ،ص 81 3 همان.                                                                               

4 مجله ستاره سینما،شماره47،سال 1344.

5 تاسیاهی...،پروین غفاری،بهار1376.                                        

6 جمال،امید،فرهنگ سینمای ایران،جلداول ،ص 183.

7 صالح پور،محمدتقی،شاملو،درقلمرومطبوعات،مهر1376.

8 «کتاب هفته»محصول نوعی تعدیل دررفتاررژیم بود،که سعی داشت باافزایش فعالیتهای به اصطلاح فرهنگی وانتشارچند مجله وجنگ شبه روشنفکرانه،صورت ظاهرخودرابیاراید.براساس این طرح دومؤسسه بزرگ مطبوعاتی(کیهان واطلاعات)به ترتیب«کتاب هفته»و«اطلاعات ماهانه»رامنتشرکردند.

9 صالح پور،محمدتقی،شاملو،درقلمرومطبوعات،مهر1376.            

10 روزنامه اطلاعات،مورخ 9/3/1352،ص7.

11 عبدالهی،مهناز،دفترهنر،چاپ امریکا،شماره 8.                       

12 شاملو،ایدا،سالشمارزندگی احمدشاملو،چاپ امریکا.

13 عبدالهی،مهناز،دفترهنر،چاپ امریکا،شماره 8.                        

14 همان.

15 مجله فردوسی ،شماره 757،مورخ 13/1/1345،ص 23.  

بخش سوم:نفرت از مردم

بسیاری از کارگزاران روشنفکری بیمار سعی دارند تا کارنامه فعالیت‌های احمد شاملو را شاعری اجتماعی و متعهد که مردم در شعرش جایگاهی خاص دارند. معرفی کنند. اما نگاهی به سوابق و حرف و سخن‌های خود او نشان می‌دهد که وی هیچگونه اهمیتی برای مردم قائل نیست و از اینکه گاهگاه هم شعری برای مردم گفته، ابراز پشیمانی می‌کند. مصاحبه شاملو با مجله فردوسی مؤید این ادعاست:«شعرها یا خوبند یا مزخرف اگر مزخفرند که چاپ کردن ندارند، و اگر خوبند، که حیف شعر خوب برای مردم ...من یک لاکی دارم و خزیده‌ام توش. من به هیچ چیز در زندگی اعتقاد ندارم.»(1) او حتی به مردم توهین روا می‌دارد و در همین مصاحبه می‌گوید:«... مردمی که یک زمان خوف انگیزترین عشق من بودند، مرا از گند، عفونت و نفرت سرشار کرده‌اند.چقدر آروز می‌کردم که زندگانیم ـ بهر اندازه کوتاه ـ سرشار از زیبایی باشد. افسوس می‌خورم که گند و تاریکی ابتذال و اندوه همه چیز را در خود فرو برده است ... تنها آرزویی که برایم باقی مانده این است که پس از مردن، لاشه مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دستکم پس از مرگ آرزوی من، به دور ماندن از مردم و پلیدیهایشان برآید. مردمی که از ایشان متنفرم ... من وظیفه‌ای برای خود در قبال این مردم نمی‌شناسم.»(2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 مجله فردوسی،شماره757مورخ 13/1/1345.

2 همان.

بخش چهارم:رویکرد دوباره به مطبوعات

فعالیتهای شاملو گرچه ظاهر چپ گرایانه داشت، اما در برخی موارد با شبکه‌های جاسوسی غرب مرتبط بود. ارتباط و همکاری با مهدی میراشرافی(1)نمونه‌ای از اینگونه اقدامات اوست. میراشرافی در سال 1341 از احمد شاملو دعوت کرد تا سردبیری روزنامه‌ای را که قرار بود از روز 15 اردیبهشت همان سال منتشر شود، بپذیرد. در یکی از اسناد ساواک آمده است: «میر اشرای تصمیم دارد که جهت مقابله و معارضه با روزنامه‌های کیهان و اطلاعات، چپ روی پیش بگیرد و بدین طریق جایی برای روزنامه خود باز کند. قرار است این روزنامه از روز یازدهم اردیبهشت 1341 مرتباً منتشر گردد و فعلاً در مورد مسئولیت سردبیری آن میان ]علی‌اصغر[ صدر حاج سید جوادی و احمد شاملو رقابتی وجود دارد ولی بایستی احمد شاملو این پست را بر عهده بگیرد...»(2) در سال 1345 احمد شاملو و یدالله رویایی تصمیم به انتشار مجله می‌گیرند و نام «بارو» را که ترکیبی از حروف ابتدای اسم هر دوشان بود برای آن برگزیدند و بدون رعایت تشریفات قانونی و اداری و بدون اینکه برای آن درخواست مجوز کنند و یا منتظر صدور امتیاز باشند، آن را انتشار دادند. هفته‌نامه «بارو» تنها سه شماره دوام آورد و به دستور مقامات دولتی به دلیل نداشتن پروانه انتشار تعطیل شد. شاملو و یدالله رویایی جلوگیری از انتشار هفته‌نامه «بارو» را به عنوان سند اقدامات مبارزاتی خود علیه رژیم پهلوی ارائه کردند و مدعی شدند که این نشریه با دخالت مستقیم وزیر اطلاعات و «ساواک» تعطیل شد، در حالی که واقعیت امر غیر از این بود.هفته‌نامه «بارو» هم اکنون در آرشیو‌ها موجود است. دقت در محتوای مطالب آن نشان می‌دهد که این نشریه ضد رژیم حرکت نمی‌کرد، تنها اشکال موجود در راه ادامه انتشار «بارو» نداشتن امتیاز بود و شاملو هم به دلیل نداشتن شرایط و مدرک تحصیلی نمی‌توانست امتیاز روزنامه بگیرد. زیرا برای درخواست امتیاز باید حداقل مدرک لیسانس ارئه می‌کرد و شاملو فاقد آن بود. در سال 1346 دوره دیگری از فعالیت‌های مطبوعاتی احمد شاملو آ‎غاز شد. در این سال امیر هوشنگ عسگری صاحب امتیاز مجله خوشه مسئولیت سردبیری این مجله را به احمد شاملو سپرد. همکاری احمد شاملو با مجله «خوشه» از روز هفتم خرداد 1346 و همزمان با انتشار شماره 14 از سال دوازدهم این مجله آغاز شد.در همان اوایل آمدن احمد شاملو به خوشه، حادثه‌ای رخ داد که حمایت همه‌جانبه رژیم از او بر ملا ساخت. این حادثه مرگ ناگهانی منوچهر شفیانی در کنار احمد شاملو بود. منوچهر شفیانی قصه‌نویسی جوان از اهالی خوزستان بود. او برای دیدن شاملو به مجله خوشه می‌رود و شب را با او می‌گذراند و آخر شب همراه شاملو به خانه‌اش می‌روند. شاملو که معتاد بود، مقداری از مواد مخدر خود را در اختیار شفیانی می‌گذارد و شفیانی به دلیل مصرف هروئین دچار ایست قلب شده، می‌میرد.با مرگ شفیانی مامورین شهربانی احمد شاملو را به کلانتری هدایت می‌کنند تا برای انجام تحقیق به دادگستری اعزام شود. هنوز تشریفات اویه تشکیل پرونده مربوطه انجام نشده بود که شاملو آزاد شد و تحقیقات پیرامون مرگ منوچهر شفیانی به محاق تعطیل و فراموشی افتاد و پرونده آن مختومه اعلام گردید.(3)در همان ایام در محافل هنری و مطبوعاتی شایع شده بود که شاملو شفیانی را برای تزریق هروئین وسوسه می‌کند و با قصد قبلی او را به کام مرگ می‌فرستد.به دنبال چاپ شرح حال احمد شاملو در سلسله مطالب «نیمه پنهان» روزنامه کیهان و اشاره‌ای که به موضوع بازداشت به اتهام دخالت در قتل منوچهر شفیانی شد، نامه‌ای از آقای داراب شفیانی، برادر منوچهر شفیانی و شاکی اصلی این پرونده، به دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان رسید. ایشان در این نامه، ضمن تأکید بر دخالت احمد شاملو در ماجرای مرگ برادرش گزارشی از چگونگی حادثه ارائه داده بود. نامه آقای داراب شفیانی را به همراه برخی اسناد که در روزنامه کیهان مورخ 27/4/1378 به چاپ رسید و با سکوت معنا‌دار آقایان احمد شاملو، مسعود بهنود و امیرهوشنگ عسگری مدیر مجله خوشه روبرو گردید را با هم بخوانیم: «دفتر پژوهش‌های مؤسسه کیهان با عرض سلام و تشکر از مطلبی که در یادآوری قتل برادرم منوچهر شفیانی در روزنامه کیهان مورخ 26/12/1377 پاورقی نیمه پنهان، چاپ کرده بودید، بدینوسیله حقایقی را به شرح زیر به عرض می‌رسانم. خواهشمند است مقرر فرمایید جهت آگاهی عموم در آن روزنامه چاپ گردد.در اینکه مسبب مرگ برادرم آقای احمدشاملو بوده است، حای هیچ‌گونه شکی وجود ندارد. زیرا برابر اظهار سرایدار منزل متوفی، آقای احمد شاملو در شب حادثه، یعنی مورخ 19/7/1346 در منزل منوچهر میهمان بوده است. سرایدار می‌گوید: تا ساعت یک بامداد من بیدار بودم و صدای هر دو نفر را می‌شنیدم. بعد از آن ساعت خوابیدم و شاملو پس از حصول اطمینان از اینکه مسمومیت منجر به مرگ برادرم کارساز واقع شده، منزل را ترک می‌نماید.ساعت 6 صبح که طبق معمول هر روز، سرایدار جهت بیدار کردن منوچهر داخل ساختمان می‌شود. وی را در حال اغما در راهرو می‌بیند و پس ازچند دقیقه آقای مسعود بهنود که در اداره طرحها و برنامه‌ها همکار منوچهر بود، که طبق روال هر روز صح حدود ساعت 7 صبح می‌آمد و با هم به اداره می‌رفتند، از راه می‌رسد، همین که از سرایدار می‌شنود که منوچهر در حال اغما است به جای کمک و رساندن او به بیمارستان، فوری فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد  و شتابان ازآن محل دور می‌شود. سپس زمانی طول می‌کشد تا سرایدار او را به بیمارستان می‌برد که منوچهر در بین راه فوت می‌کند. این اظهارات، شواهد و دلایل کلاً در پرونده شماره 46/89 که زیر نظر آقای هدایت بازپرس وقت شعبه 4 فوق‌العاده که به علت شکایت بنده تشکیل گردید، موجود است و آقای هدایت به من گفت دست بسیار قوی پشت سرشاملو است در حالی که حتی گزارش آزمایشگاه پزشکی قانونی نوع سم را هم تشخیص داده بود که در باقیمانده استکان چای موجود بود. ابتدا من فکر می‌کردم آقای دکتر امیرهوشنگ عسگری مدیر مجله خوشه از شاملو حمایت می‌کند. به همین سبب به دیدار ایشان رفتم. اما او به من گفت اشتباه می‌کنید و به من فهماند که هوایدا و دربار از شاملو حمایت می‌کنند و آقای هدایت هم همین نظر را تائید می‌کرد. بنابراین طی تلگرافی به هوایدا نوشتم که چرا در این مورد شما شریک جرم شده‌اید؟ که از طریق اداره آگاهی و ساواک موئرد بازخواست قرار گرفتم. حال از آقایان احمد شاملو و مسعود بهنود تقاضا دارم ایشان هم لطف بفرمایند به خود زحمت بدهند جهت رهایی از عذاب وجدان، چند کلمه‌ای بیان بفرمایند تا حقایق روشن شود. در خاتمه با تقدیم فتوکپی نامه اداره بازرسی مبنی بر دستگیری آقای احمد شاملو خواهشمند است بررسی فرمائید آیا امکان دسترسی به پرونده 46/89 وجود دارد؟ با تشکر و تقدیم احترام ـ داراب شفیانی» در اواسط دهه 1340 سفارت آلمان در تهران برنامه‌هایی ویژه هنر و ادبیات معاصر ترتیب داد و برای اولین بار در ایران مراسمی به نام «شب شعر» در باغ «انستیوگوته» واقع در چهار راه امیراکرام برگزار کرد. یکی از شبهای شعر به احمد شاملو اختصاص داشت.در این برنامه‌ها که به تبلیغات وسیعی در مطبوعات و رادیو و تلویزیونم همراه بود، شاملو بدون اینکه مورد کوچکترین مزاحمتی واقع شود، به پشت تریبون رفت و به زعم خود سیاسی‌ترین شعرهایش را خواند.(4) استقبال از شبهای شعر موجب شد تا شاملو و امیرهوشنگ عسگری به فکر بهره‌برداری از آن بیفتند و به سودای جلب تیتراژ و تبلغ برای مجله خوشه، شب شعر شاعران نوپرداز را در محل باشگاه شهرداری تهران ـ واقع در خیابان خانقاه ـ برگزار کنند.(5)در سال 1349 احمد شاملو همکاری خود را با تلویزیون ملی ایران آغاز کرد و در این سال فیلم‌های «پاوه، شهری از سنگ» و «ون قلیچ داماد می‌شود» را کارگردانی نمود. پس از ماجرای دیدار شاملو با فرح و بوسیدن دست وی ـ که فیلم آن در سنماها نماش داده شد ـ رفتار هنری احمد شاملو در مدار توجه قرار گرفت و در محافل آن روزگار این اقدام وی نشانه‌ای دیگر از دوگانگی گفتار و کردار شاعر به حساب آمد. در سال 1351 شاملو همزمان با اشتغال در تلویزیون، در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم مشغول بود و صفحات و نوارهای کاستی از اشعار حافظ، مولوی، خیام، نیما و شعرهای خودش را ضبط می‌کرد.(6) او در همین سال به فرهنگستان زبان ایران دعوت شد تا برای تحقیق و تدوین کتاب کوچه به فعالیت بپردازد.این همکاری سه سال ادامه یافت. در سال 1355 مسئولیت دیگری بر مسئولیتهای احمد شاملو اضافه شد و او رسماً به عنوان سرپرست پژوهشکده تلویزیون منصوب گردید. شاملو در سال 1356 ایران را به مقصد آمریکا ترک گفت. او در مجامع دانشجویی آن دیار مدعی شد که ایران را به عنوان اعتراض به سیاستهای رژیم پهلوی ترک گفته است. (7)در حالی که سازمانهای فرهنگی و هنری رژیم حمایت همه جانبه از او را در دستور کار داشتند و به او محرمانه کمک می‌رساندند. در همین سال انتشارات امیرکبیر گزیده‌ای از اشعار او را انتشار اد و حق‌التألیفش را به آمریکا فرستاد.(8)وی به مناسبت فرا رسیدن نوروز سال 1357 در جشن عید سازمان دانشجویان ایرانی در نیویورک عضو کنفدراسیون جهانی (CIS) شرکت کرد و با اتخاذ موضوع ضد سلطنتی علیه جشن نوروز و نقش شاهان به ایراد سخنرانی پرداخت. از دیگر سخنرانان این جشن بابک زهرائی، احمد کریمی حکاک و محمود صیرفی‌زاده بودند.(9)شاملو در دوران اقامتش در امریکا هیچ حرکت مؤثری انجام نداد. او چندی بعد برای اینکه سکوت رضایت‌آمیزش را در قبال جنایات رژیم پهلوی توجیه کند، مدعی شد که بعضی از افراد در آمریکا مانع فعالیت او بوده‌اند، بویژه از رضا براهنی به عنوان کسی که جلو مصاحبه‌های مطبوعاتی او را کرفته است نام برد. براهنی در مصاحبه‌ای با یکی از مجلات، این ادعای شاملو را تکذیب کرد و گفت:«... من خودم گفتم که برای شاملو مصاحبه مطبوعاتی در آمریکا ترتیب بدهند. به دلیل اینکه شاملو را در آمریکا کسی نمی‌شناخت... بار اول که شاملو به امریکا رسید، کسی او را نمی‌شناخت، من اسم او را برای دعوت شدن دادم. بار دوم که شاملو آمد به آمریکا، روشن نبود برای چه آمده است. علاوه بر این او نمی‌توانست بدون داشتن گروه مبارز کند. خصوصاً که زبان هم بلد نبود. با مترجم هم که نمی‌شود مبارزه کرد... شاملو از نظر سیاسی در امریکا با شکست روبرو شد. چون نمی‌توانست حتی یک مقاله در یک مجله معتبر چاپ کند...»(10) با این همه شاملو دوره اقامتش در امریکا را به عنوان یک دوره تبعید و مبارزه نشان می‌دهد. او برای اینکه در جریان انقلاب از قافله عقب نماند، با توسل به ترفندهای خاص خود کوشید خود را یک شاعر ضد رژیم که مدتی را در تبعید به سر برده معرفی کند و در این راستا حتی برای جمع‌آوری کتاب «از هوا تا آینه‌ها» از کتابفروشی‌ها هم دلیل سیاسی تراشید و با تبلیغات، آن را به صورت توقیف کتابش نشان داد. در حالی که واقعیت چیز دیگری بود و این کتاب در پی شکایت شخص شاملو از ناشر که بدون مجوز آن کتاب را به چاپ رسانده بود، جمع‌آوری شد.(11)شاملو در سال 1357 امریکا را ترک کرد و به عنوان سردبیر هفته‌نامه ایرانشهر در لندن اقامت گزید. مسئولیت این نشریه را غلامحسین باقرزاده به عهده داشت. همکاری احمد شاملو با ایرانشهر چند ماهی به طول انجامید و او 12 شماره از این مجله را انتشار داد.شاملو در بهمن ماه سال 57 قبل از پیروزی انقلاب اسلامی از سردبیری «ایرانشهر» کناره گرفت.(12) درباره علت کناره‌گیری وی از سردبیری، غلامحسین باقرزاده مدیر مسئول ایرانشهر می‌نویسد:«... شما آقای شاملو چرا صریحاً موضوعی را که به استعفای شما منجر شد... مطرح نمی‌کنید؟ چرا از محتوای مقاله‌ای نام نمی‌برید که می‌خواستید به جای سرمقاله شماره 14 و 15 چاپ شود و بعد به بهانه مخالفت با چاپ آن استعفا دادید؟ (می‌گویم بهانه چرا که شما از دو هفته پیش‌تر خواستید که نام شما به عنوان سردبیر از سرلوحه روزنامه حذف شود و قصد مراجعت به ایران را داشتید...) چرا نمی‌گوئید که در مقاله مورد بحث در آستانه سفر آیت‌... خمینی به ایران ـ (موقعیت زمانی را دقت کنید) ـ شما از نهضتی که به رهبری آیت‌ا... خمینی اوج گرفته بود به تفصیل به عنوان یک ئوطئه امریکایی یاد کردید و فی‌المثل از جبهه‌گیری نیروهای مذهبی در برابر بختیار تحت عنوان «جنگ زرگری» یا «بندبازی‌های مبتذل» نام بردید و ...»(13) وی در اسفند 1357 و در زمانی که رژیم پهلوی به طور کامل ساقط شده بود به ایران بازگشت. وی در ابتدای سال 1358 در کسوت یک انقلابی، صحبت از زجر و شکنجه و سختی و مرارت‌هایی راندکه در راه‌براندازی رژیم پهلوی متحمل شده است!! یکی از آشنایان نزدیک او در جریان تمام فراز و فرودهای زندگی شاملو، بویژه ده‌سال اخر سلطنه خاندان پهلوی قرار داشت، طی یادداشتهای کوتاه به افشای بعضی از اسرار و چگونگی حمایت رژیم شاه از او پرداخت.«... در سال 1356 که احمد شاملو به آمریکا رفته بود، همزمان با تظاهرش به مخالفت از رژیم، دولت ایران نیز آماده می‌شود تا 500 هزار دلار برای چاپ «کتاب کوچه» تألیف احمد شاملو، به دانشگاه کلمبیا بپردازد. از قرار معلوم امیرعباس هویدا نخست‌وزیر با پرداخت چنین مبلغی موافقت کرده بود و مسئولین وقت مرکز مطالعات خاورمیانه در دانشگاه کلمبیا، می‌کوشیدند تا هر چه زودتر این مبلغ در اختیار این دانشگاه قرار گیرد. در آن موقع وزیر وقت علوم، موضوع را با رئیس مؤسسه تحقیقات و برنامه‌ریزی علمی و آموزشی در میان می‌گذارد و دستور می‌دهد تا این مبلغ از محل اعتبارات این مؤسسه به دانشگاه کلمبیا پرداخت شود. ولی رئیس این مؤسسه با پرداخت این پول مخالفت می‌کند و دلایلی می‌آورد، به این شرح؛ 1ـ احمد شاملو برای تهیه و تنظیم «فرهنگ کوچه» با فرهنگستان زبان ایران قراردادی داشته است و سالها بابت این قرارداد، به طور منظم و ماهانه مبالغی کلان می‌گرفته، ولی در طی این مدت هیچ متنی در اختیار فرهنگستان نگذاشته است. 2ـ در حدود سال 1352، احمد شاملو به دستور فرخ پهلوی به عنوان مشاور دفتر دانشگاه بوعلی همدان در تهران، مبلغی معادل حداکثر حقوق استادی دانشگاه بوعلی همدان در تهران، مبلغی معادل حداکثر حقوق استادی دانشگاه دریافت می‌کرده است تا بتواند کتاب «فرهنگ کوچه» را با فراغت خاطر به اتمام برساند. در همان موقع احمد شاملو علی‌رغم مخالفت فرهنگستان زبان، به دستور فرخ پهلوی کلیه مدارک تهیه شده از فرهنگ کوچه را از فرهنگستان به محل کار خود در دانشگاه بوعلی منتقل می‌سازد. 3ـ در سال 1355 شورای پژوهش‌های علمی کشور به دستور فرخ پهلوی با پرداخت 370 هزار تومان به شاملو موافقت می‌کند تا احمد شاملو بتواند کار خود را تمام کند. ولی او بدون دادن هیچ‌گونه متنی به فرهنگستان یا دانشگاه بوعلی روانه خارج می‌شود.مؤسسه تحقیقات استدلال می‌کند، در حالی که این وجوه به شاملو پرداخت شده است، حالا به چه علت باید دولت ایران مبلغ 500 هزار دلار دیگر به دانشگاه کلمبیا حواله کند تا کتاب شاملو در خارج از ایران به چاپ برسد؟»(14) راوی در ادامه همین یادداشت یادآور می‌شود:«... احمد شاملو این شاعر زحمتکش و این نیروی بالنده تاریخ!! در زمان واحد و همه ماهه از رادیو و تلویزیون، کانون پرورش فکری کودکان، وزارت فرهنگ و هنر، دانشگاه صنعتی، شیر و خورشید سرخ، بنیاد پهلوی، نخست‌وزیری، دانشگاه بوعلی، دفتر فرخ پهلوی و چند سازمان دولتی و خصوصی دیگر مبالغ قابل توجهی دریافت می‌کرده اتس واین پرداخت‌ها تا دی ماه 1357، آخرین ماه اقتدار خاندان پهلوی ـ برا یاو به خارج از کشور حواله شده است.»(15) نویسنده این مطلب در پایان از احمد شاملو می‌خواهد تا اگر این گفته‌ها را دروغ می‌داند و ارتباط پیوندی به شرح مندرج دراین نوشته با رژیم نداشته است، پاسخ مستدل خود را انتشار دهد، اما شاملو هیچگاه این ادعانامه را تکذیب نکرد.شاملو بلافاصله پس از بازگشت به ایران و از نخستین روزهای حضور در کشور، موضع مخالف با انقلاب اتخاذ کرد. عفت داداش‌پور یکی از عناصر ضدانقلابی در تحریریه کیهان سلطنت طلب چاپ لندن می‌نویسد:«اسفند ماه 1357 وقتی احمد شاملو پس از چند سال اقامت در خارج از کشور به ایران بازگشت، حسن قریشی ـ مدیر مسئول کتاب هفته در دوره‌ای که شاملو سردبیر آن بود ـ مستقیماً او را از فرودگاه به خانه‌اش در تجریش برد. من که با سه خواهر شاملو دوستی داشتم، به دعوت یکی از آنها به جمعشان پیوستم. انقلاب شده بود و شاملو هم به وطن برگشته بود. خانه‌شان در خیابان فرح جنوبی ـ که پدر آیدا به آنها بخشیده بود ـ در اجاره بود و تا خالی بشود چند ماهی وقت لازم داشت و در این فاصله شاملو اوقاتش را در منزل آشنایان می‌گذراند.»(16) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 صالح پور،محمدتقی،شاملودرقلمرومطبوعات،مهر1376.

2 گزارش مأمور ویژه ساواک،به نقل ازکتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی،اثرارتشبدحسین فردوست،جلددوم،ص311،310.

3 ماجرای مرگ شفیانی بدون اشاره به شاملودرروزنامه هاومجله فردوسی امده است.

4 روزنامه های تهران وبرخی مجلات گزارش این مراسم رادرج کرده اند.

5 اوجی،منصور،«ائینه رویا،اه از دلت،اه...»بخش اول.

6 شاملو،ایدا،سالشمارزندگی شاملو،ذیل وقایع سال 1351.  7 همان.         

8 همان. 9 جزوه افق روشن،کتابخانه دفترسیاسی سپاه پاسداران.

10 مجله امیدایران،شماره 23،مورخ 18 تیر 1358،مصاحبه با براهنی.    

11 مصاحبه باروزنامه کیهان مورخ 22/4/1357.

12 روزنامه اطلاعات،14/11/1357.         13 روزنامه بامداد،12/4/1358.

14 رفعت،دکترمحسن،روزنامه کیهان،27/5/1358. // 15 همان.

16 داداش پور،عفت ابرازاحساسات،و ین ،تیرماه 1376.

بخش پنجم : نان به نرخ روز

شاملو به اقتضای منافعش جذب قدرتهای مسلط می‌شود. همانطور که در اواخر اقتدار رضاخان که آلمانیها به عنوان نیروی برتر در ایران جایگاه و پایگاه داشتند، شاملو به جانب آنان رو کرد و برای جلب رضایت آنان تا ارتکاب و اشتغال به جاسوسی پیش رفت.(1) اما در اواسط دهه 1320 زمانی که مشاهده کرد حزب توده روز به روز قدرت می‌گیرد، به سمت آن متمایل شد و همراه فرهنگ فرهی در هواداری و تبلیغ مواضع این حزب روزنامه و مجله انتشار داد؛(2) در حالی که چند سال قبل از آن فعالیت‌های ضد کمونیستی داشت و در قضایای آذربایجان نیروهای کمونیست و هواداران پیشه‌وری قصد اعدام او را داشتند.(3)وی پس از کودتای 28 مرداد 1332 از طریق علی جواهر کلام و مهدی میراشرافی در خدمت شبکه مطبوعاتی بدامن قرار می‌گیرد و در کنار اسماعیل پوروالی روزنامه بامشاد و پس از آن مجله «آشنا» را منتشر می‌سازد.(4) و در اواخر دهه چهل وقتی باد به پرچم فرخ پهلوی می‌خورد، به دستبوس او می‌رود و از رهگذر حمایت او به «پاداش» دست می‌یابد.(5) شاملو در اسفند 1357 به ایران بازگشت و در نخستین اقدام به ارزیابی موقعیت و جایگاه گروههای مختلف سیاسی پرداخت. او خود را در جبهه ضد انقلاب و در رودرویی با نیروهای مذهبی قرار داد، از همین رو به گروهکهای چپ‌گرا، بها داد و برای نزدیکی به آنان و برخورداری از امکانات تبلیغاتیشان شعر «نازلی سخن نگفت» را به تحریریه روزنامه کیهان ـ که بعضاً عضو گروهکهای چپ واکثراً گرایش چپ آمریکایی داشتند ـ سپرد و از آنان خواست تا این شعر را به نام جدید «و ارطان سخن نگفت» انتشار دهند. شاملو مدعی شد که این شعر را برای یکی از اعضای حزب توده به نام وارطان ـ که گفته می‌شد در زیر شکنجه‌ رژیم جان داده ـ سروده است.(6) شاید این اقدام وی از صادق‌ترین مؤیدها برای ادعای فرصت‌طلب بودن شاملوست. نمونه دیگری را هم می‌توان بر آن افزود: وقتی دولت اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید، شاملو شعر «خطابه تدفین» را که قبلاً به یکی از مبارزان ضد رژیم و یکی از اعضای حزب توده، یعنی خسرو روزبه تقدیم کرده بود، پس گرفت و در اعلامیه‌ای به همین مناسبت نوشت:«مناسبت این شعر ـ اعدام خسرو روزبه ـ برای همیشه منتفی تلقی می‌شود. بشر اولیه‌ای که حاضر می‌شود تنها برای بهره‌برداری سیاسی، در مقام جلادی فاقد احساس، دست به قتل موجودی بی‌ارج‌تر از خود بیالاید، تنها یک جنایتکار است و بس ...»(7) این در حالی است که شاملو در مصاحبه‌ای با رزونامه آیندگان که نظرش را درباره احزاب چپ‌گرا پرسیده بودند می‌گوید:«همین قدر می‌توانم بگویم که شور آگاهی سیاسی و احساس و ایمان و عشق بسیاری از اعضای جوان این احزاب را مشاهده کرده‌ام و برای آنان احترامی عمیق قائلم و به پیروزی‌شان اطمینان دارم»(8)همو بود که در جریان انتخابات مجلس شورای اسلامی همگام با باقر پرهام، اساعیل خویی، هما ناطق، محمدعلی سپانلو، نعمت میرزازاده و ... از کاندیدای چریکهای فدائی و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) پشتیبانی کرد.(9) شاملو همپا و همراه با بعضی از گروههای تروریستی در برابر اندیشه و تفکر دینی موضع گرفت. او در نخستین شماره کتاب جمعه، شدیدترین حملات را نثار حکومت اسلامی کرد:«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پرادباری که اگر چه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم اکنون نهاد تیره خود را آشکار ساخته است و استقرار خود را بر زمینه‌ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می‌جوید ... پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می‌کوشد پایه‌های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گامهای خود را با به آتش کشیدن کتابخانه‌ها و هجوم علنی به هسته‌های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همه متفکران و آزاد اندیشان جامعه است ... اکنون ما در آستان توفانی رونده ایستاده‌ایم. بادنماها ناله‌کنان به حرکت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است.(10)گویی ارائه کردن چهره تاریک و سیاه از انقلاب و پراکندن بذر ناامیدی در ذهن و اندیشه مردم وظیفه‌ای بود که در این ایام، احمد شاملو آن را بر خود فرض می‌دانست.شاملو شعری نیز به نام «صبح» با همین مضمون سرود که در تفسیر آن ع ـ پاشائی می‌گوید:«... در این شعر ... انقلاب به مثابه باران فریبی است که گیاهی نمی‌رویاند و خاک را به آوازی سبز مترنم نمی‌کند یعنی باران زهر است...»(11) این شعر در اردیبهشت سال 1358 تنها سه ماه پس از استقرار نظام جدید انقلابی در شرایطی که هنوز دولت موقت به طور کامل نیز مستقر نشده بود، سروده شده است.شاملو در همین ایام طی گفت‌و گو با مسعود بهنود سردبیر مجله تهران مصور، رهبران انقلاب اسلامی را اینگونه تصویر می‌کند: «...«رهبران انقلابی» پشت پرده گمنامی پنهان شده‌اند. نمی‌دانیم اعضای شورای انقلاب، چه کسانی هستند. سوابق و صلاحیت آنان برای مردمی که چنین انقلاب شکوهمندی را به ثمر رسانیده‌اند آشکار نیست. آیا با این مردم چنین رفتاری شایسته است؟ آیا این مردم حق ندارند که آمران جدید خود را بشناسند و بدانند چه کسانی سرنوشت ایشان را به دست دارند و به کجا رانده می‌شوند؟ پاسخی که شنیدم سفسطه آمیز بود...»(12)شاملو در سالهای آغازین انقلاب اسلامی به همراه همفکران خود از گروهکهایی نظیر «سازمان چریکهای فدایی خلق» و سازمان مجاهدین خلق (منافقین) حمایت کرد و بیانیه‌ نهایی انتشار داد. در شمار این بیانیه‌ها می‌توان به اعلامیه حمایت از کاندیدهای سازمان‌های مجاهدین و گروهک مارکسیستی چریکهای فدایی اشاره کرد. در بعضی از بیانیه مذکور آمده است: «... از آنجا که تحقق آرمانهای قیام به منظور استقرار مناسبات عادلانه اجتماعی در گروه مبارزه برای تثبیت حقوق کار و دموکراسی و ... در پیوندی ناگسستی به مبارزات ضد امپریالیستی خلق‌مان ارزیابی می‌کنیم... ما گروهی از نویسندگان، شاعران و ... از کاندیداهای سازمان چریکهای فدایی خلق و کاندیداهای عضو سازمان مجاهدین خلق ایران اعلام می‌داریم و ...»(13) همچنین در اردیبهشت ماه سال 1360 و در شرایطی که بنی‌صدر رئیس‌جمهور وقت با گروهائی نظیر سازمان منافقین، جبهه ملی، نهضت آزادی پیونده خورده بود و توطئه‌های خود را علیه نظام جمهوری اسلامی و یاران امام گسترش می‌داد شاملو به همراه 12 نفر دیگر از همفکران خود پیام ویژه‌ای برای مسعود رجوی سرکده سازمان مجاهدین خلق ارسال کرد.(14) مسعود رجوی نیز در پاسخ به شاملو و یارانش نوشت:«... برای مجاهدین خلق و میلیشیای مردمی و برای همه انقلابیون ایران بطور اعم، جای سرافرازی است که اکنون بیش از پیش از حمایت شما و سایر دوستانتان برخوردار شده‌اند ... از قدیم الایام هر ابراهیمی که قصد گذر کردن از آتش داشت شما و سایر رزمندگان میدان «هنر» را در کنار خود می‌یافت. پس ما و هر آن کس که مژده شکستن مستان را در دیگر حربه‌های خلق بر خود ببالیم و ... اجازه‌ می‌خواهم بار دیگر بر نیاز تمامی خلق و نیاز تمامی فرزندان جانبازش، بر ضرورت کار انسانی و انقلابی خلاق شما تاکید کنم.» برادر شما مسعود رجوی(15) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 فرهی،فرهنگ،دفترهنر،ویژه شاملو،مهر1376.  //  2 همان.

3 شاملو،ایدا،سالشمارزندگی احمدشاملو،چاپ امریکا.

4 صالح پور،محمدتقی،دفترهنر،شماره 8.                               

5 رفعت،دکترحسین،کیهان،مورخ 27/5/1358.

6 روزنامه کیهان،مورخ 27/12/1358.                                    

7 کیهان سلطنت طلب،چاپ لندن،مورخ 14/10/1367.

8 ایندگان،مورخ 14/1/1358.                                              

9 نشریه اندیشه ازاد،اعلامیه شماره 2مورخ 14/8/1358

10 شاملو،احمد،کتاب جمعه،شماره اول،مرداد1358.

11 کتاب جمعه،شماره اول،4/5/1358،ص 78،ابدانه های چرکی باران تابستان،ع – پاشائی.

12 تهران مصور،شماره 22،مورخ 1/4/1358،مصاحبه مسعودبهنودباشاملو.   

13 مجله اندیشه ازاد،شماره 2،مورخ 14/8/1358،برخی ازامضا کنندگان بیانیه مثلا ضدامپریالیستی فوق عبارتنداز: باقر پرهام،ناصرزرافشان،محمدعلی سپانلو،عمران صلاحی،هوشنگ گلشیری،علی میرفطروس،محسن یلقانی و...

14 مجاهد،ارگان سازمان مجاهدین خلق،شماره 122،مورخ 1/2/1360.        

15 همان،شماره 123،مورخ 14/3/1360. 

بخش ششم:در عرصه تهاجم فرهنگی

با خاموش شدن صدای غرش توپها و خمپاره‌ها و غریو مسلسل‌ها در جبهه‌های نظامی، دشمن که از این طریق طرفی نبسته بود به عرصه فرهنگی روکرد و تهاجمی وسیع و همه جانبه را علیه بنیادهای فکری انقلاب آغاز نمود. دشمن در عرصه این تهاجم یا به تعبیر رهبر فرزانه انقلاب، حضرت‌آیت‌الله خامنه‌ای، در این شبیخون فرهنگی، بیش از هر چیز به روشنفکران تکیه داشت و بدون امداد این جماعت قادر به پیشبرد برنامه‌های خود نبود.بعد از تهاجم نظامی، جریان روشنفکری وابسته، قوی‌ترین جریانی بود که می‌توانست توطئه وسیعی را از خارجی و داخل علیه بنیادهای فکری و فرهنگی انقلاب اسلامی آغاز کند. هشت سال جدال بی‌وقفه در عرصه دفاع مقدس موجب توقف این جریان شده بود و روشنفکرانی که پرچم اسلاف خویش را در همسو کردن مردم با تاریخ و تمدن غرب به دوش می‌کشیدند، یا در سکوت و خلوت به انتظار فراهم شدن فرصت نشسته یا به پناهندگی در کشورهای غربی درآمده بودند بر همین اساس فراهم آوردن امکان بازسازی و تجمع دوباره نیروها و سازمانها و بنیادهای فرهنگی جریان روشنفکری وابسه و حمایت وهدایت مجامع متمایل به غرب در دستور کار کارگزاران جریان جهانی سلطه قرار گرفت. احمدشاملو یکی از نخستین افراد جریان روشنفکری بود که با این فراخوان امپریالیستی پاسخ مثبت داد و با تمام وجود تلاش در راه تحقق اهداف استعماری غرب را آغاز کرد. سوابق همکاری او با نهادها و جریان‌های استکباری غرب در روزگار اقتدار محمدرضا پهلوی و تلاش وی در راه انتشار کتاب جمعه در سالهای اولیه پیروزی انقلاب اسلامی ـ که با هدف ایجاد یک مرکز و پایگاه برای گردهم آمدن روشنفکران معاند و مخالف با انقلاب اسلامی انجام می‌شد ـ همه و همه نشان از همسویی و همگامی او با قدرتهای بیگانه داشت.از این روی رسانه‌های غربی و رادیوهای بیگانه بار دیگر بر روی وی و سایر دوستانش سرمایه‌گذاری کرند و با فراهم آوردن فرصت‌های لازم، مانور پیرامون عملکرد این جریان فرهنگی را آغاز نمودند. از این زمان به بعد است که احمد شاملو و دیگر همراهانش را در صف چهره‌ها و شخصیت‌های اعزامی به سفرهای خارج از کشور می‌بینیم و نامشان را در لیست سخنرانان علمی و دانشگاهی می‌یابیم و یا یک بنیاد به اصطلاح فرهنگی جایزه ویژه خویش را به او اعطاء می‌کند و اخبار مربوط به آن با آب و تاب در رسانه‌های صهیونیستی و نشریات ضد انقلابی درج می‌شود و برخی مجلات وابسه به این محافل خود چاپ می‌کنند. به نمونه‌ای از اینگونه تحریکات و اینگونه جوایز خلق‌الساعه و یا سفارشی توجه کنید:«جایزه ادبی بین‌المللی نویسندگان آزاده، امسال به احمد شاملو، شاعر و نویسنده ایرانی تعلق گرفت و در تاریخ 11 ژانویه 1991 به او تقدیم شد. این جایزه همه ساله از سوی بنیاد آزادی بیان به نویسندگان آزاداندیش اهدا می‌شود...»(1)کارگزاران امپریالیستی در راستای برنامه شخصیت پردازی و اعتبار بخشیدن به احمد شاملو، دامنه تبلغیات در این مورد را وسعت می‌دهند و احمد شاملو را به دروغ کاندیدای دریافت جایزه نوبل ادبی معرفی می‌نمایند.اعطای جوایز ادبی و هنری به روشنفکران و طرح پی در پی اسم و رسم آنان در مطبوعات و محافل غربی بدین جهت صورت می‌گرفت که ضمن تقویت این جریان در ایران، و رخنه در روح و جان جوانان بی‌خبر از همه جا، نهال تفکر معنوی و اندیشه اسلامی را از درون بپوسانند. به هر حال شاملو بدن نگرانی از غم نان و نگرانی از فراد، از این کشور به آن کشور و از اروپا به آمریکا می‌رود و همواره موجی از تبلیغات مبالغه‌آمیز او را همراهی می‌کند. به یک نمونه از این نوع تبلیغات مبالغه‌آمیز توجه فرمایید:«احمد شاملو شاعر برجسته ما و همسفر فرزانه او آیدا در ماه اردیبهشت امریکا را ترک می‌کنند. این سفری پربار برای احمد شاملو و آیدا بود و شاید هیچگاه نه احمد شاملو و نه آیدا و نه مردم این سفر را که پی‌آمد بسیار داشت، از خاطر نبردند. احمد شاملو تکیه گاه مردم ایران است و سیاستگران ایرانی باید حرمت شاعر بزرگی را که چشم و چراغ دل مردم ایران است، نگهدارند...»(2) در این خبر سعی می‌شود که یک شاعر آلوده به انواع ابتذالات و کاملاً غربزده را تکیه‌گاه مردم ایران بنامند و سپس برای مسئولین ایرانی رهنمود صادر می‌فرمایند که حرمت این چشم و چراغ و دل ملت ایران را نگهدارند.سفر شاملو به اتریش نمونه دیگری از سفرهای تبیلغاتی و نمونه‌ای از تلاش محافل استکباری در راه شخصیت‌پردازی از اوست. کوشش برای اینکه از شاملو یک هنرمند برتر و به اصطلاح «سوپراستار» بسازند و جوانان نوخاسته و فاقد تجربیات عینی و عملی این آب و خاک را به دنباله روی از او تشویق کنند.شاملو و همسرش آیدا پس از اقامتی طولانی به اتریش می‌روند و یک هفته در این کشور اقامت می‌کنند و میزبان آنان، ظاهراً مهدی اخوان لنگرودی شاعر نوپردازی است که گویا اینک در شهروین به تجارت فرش مشغول است. کارگزاران تبلیغاتی در داخل کشور برای اینکه در عرصه این شخصیت‌پردازی کاذب به حداکثر بهره‌برداری برسند، ماجرای این سفر و جزئیات اقامت شاملو در اتریش را در کتابی گرد آوردند و چندی قبل توسط یکی از ناشران داخلی انتشار دادند. این کتاب ظاهراً به قلم مهدی اخوان لنگرودی است. اما برخی از اهالی قلم و آنان که با شیوه‌های نگارش شاملو آشنایی دارند، بر این باورند که این کتاب را خود شاملو نوشته و یا نوشته اخوان لنگرودی بازنویسی کرده است.به طور کلی اگردر زندگی احمد شاملو دقت کنیم می‌بینیم که همواره او از حمایت رسانه‌های وابسته به بیگانه در خارج و برخی غرب‌زدگان داخل کشور برخوردار بوده است و همیشه اینگونه رسانه‌ها می‌کوشند تا از شاملو یک «قهرمان» بسازند. این جریان می‌کوشد تا در همه جا شایع سازد که احمد شاملو شدیداً تحت نظر است و آزادی هیچگونه فعالیت فرهنگی و اجتماعی را ندارد. در حالی که او از نهایت آزادی‌ها در این سرزمین برخوردار است. مطبوعات داخلی با درج اخبار و گزارشهایی پیرامون فعالیت‌ها و سفرهای وی به خارج وداخل کشور مطالبی را به چاپ می‌رسانند و مجموعه شعر و نوار کاست اشعارش را به بازار عرضه می‌نمایند، و اخیراً برخی از اشعار و ترانه‌های خود را به قیمت‌های گزاف به آهنگسازان فروخته و سرودهایی با اشعار او مرتباً از صدا و سیما پخش می‌شود و در شرایطی که وی و برخی از نشریات هواداروی دم از محدودیت حضور او در عرصه فرهنگ می‌زنند نشریات دولتی نیز با بذل و بخشش به تجلیل یکسویه از وی می‌پردازند، به طور مثال هفته‌نامه ایران جوان زیرمجموعه روزنامه ایران و خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران یک صفحه کامل خود را به تجلیل از کتاب جدید وی اختصاص می‌دهد و می‌نویسد:«متبرک باد نام تو ... ما با روشنایی که شاعر به چشممان داده است، دوره می کنیم شب را و روز را و هر بار تازه می‌شویم به جادوی شعر او که «بامداد» شعر ایران است تا همیشه...»(3) در اردیبهشت ماه سال 1378 سفیر سوئد در تهران در گفت‌و گویی اختصاصی با گروه ادب و هنر روزنامه نشاط اعلام کرد، جایزه «استیگ داگرمن» به احمد شاملواعطاء می شود.(4) این خبررا روزنامه های دولتی از جمله روزنامه دولتی ایران درکنارچاپ عکس بزرگی ازشاملو ، در صفحه اول خود به چاپ رساند. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ماهنامه دنیای سخن،شماره 39،مورخ اسفندماه 1369،ص 18.

2 نشریه ضدانقلابی سیمرغ چاپ امریکا،شماره 21،سال 1370.

3 مجله ایران جوان،مورخ 20/1/1377 وروزنامه خرداد،مورخ 1/4/1378.

4 هفته نامه نیمروز،چاپ خارج از کشور،شماره 535،مورخ 24/2/1378.

بخش هفتم:نظرات شاملو درباره فردوسی

سال 1369 به دعوت «مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران» ـ سیرا (CIRA) ـ جلساتی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا منعقد گردید که هدف ظاهری آن، بررسی هنر و ادبیات و شعر معاصر فارسی بود. در این جلسات عمدتاً روشنفکران معاند و سکولار همچون هما ناطق، محمد عنایت و ... سخنرانی داشتند. سخنران یکی از این جلسات احمد شاملو بود، که وی با ایراد سخنانی جنجالی پیرامون شاهنامه به مباحث زیادی درباره خود دامن زد.(1) صحبتهای شاملو فی‌البداهه بود و حاضران در جلسه نوشته‌اند که او گفت:«برای مبارزه با جهل وتعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد  و یکی از آنها باور غلطی است که ما به «شاهنامه» پیدا کرده‌ایم. شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست ... فردوسی، هم‌نژادپرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده است عبارت است از دفاع از طبق و گروه خودش...»(2) این سخنان واکنشهای افراد زیادی را علیه شاملو برانگیخت که به مواردی اشاره می‌کنیم. هفته‌نامه نیمروز با اشاره به جنجالی که شاملو به خاطر استهزا و هتک حکیم ابوالقاسم فردوسی آفرید، نوشت:«... شاملو در سفر گذشته در برکلی ضمن سخنانی با استناد به حرفهای دوستش علی حصوری، به حکیم فردوسی حمله کرد و ضحاک را که فردوسی از او ]او را[ به خاطر بی‌عدالتی‌ها و حق‌کشی‌هایش در شاهنامه شدیداً مورد انتقاد قرار داده است، به سختی ستود...»(3) حسن شهباز ـ جاسوس بازنشسته امریکا و رئیس سابق کلوپ روتاری رنچو لوس‌آنجلس ـ شاملو را شاعری معرفی کرد که آرمانهای سیاسی‌اش همه جهات شاعرانه‌اش را تحت‌الشعاع خود قرار داده و گفت:«... موضوعی که موجب شگفتی است پی‌ورزی پژوهشگر متعهد در تحمیل عقاید مارکسیستی است. آقای احمد شاملو به کاربردن واژه‌های توهین‌آمیز ر روانه می‌دارند و از اهانت به مقدسات یک جامعه خودداری نمی‌کنند. برای این که از عقایئ اشتراکی خود حمایت کنند...»(4) مهدی اخوان ثالث نیز در واکنش به این سخنان، در یک جلسه شعر خوانی در پاریس گفت: «... می‌گوید کاوه لمپن بوده، حالا بوده، مگر چه اشکالی دارد؟ تو که طرفدار «لمپن‌ها» بودی! کجای کاری بچه؟ مطرح بودن به هر قیمتی؟ آخر یعنی چه؟...»(5) و نشریه دیگری در خارج از کشور نوشت:«... اخوی احمدخان شاملو ـ متخلص به الف. بامداد ـ هم که از دیرباز خود را کارشناس ادب و فرهنگ ایران دانسته‌اند و اخیراً هم به میمنت و مبارکی وارد جمع مورخان و جامعه‌شناسان صاحب فتوی درآمده‌آند، فی‌الواقع جزو «ناشی‌»هایی نیستند که سرنا را از سرگشادش می‌زنند... فقط می‌پردازیم به عناد بی‌پایه ایشان با شعر و ادب کلاسیک ایران و اخیراً کینه‌ورزی او با تاریخ ما...»(6) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 هفته نامه نیمروز،چاپ خارج از کشور،شماره 62،مورخ 21/2/1369،متن سخنرانی شاملو ص 8.

2 کیهان سلطنت طلب،چاپ لندن،شماره 299،مورخ 6/2/1369.

3 هفته نامه نیمروز،چاپ خارج از کشور،شماره 265،مورخ 30/2/1373.

4 کیهان سلطنت طلب،چاپ لندن،شماره 301،مورخ 20/2/1369.

5 ماهنامه دنیای سخن،شماره 33،مهدی اخوان ثالث،اول واخرشاهنامه،ص 26.

6 نشریه شاهین،چاپ خارج ازکشور،شماره 2،مورخ 1369.  

بخش هشتم:نظرات شاملو درباره حافظ

در سال 1350، در حاشیه کنگره جهانی حافظ و سعدی در شیراز، شاملو طی یک گفت‌و گوی با خبرنگار روزنامه کیهان می‌گوید:«... عظمت حافظ در طرز تفکر اوست، ... من به دلایل بسیاری، حافظ را ضد «جبر» می‌دانم،در این صورت اگر در پاره‌ای از ابیاتش می‌بینم که خطاب به زاهد می‌گوید؛ از ازل خدا مرا گناهکار خلق کرده، شک نیست می‌خواهد منطبق جبری آن حضرت را گرزوار به کله‌اش بکوبد...»(1) او سالها پیش در مصاحبه با مجله فردوسی حافظ را در شمار شعرای ضعیف ارزیابی کرده و او را از متوسط شاعران محدوده‌تر دانسته بود:« افق او (حافظ) از افق بسیاری شاعران متوسط روزگار ما نیز محدودتر بوده است... شاید بتوان ادعا کرد که می‌توان در پرمایه‌ترین اشعار شاعری چون «البوت» چنان غوطه خورد که شناگری ماهر در گردابی هایل، اما هرگز نمی‌توان درباره حافظ این چنین ادعا کرد.»(2) احمد شاملو، شاعر بزرگ حافظ شیرازی را هم در خدمت کسب شهرت برای خود می‌گیرد و با تصحیح عزلیات حافظ و انتشار آن می‌کوشد تا برای مدتی خود را مطرح سازد و نام خود را بر سرزبانها بیندازد.انتشار مجموعه غزلیات حافظ به تصحیح احمدشاملو، موجب حرف و حدیث فراوان در میان اساتید ادبیات فارسی و حافظ شناسان و هر یک از آنان به طریقی نظرات او را مورد انتقاد قرار دادند؛ که از آن میان پاسخ استاد شهید مرتضی مطهری پیش از همه قابل تعمق و توجه بوده استاد مطهری با صراحت به ناتوانی شاملو در شناخت حافظ اشاره کرد و طی مقاله‌ای نوشت:

«... ماتریالیست‌های ایران اخیراً به تشبثات مضحکی دست زده‌اند. این تشیثات بیش از پیش فقر و ضعف این فلسفه را می‌رساند. یکی از تشبثات «تحریف شخصیت‌ها» است. کوشش دارند از راه تحریف شخصیت‌های مورد احترام, اذهان را متوجه مکتب و فلسفه خود بنمایند. یکی از شاعران به اصطلاح نوپرداز اخیراً دیوان لسان‌الغیب خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی را با یک سلسله اصلاحات به چاپ رسانده و مقدمه‌ای بر آن نوشته است. مقدمه خود را چنین آغاز می‌کند: «به راستی کیست این قلندر یک لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش یک تنه وعده ستاخیز را انکار می‌کند، خدا را عشق و شیطان را عقل می‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان می‌گذرد که:

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی.

وین دفتر بی‌معنی، غرق می‌ناب اولی.

یا تسخر زنان می پرسد:

چو طفلان تا کی‌ای زاهد فریبی

به سیب بوستان وبوی شیرم(3)

و یا آشکارا به باور نداشن مواعید مذهبی اقرار می‌کند که ...

من امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود

وعده فردای زاهد را چرا باور کنم؟

به راستی کیست این مرد عجیب که با اینهمه، حتی در خانه قشری‌ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک طاقچه می‌نهند، به طهارت دست به سویش نمی‌برند و چون به دست گرفتند، همچون کتاب آسمانی می‌بوسند و به پشیبانی می‌گذارند، سروش غیبش می‌دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را تمام بدو می‌سپارند. کیست این مرد کافر که چنین به حرمت در صف اولیاء الهی‌اش می‌نشانند؟...»(4)

شهید مطهری در ادامه می‌گوید: «من اضافه می‌کنم: کیست این مرد که با اینهمه کفرگویی‌ها و انکارها و بی‌اعتقادی‌ها، همشاگردیش در درس خواجه‌قوام‌الدین عبدالله که دیوان او را پس از مرگش جمع‌آوری کرده از او به عنوان «ذات ملک صفات، مولاناالاعظم السعید، المرحوم‌الشهید، مفخرالعلماء استاد تخاریرالادبا، معدن الطائف‌الروحاثیه، مخزن المعارف السجانیه یاد می‌کند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع‌آوری دیوانش را چنین توضیح می‌دهد که به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احساس و بحث کشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصابح و تحصیل قوانین ادب وتجسس دواوین عرب به جمع اشتات غزلیات نپرداخت. ... به راستی این کافر کیست که از طرفی همه مواعید مذهبی را انکار می‌کند و از طرفی دیگر می‌گوید:

زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

لطایف حکمی با نکات قرآنی

این کیست که از یک طرف رستاخیز را انکار می‌کند و از طرف دیگر انسان را به گونه‌ای دیگر می‌بیند. دل را «جام‌جم» و «گوهری که ازکان جهان دگر» است. قطره‌ای که «خیال حوصله بحر می‌پزد.» «پادشاه صدره‌نشین» می‌خواند و به انسان قبل‌الدنیا» و «انسان بعدالدنیا» معتقد است؟ دنیا را کشتراز از جهانی دگر معرفی می‌کند و دغدغه «نامه سیاه» دارد و تن را غباری می‌داند که غبار چهره جانش شده است.

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد

گوهر جام جم کان جهانی دگر است

تو تمنا زگل کوزه گران می‌داری؟

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چومن خوش‌الحانیست

روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم.(5)

استاد مطهری سپس با صراحت به فقر دانش افرادی چون احمد شاملو و اینکه اینگونه افراد شناخت درستی از عرفان ندارند اشاره می‌کند و می‌افزاید: «این کافر کیست که از طرف مطابق تحقیق عمیق و کشف بزرگ شاعر سترگ معاصر!!! در بی اعتقادی کامل به سر می‌برده و همه چیز را نفی وانکار می‌کرده و از طرف دیگر، در طول شش قرن مردم فارسی زبان دانا و بیسواد او را در ردیف اولیاء ا... شمرده‌اند و خودش هم جا و بی‌جا سخن از معاد و انسان ماورایی آورده است ما که کشف این شاعر بزرگ معاصر را نمی‌توانیم نادیده بگیریم، پس معما را چگونه حل کنیم؟ من حقیقتاً نمی‌دانم که آیا واقعاً این آقایان نمی‌فهمند یا خود را به نفهمی می‌زنند؟ مقصودم این است که آیا اینها نمی‌فهمند که حافظ را نمی‌فهمند ویا می‌فهمند که نمی‌فهمند ولی خود را به نفهمی می‌زنند؟ شناخت مانند حافظ آنگاه میسر است که فرهنگ حافظ را بشناسند و برای شناخت فرهنگ حافظ، لااقل باید عرفان اسلامی را بشناسند و با زبان این عرفان گسترده آشنا باشند.عرفان، گذشته از اینکه مانند هر علم دیگر اصلاحاتی مخصوص به خود دارد، زبانش زبان رمز است. خود عرفا در بعضی کتب خود، کلید این رمزها را به دست داده‌اند. با اشنایی با کلید رمزها، بسیاری از ابهامات رفع می‌شود.اینجا به عنوان مثال موضوعی را طرح می‌کنیم که با اشعاری که شاعر بزرگ معاصر!! به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط می‌شود و آن موضوع «دم» یا «وقت» است. عرفا و در این جهت حکماء نیز با آنها هم عقیده‌اند ـ معتقدند که انسان تا در این جهان است، باید مراتب و مراحل آن جهان را طی کند... محال است که انسان در این جهان چشم حقیقت بینش باز نشده باشد و در آن جهان باز گردد. آنچه به نام «لقاء الله» درقرآن کریم آمده باید در این جهان تحصیل گردد.» اگر حافظ می‌‌گوید:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود

وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

چنین منظوری دارد و با اشعار دیگرش منافات ندارد. بعضی پنداشته‌اند که حافظ تناقض‌گویی می‌کند و یا یک دوره از عمرش یک جور عقیده داشته و در دوره دیگر جور دیگر و یک گردش 180 درجه‌ای زده است.بعضی دیگر پا را از اینهم بالاتر گذاشته ومدعی شده‌اند که حافظ در هر شبانه روز یک بار تغییر عقیده می‌داده است. سرشب به عیش و نوش و باده‌گساری و شاهد بازی مشغول بوده و سحرگاه یکسره به دعا و نیاز و نیایش و توبه می‌پرداخته است. چون به همان اندازه که درباره باده وساده سخن گفته است، از سحرخیزی و گریه سحری نیز سخن گفته است.من نمی‌دانم کسانی که مفهوم عیش حافظ را به خوشباشی و به اصطلاح اپیکوریسم توجیه می‌کنند، این بیت را چگونه تفسیر می‌کنند.

نمی‌بینم نشاط عیش درکس

نه درمان دلی نه درد دینی

«...دم» یا «وقت» که عارف باید آن را مغتنم شمارد تنها این نیست که کار امروز به فردا نیفکند، بلکه هر سالکی در ر درجه و مرتبه ای که هست، «وقت» و «دم» مخصوص به خود دارد، حافظ می‌گوید:

من اگر باده خورم ورنه چه کارم باکس

حافظ راز خود و «عارف وقت» خویشم.

«... جای بسی تأسف است که مردی آنچنان این چنین تفسیر شود. به هر حال مادی مسلکان از چسباندن حافظ به خود طرفی نمی‌بندند...»(6)مطلبی نیز از بهاء‌الدین خرمشاهی در کتاب «ذهن و زبان حافظ» درباره حافظ «حافظ شیرازی» ارائه شده است که قابل توجه است. ایشان می‌نویسد: «... معلوم نیست شاملو در تصحیح یا «روایت» این دیوان چه روشی را در پیش و چه هدف یا منطقی در سر داشه است. آیا روشش قیاسی است؟ انتقادی است؟ التقاطی است؟ و یا ابداعاً روش تازه‌ای در تصحیح متن حافظ یافته است؟ که گمان می‌کنم چنین حدس اخیر صائب تر باشد... بی‌روشی و آسانگیری شاملو در این کار، حیرت‌انگیز است...»(7) خرمشاهی پس از استدلال نتیجه می‌گیرد که:«... اگر به شیوه شاملو یا فرزاد رأی خودمان را مبنای سنجش قرار دهیم این شبهه در میان خواهد آمد که ممکن است که دایه مهربانتر از مادر بشویم و چنان ترتیب و منطقی به ابیات فلان غزل بدهیم که روح حافظ از آن خبر نداشته باشد...»(8) مسعود بهنود نیز در پی چاپ «حافظ شیرازی» مصاحبه‌ای با شاملو دارد که در روزنامه کیهان به چاپ رسیده است. وی در این گفت‌و گو خود به پرسشی که طرح می‌کند پاسخ می‌گوید و در بیان محق دانستن شاملو و ویژگی بارزش به سبب دخل و تصرف در اشعار حافظ می‌نویسد:«... آنجا سئوالی دیگر نیز پیش می‌آید؛ «اگر کسی چنین کند، یعنی حضور دادن استنباط‌های شاعرانه را در حافظ رایج کنیم، آنوقت است که ادامه می‌یابد و ...» و پاسخ خود من به این سئوال این است که: «هر کس شاملو نیست. شاملو سخن‌شناس است... تعصب نیست، برداشتهای درستی از حافظ دارد..»(9) درباره کتاب «حافظ شیرازی» ایرج پزشکزاد معتقد است که:«... به تصدیق دوست و دشمن، در طول هفت‌قرن، هیچ دشمن خونخواری چنین تطاولی به حافظ نکرده است. نمی‌دانم شاملو به عظمت خرابکاری خود شعور کافی دارد یا نه و آیا این قضاوت دوست شاعرش، نعمت میرزازاده را که می‌گوید: «حافظ شاملو یک شرمساری ملی است» را شنیده است یا نه؟...»(10)فریدون تنکابنی در نگاهی به نوشته آقای شاملو درباره حافظ مصحح دکتر خانلری نیز می‌نویسد:«... اینجا هم اشکال کار آقای شاملو همان اشکال همیشگی است. یعنی معنی کردن شعر حافظ با مفاهیم و معانی امروزی...»(11) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 روزنامه کیهان،مورخ 2/2/1350.                                 

2 مجله فردوسی،شماره 757،مورخ 13/1/1345.

3 به سیب بوستان وشهدوشیرم(نسخه دکترغنی وعلامه قزوینی).

4 مطهری،مرتضی،تماشاگه راز،چاپ اول،انتشارات صدرا،صص 42-41.

5 مطهری،مرتضی،تماشاگه راز،چاپ اول،انتشارات صدرا،صص 46-43.

6 مطهری،مرتضی،تماشاگه راز،چاپ اول،انتشارات صدرا،صص 50-47.

7 بهاءالدین خرمشاهی،ذهن وزبان حافظ،نشرنو،چاپ دوم،1362.                         

8 همان. // 9 روزنامه کیهان،مورخ 27/3/1355.

10 ایرج پزشکزاد،مجله علم وجامعه،چاپ خارج از کشور،به نقل ازماهنامه ارش،چاپ خارج ازکشور،شماره 6،مورخ  6 /4/1370                   //////                    11 همان. 

بخش نهم:جلوگیری از فراموشی

کارگزاران امپریالیستی برای گرم نگهداشتن تنور تهاجم فرهنگی به افراد و عناصری چون احمد شاملو محتاجند. آنان برای اینکه او را از ورطه فراموشی برهانند، هر روز و هر هفته نغمه تازه‌ای ساز می‌کنند و با طراحی برنامه‌های تبلیغاتی ویژه‌ای سعی در مطرح نگهداشتن وی دارند، از جمله این ترفندها می‌توان به جوایز بیادها و دانشگاهای غربی اشاره کرد که بیدریغ نثار این شاعر فرهیخته!! و مردمی می‌شود و نشریات داخلی نیز اخبار این اقدامات را با آب و تاب منتشر می‌سازند. از جمله این‌گونه اقدامات می‌توان به اعطای جایزه «داگرمن» سوئد(1) و مراسم تجلیل دانشگاه‌ هاروارد از احمد شاملو اشاره کرد.(2) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

1 هفته نامه نیمروز،چاپ لندن،مورخ 24/2/1378.               

2 روزنامه ازاد،مورخ  19/7/1378.  

بخش دهم:مرگ شاملو

احمد شاملو از چند سال پیش مبتلا به بیماری قند بودو بارها برای درمان خود به خارج از کشور سفر کرد. اما معالجات هیچگونه ثمری نداشت. این بیماری سرانجام شاملو را از پای درآورد و او در تاریخ چهارم مرداد ماه 1379 در بیمارستان ایرانمهر تهران تسلیم مرگ شد.پیکر شاملو در امامزاده طاهرکرج به خاک سپرده شد. در مراسم تشییع او که با حضور مدیرکل دفتر وزارتی و روابط عمومی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار شد، محمود دولت‌آبادی قصه نویس ـ سخنرانی کرد. و سیمین بهبهانی نیز قطعه شعری خواند. مرگ شاملو بازتابهای متفاوتی داشت گروهی او را شاعری ارزشمند و والا و مردمی معرفی کردند و گروهی دیگر وی را عنصری پشت کرده به مردم و کشورش نامیدند. رسانه‌های استکباری در رادیو و تلویزیون‌های غربی، هر یک به فراخور مواضع خود، در اطراف او و آثارش به گفتگو پرداختند و محافل و مجامع وابسته به کانونهای قدرت و جریان جهانی سلطه، اعلامیه‌هایی در تمجید و تجلیل ازوی انتشار دادند. برخی از جراید داخلی به قهرمان سازی وی پرداختند و کوشیدند تا به دروغ احمد شاملو را شاعری مردمی ـ که در تمام دوران عمرش در محدودیت و فشار زندگی می‌کرد، معرفی نمایند. روزنامه «حیات نو» متعلق به حجت‌الاسلام هادی خامنه‌ای به مرگ شاملو توجهی ویژه نشان داد و به صورت یک سویه حرف و سخن‌های عده‌ای از وابستگان جریان روشنفکری بیماری و اعضای کانون نویسندگان، همچون جواد مجابی، سیمین بهبهانی، احمدرضا احمدی و منوچهر آتشی را در رثای او چاپ کرد(1)روزنامه ایران وابسته به خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران و زیرمجموعه آن هفته نامه ایران جوان نیز بیشترین حجم مطلب را به نقل از خبرگزاریهای غربی و برخی از یاران شاملو درباره وی نگاشتند و بیشترین تجلیل را از او به عمل آوردند، ایران نوشت. «... با مرگ احمد شاملو... ایران نه تنها یکی از بزرگترین شعرای معاصر خود را، بلکه قوی‌ترین نماد وجدان روشنفکری خود علیه استبداد وستم را از دست داد...»(2) این روزنامه مراسم تشیع جنازه شاملو را «پژواک عشق و آزادی» نامید(3) و با انتخاب تیتر «مرگی به سپیدی بامداد»(4) از او تجلیل به عمل آورد و هفته‌نامه «ایران جوان» زیر مجموعه روزنامه ایران هم در برخورد با مرگ احمد شاملو همین راه را پیمود و در دو شماره پیایی و در هر شماره در دو صفحه روبروی هم به شاملو و شعرش پرداخت و او را «آفتاب شعر امروز ایران» لقب داد.ایران خبرهای مرتبط با مرگ شاملو را پوششی وسیع داد و حتی بیانیه تشکیلات غیرقانونی کانون نویسندگان و پیام تسلیت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی عطاءا... مهاجرانی را چاپ کرد.(5)از سوی دیگر جراید اصولگرا با لحاظ کردن عملکرد شاملو و کین‌توزی‌های او علیه نظام اسلامی و مردم مسلمان ایران، برای مخاطبان خود به روشنگری پرداختند.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

1 حیات نو،مورخه 6/5/1379.                 

2 روزنامه ایران،مورخه 9/5/1379        

3 روزنامه ایران،مورخه 8/5/1379. //   4 همان. //   5 همان،8و5/5/1379.

 


برچسب‌ها: احمد شاملو, اميرعباس هويدا, محمدرضا پهلوی, حافظ, خسرو روزبه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

سعي كردم بدون پيشداوري ؛ عين مطالب احمد شاملو رو ، تو دو تا پست ، واستون بنويسم ، حالا خود دانيد و بس ...

آ. پاسارگاد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

احمد شاملو، الف. بامداد یا الف. صبح (۲۱ آذر ۱۳۰۴ - ۲ مرداد ۱۳۷۹)، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ‌نویس ایرانی و از بنیان‏گذاران و دبیران کانون نویسندگان ایران در پیش و پس از انقلاب بود. شاملو تحصیلات کلاسیک نامرتبی داشت؛ زیرا پدرش افسر ارتش بود و پیوسته از این شهر به آن شهر اعزام می‌شد و از همین روی، خانواده‏ اش هرگز نتوانستند برای مدتی طولانی جایی ماندگار شوند. زندانی شدنش در سال ۱۳۲۲ به سبب فعالیت‏های سیاسی، پایانِ همان تحصیلات نامرتب را رقم می‏زند.شهرت اصلی شاملو به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی و سرودن گونه‌ای شعر است که با نام شعر سپید یا شعر شاملویی یا شعر منثور شناخته می‌شود. شاملو در سال ۱۳۲۵ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نیمایی روی آورد؛ اما برای نخستین‏ بار در شعر «تا شکوفه‏ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی شکل داد.

شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌هایی مطبوعاتی، پژوهشی و ترجمه‏ هایی شناخته‌شده‌ دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی∗ ترجمه شده اند. شاملو از سال ۱۳۳۱ به مدت دو سال،‏ مشاور فرهنگی سفارت‏ مجارستان بود. «نخستین شب شعر بزرگ ایران» در سال ۱۳۴۷، از سوی وابسته‏ فرهنگی سفارت آلمان در تهران‏ برای احمد شاملو ترتیب داده‏ شد. احمد شاملو پس از تحمل سال‏ها رنج و بیماری، در تاریخ۲ مرداد۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده‌ شده است. عشق، آزادی و انسان‏گرایی، از ویژگی‏ های آشکار سروده‏ های شاملو هستند.

زندگی شخصی 

 تولد و سال‌های پیش از جوانی

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت، و به گفته شاملو در شعر «من بامدادم سرانجام...» از مجموعه‏ مدایح بی‌صله پدرش حلقه‌ای است که شاملو را به اهالی کابل متصل می‌کند. مادرش کوکب عراقی شاملو، از مهاجران قفقازی بود که طی انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، به همراه خانواده‌اش به ایران کوچانده شده بود. دورۀ کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش رضا شاه بود و هر چند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامه او در شهر رشت گرفته شد و محل تولد در شناسنامه، رشت نوشته شده است.)

دوران دبستان را در شهرهای خاش، زاهدان و مشهد و بیرجند گذراند و از دوازده سیزده سالگی شروع به ضبط لغات متداول عوام (که در فرهنگ‌های رسمی ثبت نمی‌شود) کرد. دوره‏ دبیرستان را در بیرجند، مشهد، گرگان و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را مدتی در دبیرستان ایران‌شهر و مدتی در دبیرستان فیروز بهرام تهران خواند و به شوق آموختن زبان آلمانی در مقطع اول هنرستان صنعتی ایران و آلمان ثبت‌نام کرد.

دوران فعالیت سیاسی و زندان 

در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده‌ی ژاندارمری به گرگان و ترکمن‌صحرا فرستاده شد. او همراه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در بحبوحه‏ جنگ جهانی دوم و ورود متفقین به خاک ایران، در فعالیت‌های سیاسی علیه متفقین در شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر و به بازداشتگاه سیاسی شهربانی و از آنجا به زندان شوروی در رشت منتقل شد. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه (ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشه‌وری و فرقه دموکرات آذربایجان همراه پدرش دستگیر شد و تا کسب تکلیف از مقامات بالاتر دو ساعت مقابل جوخه‏ آتش قرار گرفت. سرانجام آزاد شد و به تهران بازگشت. او برای همیشه ترک تحصیل کرد و در یک کتاب‌فروشی مشغول به کار شد.

دستگیری و زندان

در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد علیه دکتر مصدق و با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه شعر آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش مأموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر زیگموند موریس و بخش عمده‏ کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر مور یوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشتهٔ خودش و کتاب‌ها و یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه‌ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید. او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه‏ روزنامهٔ اطلاعات دستگیر شده، به عنوان [زندانی سیاسی] به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر، به بررسی شاهنامه می‌پردازد و دست به نگارش پیش‌نویس دستور زبان فارسی می‌زند و قصه‏ بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین می‌رود . مرتضی کیوان به همراه ۹ افسر سازمان نظامی [حزب توده] اعدام می‌شود و او در زمستان ۱۳۳۳ پس از تحمل یک سال حبس، از زندان آزاد می‌شود.

زمینه‌‏های فعالیت 

شعر و ترانه

سال ۱۳۲۶ کار شاعری شاملو با انتشار دفتری به نام «آهنگ‏‌های فراموش شده» که تنها دفتر شعر او در قالب سنتی و موزون است، آغاز می‌شود. شاملو در مقدمه همان دفتر می‏‌نویسد: «قطعاتی که در این کتاب جمع شده‏‌اند، نوشته‌هایی است که در حقیقت می‏بایستی سوزانده شده باشد. آهنگ‏‌هایی‌ست که خیلی زود از یاد می‌‏رود... این قدم‏های اولینِ کودکی است که می‏خواسته راه بیفتد. ناچار دستش را به دیوار می‌گیرد، دستش می‌لرزد. سست و مردد است و ناموزون راه می‌رود.»سال‏ها بعد، شاملو با انتشار قطع‏نامه شعر جدیدی را پایه‏ گذاری می‌کند. رضا براهنی در این‏باره می‌نویسد: «در واقع شاملو با قطع‏نامه شعر جدیدی را پیشنهاد می‏‌کند و التزامی بسیار صریح را بر گُرده‏ شعر می‏‌گذارد که شاید با ذات شعر به معنای واقعی منافات داشته باشد، ولی ضرورت زمانه، روان‏شناسی‏ خود شاملو و اعتراض عمیق او به قرارداد از هر نوع، نگارش این شعر را ایجاب می‌کرد.» در سال ۱۳۳۶ با انتشار مجموعه‏ اشعار هوای تازه، به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌شود. این دفتر شامل فرم‌ها و تجربه‌هایی متفاوت در قالب شعر نو است. در همین سال مجموعه‌ای از رباعیات ابوسعید ابوالخیر، خیام و باباطاهر را منتشر می‌کند. در سال ۱۳۳۹ مجموعه شعر باغ آینه منتشر می‌شود. معروف‌ترین ترانه‌های عامیانه‏ معاصر فارسی همچون پریا و دخترای ننه دریا در این دو مجموعه منتشر شده‌است. عبدالعلی دستغیب منتقد ادبی که مجموعه نقدی بر آثار شاملو نوشته‌است ، معتقد است که شاملو پس از نیما، بیشترین تأثیر را بر شعر و شاعران معاصر داشته‌است و بر این باور است که در میان شاعران معاصر ایران، عاشقانه‌های شاملو، زیباترین ترانه‌های عشق در شعر نوی پارسی است.

شاملو مجموعه‌ای از شعرهای سیاسی خود را به نام کاشفان فروتن شوکران - که در آن شعر «مرگ نازلی» در بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز مسیحی ایرانی است و مجموعه‌های پریا، ترانه شرقی (لورکا)، مسافر کوچولو و یل و اژدها را دکلمه کرده‌است و به صورت نوار صوتی منتشر شده‏ اند. چندین گفت‌وگو از او به چاپ می‌رسد تا آن که در سال ۱۳۷۲ با کمی بازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود مجوز نشر می‌گیرند.

از آنجا که شاملو تثبیت کنندی شعری نوپا بوده است، شرح و نقدهای بسیاری درباره‏ شعر او نوشته شده‌است. شمس لنگرودی نویسنده‏ «تاریخ تحیلی شعر نو» درباره‏ شعر شاملو و شاعری‏ او می‏‌گوید: «شاملو متوجه شد که موسیقی‏ کهن کلام می‏تواند آن روح را در محتوای او بدمد؛ نه موسیقی‏ زبانِ روزمره. در نتیجه شعری سرود که صورت و محتوای هماهنگی داشت و همین امر باعث جذابیت شعر او شد. البته فقط این مساله تاثیرگذار نبوده‌است. شاملو از معدود شاعرانی است که برای همه نسل‌ها شعر سروده‌ است، یعنی از وقتی کودکی به دنیا می‏آید می‏‌توان «بارون می‏آد جرجر» شاملو را برایش زمزمه کرد تا دوره‏ نوجوانی و عاشقانه‌ها، تا جوانی و روحیه انقلابی و تا دوره میانسالی و پیری که «در آستانه» شعری جاودانه است.»

روزنامه‏ نگاری

احمد شاملو در سال ۱۳۳۹ مدتی سردبیری هفته‌نامه فردوسی را به عهده گرفته بود. او مجله‏ را به شکل و اندازه‌ای غیر از معمول مجله فردوسی درمی‌آورد و سنجاق ناشده و روزنامه‌وار به دست خواستاران می‌رساند. او بخشی از صفحات هفته‌نامه را به چاپ نوشته‌های پژوهش‏گران فرهنگ مردم، تحت عنوان «کتاب کوچه» اختصاص داده بود. در سال۱۳۴۰ با همکاری دکتر محسن هشترودی، ۲۵ شماره از هفته‌نامه کتاب هفته را منتشر می‌کند. هفته‌نامه کتاب هفته و خوشه از تأثیرگذارترین هفته‌نامه‌های ادبی دهه‌ی ۴۰ بودند. در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه خوشه را به عهده می‌گیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل می‌شود، ادامه دارد. شاملو نام کاریکلماتور را در همین دوران است که برای نامیدن نوشته‌های طنزآمیز پرویز شاپور می‏‌سازد که رفته‌رفته رواج پیدا می‌کند و جا می‏‌افتد.  در سال ۱۳۵۸ هفته‌نامه‌ی کتاب جمعه با سردبیری احمد شاملو و مدیریت عسکری پاشایی منتشر می‌شود. انتشار این هفته‌نامه پس از ۳۶ شماره توقیف می‌شود.

ترجمه

شاملو در زمینه‏ ترجمه‏ نیز فعالیت‌های زیادی دارد. با این‏که بحث ترجمه‌های شاملو، همانند برخی دیدگاه‌هایش، منتقدانی نیز داشته و بحث‏ انگیز بوده‌است، با این‏حال برخی از این ترجمه‌ها، در شمار آثاری شناخته‌شده‏ قرار دارند. یکی از این کارها، «ترانه شرقی و اشعار دیگر»، سروده‏های فدریکو گارسیا لورکا با اجرا و صدای خودش بود که با استقبال فراوانی روبرو شد. از ۱۳۶۲ با تغییر فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف می‌شود. در حالی که کار و فعالیت شاملو متوقف نمی‌شود. نوار کاست سیاه همچون اعماق آفریقای خودم (ترجمهٔ شعرهای لنگستون هیوز) و سکوت سرشار از ناگفته‌هاست (ترجمهٔ شعرهای مارگوت بیکل)، کاری مشترک با محمد زرین‌بال با موسیقی بابک بیات منتشر می‌شود. از دیگر کارهای او در این زمینه می‌توان به ترجمه‏ «درها و دیوار بزرگ چین» در سال ۱۳۵۲ اشاره کرد.

فرهنگ‏ نویسی

«کتاب کوچه» عنوان فرهنگ‌نامه‌ای است که به کوشش احمد شاملو و همسرش، آیدا سرکیسیان، در چندین مجلد به عنوان دایرةالمعارف فرهنگ عامیانه‌ی مردم ایران تدوین شده و بعد از درگذشت شاملو، سرپرستی این مجموعه بر عهده‌ی همسرش، آیدا بوده‌است. این دانشنامه، دایرةالمعارف فرهنگ عامیانه مردم ایران در چندین جلد، شامل اصطلاحات، تعبیرات و ضرب‌المثل‌های فارسی است. نخستین جلد این فرهنگ در سال ۱۳۵۶ از سوی انتشارات مازیار منتشر شد و پس از انتشار شش جلد آن تا سال ۱۳۶۲، انتشاراین فرهنگ به دلیل مشکلات ممیزی تا سال ۱۳۷۲ در ایران متوقف ماند و تنها یک جلد از قصه‌های کتاب کوچه در سوئد منتشر شد. اسدالله امرایی در این‌باره می‏گوید: «کتاب کوچه یکی از بزرگ‌ترین دانشنامه‌های فولکلور مردم ایران است. شاملو البته این کار عظیم را یک‌ تنه انجام می‌داد.» این فرهنگ‏نامه، اگر آن‌گونه که مؤلف در جلد اول بیان داشته انتشار یابد، جامع‌ترین دایره‌المعارف فرهنگ و زبان عامیه ایران است که تاکنون (۱۳۹۱) یازده جلد آن، تا پایان حرف «ج»، منتشر شده‌است. از جمله ویژگی‌های کتاب کوچه، استفاده از شماره ردیف برای هر مدخل است که ارجاعات نیز بر اساس این شماره‌ها صورت می‏گیرد..

فعالیت‌های سینمایی

در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه‏ قصه‏ خروس زری پیرهن پری (با نقاشی فرشید مثقالی برای کودکان دست می‌زند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسول نیز می‌پردازد. این آغاز فعالیت سینمایی بحث‌انگیز احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلم‌نامه و دیالوگ‌نویسی فعال است. در سال‌های پس از آن و به‌ویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانسته‌اند. خود او می‌گفت: «شما را به خدا اسم‌شان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او «دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است» را به این تعبیر می‌دانند که فعالیت‌های سینمایی او صرفاً برای امرار معاش بوده‌است. شاملو در این باره می‌گوید: «کارنامه‏ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!» از میان فیلمنامه‌های شاملو می‏‌توان به «بن‏ بست» (۱۳۴۳، میرصمدزاده) محصول استودیو پانوراما و «فرار از حقیقت» (۱۳۴۵، ملک مطیعی) محصول مهتاب فیلم اشاره کرد.

در سالهای سینمای بعد از انقلاب هم شاملو فیلم‌نامه‌ای با نام «ميراث شوم» نوشت و در اختیار مسعود کیمیایی جهت ساخت قرار داد. داستان «ميراث» در آذربایجان می‌گذرد و به نهضت آزادی‌طلبانه آذربایجان و برخوردهایش با حكومت وقت می‌پردازد. اين فیلم‌نامه هرگز امكان ساخت را پيدا نكرد. كیمیایی دليل فیلم نشدن آن در هنگام زندگی شاملو را مجوز ندادن وزارت ارشاد به این سناريو اعلام كرد.

دیگر فعالیت‏ ها

در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری اداره‏ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس می‌کند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار می‌شود. در سال ۱۳۴۷ «شب شعر خوشه» را با همکاری دکتر عسگری و با حضور ۱۱۰ شاعر معاصر، نمایشگاه نقاشی منصوره حسینی، نمایشگاه کاریکاتور اردشیر محصص و تئاتر در در انتظار گودو را با هنرمندی داوود رشیدی، پرویز صیاد و پرویز کاردان برگزار می‌کند.

شاملو که به بریتانیا رفته بود، سه هفته پس از پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ ایران و سقوط حکومت پهلوی، در ۱۱ اسفند به ایران باز می‌گردد. او پس از بازگشت، به عنوان عضو هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران انتخاب می‌شود و مقاله‌ها و مصاحبه‌های متعددی پیرامون تحلیل و آسیب‌شناسی انقلاب و مسایل روز سیاسی و اجتماعی از او در مجلات و روزنامه‌ها به چاپ می‌رسد.

رویدادهای مهم در زندگی شعری

آشنایی با نیما یوشیج 

در سال ۱۳۲۵، شاملو که هنوز به عنوان شاعری نوپرداز شناخته نمی‌‏شد با نیما یوشیج، پدر شعر نو فارسی آشنا می‌گردد. او تصویر نیمایوشیج، نقاشی‏ رسام ارژنگی و شعر ناقوس، سروده‏ نیما را در روزنامه‏ «پولاد» می‌‏بیند و اندکی پس از آن، رابطه ‏ای ادبی میان آن‏ دو شکل می‌‏گیرد. شاملو می‌گوید: «نشانی‏ اش را پیدا کردم رفتم درِ خانه‏ اش را زدم. دیدم مردی با همان قیافه که رسام ارژنگی کشیده بود آمد دمِ در. به او گفتم استاد، اسم من فلان است، شما را دوست دارم و آمده ‏ام به شاگردی‏تان. فهمید کلک نمی‌‏زنم. در من صمیمیتی یافته بود که آن را کاملاً درک می‌کرد. دیگر غالباً من مزاحم این مرد بودم و بدون این‏که فکر کنم دارم وقتش را تلف می‌کنم، تقریباً هر روز پیش نیما بودم.» این آشنایی که باعث به وجود آمدن رابطه‏ ای عاطفی و خانوادگی میان آن‏ها گشته بود، تا سال‏ها ادامه پیدا می‌یابد. در ۱۴ خرداد ۱۳۳۰، نیما یوشیج با نوشتن یادداشتی برای شاملو و هدیه‏ جلدی از کتاب «افسانه» از او قدردانی می‌کند: «عزیز من، این چند کلمه را برای این می‌نویسم که این یک جلد افسانه از من، در پیش شما یادگاری باشد. شما واردترین کس به کار من و روحیه من هستید و با جرأتی که التهاب و قدرتِ رؤیت لازم دارد، واردید...» در این سال‏ها، او به گفته‏ خود، تحت تأثیر نیما و نوآوری‏های او در شعر بوده‌است و در کتاب‏هایی که به چاپ رسانید، شعرهای بسیاری در قالب نیمایی می‌سراید. او به قصد معرفی شعر نیما، دست به انتشار مجلات کوچک مقطعی چون سخن نو، هنر نو ، ساعت ۴ بعد از ظهر، روزنه، راد، آهنگ صبح و... زد؛ اما پس از آشنایی‏ شاملو با فریدون رهنما و انتشار دفتر شعر «قطع‏نامه»، مسیر شاعری‏ او به گونه ‏ای دیگر رقم می‌‏خورد

آشنایی با فریدون رهنما

آشنایی با فریدون رهنما که از اروپا برگشته بود و با شعر روز جهان آشنا بود، تاثیر زیادی بر شاملو می‏‌گذارد.او در سال ۱۳۳۰، دفتری با نام «قطع‏نامه» که فریدون رهنما نیز پیش‏گفتاری نقادانه بر آن نوشته بود را چاپ و منتشر می‏‌کند.

انتشار این مجموعه که دربرگیرنده‏ سروده‏ های بی وزن الف. بامداد بود و با معیارهای شعر نیمایی ناسازگار می‏‌نمود، باعث تیره شدن روابط نیمای زودرنج و شاملو می‏‌گردد.

رهنما در آن پیش‏گفتار در توصیف شعر شاملو می‌نویسد: «ریتم اشعار صبح (شاملو) را با ریتم اشعار اسپانیولی و اشعار آمریکای لاتینی‏ بعد از لورکا می‏‌شود مقایسه کرد. دنیای پر از اشکال و تصاویر نابرابر نیما یوشیج که نتیجه خشکی (در بهترین آثارش) به دهان‌مان می‏برد، با احساسات از بند رسته‏ صبح (شاملو) به راه افتاده‌اند و ما را به نقاط عمیقِ درد پاشیده شده هدایت می‏‌کنند...» شاملو درباره‏ این مقدمه می‏‌نویسد: «رهنما با خواهش من هم زیر بار حذف آن جمله نرفت. گفت نیما منطقی‏ تر از آن است که از قضاوت کسی برنجد، وانگهی این سلیقه‏ شخص من است و قرار نیست قوانین اخلاقی حاکم بر روابط تو و نیما در آن دخالت داده شود.» او درباره‏ کنار گذاشتن وزن عروضی، چه به شکل قدیمی و چه نیمایی‏ آن معتقد است: «ﺧﻂ ﻛﺸﯿﺪن ﺑﺮ ﻋﺮوض ﻗﺪﯾﻢ و ﺟﺪﯾﺪ، ﻋﻤﻼ ﺣﺎﺻﻞ درس ﺑﺰرﮔﯽ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﻦ از ﻛﺎرھﺎی ﺧﻮد ﻧﯿﻤﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ، وﻟﯽ او ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﺗﺠﺪﯾﺪ ﻧﻈﺮ ﻧﺒﻮد ﻛﻪ ھﯿﭻ، آن را مستقیما دھﻦﻛﺠﯽ ﺑﻪ ﺧﻮد ﺗﻠﻘﯽ ﻛﺮد و ﺑﺎ اﻧﺘﺸﺎر «ﻗﻄﻌﻨﺎﻣﻪ» ھﻢ ﺑﻪ ﻛﻠﯽ از ﻣﻦ ﻛﻨﺎر ﻛﺸﯿﺪ و ھﺮ ﺑﺎر ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺘﺶ رﻓﺘﻢ ﺑﺎ ﺳﺮدی ﺑﯿﺸﺘﺮی ﻣﺮا ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ و ھﺮﮔﺰ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺸﺪ ﺗﻮﺿﯿﺤﺎت ﻣﺮا ﺑﺸﻨﻮد. ﺷﺎﯾﺪ ھﻢ ﺣﻖ داﺷﺖ. ﻓﺮﯾﺪون رھﻨﻤﺎ ﻧﻤﯽﺑﺎﯾﺴﺖ در ﻣﻘﺪمه آن دﻓﺘﺮ دل او را ﺑﺎ آن ﻗﻀﺎوت ﺑﻪ درد ﻣﯽآورد.» اگرچه شاملو خود بر این باور بود که فریدون رهنما جهان دیگری را به او معرفی کرد که در سایه آن به بینش شعری‏ خود رسید، اما او به هیچ‏ وجه از نیما دست نکشید، به طوری که در شعرهای نیمایی اش در شمار شاعران موفق دوران معاصر قرار می‏‌گیرد. ضياء موحد معتقد است امروزه تاثیر شعر شاملو بر شعر معاصر ایران از تاثیر شعر نیما بیشتر مشهود است[ دیدگاه‏های شاملو درباره‏ شعر شاملو درباره‏ شعر سخنرانی‏ها و نوشته‏های بسیاری دارد. برخی از آرای او درباره‏ شعر از این قرار است: امروز خواننده‏ شعر پذیرفته‌است که شعر را به نثر نیز می‏توان نوشت. به عبارت دیگر٬ می‏توان سخنی پیش آورد که بدون اسـتعانت وزن و سـجع٬ شـعری بـاشد بس جان‏دار و عمیق. من مطلقا به وزن به مثابه یک چیز ذاتی و لازم یا یک وجه امتیاز شعر اعتقاد ندارم٬ بلکه به عکس معتقدم التزام وزن٬ ذهن شاعر را مـنحرف مـی‏کند؛ چـون ناچار وزن فقط مقادیر معدودی از کلمات را در خود راه می‏دهد و بسیاری کلمات دیگر را پشت در می‏گذارد٬ در صورتی‏که ممکن است درست همین کلماتی که در این وزن راه نیافته، در شمار تداعی‏ها درست در مسیر خـلاقیت ذهـن شـاعر بـوده بـاشد. آن اوایل که بعضی از ما شاعران امروز، دست به نوشتن شعرهای بی وزن و قافیه زدیم٬ عده‏ای از فضلا که از هر جور نوآوری وحشت دارند و طبعا این شیوه شعر نوشتن را امکان نداشت قبول کنند٬ به عنوان بزرگ‏ترین دلیل بر مسخره بودن ما و کار ما همین موضوع را مطرح می‏کردند. یعنی می‏گفتند: «اینها که شما جوان‏ها مـی‏نویسید اصلا شعر نیست.» مـی‏پرسیدیم: «آخـر دلیلش؟» مـی‏خندیدند٬ یـا بـهتر گـفته بـاشم ریشخندمان می‏کردند و می‏گفتند: «شما آن قدر بی‏سواد و بی‏شعورید که نمی‏فهمید این که نوشته‏اید نثر است!» و به این ترتیب اشکال کار روشـن مـی‏شد: فـضلا شـعر راازادبیات تمیز نمی‏دادند. در نظر آنها هر رطبی و یابسی که وزن و قافیه داشت شعر بود و هر سخن عاری از وزن و قافیه٬ نثر. اما تلاش شاعران معاصر در ایـن نـیم قـرن اخـیر٬ سرانجام توانست این برداشت نادرست را تغییر بدهد و امروز دست کم بخش عمده‏ای از مردم، شعر و ادبیات را از هم تمیز می‏دهند و اگرچه تعریف دقیقی از شعر در دست ندارند٬ به تجربه دریافته‏اند که تعریف شمس قیس رازی از شعر، تعریف پرتی است و به رغم او، کلام ممکن است موزون و متساوی نباشد و حروف آخرین آن هم به یکدیگر نماند و با این همه شعر باشد. امروز خواننده شعر می‏داند که وجه امتیاز شعر از ادبیات، تنها و تنها منطق شاعرانه‌است٬ نه وزن و قافیه و صنعت‌های کلامی...

درباره فردوسی و تاریخ ایران

در هجدهم فروردین‌ماه ۱۳۶۹ به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران سیرا (CIRA)جلساتی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا برگزار شد که هدف آن، بررسی هنر و ادبیات و شعر معاصر فارسی بود. سخنران یکی از این جلسات احمد شاملو بود. او در این جلسات با ایراد سخنانی پیرامون شاهنامه به مباحث زیادی دامن زد. شاملو این سخنرانی را در توجه دادن به حساسیت و نقد برای رسیدن به حقیقت و نقد روش روشنفکری ایرانی و مسئولیت‌های آن ایراد کرد و با طرح سوالاتی فرهیختگان ایرانی خارج از کشور را به بازبینی و نقد اندیشه و یافتن پاسخ برای اصلاح فرهنگ و باورها فراخواند. او در این سخنرانی در باره‏ گئومات مغ که بر پایه‏ی کتیبه‏ داریوش، خود را به دروغ بردیا، برادر مقتول کمبوجیه نامیده و شورشی را علیه داریوش رهبری کرده بود، می‌گوید: «حقیقت این است که اصلا گئومات نامی در میان نبوده‌است. بردیا از غیبت کمبوجیه و اشراف توطئه‌چی درباری استفاده می‌کند و قدرت را به دست می‌گیرد و بی‌درنگ دست به انقلاب اجتماعی می‌زند.»

شاملو در باره‏ی ضحاک می‌گوید: «ضحاک در دوره‏ی سلطنت خودش که درست وسط دوره‌های سلطنت جمشید و فریدون قرار داشته طبقات را در جامعه به هم ریخته بوده‌است. حضرت فردوسی در بخش پادشاهی ضحاک از اقدامات اجتماعی او چیزی بر زبان نیاورده، به همین اکتفا کرده‌است که او را پیشاپیش محکوم کند و در واقع بدون این‎که موضوع را بگوید و حرف دلش را بر دایره بریزد، حق ضحاک بینوا را گذاشته کف دستش دو تا مار روی شانه‌هایش رویانده...» شاملو بر این باور بود که ضحاک با رهبری توده‌های مردم، علیه نظام طبقاتی‏ جمشید قیام کرده‌است. او می‏گوید: «ضحاک فردوسی درست همان گئومات غاصبی است که داریوش از بردیا ساخته بود... می‌بینید دوستان، که حکومت ضحاک افسانه‌ای با بردیای تاریخی را ما به غلط و به اشتباه مظهری از حاکمیت استبدادی و خودکامگی و ظلم و جور و بیداد فردی تلقی کرده‌ایم. به عبارت دیگر شاید تنها شخصیت باستانی خود را که کارنامه‌اش به شهادت کتیبه‏ بیستون و حتی مدارکی که از خود شاهنامه استخراج می‌توان کرد سرشار از اقدامات انقلابی توده‌ای است، بر اثر تبلیغات سوئی که فردوسی بر اساس منافع طبقاتی و معتقدات شخصی خود برای او کرده به بدترین وجهی لجن‌مال می‌کنیم و آنگاه کاوه را مظهر انقلاب توده‌ای به حساب می‌آوریم. درحالی‌که کاوه در تحلیل نهایی عنصری ضد مردمی است.» شاملو حدود ده سال پیش از این سخنرانی، چکیده‏ای از همین مطالب را در کتاب جمعه آورده بود ولی این‏بار سخنرانی‏یِ او و لحن او، ناخشنودی و گاه خشم علاقمندان به فردوسی و شاهنامه را برانگیخت و مقالاتی از سوی آنان در رد نظریات شاملو به چاپ رسید.

درباره حافظ

 
حافظ شیراز عنوانِ تصحیح دیوان حافظ و روایتی است که شاملو از شعرهای حواجه حافظ شیرازی داشته‌است. شاملو در این کتاب که نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد روایت خاص خود را از شخصیت و شعر حافظ ارایه می‏دهد و در مقدمه‏ کتاب، روش تصحیح و اصول کار خود را بیان می‌کند. او به مشکلات و تحریف‌های موجود در دیوان حافظ اشاره می‌کند و در اینکه حافظ یک عارف مسلک بوده دقیق شده او حافظ را مبارز و مصلحی اجتماعی می‌داند که فرهنگ ریا و زهد را نقد می‌کند. شاملو در مقدمه‏ی آن کتاب که نخستین بار در سال ۱۳۵۴ منتشر شد می‏نویسد: «به راستی کیست این قلندر یک لاقبای کفرگو که در تاریک‏ترین ادوار سلطه ریاکاران زهد فروش؛ در ناهار بازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلّادان آدمی‏خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن‏چنانی خویش را بر حد زدن و خُم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده‏اند؛ یک تنه وعده‏ رستاخیز را انکار می‏کند خدا را عاشق و شیطان را عقل می‏خواند...» تصحیح دیوان حافظ توسط شاملو، مورد انتقاد حافظ‏‏پژوهانی چون بهاءالدین خرمشاهی و برخی دیگر قرار گرفته‌است. با این‏حال «حافظ شیراز به روایت احمدشاملو» همچنان منتشر می‏شود و یکی از پرفروش‌ترین روایت‌های حافظ است، ولی مقدمه‏ی آن پس از انقلاب در ایران اجازه نشر نیافت و از آن پس بدون مقدمه منتشر شد.

زندگی خانوادگی

شاملو در سال ۱۳۲۶ در سن بیست و دو سالگی با اشرف‌الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار فرزند او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. این ازدواج به جدایی می‌انجامد و شاملو پس از یک دهه در سال ۱۳۳۶ با طوسی حائری ازدواج می‌کند. دومین ازدواج شاملو، همچون نخستین ازدواج، مدت زیادی دوام نمی‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود. اما سومین و آخرین پیوند زناشویی‏ شاملو با آیدا، در سال ۱۳۴۳ بود که تا پایان عمر خود، عاشقانه با او زیست.

نقش آیدا در زندگی شاملو

شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان ( ریتا آتانث سرکیسیان) آشنا می‌شود. این آشنایی تأثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطهٔ عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در این سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر می‌برد و تحت تأثیر این آشنایی شعرهای مجموعهٔ آیدا: درخت و خنجر و خاطره! و آیدا در آینه را می‌سراید. او دربارهٔ اثر آیدا در زندگی خود به مجله فردوسی گفت: «هر چه می‌نویسم برای اوست و به خاطر او... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم». آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و شش ماه در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و از آن پس شاملو تا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نیز مجموعه‌ای به نام آیدا: درخت و خنجر و خاطره! منتشر می‌شود و در سال ۱۳۴۵ برای سومین بار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه راآغاز می‌کند و برنامهٔ قصه‌های مادربزرگ را برای بخش برنامه‌های کودک تلویزیون ملی ایران تهیه می‌کند.

آیدا شاملو در برخی کارهای احمد شاملو مانند دفتر کتاب کوچه با او همکاری داشت و سرپرست این مجموعه بعد از اوست

سفرهای خارجی

۱۳۵۱ مدتی بعد از تحمل دردهای شدید برای معالجهٔ آرتروز گردن به پاریس می‌رود و جراحی می‌شود.

در سال ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت می‌کند تا در کنگرهٔ جهانی نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو با یدالله رویایی عازم ایتالیا می‌شود.

۱۳۵۵ انجمن قلم آمریکا و دانشگاه پرینستون از او برای شرکت در گردهمایی ادبیات امروز خاورمیانه و سخنرانی و شعرخوانی دعوت می‌کنند و او عازم ایالات متحده آمریکا می‌شود. شاملو در این سفر به سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های نیویورک و پرینستون می‌پردازد. او با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و کوزمینسکی در این سفر دیدار می‌کند و پس از سه ماه همراه آیدا به ایران باز می‌گردد. در همین سال با دعوت دانشگاه بوعلی سینا، برای مدتی به سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه مشغول می‌شود. چند ماه بعد، این بار در اعتراض به سیاست‌های حکومت پهلوی ایران کشور را به مقصد ایتالیا، (رم) ترک می‌کند و از آنجا به آمریکا می‌رود و در دانشگاه‌های هاروارد، و ام آی تی و دانشگاه برکلی به سخنرانی می‌پردازد.

 ۱۳۵۷، پس از یک سال تلاش بی‌حاصل برای انتشار هفته‌نامه، به امید نشر و فعالیت علیه رژیم شاه به بریتانیا می‌رود. در لندن ۱۴ شمارهٔ نخست هفته‌نامه ایرانشهر را سردبیری می‌کند اما در اعتراض به سیاست دوگانهٔ مدیران آن در قبال مبارزه با رژیم و مسائل مربوط به ایران استعفا می‌دهد. ∗ مجموعه شعر دشنه در دیس در ایران منتشر می‌شود.

۱۳۶۷ به آلمان غربی سفر می‌کند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بین‌المللی ادبیات (اینترلیت ۲) با عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف از جمله عزیز نسین، درک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندو بِلی حضور داشتند. سخنرانی شاملو با عنوان «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» به تأثیر فقر و ناآگاهی و خرافه در عدم دستیابی به فرهنگ یکپارچه و متعالی جهانی اختصاص داشت. در ادامهٔ این سفر به دعوت خانم روترات هاکرمولر در اتریش، به شعرخوانی و سخن‌رانی می‌پردازد و به دعوت انجمن جهانی قلم (Pen) و دانشگاه گوتنبورگ به سوئد می‌رود. به دعوت ایرانیان مقیم سوئد در خانهٔ مردم استکهلم شب شعر اجرا می‌کند و با دعوت هیأت رئیسهٔ انجمن قلم سوئد با آنان نیز ملاقات می‌کند.

مجموعه شعرهای احمد شاملو (دوجلدی) در آلمان غربی منتشر می‌شود.

 ۱۳۶۹ برای شرکت در جلساتی که به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران سیرا (CIRA) در دانشگاه برکلی برگزار شد به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر می‌کند. سخنرانی‌های او، «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ» و «حقیقت چقدر آسیب‌پذیر است» که با نام «نگرانی‌های من» منتشر شد، واکنش گسترده‌ای در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج از کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنرانی‌های شاملو نوشته شد. در بوستون دو عمل جراحی مهم روی گردن او صورت گرفت با این حال چندین شب شعر در شهرهای مختلف با حضور شاملو که تعدادی از آنها به نفع زلزله‌زدگان رودبار و آوارگان کرد عراقی بود برگزار شد. در این بین به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه برکلی زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی را به دانشجویان ایرانی تدریس کرد و در همین زمان ملاقاتی با لطفی علی‌عسکرزاده ریاضی‌دان شهیر ایرانی داشت.

 ۱۳۷۰، بعد از یک سال و نیم دوری از کشور، به ایران بازگشت.

سال‏های پایانی

سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوا گذشت. از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره می‌گوید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه‌ ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.»

از سوی دیگر اجازهٔ هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بود.

بیماری آزارش می‌داد و با شدت گرفتن بیماری دیابت، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کردند، روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوه‏ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شده‌اش با این شیوه منتشر شد. پس از توقفی طولانی در انتشار کتاب‌های شعرش، دفتر شعر ترانه‌های کوچک غربت (۱۳۵۹)، مدایح بی‌صله در ۱۳۷۱(در استکهلم)، در آستانه در ۱۳۷۶، و آخرین مجموعه شعر احمد شاملو، حدیث بی‌قراری ماهان در ۱۳۷۹ منتشر شد.

سرانجام احمد شاملو در ساعت ۹ یکشنبه شب دوم مرداد ۱۳۷۹ در خانه خود در دهکده فردیس درگذشت. پیکر او در روز پنج‌شنبه ۶ مرداد از مقابل بیمارستان ایرانمهر و با حضور ده‌ها هزار نفر از علاقه مندان وی تشییع و در امامزاده طاهر کرج در نزدیکی مزار گلشیری، محمد مختاری و پوینده به خاک سپرده شد. کانون نویسندگان ایران، انجمن‌های قلم آمریکا، سوئد، آلمان و چندین انجمن داخلی و برخی محافل سیاسی پیام‌های تسلیتی به مناسبت درگذشت وی در این مراسم ارسال کردند. پس از مرگ احمد شاملو مراسم سالگرد و یادبودش بارها با حضور نیروهای امنیتی همراه بوده که در مواردی هم به تندی گراییده و یا به دلایل امنیتی برگزار نشده. همچنین سنگ مزار او به دست افراد ناشناس چندین بار مورد تخریب قرار گرفته.در فروردین سال ۱۳۸۵ کانون نویسندگان ایران علی‌رغم این که این حرکات را اعمال بدكردارانه شب پرستان كور دل نامید ولی ضمن اعتراض شدید، حتی در خور محكوم كردن هم ندانست. كانون نويسندگان ايران به خانواده احمد شاملو توصیه‌ کرد که هيچ اقدامی برای بازسازی سنگ گور نكنند

جوایز

۱۳۵۱ جایزهٔ فروغ فرخزاد

۱۳۶۹ دریافت جایزهٔ Free Expression سازمان حقوق بشر نیویورک

Human Rights Watch ۱۳۷۸ جایزهٔ استیگ داگرمن Stig Dagerman، «آذر محلوجیان» جایزه را به نمایندگی دریافت کرد.

۱۳۷۹ جایزهٔ واژه آزاد (هلند)


برچسب‌ها: احمد شاملو, رضا براهني, پرويز صياد, نيما يوشيج, مسعود كيميايي
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
  

فاطمه ملقب به انیس‌الدوله همسر مورد علاقه و سوگلی حرم‌سرای ناصرالدین‌شاه قاجار، پادشاه ایران بود.

کودکی و خانواده

فاطمه، دختر نورمحمد نامی، در کودکی یتیم شد و مادرش نیز مجددا ازدواج نمود. فاطمه به ناچار در امامه نزد عمو و عمه خود زندگی سختی را به چوپانی می‌گذراند. عمویش صفر و عمه‌اش نسا نام داشتند. او دو برادر دیگر هم به نام‌های حبیب‌الله و محمدحسن داشت که بعدها به حکومت قم و درجه امیرتومانی رسیدند و به القاب معظم‌السلطنه و معظم‌الدوله مفتخر شدند.

رابطه با شاه

آشنایی ناصرالدینشاه و انیس‌الدوله در یکی از سفرهای شکار شاه اتفاق افتاد. در سفری که شاه برای شکار به حوالی امامه رفته بود، دختر چوپانی را می‌بیند و پس از اندکی مصاحبت، او را خوش صحبت و شیرین زبان می‌یابد و با خود به تهران می‌آورد. انیس الدوله ابتدا به دست جیران سپرده می‌شود تا آداب معاشرت بیاموزد. با مرگ جیران (سوگلی قبلی شاه) خانه و اثاث او به انیس‌الدوله سپرده می‌شود و او به تدریج مقام و نفوذ لازم را پیدا می‌کند.

انیس‌الدوله نسبت به شاه وفاداری حیرت انگیزی داشت. او پس از ترور ناصرالدین‌شاه تا زمان مرگ عزادار بوده و زمانی که اتابک حقوق وی را بصورت یک بسته اسکناس برای وی فرستاد، با مشاهده تصویر ناصرالدینشاه بر اسکناس‌ها، غش کرد و پس از چند ساعت فوت نمود.

وظایف اداری

مقام انیس‌الدوله بر سایر همسران ناصرالدینشاه برتری داشت و عملاً می‌توان او را ملکه ایران دانست. او بر خلاف دیگر زنان شاه، چنان قدرتی داشته‌است که می‌توانسته با شاه مستقیما دعوا و حتی قهر کند. اعتمادالسلطنه در کتاب روزنامه وقایع بارها چنین مناسباتی را گزارش نموده‌است. او درباره مقام انیس‌الدوله نوشته‌است:

پذیرایی نسوان بزرگ دولت از بنات ملوک و اشراف و خواتین و شاهزادگان و اعیان و این قبیل امور عظیمه راجعه به سرای درونی همایونی در حیات مرحومه مهدعلیا(مادر ناصرالدینشاه) و ستر کبری به شخص شریف ایشان اختصاص داشت و بعدها کافه این سنخ اعتبارات و مراتب و مشاغل و مناصب باجواری عضه‌الدهر، ملکه‌العصر، نواب مستطاب متعالیه انیس‌الدوله‌است.

انیس‌الدوله از سوی شاه نشان حمایل آفتاب و تمثال همایونی دریافت کرد. او که خود اهل امامه لواسان بود در ناصرآباد پلی بنا کرد.

سفر فرنگ

او نخستین ملکه ایران است که تا اروپا مسافرت کرد. او با شاه تا مسکو همراه بود ولی حضور دختران اشراف‌زاده روسی و مراسم غربی در جریان خوش‌آمدگویی از آن‌ها باعث برخورد فرهنگی شد و ناصرالدین‌شاه انیس‌الدوله را به تهران برگرداند. ماجرا چنین بود که به محض اینکه شهردار مسکو از ورود انیس‌الدوله اطلاع یافت، تا دروازه شهر رفت و تلاش کرد تا دسته گلی تقدیمش کند، برای گریز از چنین دردسرهایی، مشیرالدوله به شاه توصیه کرد تا انیس‌الدوله را به تهران بازگرداند. شاه در طول سفر مدام نگران عصبانیت انیس‌الدوله از بازگشت اجباری‌اش به کشور بوده و در تلگرافی از لندن، احوال خواجگان و منشی و اقوام وی را نیز جویا شده‌است:

...جای شما حقیقتا خالی است که تماشای وضع زن‌ها و مردهای اینجا را بکنید...اگر هوای تهران گرم است، چند روزی مختصراً بروید به صاحبقرانیه. البته بروید. آغامحراب، آغارضی، آغاعلی چه می‌کنند؟ معصومه کجاست؟ چه می‌کند؟ احوال بدرالدوله را بپرسید. سوغات‌های شما را انشاالله پاریس حاضر می‌کنم.

ولی کار به همین جا ختم نشد. انیس‌الدوله در مسکو سوگند یاد کرد تا انتقام کارشکنی مشیرالدوله را بگیرد.او موفق شد روحانیون و درباریان را بر علیه مشیرالدوله بشوراند. با بازگشت شاه به کشور، مقصود انیس‌الدوله برآمد.

نیکوکاری‌ها

انیس‌الدوله به کارهای خیر علاقه داشت:

  • اهداء جیقه الماس به بارگاه علی بن ابیطالب
  • اهداء پرده مرواریددوزی‌شده به آستان حسین بن علی
  • اهداء نیم‌تاج طلا به حرم علی بن موسی الرضا
  • وقف روستای کاشانک
  • بنای پلی در ناصرآباد از توابع لواسان

انیس‌الدوله و ملیجک


زنان بي شماري در دربار ناصرالدين شاه قاجار مي‌زيستند كه هر كدام داستاني داشتند اما تنها يكي از اين زنان بي شمار موفق به كسب عنوان علياحضرت و مقام ملكه ايران شد. انيس‌الدوله تنها همسر غير عقدي ناصرالدين شاه بود كه به اين عناوين دست يافت و در دربار ناصری از نفوذ بسیاری برخوردار بود. این شماره به شرح حال وی اختصاص دارد:

فاطمه خانم ملقب به انيس الدوله فرزند نورمحمد از اهالي روستاي ييلاقي امامه بود. دختركي بيش نبود كه در يكي از سفرهاي شاه به امامه مورد پسند واقع شد و به علت خردسالي به جيران خانم فروغ‌السلطنه همسر محبوب شاه سپردند تا تربيت شود. با مرگ جيران خانه و اثاثيه وي به فاطمه خانم رسيد، و در سال ۱۲۷۸ به عقد غير دائم ناصرالدين شاه درآمد. سپس فاطمه خانم ملقب به انيس‌الدوله شد و به ارج و قرب و اقتدار دست يافت او حقوق معيني نداشت و مخارج آشپزخانه‌اش جدا حساب ميشد. ناصرالدين شاه بعدها از او خواست تا به عقد دايم‌اش درآيد اما انيس الدوله نخواست تا ساعت سعد عقد نخست خود را برهم زند و تا پايان عمر در عقد غير دائم شاه باقي ماند.

در سال ۱۲۹۰ ناصرالدين شاه بنا به پيشنهاد صدراعظم خود ميرزا حسين خان سپهسالار براي نخستين بار راهي فرنگ شد. در اين سفر نيز چون سفرهاي داخلي و سفر به عتبات تصميم گرفت برخي از اعضاي حرم را همراه سازد. انيس­الدوله از همسراني بود كه شاه را در اين سفر همراهي مي‌كرد: «كساني كه همراه ما به فرنگستان آمده اند از اين قرار است در دو كشتي : كشتي اول كه اسمش قسطنطين است و ما نشستهايم اشخاصي كه در اين كشتي هستند: صدراعظم، انيس الدوله، عايشه، معصومه، خورشيد كنيز انيسالدوله، معتمدالملك،‌ عضدالملك، و ...» . سفر دريايي سختيهاي بسياري براي همسفران شاه پيش آورد: «كمكم دريا خراب شد امواج مثل كوه بالا آمد بسيار بسيار اسباب وحشت شد رفتم اطاق زنها به غير از انيس الدوله،‌ عايشه و معصومه و كنيز انيس الدوله همه خراب و افتاده بودند».
در همان ابتداي ورود به روسيه شاه متوجه شد كه همراهي حرم در حكم زحمت است. « حرم اسباب زحمت هم حاضر شده نشسته بودند پشت ما » . در بدو ورود به مسكو ناصرالدين شاه امين‌السلطان را مامور كرد تا حرم را به باغي ببرد « ...من گفته بودم كه حرم را در خارج شهر جايي ببرند كه جنجال كم بشود بياورند اين طور شد».  شاه پس از مشورت با صدراعظم خود ميرزا حسين خان سپهسالار تصميم به بازگرداندن حرم گرفت. به دستور ناصرالدين شاه سپهسالار به فرهاد ميرزا معتمدالدوله تلگرافي كرد و علت بازگشت زنان را ناخوشي آنان در ميان راه و عادت نداشتن به هواي ناسازگار و صدمه از كالسكه و راه‌آهن عنوان نمود «ديگر امكان بردن به بالاتر» نيست.  دستور بازگشت با مخالفت انيس‌الدوله روبه رو شد ناصرالدين شاه خود چنين روايت ميكند: « ۲۳ ربيع‌الاول ... توقف در مسكو... امروز بنا شد انيس‌الدوله و حرم از اين جا فردا بروند تهران، با ساري اصلان و ميرشكار، ‌محمدحسن خان برادر انيس‌الدوله، حاجي سرور، .... انيس الدوله راضي نميشد گريه كردند خيلي به ما بد گذشت خيلي بد خيلي سخت. اگر همراه ميبرديم براي جا، منزل، كالسكه، كشتي نشستن اشكلات داشت .... آخر ميرشكار ساري اصلان راضي كردند به خودشان كه اينجا بد ميگذشت مثل حبس بودند.» 

انيس الدوله به تهران بازگشت و به مخالفان ميرزا حسينخان سپهسالار پيوست او بازگشت خود را توصيه صدراعظم به شاه مي‌دانست. اما بازگشت او به تهران فرصتي مناسبتر از سفر فرنگ برايش فراهم كرد مهدعليا مادر شاه و مقتدرترين زن دربار فوت كرد، انيس الدوله امور حرم را كاملا به دست گرفت.

تلاش او و ديگر مخالفان ميرزا حسين خان مشيرالدوله موثر واقع شد و شاه به خاك ايران رسيده بود كه خبر رسيد مخالفان صدراعظم در خانه انيس الدوله بست نشسته و عزل او را خواستارند. مخالفان ميرزا حسين خان در اجراي خواسته خود موفق بودند شاه عليرغم ميل خود صدراعظم را در رشت بركنار كرد. اما بعد از چند روز او را مجددا به سمت خود بازگرداند كه باز هم اعتراضاتي را به وجود آورد. يكي از معترضين انيس الدوله است كه همسر تاجدار خود را تحت فشار قرار ميدهد و مخالفان نيز دست از آستين او بيرون مي‌آورند. شاه در خاطرات خود مي‌نويسد: «بنا شد علاءالدوله، صاحبديوان و.... با بعضي احكام بروند طهران و صدراعظم دوباره صدراعظم باشد... ما هم راه افتاديم به رستم‌آباد. باز همان‌طور كج خلق هستم. رسيديم به منجيل .... باز از انيس‌الدوله احمق پاره‌ اي كاغدها آورده از علما نوشتجات فرستاده بودند بعضي را ساخته بودند بعضي صحيح».

بار ديگر تلاش مخالفان و انيس الدوله نتيجه داد به دستور شاه مشيرالدوله بار ديگر از صدارت خلع شد و حكومت گيلان به وي واگذار شد. حكومت گيلان كوتاه بود و ناصرالدين شاه صدراعظم مخلوع خود را به وزارت امور خارجه منصوب كرد. ميرزا حسين خان از ديدگاه انيس الدوله نسبت به خود آگاه بود: «... در حين معاودت دادن سركار نواب عليه عاليه انيس­الدوله دامت شوكته از مسكو محض اينكه ايشان همچو تصور فرموده بودند كه باعث و باني معاودت ايشان بنده كمترين هستم و حال آنكه خدا و سايه خدا روحنا فداه مي‌دانند كه ابدا بنده كمترين دخيل نبوده و هيچ عرضي درباره معاودت دادن ايشان به خاكپاي مبارك نكرده بودم از براي دلجويي ايشان چند فرمايش تغيرآميز نسبت به بنده در نزد ايشان و مخفيا فرموديد همين دو فقره باعث جسارت آنها شد نوشتند و تحريك كردند ...». او به شاه وعده داد كه در صورت روي كار آمدن مجدد خود كدورت انيس الدوله را رفع خواهد كرد با «شرفيابي به حضور مبارك به دادن پيشكش و رفتن به خانه جلالت ايشان به طوري خواهم نمود كه اسباب زحمت وجود مبارك نشود...»  امري كه به نظر ميرسيد محقق شد و ديگر از جدل اين دو خبري نيست.

از رقباي سرسخت انيس الدوله، امين اقدس بود كه هر دو نيز از زنان نازاي دربار بودند. رقابت بين اين دو در تمامي مسائل مشهود بود در اين ميان امين اقدس برگي برنده داشت و آن هم برادرزاده امين اقدس، ملقب به مليجک و عزيزالسلطان بود. در روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه به جنگهاي شاه و انيس‌الدوله بر سر تقرب مليجک به موارد بسياري بر مي‌خوريم «۱۹ ذي‌الحجه ۱۲۹۸ ه ق : شام بيرون ميل فرمودند جمعي از اهل حرم قهر کرده نيامده بودند شنيدم ديشب به واسطه اظهار مرحمت به پسر مليجک انيس‌الدوله پرخاش کرده کار از گفتگو به جاي نازک رسيده بود. خود شاه هم از قراري که مي‌فرمودند به واسطه بدي هر دو بد حال شده بودند... خلاصه چون مرافعه انيس‌الدوله به جهت پسر مليجک بوده است زيادتر به مرحمت افزودند به دست خودشان شام کشيدند و به جهت طفل فرستادند».

گرچه در دوره هاي بعد سياست انيس الدوله تغيير ميكند و ظاهرا خود را به مليجك علاقهمند نشان مي‌دهد. شاهد اين ماجرا عكسي است از او در كنار عزيزالسطان و تلگرافي كه شاه در سفر خود به فرنگ براي او و امين اقدس ارسال مي­كند و خبر از سلامت خود و عزيزالسلطان ميدهد.

اين دو در بسياري از امور با يك ديگر رقابت داشتند ساخت و ساز موقوفات يكي از اين موارد است، انيسالدوله در سال ۱۲۸۴ تصميم به ساخت دروازه‌اي به نام دارالسياده در ميانه مسجد گوهرشاد گرفت كه اين دروازه از نقره بود و از هرجانب نيز اوراق طلا داشت بر اين دروازه نگاشته‌اند:



به عهد خسرو جم جاه غازي شهنشه ناصرالدين شاه قاجار
انيس‌الدوله خاتون خواتين ز سيم و زر بهشت اين در بر اين دار



چندي بعد در ۱۳۰۹ امين اقدس نيز همين اقدام را انجام داد و در ميانه دارالسياده و راهرو سقاخانه دروازه‌اي از نقره وقف كرد.

در سفرهاي داخلي شاه دسته انيس‌الدوله نزديك‌ترين گروه به شاه بود و اول اين گروه وارد اردو مي‌شد و پشت سر او ديگر اهالي حرم چون امين اقدس. در خصوص اين رقابت كار به جايي مي‌رسد كه امين اقدس از شنيدن بيماري انيس‌الدوله احساس شادماني ميكند. محمدحسن خان اعتمادالسطنه در روزنامه خاطرات خود در اين خصوص از سويي از پريشاني خاطر ناصرالدين شاه مي‌نويسد و از سويي از شادماني دستگاه امين اقدس و اينكه با شنيدن خبر بهبود انيس‌الدوله امين اقدس «خودش را به ناخوشي زده».

در  جريان تحريم تنباكو نيز اين رقابت ادامه يافت، انيس­الدوله راه خود را از شاه جدا كرد و استقلال خود را نشان داد، پس از صدور فتواي تحريم تنباكو به دستور انيس الدوله قليانها را جمع كردند و در پاسخ به شاه كه چه كسي تنباكو را حرام كرده گفت آن كس كه مرا به تو حلال كرده است. اما در مقابل وي امين­اقدس به همراه شاه قليان مي­كشيد و اعتنايي به اين حكم نكرد.

از موارد ديگر رقابت بين اين دو زن مسئله علي­اصغر خان امين­السطان صدراعظم ناصرالدين شاه بود. امين اقدس برخلاف انيس­الدوله از دوستان امين­السلطان محسوب مي­شد در حالي كه انيس­الدوله از مخالفان سرسخت صدراعظم بود. با مرگ امين ­اقدس در سال ۱۳۱۲ وظايف محول به وي چون «ترياك و آبگرم صبح، صابون و مسواك و غيره را به انيس­الدوله دادند» تغييرات او در دستگاه امين اقدس چندان مورد رضايت امين‌السلطان نبود با اين تغييرات او به اخبار مورد نظر دسترسي پيدا نمي­كرد و اخبار از طريق انيس‌­الدوله به مخالفان وي مي‌رسيد « ميل صدراعظم اين بود كه وضع امين ­اقدس را بعد از مردن او به هم نزند اين دستگاه به همان شكل و ترتيب باشد. اما نائب‌السلطنه‌ها به خلاف مي­خواستند اغول بيكه را كه دوست خودشان است رئيس خلوت اندرون  بكنند. در معني انيس‌الدوله و اغول بيكه و باغبانباشي در ميان نيست. صدراعظم است و نايب‌السلطنه همان طوري كه به واسطه عداوت با هم زندگاني بيرون پادشاه ما را مختل و مشوش كرده­اند و اساس سلطنت را معدوم نموده­اند همين قسم يك آسايش مختصري كه پادشاه ما در اندرون داشت اين دو موجود محترم برهم زدند.» اين تنها زنان شاه نبودند كه نسبت به انيس­الدوله حسادت مي‌كردند بلكه خويشان شاه از محبوبيت وي خشمگين و آزرده بودند. قهرمان ميرزا عين‌السلطنه پسرعموي ناصرالدين شاه در روزنامه خاطرات خود مي‌نويسد:

             چيز تازه لقبي است كه انيس‌الدوله گرفته «حضرت قدسيه» لقب مرحمت شده از القاب تازه و اسباب حيرت و تعجب است. اين زن پير كثيف امامه‌اي چه قدر بايد ترقي كند نه خوشگلي دارد نه ملاحت نه سواد و خط هيچ. سياه، ‌كثيف، پير، بد لهجه. همه خانمها ديده‌اند و حالتش معلوم است. حالا ملكه ايران است در حقيقت امپراطريس ما است. افتخارها بايد به اين امپراطريس كرد... سالي سي هزار تومان مواجب دارد مداخل آن از صد هزار تومان متجاوز است خدا بخت بدهد. سالها كنيز فروغ‌السلطنه جيران بود. پس از او محترم شد تا به اين درجه رسيد كه رسيده... عشقي است كه اعليحضرت دارند به قول عوام كار دل است كار آب و گل نيست

انيس‌­الدوله از نفوذ فراوان خود بر شاه استفاده مي­كرد كه تنها چند نمونه از آنها در اينجا ذكر مي­شود و نشان هوش و سياست اوست. در خصوص بركناري ركن­الدوله از حكومت شيراز در نامه‌اي به شاه از او مي­خواهد كه از اقدام خود صرف‌نظر كند در ضمن آنكه براي حاكم وساطت مي­كند حقوق رعايا را نيز به شاه يادآوري مي‌نمايد: « باري شنيده­ام كه حكومت شيراز را باز تغيير داده‌ايد والله خيلي تعجب است بيچاره ركن‌الدوله هفت ماه است رفته با آنهمه خسارات اگر براي پيشكش است از خود شاهزاده بگيريد و خودش باشد اينطورها كه پدر رعيت بيچاره در مي‌آيد رعيت همين طور تمام مي­شود. حاكم كه از خودش نمي‌­دهد دور از مروت است از همه جهت بيچاره‌ها تمام شدند. عريضه را به دست كسي ندهيد محرمانه ملاحظه فرموده پس بدهيد خواجه بياورد». ناصرالدين شاه به خواسته انيس‌الدوله پاسخ مثبت ­داد و ركن­الدوله را از حكومت شيراز بركنار نكرد.

مورد ديگر وساطت براي خواهر ميرزا ملكم خان، فرنگيس، است كه پس از عزل برادر مستمري او هم قطع شده و به توسط انيس­الدوله در عريضه‌اي به شاه خواهان برقراري مجدد مستمري خود است. انيس­الدوله در كنار نامه وي خطاب به همسر خود نوشته: «اين عريضه خواهر ملكم خان است به توسط من در سه سال پيش از اينكه خود پناه به شاه بياورد و از برادرش مايوس شده بود در سال دويست تومان مرحمت فرموديد و گذراني مي‌كرد... حالا بيچاره كارش به طوري شده كه تصدق به او واجب شده، برادر پدرسگش خلاف كرده باين يك مشت زن مسلمان بي‌باعث چه افتاده كه نانش را بريدند.... استدعا دارم محض تصدق وجود مبارك و زكوه بدن مبارك مواجب او را به هر كس كه داديد به خودش برگردانيد». اين خواسته او نيز با پاسخ مثبت شاه روبه رو شد. البته هميشه وساطتهاي وي مورد پذيرش واقع نمي­شد چناچه با فوت ميرزا يحيي خان مشيرالدوله وزير عدليه و تجارت بسياري به دنبال مقام او بودند يكي از اين افراد ميرزا حسن خان اعتمادالسلطنه است كه عليرغم نزديكي فراوانش به شاه متوسل به انيس­الدوله شد ولي تقاضايش  با بي ­اعتنايي ناصرالدين شاه روبه رو شد.

انيس­الدوله كه در حكم ملكه قاجار محسوب مي‌شد هميشه پذيراي همسران سفراي خارجي بود و شاه نيز در اين مراسم حضور مي­يافت همسر درموند ولف، وزير مختار انگليس، همسر ايلچي ايتاليا، همسر سفير امريكا از جمله مهمانان انيس­الدوله بوده‌اند. در ايام نوروز يا جشن ولادت شاه نيز دربار انيس‌الدوله پذيراي فرنگيها بود. در روز جشن ولادت شاه انيس­الدوله نيم تاج بر سر و حمايل بر سينه با نشانهاي خارجي خود از مهمانانش پذيرايي مي­كرد. از ديگر مراسمي  كه با آداب و آيين توسط انيس­الدوله برگزار مي­شد؛ در روز سوم محرم علم شاه را به اندرون مي­بردند و انيس­الدوله به زينت آن  با پارچه‌هاي زري و طاقه شال و جواهر مي­پرداخت، سپس خود كنار آن ايستاده و به پذيرايي از اهالي اندرون با شربت مشغول مي‌شد. پس از مراسم نوحه‌خواني توسط يكي از دختران فتحعلي شاه علم را با مراسمي خاص به تكيه دولت مي­بردند. در اكثر موارد انيس‌الدوله بر سر سفره غذا حاضر و آماده كردن ميوه براي شاه نيز بر عهده او بود.

او داراي لقب حضرت قدسيه، و نشانهايي چون نشان شفقت از دولت عثماني و نشان حمايل آفتاب از سوي ناصرالدين شاه بود، اين نشان در نخستين سفر براي اعطا به ملكه‌هاي اروپا ابداع شد. عمارتهايي كه به وي تعلق داشت عبارت بودند از: عمارت سه طبقه كلاه فرنگي در باغ عشرت‌آباد، عمارتي در صاحبقرانيه كه پيش از وي به مهدعليا تعلق داشته است.

در سال ۱۳۱۳ ه ق ناصرالدين شاه پنجاهمين سال سلطنت خود را جشن گرفت، نقل است كه انيس­الدوله پيش از آن احساس خطر براي شاه مي‌كرده و از اجراي اين مراسم چندان خوشنود نبوده است. تاج‌السلطنه دختر ناصرالدين شاه در اين خصوص مي‌نويسد: «خواجه‌ها وارد شده لباس روز قرن را آوردند اين لباسي بود از ماهوت مشكي اعلا كه زينت داده شده بود از مرواريدهاي درشتي كه پدرم به سليقه خود انتخاب كرده ساخته بود. ... خانمها با يك همهمه و ازدحامي لباسها را تماشا كرده تعريفها نمودند... كسي كه تنها در تمام اين هياهو ساكت و غمناك بود انيس­الدوله بود كه با يك وحشت و اضطرابي به شوهر عزيز يگانه خود تماشا كرده مشرف به بيهوشي و افتادن بود ...» و در روز جشن نيز از شاه خواست تا به حضرت عبدالعظيم نرود و او را از توطئه‌اي برحذر مي‌دارد. پس از مرگ همسر بسيار اندوهگين بود و روايت است كه با ديدن عكس شاه بر  روي اسكناس « چنان بر سينه و شكم كوفت كه سخت بيمار شد» او يك سال بعد از قتل ناصرالدين شاه در بيست و سوم ربيع‌الثاني ۱۳۱۴ ه ق به علت ابتلا به بيماري يرقان درگذشت.

عین‌السلطنه در خاطرات خود می‌نویسد: سی سال است که روز به روز ترقی کرده در حقیقت بانوی حرم و ملکه ایران بود. با وجود آنکه صباحت منظری نداشت شاه بی اندازه مایل بود. عموم زنها تمکین او را داشتند. از اغلب دول فرنگ نشان داشت. ... مهمانی‌های رسمی اندرون با او بود... مکنت زیادی دارد. جواهرهای او را هیچ کس ندارد. تمام خزانه‌ای و اعلی است. دخل زیادی در سال داشت. لیکن خرج هم زیاد می‌کرد و زن خیر با سخاوتی بود. در لباس مهمانی و خانه‌داری تالی نداشت. بیشتر تغییرات لباس حالیه زنها به واسطه اختراع و تفکر او پیدا شده... خیلی حق به گردن زنها و مردها دارد.

از انيس­الدوله آثار خيريه به اين شرح باقي است: ضريح نقره براي شهداي كربلا، پرده مرواريد تقديم آستان حضرت سيد­الشهدا، ده باب دكان وقف حضرت رضا براي روضه‌خواني، جيقه الماس تقديم روضه مقدسه حضرت اميرالمومنين، نيم تاج الماس تقديم عتبه حضرت رضا، بقعه و گنبد شاهزاده حسين در امامه، بناي پل در ناصرآباد سمت لواسان. چاپ و توزيع مجاني يك جلد از كتاب ناسخ‌التواريخ مربوط به شرح حال حضرت فاطمه (س) و دستور به چاپ رساله عمليه زينه‌العباد در سال ۱۳۱۳ ه ق .

 

 

 

انيس‌الدوله و عزيزالسلطان 

انيس‌الدوله در ميان اهالي حرم خود

 

فعاليت‏هاي سياسي، اجتماعي‏

در آن دوره كه زن با سواد كمتر پيدا مي‏شد، انيس الدوله زني بودكه صرفنظر از زيبايي، انشاء روان و سليس او را كمتر كسي داشت و روي هم رفته جمال و كمال انيس‏الدوله باعث چنان سربلندي و امتياز او نسبت به ساير زنان ناصرالدين شاه بود كه به مقام بلند ملكه كشور رسيد. يك نفر وزير به كارهاي او رسيدگي مي‏كرد و شگفت اين‏كه يك منشي زن داشت و اين در تاريخ ملل فرنگ نيز تا كنون بي‏سابقه است كه ملكه كشوري منشي زن داشته باشد.

هوش سرشار و بصيرت بي‏نظيري كه از يك زن انتظار نمي‏رفت، سبب شد كه انيس‏الدوله در سراسر كشور مقام والاي ملكه را احراز كند و براي خود جداگانه درباري داشته و سفراي كبار و ممالك بيگانه وقتي به ملاقات شاه مي‏رفتند، در دفتر اين ملكه نيز نام خود را ثبت مي‏كردند و حتي هداياي نفيس و نشان‏هاي قيمتي از جانب سلاطين بيگانه به عنوان «انيس‏الدوله ـ ملكه ايران» به دربار قاجار مي‏رسيد.

اداره اندروني شاه‏

از آنجايي كه اندروني تشكيلات عريض و طويلي داشت كه رسيدگي به آن‏ها از عهده هركسي برنمي‏آمد و چه بسا اختلال در امور حرمخانه موجب آبروريزي دربار ايران نزد دول خارجي مي‏شد لذا اداره امور حرمخانه شاهي و برقراري حفظ و تعادل بين زنان شاه بر عهده انيس‏الدوله قرار داشت. اهميت مقام انيس‏الدوله در اندروني از گفته‏هاي اعتماد السلطنه به‏خوبي آشكار است:

«... انيس الدوله ناخوش است... حرم‏خانه شاه منحصر به اين زن است،... اين‏كه من به اين زن دعا مي‏كنم بيش‏تر براي خاطر شاه است كه اگر خداي نكرده اين زن بميرد كليه وضع حرمخانه به هم مي‏خورد.»[8] اعتماد السلطنه، همان، ص 377 ـ 376.
حتي وقتي به دنبال تهديد ناصرالدين شاه يكي از زنان حرم به منزل آيت‏اللَّه كني پناه برد. انيس‏الدوله پيشنهاد كرد كه جايي در داخل حرمسرا را به عنوان بست (پناهگاه) قرار دهند بنابراين پاي درخت قطوري را به اين بهانه كه سيدي در آن‏جا دفن است بست اندروني قرار دادند و ناصرالدين شاه قسم خورد كه هر كس قتل هم كرده باشد پاي اين درخت پناه آورد از تعرض به او خودداري خواهد كرد.

در نقش ملكه ايران‏

از آنجايي كه در بسياري از امور سياسي ملكه‏ها نقش اساسي داشتند بنابراين ملكه مي‏توانست بسيار مهم باشد و انيس‏الدوله اولين زن حرمسراي ناصرالدين شاه بود كه عنوان ملكه به او صدق مي‏كرد و وظايف متعدد ملكه‏ها را به عهده گرفته بود.

مونس‏الدوله چگونگي انتصاب وي به سمت ملكه ايران را چنين شرح مي‏دهد:

«در آن موقع ملكه انگليس يك گردن بند الماس توسط وزير مختار انگليس به تهران فرستاد كه به زن سوگلي شاه بدهند. وزير مختار از صدراعظم پرسيد: زن سوگلي شاه كدام يكي است؟ صدر اعظم اين سؤال را نزد شاه مطرح كرد و شاه گفت: آن گردن‏بند الماس را براي انيس‏الدوله بياورند زن وزير مختار انگليس با تشريفات پر طول و تفصيل به اندرون شاهي رفت و گردن‏بند ملكه انگليس را به گردن انيس‏الدوله انداخت. بعد هم به دستور ناصرالدين شاه حاجي طوطي خانم، كه همان مادام عباس فرانسوي باشد، يك نامه به زبان فرانسوي از قول انيس‏الدوله براي ملكه انگليس نوشت و يك كاسه بشقاب خيلي قيمتي فيروزه با چند قاليچه ابريشمي از طرف انيس‏الدوله براي ملكه انگليس فرستاد».

مشاور دائمي ناصرالدين شاه

كارلا سرنا در اين باره مي‏گويد: «ناصرالدين شاه براي اقدام به هر كاري علاوه بر منجم مخصوص با زن سوگلي خود (انيس الدوله) نيز كه در وجودش به برخورداري از نوعي پيشگويي است، مشورت مي‏كند.»

او در بسياري از امور و مسائل مملكتي مورد مشورت شاه واقع مي‏شده است. و چون به اخلاق و روحيه شاه آشنايي كامل داشته و بسيار موقع‏شناس بوده است، غالباً هرچه به شاه پيشنهاد مي‏كرده انجام مي‏شده است.

دلجويي از سران لشكري و كشوري

يكي ديگر از كارهاي انيس‏الدوله رسيدگي به سران لشكري و كشوري بود سردار ظفر بختياري در اين خصوص مي‏گويد:

چون [انيس الدوله‏] از دور سوار بختياري مي‏ديد مي‏فرستاد از من و ساير خوانين احوالپرسي مي‏كرد...»

يكي ديگر از ابتكارات انيس‏الدوله اين بود كه دستور داده بود كه دور دامن او تصوير سربازان تفنگ به دوش قلابدوزي و گلدوزي كنند و وقتي شاه از او سؤال كرد كه چرا تصوير سربازان را روي لباس خود كشيده است جواد داد: «قربانت گردم! اين‏ها با تفنگي كه در دست دارند، ناموس قبله عالم را نگهباني مي‏كنند!» و با اين كار خواسته بود كه اهميت سرباز در مملكت را يادآور شود .


توجه و پناه دادن به رعيت

در زمان ناصرالدين شاه رسم بود كه هركس كه حكام ايالت با دادن پيش‏كشي بيشتري به حكومت منطقه‏اي منصوب مي‏شدند و حاكم جديد هم تلاش مي‏كرد تا چند برابر آن مبلغ را از مردم وصول كند. بنابراين هرچه مدت حكومت افراد كم مي‏شد ظلم به مردم افزايش مي‏يافت در همين راستا نامه تاريخي انيس‏الدوله به ناصرالدين شاه ديدني است خصوصاً كه او تاكيد خاصي بر رعيت و لزوم حفظ رعيت دارد:

قربان خاك پاي مبارك گردم، جواب عريضه نواب ركن‏الدوله را مرحمت نفرموده‏ايد، آدمش طلب مي‏كند. دستخط و عريضه مزين التفات فرماييد. باري شنيدم كه حكومت شيراز را باز تغيير داده‏ايد، و اللَّه خيلي تعجب است. بيچاره ركن‏الدوله هفت ماه است نرفته، با آن همه خسارت، اگر براي پيشكشي است از خود شاهزاده بگيريد. اين‏طورها پدر رعيت بيچاره در مي‏آيد، رعيت اين‏طور تمام مي‏شود. حاكم از خودش نمي‏دهد. دور از مروت است، از همه جهت بيچاره‏ها تمام شده‏اند، عريضه را به دست كسي ندهيد محرمانه ملاحظه فرموده پس بدهيد خواجه بياوريد .

يا وقتي كه ناصر الدين شاه مبتلا به تب و نوبه شد و هر كدام از زنان حرم براي تملق يك‏جور نذر و نياز كرده بودند... بعد از همه [زن‏ها] انيس‏الدوله به حضور رفت و گفت: «قربانت گردم! من براي قبله عالم صد هزار دعاي گوي يك ساله فراهم كردم»

ناصرالدين شاه پرسيد: «چطور؟»

انيس‏الدوله حاضر جواب گفت: «مگر نه اين‏كه ماليات كاشان و دهات و اطراف آن را براي خرج آشپزخانه من مرحمت كرده‏ايد؟»

ناصرالدين شاه گفت: همين‏طور است.»

انيس‏الدوله گفت: «همان ساعتي كه تب قبله عالم قطع شد، من به حاكم كاشان نوشتم كه ماليات يك ساله كاشان و دهات كاشان را براي سلامتي قبله عالم بخشيدم تا همه مردم آن‏جا دعاگو باشند.»

كمك به فقرا

سابقاً گفته شد كه چگونه ماليات كاشان و حومه آن را به رعيت آن حوالي بخشيده بود او همواره از درماندگان دستگيري مي‏كرد و به واسطه بذل و بخشش غالباً تنگدست و مقروض مي‏زيست ايشان ضمن يك نامه‏اي به ناصرالدين شاه مي‏نويسد... اما يك هزار تومان كمينه را چرا ضبط فرموده‏ايد، الحال نهايت دست‏تنگي را دارم، ضرض است، سر زمستان است. مخارج لازمه جاي خود دارد. ارباب طلب هم تنخواه طلبشان مي‏خواهند. استدعا دارم به جناب مشيرالدوله بفرماييد يك هزار تومان كمينه را بده و جزو ضبط شده‏ها نباشد ديگر به هر نحوي صلاح بدانيد تنخواه را امروز به كمينه برساند. لازم است.

ايشان علاوه بر اين‏كه از مال خودش بذل و بخشش مي‏كرد در هر فرصتي كه بدست مي‏آورد سعي داشت اين عمل را ترك نكند براي همين، رسم ناصرالدين شاه اين بود كه هر روز صبح حمام مي‏رفت و لباس‏هاي زير خودش را عوض مي‏كرد. انيس‏الدوله هر روز يك دست لباس زير نو براي شاه مي‏فرستاد و آن لباس زير ديروزي را به سادات فقير مي‏داد.

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: انیس الدوله, ناصرالدين شاه, ميرزا ملکم خان, میرزا علی‌اصغر خان امین‌السلطان, ميرزاحسينخان مشيرالدوله
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

مهران مدیری (زادهٔ ۱۸ فروردین ۱۳۴۰ از والدینی اراکی در تهران) به دنیا آمده‌است. وی کارگردان و بازیگر مجموعه‌های طنز سینما و تلویزیون ایران است. از جمله مجموعه‌های تلویزیونی که وی کارگردانی و بازیگری آنها را برعهده داشته می‌توان از ساعت خوش، پاورچین، نقطه‌چین، شب‌های برره، باغ مظفر، مرد هزار چهره، مرد ۲ هزار چهره و قهوه تلخ نام برد.

آخرین سریال او قهوهٔ تلخ به طور غیر رسمی توقیف شده بود، و در شهریور سال ۱۳۹۱ با توقف کامل به علت اخلاف با تهیه کنندگان مواجه شد، و پس از آن ساخت سریال «ویلای من» به کارگردانی مهران مدیری و سرمایه گذاری موسسه فرهنگی «گلرنگ رسانه» عصر روز شنبه ۲۰ آبان ماه در منطقه ازگل کلید خورد.

او در موسیقی و خوانندگی نیز فعالیت دارد. مجلهٔ نیوزویک در مقاله‌ای او را ۲۰ امین مرد قدرتمند سال ۲۰۰۹ در ایران نامیده‌است.

زندگی

مهران مدیری آخرین فرزند خانواده خود می‌باشد. او سه برادر بزرگتر از خود دارد. از سن شانزده سالگی با تئاتر آشنا شد. در سال ۱۳۶۱ وارد رادیو شد و در داستان شب به مدت شش سال به گویندگی پرداخت. در سال ۱۳۷۲، به همراه داریوش کاردان اولین برنامه طنز خود را برای نوروز ساخت.

فعالیت‌ها

تئاتر

نام سمت کارگردان سال
خرگوش بازیگر حمید عالمی ۱۳۵۳
شوخی بازیگر صدرا رسولی ۱۳۵۶
تلگراف بازیگر مهدی شریفی ۱۳۵۸
پلنگ نادان بازیگر بهروز سلیمی ۱۳۶۲
یک طنز و یک غم آوا بازیگر بهروز سلیمی ۱۳۶۴
ساعت عمو اسکندر آهنگساز حسن شکلاتی ۱۳۶۶
آرسنال بازیگر محسن حاجی یوسفی ۱۳۶۷
پانسیون بازیگر محسن حاجی یوسفی ۱۳۶۸
سیمرغ بازیگر دکتر قطب الدین صادقی ۱۳۶۹
هملت بازیگر دکتر قطب الدین صادقی ۱۳۷۰
واسکودوگاما بازیگر جواد شیرگر ۱۳۷۱
موشها و آدمها بازیگر محمد عمرانی ۱۳۷۱
کیسه بوکس بازیگر موذنی ۱۳۷۱

تلویزیون

نام سمت کارگردان سال

سریال مشت‌های کوچک

بازیگر

اسماعیل نوری

۱۳۷۱

سریال حکایت‌ها

بازیگر

مجتبی یاسینی

۱۳۷۱

سریال پندها و اندرزها

بازیگر

مجتبی یاسینی

۱۳۷۱

سریال نوروز ۷۲

بازیگر

داریوش کاردان

۱۳۷۲

سریال باغ گیلاس

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۲

سریال پرواز ۵۷

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۲

سریال ساعت خوش

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۳

سریال سال خوش

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۴

سریال نوروز ۷۶

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۶

سریال (جُنگ)۷۷

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۷

سریال ببخشید شما

مجری/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۸

سریال پلاک ۱۴

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۸

سریال ۹۰ شب

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۷۹

سریال طنز ۸۰

مجری/تهیه کننده/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۰

سریال دردسر والدین

بازیگر

مسعود نوابی

۱۳۸۰

سریال پاورچین

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۱

سریال نقطه چین

بازیگر/طراح صحنه و لباس/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۲-۱۳۸۳

سریال جایزه بزرگ

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

نوروز ۱۳۸۴

سریال شب‌های برره

بازیگر/خواننده/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۴

سریال باغ مظفر

بازیگر/خواننده/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۵

سریال مرد هزارچهره

بازیگر/کارگردان/مجری طرح

مهران مدیری

نوروز ۱۳۸۷

سریال مرد دوهزارچهره

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

نوروز ۱۳۸۸

سینما

نام

سمت کارگردان سال

دیگه چه خبر؟

دستیار طراح صحنه

تهمینه میلانی

۱۳۷۲

دیدار

بازیگر

محمدرضا هنرمند

۱۳۷۷

توکیو بدون توقف

بازیگر/بازیگردان

سعید عالم‌زاده

۱۳۸۱

همیشه پای یک زن در میان است

بازیگر

کمال تبریزی

۱۳۸۶

دایره زنگی

بازیگر

پریسا بخت‌آور

۱۳۸۶

تهران ۱۵۰۰ (انیمیشن)

بازیگر

بهرام عظیمی

۱۳۹۰

پل چوبی

بازیگر

مهدی کرم پور

۱۳۹۰

کتاب

کتاب خسرو شکیبایی - مولف: الهام قره خانی . سال:۱۳۸۷-۱۳۸۹

شبکه خانگی

نام

سمت کارگردان سال ساخت

سریال ویلای من

بازیگر/کارگردان/تهیه کننده

مهران مدیری

۱۳۹۱

سریال قلب یخی (فصل سوم)

بازیگر

سامان مقدم

۱۳۹۱

سریال قهوه تلخ در ۱۱۱ قسمت

بازیگر/خواننده/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۸-۱۳۹۱

بمب خنده

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۷

سریال گنج مظفر

بازیگر/کارگردان

مهران مدیری

۱۳۸۵

برره

در سال ۱۳۸۱ ، او به همراه پیمان قاسم خانی؛ نویسنده، قومی را خلق کردند به نام «برره». آنها با طرح معضلات فرهنگی ساکنان روستای خیالی برره، رذایل اخلاقی اجتماع و سنت‌های غلط مردم آن را به نقد کشیدند.

قهوه تلخ

قهوه تلخ ۳۲ بازیگر اصلی دارد و داستان آن با بازی سیامک انصاری در نقش مورخ آغاز شد. او در ابتدای داستان که در دنیای امروز می‌گذرد، یک فنجان قهوه تلخ می‌خورد و با خوردن آن به تاریخ سفر می‌کند. او در طول زمان به مورخی تبدیل می‌شود که در مرور خاطرات تاریخی خود، هربار دچار مسائلی می‌شود که این مسائل داستان‌های سریال را رقم می‌زند.

داستان‌های مجموعه تلویزیونی قهوه تلخ توسط امیر مهدی ژوله و خشایار الوند نوشته وبه تهیه کنندگی حمید ومجید آقاگلیان تهیه شده‌است.

بمب خنده (کریسمس ۲۰۱۱ یا ماهواره)

در نیمه دی ماه ۱۳۸۹ فیلمی از مهران مدیری در حال تقلید برنامه‌های ماهواره‌ای در فضای وب، و همچنین به‌صورت لوح فشرده منتشر شد که به سرعت به یکی از پربازدیدترین لینک‌ها در محیط وب فارسی و شبکه‌های اجتماعی تبدیل شد، اما کسی نمی‌دانست متعلق به کدامیک از آثار مدیری است.

سرانجام مهران مدیری در ۲۸ دی ماه ۱۳۸۹ به پخش این کلیپ واکنش نشان داد و گفت در اردیبهشت سال ۱۳۸۷، حدوداً یکماه پس از پخش سریال مرد هزار چهره، طراحی چند سی دی برای تولید در شبکه نمایش خانگی را داشته‌است که یکی از آنها موضوع ماهواره بود. فیلمبرداری این کار در شهریور سال ۸۷ به اتمام رسید، اما قبل از اینکه مونتاژ، ساخت تیتراژ و موسیقی این آثار شروع شود، پیشنهاد ساخت سریال مرد دوهزار چهره به او داده شد و ساخت این سریال آغاز گردید و از پخش این برنامه‌ها منصرف شد؛ تا اینکه متوجه شد که این سی دی به صورت غیر مجاز پخش شده‌است. او افزود این موضوع به شدت در حال پیگیری است.

مستند

ساکن صحرای سکوت (زندگینامه خسرو شکیبایی) - کارگردان: الهام قره خانی - مهرتاش مهدوی (تهیه کننده:جمشید مشایخی -هادی منبتی) - سال ۱۳۸۷-۱۳۹۰

موسیقی

عنوان

توضیحات سال

کاست برای کودکان

بازیگر، کارگردان بهروز غریب پور

۱۳۷۲

کاست "دلتنگی هاً

دکلمه اشعار هاتف علیمردانی

۱۳۷۸

آلبوم «از روی سادگی»

موسیقی بابک بیات و فردین خلعتبری

۱۳۷۹

خوانندگی تیتراژ فیلم سینمایی همنفس

موسیقی فردین خلعتبری

۱۳۸۲

خوانندگی تیتراژ سریال مهر وماه

موسیقی فردین خلعتبری

۱۳۸۳

خوانندگی تیتراژ سریال شبهای برره

موسیقی بهرام دهقانیار

۱۳۸۴

خوانندگی تیتراژ سریال باغ مظفر

موسیقی بهرام دهقانیار

۱۳۸۵

خوانندگی تک آهنگ در آلبوم "دارکوب "

موسیقی گروه دارکوب

۱۳۸۹

خوانندگی تیتراژ سریال قهوه تلخ

موسیقی بهرام دهقانیار

۱۳۸۹

خوانندگی تیتراژسری جدید سریال قهوه تلخ

موسیقی بهرام دهقانیار

۱۳۹۱

جشنواره‌ها و جوایز

- کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم همیشه پای یک زن در میان است – ۱۳۸۶

- تندیس حافظ بهترین بازیگر مرد کمدی تلویزیون برای مجموعه‌های مرد دو هزار چهره و قهوه تلخ - ۱۳۹۰

دکترای افتخاری

دانشگاه لیبرتی آمریکا (American Liberty University) به پاس انجام فعالیت‌های هنری و انسانی، به مهران مدیری مدرک دکترای افتخاری اهدا کرد. مراسم اهدای دکترا به مدیری در ۲۱ تیرماه ۱۳۹۰ (۱۲ ژوئن ۲۰۱۱) در دانشگاه لیبرتی واقع در لس‌آنجلس برگزار شد که مهران مدیری به دلیل ضبط ادامه مجموعه قهوه تلخ نتوانست در این مراسم حضور پیدا کند. در این مراسم، دکتر رونالد برینر به نمایندگی از مهران مدیری این مدرک را دریافت کرد و حمید سلطانی آن را در ایران به مهران مدیری رساند.

فرزندان مهران مدیری درباره زندگی او صحبت می کنند

farhadmodiri

این یک گفت و گوی خواندنی است که در آن فرزندان مهران مدیری به خیلی چیزها اشاره کرده اند. از خانه و زندگی و ماشین و محله پدرشان گرفته تا نظر و نگاهشان به کارهای او تا برخوردی که با بچه ها دارد و زمانبندی آمدن و رفتنشان و ساز و آواز در خانه و مار پیتون ۵ متری و لباسهایی که میپوشند و سریالهایی که دوست دارند و مشکلاتی که به عنوان فرزند یک فیلمساز مشهور تحمل میکنند و بالاخره تمایل پسر برای فیلمساز شدن و دختر که به موسیقی و نقاشی علاقه دارد.
فرهاد مدیری، پسر ۱۷ساله مهران مدیری است. نه موهایش سیخ سیخی است و نه در فرم لباس پوشیدن عاشق لباسهای عجیب و غریب است. آن قدر که نمیتوانی از روی ظاهرش سن و سالش را حدس بزنی. میآید و مینشیند و از روزهایی صحبت میکند که در مدرسه اذیتش میکردند و از این روزها میگوید که خواهر ۱۱ ساله اش هم چنین وضعیتی دارد ولی فراموش نمیکند که بگوید: دیگر با این ماجرا کنار آمده ایم

فرهاد تریپ هنری نیست

قرارمان را گذاشته ایم و او راس ساعت مقرر میرسد. کت و شلوار کرم رنگ پوشیده و ما شوک میشویم وقتی که میگوید:« هنرستان موسیقی درس میخوانم». او نه در فرم لباس پوشیدنش اثری از بچه های هنری دارد و نه در مرتب کردن چهره اش. البته همه اینها را خودش انتخاب کرده و پدرش نقشی در انتخاب این فرم لباس پوشیدنش ندارد. حتی میتواند بخندد و تعریف کند که ریش فراوانی داشته و برای آمدن سر گفت و گو آنها را اصلاح کرده است، چون نمیخواسته عکس اش با آن ریشهای بلند چاپ شود!

یک خانواده هنری

همسر مهران مدیری، مادر فرهاد و شهرزاد، رشته اش هنری بوده و ادبیات. خانه دار است و برای خودش مینویسد. هیچوقت دغدغه نوشتن نداشته. اسم فرهاد را هم مادرش انتخاب کرده و بعد از آن مهران مدیری زیاد از این اسم در شخصیتهای تلویزیونی اش استفاده کرده است.

پسرساز، پدر آواز

ساز تخصصی فرهاد گیتار است ولی سازهای دیگر را هم امتحان کرده است. گهگاه برای پدرش هم ساز میزند تا او بخواند. اما این در صورتی است که وقتی برای آوازخوانی وجود داشته باشد. معمولا اینطور نمیشود. معمولا پدر در خانه نیست و سر کار است یا آنکه در مرحله پیش تولید سریالهایش قرار دارد. در حال حاضر هم که میخواهد اولین فیلم بلند سینمایی اش را کارگردانی کند و سرش حسابی شلوغ است.

فرهاد گواهینامه ندارد

« من که گواهینامه ندارم ولی اگر گواهینامه بگیرم مشکلی برای ماشین نیست.» مهران مدیری به گواه حرفهای پسرش اهل شرط گذاشتن برای بچه ها نیست. فرهاد مطمئن است که وقتی گواهینامه را بگیرد داشتن اتومبیل روی شاخ خواهد بود. اگر بپرسی مهران هیچوقت دنبال او به در مدرسه میآید با راحتی میگوید هیچوقت چون وقت ندارد. پدر آخرین بار چند ماه پیش به مدرسه آمده تا در جلسه اولیا با مدیران مدرسه شرکت کند. فکرش را بکنید که اگر میخواست مدام به مدرسه فرهاد و شهرزاد سر بزند مدرسه چطور به هم میریخت.

کسی را به خلوتم راه نمیدهم

خانه شان مثل تمام خانه های این شهر است. دعوای خواهر و برادری هم در آن پیدا میشود اما تازگی ها که بزرگتر شده اند دیگر کمتر دعوا پیش میآید. فرهاد که بیشتر وقتش را در اطاق میگذراند و گاهی حس میکند برای خانواده اش کم میگذارد . فرزند خوبی برای خانواده اش نیست، این را خودش میگوید:«روی اعصابشان راه نمیروم ولی حس میکنم به عنوان فرزند، فرزند خوبی برایشان نیستم. بعضی وقتها فکر میکنم اگر خودم پدر بودم، میخواستم بیشتر به محیط شخصی فرزندم وارد شوم ولی نمیگذارم این اتفاق برای پدر و مادر خودم بیفتد.»

شرارت پشت چهره ای آرام

اما بشنوید و بخوانید از مدرسه. او بچه شلوغی است اما از اینکه سردسته باشد خوشحال نیست. میگوید :« این خلاقیت را دارم که در مدرسه سردسته باشم اما اصولا سردستگی در مدرسه بد است. چون ممکن است شما سردسته باشید و پشت تو را خالی کنند.» اما در این روزهای شلوغ کاری در مدرسه خودش منطق به خرج میدهد و پای پدر و مادرش به میان دعوا کشیده نمیشود. « همیشه، حتی اگر بدترین کارها را انجام داده باشم، با منطق زیاد آن را توجیه میکنم.» این قدرت را پدرش هم دارد « ولی نه به اندازه من». گاهی اوقات همین منطق زیاد او را تبدیل به موجودی واقع بین میکند و میتواند بین حرف هایش اعتراف کند:« بعضی وقتها معلم هایمان را خیلی اذیت کرده ایم. من واقعا از آنها معذرت خواهی میکنم.» یکی از آخرین شیطنت هایش این بوده که با بچه ها سر کلاس یکی از معلمها دوربین ببرند و فیلم بگیرند. بعد فیلم لو میرود و دست مدیر و معاون میافتد و …..«خدا رحم کرد. به خیر گذشت. بابا هنوز هم نمیداند که چی شده چون خودمان تعهد دادیم و تمام شد. حالا اینجا بخواند میفهمد!»

کادو فراموش نمیشود

مشکل رفت و آمد در خانه شان وجود ندارد. حتی ممکن است تا ساعت ?-? صبح بیرون باشد اما حتما خانواده اش میدانند که کجاست و چه کار میکند. پدر اینطور نیست یعنی گاهی پیش میآید که خانواده ندانند او کجاست و چه میکند. کادو هم خوب میخرد، به نظر میرسد حواس اش به روز تولد بچه هایش هست ولی آخرین کادویی که به پسرش داده، پول است. میخندد و میگوید:« نقدی حساب کرد» اما کادوی برعکس هم وجود دارد. پسر برای پدر معمولا کتاب و سیدی میخرد و وقتی روی قیمت ها اصرار میکنیم و میخواهیم بودجه پولتوجیبی اش را معلوم کنیم، میگوید:« معمولی، پسر بیل گیتس که نیستم!»

بازیگری؟ هرگز!

یک بار جلوی دوربین رفته است.  در آن برنامه نقش بچگی پدرش را بازی میکرد. از بس به هم شبیه هستند و این را همه میگویند. در پشت صحنه برنامه های پدرش زیاد چرخیده اما با این وجود علاقه چندانی به بازیگری ندارد. واقعیت این است که همیشه از زبان بازیگرها درباره حاشیه ها شنیده ایم. خودمان هم نمیدانیم وقتی فرهاد مدیری میگوید که در آرزوهای دور و دراز هنری اش جایی برای بازیگری وجود ندارد به خاطر حاشیه هاست یا اصولا علاقه ای به این محیط و فضا ندارد. اما میتواند بگوید :« همه خانواده مجبورند این حاشیه ها را تحمل کنند. هر کدام به اندازه خودشان. مسلما مادرم به این خاطر که در صدر است فشار بیشتری را تحمل میکند اما این بار روی همه خانواده هست.»

خانه ای پر از نوای موسیقی

پسر در مقابل پدر، تواضع زیادی به خرج میدهد اما میگوید از پدرش نمیترسد. وقتی میخواهیم او را روی دور کلکل با پدرش بیاندازیم، هیچ رقمه راضی نمیشود. حرفش اینست«: ما کی باشیم؟» اوضاع وقتی بدتر میشود که در ادامه صحبت درباره موسیقی میگوید: «بابا استعداد بی نظیری در موسیقی دارد» مهران مدیری به طور حرفه ای ساز نمیزند. یک مدت ساز ضربی می زده و یک مدت گیتار و پیانو. با وجود این که پدرش صدای خوبی دارد اما خاطره ای از لالایی پدر ندارد. گهگاه، شنیدن صدای پدر که برای خودش آوازی زمزمه میکند، حالی دارد.

فیلمساز میشویم

فرهاد مدیری علاقه ای به بازیگری ندارد، اما شغل مورد علاقه اش فیلمسازی است. میگوید اهل سریال سازی نیست و حضور در سینما را ترجیح میدهد. از همین حالا هم استارت را برای ساخت فیلم کوتاه زده. به خاطر هنری بودن رشته اش در مدرسه، و یک عمر زندگی در یک خانواده هنری، میتواند درباره سریال های پدرش هم صحبت کند. به نظر فرهاد مدیری، سریال مرد هزار چهره، بهترین سریال پدرش بوده:« کارگردانی، ایده، بازی بازیگرها و …» و بین سریالها هیچ علاقه ای به جایزه بزرگ ندارد.

تشابه را ببینید

فیلم میبیند، فیلمهایی که معمولا پدرش به خانه میآورد. در بین فیلمسازهای ایرانی، بیضایی و حاتمی کیا را خیلی دوست دارد. مجله هم میخواند یا حتی روزنامه اما نه اینکه پیگیری کند و عاشق مجلات باشد. لحن و فرم نگاهش خیلی به مهران مدیری شباهت دارد و خودش هم اینها را احساس میکند. برای نمونه میتوانید نگاهی به این عکس مهران مدیری در جبهه بیندازید و ببینید که او و پسرش چقدر به هم شباهت دارند.

یک زندگی متفاوت

فرهاد میگوید:« شاید در زمان کودکی، به زندگی نرمالتر و طبیعیتر فکر میکردم، اما الان نه. الان این موقعیت خوب است. نمیتوانم بگویم دوستش دارم ولی هست.» با وجود این که شرایط زندگی در این خانواده و با این پدر خبرساز چندان طبیعی نیست، اما گاهی هم پیش میآید که با هم به رستوران بروند، با هم به سفر بروند. علاوه بر اینکه وقتی میخواهد روی تمام حرف هایش پوششی از منطق بکشد، میگوید:« من و خواهرم باید این شرایط را بپذیریم و بدانیم که زندگیمان با اغلب دوستانمان تفاوتهایی دارد و یک سری امکانات را نداریم.»

بیلیاردبازها

farhadmodiri2

فرهاد مدیری اهل بسکتبال نیست، سه ماه رفته و میخندد که «اثر خودش را گذاشت» از بس که قدش بلند است. اهل ورزشهای رزمی هست و اهل دفاع شخصی. با پدرش هم بیلیارد بازی میکند:« بیلیاردش از من بهتر است و همیشه من را میبرد.» پسر به طور مداوم شنا میکند و پدر هم اگرچه تقربا فرصتی برای همراهی پیدا نمیکنند. مهران مدیری برای کوهنوردی هم وقت ندارد. بیشتر اهل نرمش است. سینما هم نمیروند، در سالهای اخیر تنها یکبار با هم به سینما رفته اند. « ولی به کنسرت زیاد میرویم.»

افتخار به نام پدر

شوخ طبعی را هم از پدرش به ارث برده اگرچه میگوید کمتر امکان بروز این توانایی را پیدا میکند :« همه میگویند پدرم آدم شلوغی است اما من به خاطر شرایط خانوادگی ام نمیتوانم اینطور باشم.» و در جواب به سؤال دوم، سریع موضعش را تغییر میدهد و میگوید که حضور پدر به نفعش تمام شده و اصولا مشکل ندارد. حتی میتواند بگوید:« به نام فامیلی مدیری افتخار میکنم، هرچند سختیهای زیادی دارد.»

وسوسه پرواز

دلش میخواهد برای ادامه تحصیل و احتمالا ماندن به خارج از ایران برود. پدر هم مشکلی ندارد و هیچوقت مخالفتی نکرده. فقط وقتی کوچکتر بوده گفته بهتر است برای رفتن کمی صبر کنی تا سن ات بالاتر برود. او هم مانده. حالا هم منتظر است تا درس اش تمام شود. بعدش هم باید مسئله سربازی را حل کند:«به این دو سال که فکر میکنم غصه ام میشود. کی تمام میشود؟»

شهرزاد مدیری وارث نبوغ و شیطنت خانوادگی

شهرزاد مدیری با یازده سال سن، کوچک ترین عضو خانواده مدیری است. آرام و شمرده حرف می زند و سعی می کند که با جواب های کوتاه، این آرامش را به عنوان خصلت ذاتی اش به ما معرفی کند. اما برق چشمانش و لحظاتی که با برادرش اختلاف نظر پیدا می کند، دستش را رو می کند و معلوم می شود که هوش و نبوغ خانوادگی به همراه آن انرژی ژنتیک، به او هم رسیده. به محض ورود به دفتر ما یکی از مجله های شماره قبل را برمی دارد و با دقت ورق می زند، یکی از عکس های پدرش در سریال «مرد هزار چهره» را می بیند و طوری که ما نشنویم به فرهاد می گوید:« نگاه کن شبیه بقال ها شده!» و بعد می خندد. دختر مهران مدیری، تمام کارهای پدرش را دنبال می کند و جزو مخاطبان اصلی سریال های طنز او است. شهرزاد تمام کارهای مهران مدیری را دیده و از بین آن ها «شب های برره» را به عنوان بهترین کار پدر انتخاب می کند. دختر ظاهرا ساکت و سربه زیری که روبه روی ما نشسته اعتراف می کند که بعضی مواقع مچ پدرش را میگیرد و به خاطر اشتباهات در کارهایش به او تذکر می دهد:« سر سریال باغ مظفر از یکی از قسمت ها خوشم نیامد به پدرم گفتم و او هم گفت درستش می کنم». شهرزاد یازده سال بیشتر ندارد اما در این مدت تمام سریالهای پدرش را موبه مو دنبال می کرده و حتی گاهی اوقات هم برای نزدیکی بیشتر به پدری که همیشه سرکار است با او به پشت صحنه سریال ها می رود:« سر پاورچین و باغ مظفر با بابام به پشت صحنه رفتم. اونجا تمام مدت دنبال شقایق دهقان بودم». دختر مهران مدیری بودن برای شهرزاد مهم ترین اتفاقات زندگی است. او گاهی اوقات از این ماجرا حسابی لذت می برد و گاهی اوقات هم نه.« هم خوب است و هم بد. گاهی اوقات آنقدر سؤال می پرسند که آدم اذیت می شود». شهرزاد با کمک برادرش و البته هوش ذاتی اش راه و روش مناسبی برای برخورد با این سؤالات پیدا کرده. اگر از شهرزاد مدیری درباره پدرش، خانواده و هر مسئله خصوصی دیگری بپرسید؛ او یا جواب نمی دهد یا اینکه با جواب های نصفه و نیمه پشیمانتان می کند. اما اگر فکر می کنید که این سختی ها او را از دختر مدیری بودن خسته کرده، کاملا در اشتباه اید، چون:«همه مهران مدیری را دوست دارند. من هم. چون پدرمه، در تلویزیون می بینمش و کارهایش را دوست دارم و البته یک جاهایی هم به درد می خورد». بله، مهم ترین نکته همین است. چه کسی بدش می آید که به اردو برود و معرفی خانم مدیر باعث شود تا با یک بغل جایزه به خانه برگردد؟ شهرزاد این ماجرا را با ذوق تعریف می کند و بعد می گوید که تا به حال کاری نکرده که مهران مدیری به مدرسه دخترش برود. در تمام مدتی که شهرزاد حرف می زند، فرهاد با سکوت به خواهرش و حرف هایش گوش می دهد و وقتی حرف به شیطنت شهرزاد می رسد، برخلاف نظر شهرزاد سرش را بالا می اندازد.شهرزاد صحبت هایش را قطع میکند و نگاه معنی داری به برادرش می اندازد و می گوید:« شیطان هستم ولی سر کلاس های مهم درس گوش می دهم». رابطه این خواهر و برادر عجیب و بامزه است. فرهاد در تمام مدت مصاحبه سعی می کند با حفظ استقلال خواهرش، مواظب او باشد. در خانه مدیری، همه با هم خوب هستند و شهرزاد به عنوان دختر کوچک خانواده با همه احساس راحتی و نزدیکی می کند. دختر کوچک مدیری، از پدرش به عنوان یک همبازی خوب در وسطی و گل کوچیک حرف می زند و او را به عنوان اولین آدمی که در زمان قهر برای آشتی پیش قدم می شود، معرفی می کند. معمولا در این جور مواقع، شهرازد به اتاقش می رود و پدر مجبور است که به اتاق او برود و گاهی با توضیح منطقی و گاهی هم با قربان صدقه رفتن، دختر کوچک را راضی کند. شهرزاد مدیری از همین زندگی ساده و پر از دوستی در کنار خانواده اش لذت می برد، در حال حاضر سرگرم مدرسه،موسیقی و نقاشی است و قصد بازیگر شدن هم ندارد. « اگر پدرم بخواهد برای او بازی میکنم اما هیچوقت بازیگر نمی شوم .

 عکسهای مهران مدیری  Taknaz.ir(7).jpg


برچسب‌ها: مهران مديري, قهوه تلخ, پیمان قاسم خانی, سیامک انصاری, بابك بيات
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد

 

سعدی افشار با نام کامل سعدالله رحمت خواه بازیگر کمدی ایرانی است که در نمایش‌های موسوم به سیاه بازی و یا تخته حوضی به ایفای نقش می‌پردازد.

وی که متولد ۱۳۱۳ است و تا ششم ابتدایی درس خوانده، برای نخستین بار در سال ۱۳۳۰ بر روی صحنه رفت و امروز به عنوان تنها بازمانده سیاه بازی در ایران شناخته می‌شود. مراسم بزرگداشت وی در سال ۱۳۸۵ با حضور بسیاری از بزرگان تئاتر در خانه هنرمندان ایران برگزار شد.متاسفانه ایشان بعد از تحمل مدتهای طولانی بیماری ظهر جمعه ۳۰ فروردین در سن ۷۹ سالگی در منزل شخصی خود در گذشت .

ایشان قبل از فوت با وجود بیماری نمایشی به نام " فیسپوک " را کارگردانی کرده بود که هرشب در سینما فلسطین اجرا میشد .

اين هنرمند مبدع ابتكارات جديد در هنر سياه بازي بوده است و بداهه‌گويي‌ها و حركات موزون مينياتوري‌اش مختص خود اوست. ايشان با وجود مشكلاتي كه به هر حال در زندگي داشته يكه و تنها توانسته به جايگاهي ماندگار برسد.

كتاب «عاليجناب سياه» با نام فرعي «زندگي و خاطرات سعدي افشار» توسط «لاله عالم» به نگارش درآمده و نشر «پوينده» آن را چاپ كرده است، اين كتاب با مقدمه‌ي «قطب‌الدين صادقي» است و به تازگي در اختيار علاقه‌مندان قرار گرفته است.

لاله عالم با اشاره به اين‌كه كتاب «عاليجناب سياه» بيوگرافي «سعدي افشار» از زبان خود اوست، گفت: من در كتاب تمام تلاشم را كردم كه صادق باشم و تمام صحبت‌هاي آقاي افشار را آوردم. در كتاب بخش‌هاي توصيفي نيز وجود دارد كه خودم با مطالعه روي نمايش‌هاي سنتي آن را نوشته‌ام. او همچنين اين كتاب را يك زندگي‌نامه كامل معرفي كرد كه از زندگي افشار است و در هيچ جاي ديگري نمي‌توان شبيه آن را پيدا كرد.

سعدى افشار باعلى دايى مسابقه مى دهد
سعدى افشار روى تخت بيمارستان هم بانمك و مزه پران است. «سياه باز» باسابقه تئاتر ايران كه حدود دو هفته است به علت شكستگى كمردربيمارستان بسترى است، ۱۲ مهر ماه براى عمل جراحى به بيمارستان «مهراد» منتقل مى شود. همين كه وارد اتاقش در بيمارستان «سينا» مى شويم، گفت:« خيلى خوشحالم كه شما را مى بينم. خوش آمديد. اما اى كاش اينطورى همديگر را نمى ديديم.» . در اين ديدار سعدى افشار با همان طنز هميشگى اش گفت:« نمى دانم قرار است عملم چگونه باشد. دكتر مى گويد بعد از يك عمل دو ساعته بايد بدوى! فكر كنم بايد با على دايى مسابقه بدهم! به هر حال سال ها روى صحنه بوده ام و خيلى به اين كمر زحمت داده ام اما ديگر فكر نكنم بتوانم روى صحنه بروم.»
 
ديدار با سعدي افشار; تنها بازمانده سياه بازي در ايران/ ديگر در هيچ نمايشي بازي نمي كنم
نويسنده: سما بابايي روزنامه سرمايه > شماره 589 7/8/86 
 
«تمام روز را در خانه هستم. از دو ماه پيش كه زنم فوت كرد، تنهاتر شده ام. حالافقط نشسته ام خانه و به در و ديوارهاي اين جا خيره مي شوم، اين شده است زندگي من.»
    
    اين ها را سعدي افشار وقتي مي گويد كه مي خواهم احوالش را بپرسم. به نظر خسته تر و بي حوصله تر از هر زمان ديگري مي آيد كه با او به گفت وگو نشسته بودم. آهي تلخ مي كشد و مي گويد: «شكايتي ندارم، انگار خدا تقديرم را اين گونه رقم زده بود. پدرم را كه اصلايادم نمي آيد. زندگي ما را يك مادر زحمت كش مي چرخاند كه اون هم از دستم رفت. بچه اي هم ندارم كه مراقبم باشد. هيچ كس را ندارم.»
    
    اين ها را كه بشنوي، باورت نمي شود از زبان مردي گفته مي شود كه سال هاي بسيار تنها يكه تاز شاخه اي از هنر نمايشي ايران بوده است. كسي كه وقتي «پيتر بروك» به ايران آمد، او را براي اولين بار در نقش نادرشاه در پوستيني كلفت ديد و تقديرش كرد. آن هم در زمان اوج اين هنر در ايران. زماني كه افراد بزرگي چون مهدي مصري، ذبيح الله ماهري، رضا عرب زاده و سيدحسين يوسفي در اين عرصه وجود داشتند و حضورشان در هر مراسمي، بزرگي براي صاحب مجلس به شمار مي آورد. كساني كه هر كدام به نوعي استاد او به حساب مي آيند. او اما در اين سال ها هيچ شاگردي نداشته است. انگار ديگر كسي مشتاق رفتن به سمت و سوي اين هنر نيست. به راستي بعد از او هنر سياه بازي ايران به كجا خواهد رسيد؟
    
    او بهمن ماه بار ديگر عازم «فرانسه» است تا به معرفي اين نمايش سنتي ايراني بپردازد، چرا كه سعدي افشار حالاتنها بازمانده «سياه بازي» در ايران است. با كوله باري تجربه و هنر. از اجراي نمايش هايي چون «بلورك و چشمه نوش»، «مضحكه هارون الرشيد»، «عباس دز»، «قنود عرب»، «بيژن و منيژه» و نمايش هاي بسيار ديگر. حالااما انگار بعد از اين همه سال فعاليت، آن قدر خسته شده است كه مي گويد: «اين روزها ديگر واقعا توان روي صحنه رفتن را ندارم. اگر مراسمي چيزي باشد مي روم سياه مي شوم. بقيه روز را در خانه نشسته ام و يا در لاله زار با رفيق هاي قديمي ام گپي مي زنم اما تصميم دارم ديگر در هيچ نمايشي بازي نكنم. هرچند وقت يكبار در اختتاميه يا افتتاحيه جشنواره اي دعوتم مي كنند. همين و بس. چند روز قبل اختتاميه جشنواره آييني - سنتي رفتم كه معاون وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي هم بود. در يك جايي بالاي شهر كه نفهميدم كجاست؟ گاهي هم مي روم خارج از كشور براي اجراي سياه بازي. باور كنيد كه آن جا هم به من خوش نمي گذرد. فقط يك گوشه مي ايستم و كارم را مي كنم. تمام تلاشم را هم مي كنم كه سنت كشورم را به بهترين شكل ممكن به خارجي ها نشان دهم.» اما مگر مي توان از اين طريق زندگي گذراند؟ زندگي هزار تو دارد و هر تويش هزارها مساله و نياز و هيچ نيازي در اين دنيا نيست كه بي پول حل شود. راست گفته اند كه «بهشت» براي اين «بهشت» است كه پولي در آن وجود ندارد:
    
    «سياه بازي از بين رفته است. نه مسوولان به آن اهميتي مي دهند و نه مردم ديگر دوست دارند كه نمايش هاي سياه بازي را ببينند. همه تلويزيون دارند و دلشان مي خواهد سينما بروند تا بيايند يك نمايش سياه بازي ببينند. من همين يكي - دو سال قبل يك نمايش در تئاتر پارس به روي صحنه بردم اما در نيمه هاي كار، اجرايش را متوقف كردم، چون ديدم كه هيچ بازده مالي اي ندارد. اصلافروش نمي كرد. خب با اين وضعيت معلوم است كه اداره زندگي آدم هايي مثل ما كه عمرشان را روي سياه بازي گذاشته اند، با چه مشكلاتي روبه روست.»
    
    او از تجربه ناموفق اجراي آن نمايش مي گويد. اين كه طي 20 روز تنها 34 هزار تومان كار كرده است و ديگر نمي تواند با اين مبالغ زندگي اش را اداره كند.
    
    او اما بلافاصله اضافه مي كند كه با تمام اين اوصاف ناراحت نيست كه عمرش را در راه اين هنر گذاشته است، چرا كه: «از بچگي سياه بازي را دوست داشتم. كار سياه افشاگري است، افشاي بدي ها و تلخي هاي جامعه. من در تمام اين سال ها «عمله طرب» بوده ام. بيمه خانه سينما هستم. فكر مي كردم مي توانم بيمه بازنشستگي بگيرم اما هنوز نتوانسته ام از آن استفاده كنم. چون _11 سال سابقه بيمه دارم و بازنشسته نمي شوم. درآمد ديگري جز تئاتر ندارم. هيچ كار ديگري هم جز تئاتر بلد نيستم.»
    
    او چند وقت قبل اعلام كرد كه مي خواهد نمايش «روندي ها» را در جشنواره تئاتر سنتي - آييني اجرا كند. اين اتفاق اما نيفتاد; خودش مي گويد: « ترجيح مي دهم در موقعيت مناسب تري براي اجراي آن اقدام كنم. بازيگراني كه براي اين نمايش در نظر گرفته بودم، همگي درگير پروژه هاي مختلف بودند و حضور همزمان در دو پروژه برايشان مقدور نبود. از سوي ديگر، با توجه به نوع اجراي اين نمايش بايد بازيگراني در آن ايفاي نقش كنند كه از تجربه كافي در اين زمينه برخوردار باشند.»
    
    سال ها گذشته است از آن زماني كه «لاله زار» قلب تئاتر ايران بود. آن زماني كه افرادي چون مرحوم اسماعيل خان مهرتاش و «حالتي» براي اجراي نمايش هاي سياه بازي از داستان هاي قديمي ايراني استفاده مي كردند و هنرمندانه يك اثر نمايشي را به وجود مي آوردند كه سيل مشتاقان را به لاله زار مي كشاند. حالاانگار قرن ها از آن روزها گذشته است و ديگر در لاله زار خبري از «لاله» نيست، از هنر، از تئاتر و نمايش، حالاهر چه هست سيم است و كابل و لامپ هاي نئوني:
    
    «تئاتر نصر را سال هاست كه رها كرده اند. در حالي كه آن جا سرمايه تئاتر ما بوده است و آدم هاي بزرگي روي آن ها نشسته اند يا بر صحنه آن تئاتر اجرا كرده اند، بخشي از تاريخ ما است درست نيست كه اين طور رها شود. اين تئاتر را سيد علي خان نصر ساخته كه حق بزرگي بر گردن تئاتر ما دارد. درست است در سال هاي بعد تر رونق آن سال هايي كه آقاي نصر و همكارانشان بودند را پيدا نكرد خيلي ها اسم تئاتر لاله زاري را روي آن گذاشتند اما به هر حال در يك دوره اي چراغ تئاتر اين مملكت را روشن نگه داشته بود.»


 
سعدی افشار در بستر بیماری

 
تئاتر دیگر سیاه‌باز ندارد
سعدی افشار درگذشت

سعدی افشار آخرین بازمانده هنر سیاه‌بازی در ایران ظهر امروز در 79 سالگی در منزل شخصی خود در گذشت.

خبرگزاری فارس: سعدی افشار درگذشت

به گزارش خبرنگار تئاتر خبرگزاری فارس، سعدالله رحمت خواه (ملقب به سعدی افشار)بازیگر کمدی ایرانی بود که با نمایش‌های سیاه‌بازی و تخته‌حوضی شناخته می‌شد و متاسفانه پس از مدت‌ها تحمل درد و رنج ناشی از بیماری صبح امروز در منزل خود دار فانی را وداع گفت.

براساس این گزارش، وی که از بیماری پوکی استخوان و همچنین عفونت ریه رنج می‌برد و بارها به این دلیل در بیمارستان بستری شده بود ساعت ۱۲ ظهر امروز جمعه ۳۰ فروردین‌ماه در منزل خود دارفانی را وداع گفت.

 

 

وی که متولد ۱۳۱۳ بود و تا ششم ابتدایی درس خوانده بود ، برای نخستین بار در سال ۱۳۳۰بر روی صحنه رفت و امروز به عنوان تنها بازمانده سیاه بازی در ایران شناخته می‌شد.

همچنین روابط عمومی مرکز هنرهای نمایشی ضمن تسلیت درگذشت این هنرمند پیشکسوت تئاتر اعلام کرد که جزییات مراسم تشییع پیکر این هنرمند متعاقبا اعلام خواهد شد.

خدایش بیامرزاد...

 


برچسب‌ها: سعدی افشار, علي دايي, سياه بازي, تخته حوضي
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
 

محمود لطفی (درگذشت ۱۳۶۸) بازیگر (بلندقدترین بازیگر تاریخ سینمای ایران) ایرانی است.

وی مبتلا به بیماری ژیگانتیسم (بلند قامتی غیرطبیعی) بود

زندگی هنری

بازیگر غول پیکر سینمای ایران بازیگری را با فیلم خواب و خیال مجید محسنی در سال ۱۳۳۴ آغاز کرد. وی که گروهبان ژاندارمری بود، بازیگری را نیز ادامه داد تا اینکه در سال ۱۳۵۴، برای نقش شیرعلی قصاب در مجموعه تلویزیونی دایی جان ناپلئون توسط ناصر تقوایی انتخاب شد. این نقش باعث شهرت فوق العاده ای برای وی شد تا آن حد که در یکی دو برنامه تلویزیونی هم شرکت کرد. پس از انقلاب، وی به جز یکی دو نمایش تلویزیونی کاری جلوی دوربین نکرد تا اینکه در سال ۱۳۶۷، برای بازی در یکی از نقش های ای ایران کار ناصر تقوایی انتخاب شد. وی در روز شنبه چهاردهم مردادماه سال ۱۳۶۸ بر اثر سکته قلبی در حين بازي در فيلم مادر مرحوم علي حاتمي درگذشت.

فیلمشناخت

محمود لطفی در طول حیاتش در فیلمهای زیر ایفای نقش کرد:

  • ای ایران (۱۳۶۸)
  • مادر (۱۳۶۸)
  • زرخرید (۱۳۵۷)
  • آقای لر به شهر می رود (۱۳۵۶)
  • روزهای بی خبری (۱۳۵۶)
  • نان و نمک (۱۳۵۶)
  • دایی‌جان ناپلئون (۱۳۵۵) در نقش شیرعلی قصاب
  • سریال کاف شو کار پرویز صیاد

دو خاطره درباره شيرعلي قصاب از محمدعلي كشاورز

يكي از بدترين خاطراتم سر اين فيلم ( فيلم مادر ساخته مرحوم علي حاتمي ) فوت «شيرعلي قصاب»هنگام بازي بود كه سن‌كپ كرد و مرد و قسمتهاي ديگري كه بازي داشت عوض شد.
 ما در «دائي جان ناپلئون» هم با هم بوديم و حتي اولين باري كه ديدمش بلند شدم و به او سلام كردم حتي در آن كار صحنه‌اي بود كه بايد براي «دايي جان»چايي مي‌آورد و مطلبي را مي‌گفت كه ديالوگش را نمي‌توانست حفظ كند به او گفتم هر چه مي‌تواني بگو، دوبلور درست مي‌كند گفت: فقط فحش مي‌توانم بدهم. گفتم: عيبي ندارد بگو. كه آن صحنه را گرفتند و من به سرعت فرار كردم و بعد فهميدم غلامحسين نقشينه ناراحت شده است. شيرعلي قصاب هميشه از اينكه قدش بلند بود خجالت مي‌كشيد.


 


برچسب‌ها: شيرعلي قصاب, محمودلطفي, محمدعلی کشاورز, ناصر تقوايي, پرويز صياد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 توسط آ . پاسارگاد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ
  • وبلاگ استت

    | وبلاگ

    فال حافظ

    پیچک

    کد نمایش آب و هوا

    کد نمایش آب و هوا

    جمله تصادفی

    جمله تصادفی

    آپلود نامحدود عکس و فایل

    آپلود عکس

    دریافت کد آپلود سنتر

    آپلود عكس

    آپلود عكس



    ساعت فلش

    

    تقویم جلالی - بیست تولز


    Up Page
    کد پرش به بالای صفحه وب
    كد تاريخ قمري ، شمسي و ميلادي به همراه مناسبت